فصل دوم: نگاهی به اوضاع ایران در روزگار محقق نراقی

فصل دوم: نگاهی به اوضاع ايران در روزگار محقق نراقی

ملا احمد نراقی، با سلسله زنديه و قاجاريه هم روزگار بوده است. دوران كودكی و نوجوانی خود را در روزگار سلطنت كريمخان زند، بنيانگذار سلسله زنديه و جانشينان او سپری كرد. بخش مهمی از زندگانی خود را در زمان سلطنت آغا محمد خان قاجار و فتحعلی شاه، از سلسله قاجاريه گذرانده است.

چون ارتباط اوضاع زمان هر انديشوری با انديشه او عنصری غير قابل انكار است و به ديگر سخن چون بدون شناخت حوادث و وقايع مهم هر زمانی نمی توان تحليل درستی از انديشه های آن زمان ارائه داد.

در اينجا اشاره ای هر چند گذرا به اوضاع سياسی، اجتماعی و علمی ايران در قرن سيزدهم، عصری كه نراقی در آن می زيسته است، مفيد و مناسب بلكه ضروری می نمايد، تا روشن گردد كه حكومت ايران از نظر سياسی دارای چه موقعيتی بوده و مردم آن روزگار از جهت فرهنگی و اجتماعی دارای چه افكار و عادات و رسومی بوده اند، نيز حوزه های علميه، فقها و دانشمندان چگونه بوده است، و بالاخره اين اوضاع و احوال در محقق نراقی، چه تأثيری داشته است.

اوضاع سياسی ايران

در اين روزگار، اوضاع سياسی ايران به علت كشمكش های داخلی از يك سو و درگيری های ايران و روس از سوی ديگر، دستخوش ناامنی و آشوب و بی ثباتی بوده است. دوران پادشاهی جانشينان كريم خان زند را بايد يكی از دوران های هرج و مرج و بحران داخلی ايران دانست، زيرا علاوه بر آنكه وی جانشين معيّنی نداشت و كسی پس از او نتوانست مدعيان زورمند و رقبای سياسی را از ميان بر دارد، هيچ يك از شاهزادگان زنديه نتوانستند برای بقای دولت زند؛ به اقدامات مهمی دست زنند.

اغراض و شهوات نفسانی يا حسّ جاه طلبی جانشينان كريم خان، بحران بزرگی در فارس و اصفهان به وجود آورد كه هر از چند ماهی اميری از خاندان زند، يا بستگان آن خاندان، در شيراز سلطنت می كرد و سرانجام به قتل می رسيد.(1)

كشمكش های جانشينان كريم خان زند از سال 1193 تا 1209 هجری، فرصت بسيار مناسبی را برای آغامحمد خان قاجار فراهم آورد. او با بازگشت به قبيله اش در شمال كشور و ايجاد همبستگی ميان آنان موفق شد طیّ چند جنگ خونين، سلسله زنديه را براندازد و در سال 1209 زمام امور را به دست گيرد.(2)

از آن جا كه آغا محمد خان قاجار در طول مدت حكومتش درگير لشكركشی به اطراف و اكناف بود و به اداره و سامان دهی حكومت نمی پرداخت، با كشته شدنش در 21 ذی حجّه سال 1211 به علت متزلزل بودن حكومتش، هر كس از گوشه ای سر به عصيان برداشت و تا زمان تثبيت قدرت فتحعلی شاه، دوباره جنگ قدرت در ميان بازماندگان و مدعيان قدرت در گرفت.(3)

مدعيان حكومت در اين دوره دو دسته بودند: يك دسته از بازماندگان خاندان صفويه، افشاريه و زنديه كه سودای برگرداندن حكومت را به اولاد شاهان گذشته داشتند.

دسته دوم صاحب منصبان قاجاری بودند كه برای تصاحب قدرت و جانشينی به رقابت پرداختند. شورش علی قلی خان در تهران، محمد خان زند در اصفهان، صادق خان قشقايی در آذربايجان، حسين قلی خان در فارس و شاهرخ شاه افشار در خراسان، نمونه هايی از كشمكش های داخلی هستند كه در اين مدّت به وقوع پيوستند.(4)

سرانجام باباخان، برادر زاده آغا محمد خان قاجار كه سپس فتحعلی شاه نام گرفت، از شيراز روانه تهران شد و در روز عيد فطر 1212 تاج گذاری كرد. تا استقرار دولت او درگيری های گسترده ای وجود داشت. به عقيده برخی نويسندگان، اگر جنگ های ايران و روس آغاز نشده بود تا بر اثر رويارويی با خطر بزرگ خارجی، حسّ همدردی و ميهن پرستی ايرانيان بيدار شود، استقرار سلطنت فتحعلی شاه امكان پذير نمی شد.

چنان كه سردارانی كه در جبهه جنگ بودند، همين كه جنگ های ايران و روس با عقد قراردادهای گلستان و تركمنچای پايان يافت، سلاح از دست نگذاشتند و دوباره شورش هايی را عليه فتحعلی شاه به راه انداختند كه با كوشش عباس ميرزا فرو نشانده شد.(5)

روزگار سلطنت فتحعلی شاه كه معاصر با حيات و مرجعيت علامه نراقی بود، يكی از بحرانی ترين و حساس ترين مراحل تاريخ ايران و جهان به شمار می آيد. در آن زمان ميان دولت های قدرتمند جهان رقابت شديدی در دست يابی به مناطق آسيا و افريقا شروع شده بود. اين سياست به وسيله قدرتمندان، «سياست مستعمراتی» نام گرفته بود.

نقش ايران در مورد هند از اهميت ويژه ای برخوردار بود. ثروت های سرشار بی مانع هند دولت های بزرگ جهان به ويژه امپراتوری های روسيه، فرانسه و اتريش را به طمع انداخته بود. ايران همسايه هندوستان و راه طبيعی رسيدن به آن سرزمين از قاره اروپا به ويژه برای روسيه و فرانسه بود. روسيه برای رسيدن به هدف بايد ايران را هر چه می توانست كوچك تر كند تا راه خود را به هندوستان نزديك تر سازد.

فرانسه نيز اميدوار بود كه از راه ايران به هندوستان دست پيدا كند.(6) انگلستان قصد تصرف خاك ايران را نداشت. هدف آن استقلال افغانستان برای ايجاد ديواری در برابر هندوستان بود و برای تحقق استقلال افغانستان كه بخشی از خاك ايران بود، تضعيف دولت ايران مطلوب بود. حتی اگر كار به دست كشوری رقيب همانند روسيه انجام می گرفت.

از سوی ديگر برای اين كه راه هندوستان امن باشد، بايد از نفوذ پر دامنه ايران بر اقوام اطراف خليج فارس كاسته می شد و اين امر تضعيف ايران را در سياست انگلستان ضروری می نمود.(7)

جنگ ايران و روس

از حوادث مهم اين دوران می توان به جنگ های ايران با برخی از كشورهای همسايه اشاره كرد كه مهم ترين و طولانی ترين آن جنگ ايران و روس بود. اين حادثه از زوايای گوناگون در خور بحث و بررسی است، ولی ما تنها در اينجا به نقش عالمان و فقيهان به ويژه محقق نراقی در برخورد با تهاجمات روس، اشاره خواهيم داشت.

جنگ ايران و روس دارای دو دوره است:
1. دوره نخست از 1218 تا 1228. قوای روس در رمضان 1218 شهر «گنجه» را محاصره كردند. حاكم «گنجه» با وجود فراوانی سپاه روس، در دفاع از شهر، مردانه پايداری كرد. عالمان شهر مردم را به جهاد با كفّار روس دعوت كردند و همه مردم گنجه مسلّح شدند.

قوای روس از تصرف گنجه نا اميد شدند، ولی عده ای از ارامنه ساكن گنجه با همدستی يكی از اطرافيان حاكم گنجه، خيانت كردند و شبانه دروازه شهر را به روی سپاه روس گشودند. پس از كشتاری وسيع، شهر گنجه تصرف شد و پس از آن حاكمان ايروان و قراباغ بدون جنگ تسليم شدند.

خبر سقوط شهر گنجه و قتل عام مسلمانان در دربار فتحعلی شاه غوغايی به پا كرد. علمای تهران جنگ با كفّار روس را تصويب كردند و حكم تجهيز سپاه صادر شد.(8) جنگ در اين دوره حدود ده سال به طول انجاميد.

فتوای جهاد

قائم مقام فراهانی (ميرزا بزرگ) و شاهزاده عباس ميرزا برای جلوگيری از تجاوزات بيش تر روس و بيرون راندن آنها از سرزمين های اشغالی، از عالمان و فقيهان استمداد طلبيدند و با فرستادن نمايندگانی به عتبات عاليات و همچنين نزد عالمان بنام ايران در قم، كاشان و اصفهان، عمق جنايات روس ها را تشريح كردند. و از علما خواستند كه فتوای جهاد با روسيه را بدهند.(9)

شيخ جعفر نجفی، معروف به كاشف الغطا، آقا سيّد علی طباطبايی، ميرزا ابوالقاسم قمی، مير محمد حسين خاتون آبادی، امام جمعه اصفهان، ملا احمد كاشانی و... خواسته آنها را اجابت كردند.(10) مجموعه اين فتواها همراه با رساله هايی كه درباره جهاد و شرايط آن نگاشته شده بود، توسط ميرزا عيسی قائم مقام بزرگ گردآوری و به عنوان «رساله جهاديه» منتشر شد. نخستين كتابی كه در تبريز چاپ شد، اين كتاب بود.(11)

نقل شده كه محقق نراقی نيز رساله جهاديه داشته است.(12) وی در كتاب «الرسائل و المسائل» بابی را به اين بحث اختصاص داده، ولی در آن جا تنها به يك پرسش درباره چگونگی ساخت و ساز خانه های اهل ذمّه پاسخ گفته و از ديگر مسائل جهاد بحث نكرده است.

جنگ اوّل ايران و روس در شوال 1228 با عهدنامه ننگين گلستان پايان پذيرفت و به موجب آن دربند، باكو، شيروان، قراباغ و بخش ديگری از خاك ايران جدا و به روسيه الحاق شد و دولت از هر گونه ادعايی نسبت به گرجستان، داغستان، مينگرلی و آبخازی صرف نظركرد.(13)

ايران پس از پذيرش عهدنامه گلستان در 1229 درخواست تجديد نظر كرد، ولی پاسخ دولت روسيه منفی بود. دولت ايران كه از بازپس گيری مناطق از دست رفته، با مذاكره نا اميد شده بود، در پی آن بود كه اين شكست را به گونه ای جبران كند.

اختلافات مرزی ايران و روسيه، تصرف چند قطعه از خاك ايران در بالغ لو و گوگچای و برخی از عوامل ديگر، همچنين اخبار ناگواری كه از مناطق اشغالی و رفتار بد روس ها با اهالی مسلمان آن به تهران رسيده بود، موجب بروز هيجان عمومی شد. روس ها دسترنج زارعان را با عناوين مختلف گرفته و به روسيه حمل می كردند و مردم را در فقر و تنگدستی گذاشته بودند.

آنان مسلمانان را مجبور می كردند كه كودكان خود را برای تعليم به مدارس مسيحی بفرستند و از سوی ديگر به مساجد، قرآن و شعاير اسلامی اهانت می كردند. مناطق هم مرز چون در كانون بحران قرار داشتند و حوادث و وقايع را به گونه ای ملموس تر احساس می كردند، التهاب و هيجان بيش تری از خود نشان می دادند.

عباس ميرزا كه از مصالحه با روسيه و عهدنامه گلستان ناراضی بود و حلّ اختلافات مرزی را از راه مذاكره بی نتيجه يافته بود، به وسيله برخی از نزديكان خود آيةاللَّه مجاهد را از ماجرا آگاه و از وی استمداد كرد.(14) آيةاللَّه مجاهد و برخی ديگر از عالمان كه از راه های ديگر، استغاثه مردم مظلوم مناطق اشغالی را شنيده بودند، مصمّم شدند كه در جهاد مقدس، بيش از گذشته همياری و مشاركت كنند.

حضور عالمان شيعی در جنگ

سيد مجاهد در شوال 1241 وارد تهران شد. جمعيت بسياری از عالمان، مردم و درباريان از او استقبال كردند. آن بزرگوار نامه هايی به علمای شهرهای گوناگون ايران نوشت و از آنان خواست كه حكم جهاد داده و در تهران به او بپيوندند. در پی اين دعوت عدّه زيادی از عالمان در تهران گرد آمده و در جنگ با روسيه با او همراه شدند.(15)

چند روز پس از ورود آيةاللَّه مجاهد به تهران در 26 شوال 1241، شاه در چمن سلطانيه (مركز فرماندهی نيروهای ايران) در نزديكی تبريز اردو زد. در روز جمعه 17 ذی قعده عده ای از علما به رهبری سيد مجاهد به چمن سلطانيه وارد شدند.

به گفته سپهر: در روز شنبه، هيجدهم ذی قعده جناب ملا احمد نراقی كاشانی كه از تمامت علمای اثنی عشريه فضيلتش برتر بود، به اتفاق حاج ملا عبدالوهاب قزوينی و جماعتی ديگر از علما و ملّا محمد، پسر نراقی به سلطانيه آمدند.(16) ويلوك، نماينده دولت انگليس، ورود نراقی و همراهانش را به سلطانيه، كفن پوش گزارش كرده است.(17)

تعداد عالمان و مجتهدانی را كه در اين جنگ شركت كردند، قريب به پانصد نفر ذكر كرده اند.(18) برخی از عالمان يادشده از جمله محقق نراقی، مامقانی و... برای تشويق مردم به جنگ و جهاد، به مناطق گوناگون آذربايجان رفته و برای مردم به ايراد خطابه و سخن پرداختند.(19) مردم بر اثر تشويق عالمان دينی از كشتن و كشته شدن هيچ ترسی به خود راه نمی دادند.

پيروزی در جنگ در مرحله نخست

فداكاری ها باعث شد كه در كم تر از دو ماه همه سرزمين های اشغال شده، پس گرفته شد:
«در جنگ های سال 1241 و 1242 قمری چندان موقعيتی نصيب روس ها نگرديد و سپاه ايران كه احساسات دينی آنان را علمای مذهبی تهييج كرده بودند، رشيدانه مقاومت كردند و حتی در فاصله 1241 و 1242 بيش تر نواحی را كه در جنگ های دوره اوّل از دست رفته بود، اشغال كردند.»(20)

شكست جنگ

متأسفانه چندی نگذشت كه پيش روی ايرانی ها كُند شد. طبق گزارش های تاريخ نويسان داخلی و خارجی می توان عامل اصلی را در دسيسه های درباريان يافت. آنان از قدرت و محبوبيت علما به وحشت افتادند و از عواقب بعدی آن سخت نگران بودند، تا جايی كه سيّد مجاهد رسماً از سوی درباريان مورد بی احترامی قرار گرفت و با محدود شدن او و ديگر عالمان، نشاط و شادابی از جبهه ها رخت بربست.

درباره شكست علل گوناگونی را گفته اند كه در اين جا تنها به نظر نراقی بسنده می كنيم:

شكست جنگ از نگاه نراقی

ضياءالدّين سبطالشيخ از نوادگان شيخ انصاری به نقل از عمويش آيةاللَّه آقا شيخ منصور سبطالشيخ از قول پدرش شيخ محمد حسن از قول شيخ مرتضی انصاری درباره علت شكست ايران از روسيه چنين نقل می كند:

«استاد ما ملا احمد نراقی هر وقت از جنگ قفقاز سخن به ميان می آمد، گريه می كرد و می گفت: ما مسلمان ها در ابتدای جنگ پيروز بوديم، اما نمی دانم روی چه جرياناتی، يك شب اللهيار خان بجنوردی كه ميزبان من بود، نزد ما آمد و گفت: با زد و بندی كه ميان دولت روسيه و عباس ميرزا به عمل آمده، فردا قسمتی از لشگر ايران خود را شكست خورده نشان خواهد داد و سبب شكست بقيّه سپاه خواهد گرديد.

لذا برای علما اسب های تندرو تهيه و نزديك چادرهايشان آماده كرده ايم. به محض ديدن چنين وضعيتی برای نجات خود بر اسبان سوار شوند و فرار را بر قرار ترجيح دهند تا خدای نخواسته زيانی به وجود مباركشان نرسد. و فردا چنين قضيه ای پيش آمد و ما سوار شديم و فرار كرديم و در اين فرار و عقب نشينی رنج های بسيار تحمل نموديم».(21)

پس از خاتمه جنگ فتحعلی شاه از ملا محمد تقی برغانی كه خود در جبهه جنگ حضور داشت، پرسيد كه چرا ايران شكست خورد، پاسخ داد: به علت عدم خلوص عباس ميرزا.(22) شيخ انصاری به هنگام درخواست فتوای جهاد توسط ناصرالدين شاه (23) گفت: «من به اين پادشاهان اعتماد ندارم. علما در جنگ قفقاز به آنان اعتماد كردند، ولی به آنها خيانت شد».(24)

سپس آن بزرگوار، داستان غم انگيز استادش نراقی را كه به بدترين وضع از جنگ قفقاز برگشته بود، برای حاضران بيان كرد. البته ديدگاه نراقی دارای شواهد بسياری است كه در جای خود بيان شده است و ما برای آنكه بحث به درازا نكشد، از ذكر آنها صرف نظر می كنيم.

مخالفت نراقی با لغو فتوای جهاد

وقتی كه عالمان در اردوگاه سلطانيه گرد آمدند، بار ديگر با صدور بيانيه ای اعلام كردند كه جهاد با روسيه، بر شاه و همه مسلمانان واجب است و مسامحه در اين باره كفر و ضلالت است.(25) بدون ترديد، صدور دوباره بيانيه در وجوب جهاد با روسيه در اردوگاه، اصرار بر مواضع پيشين و مقابله با چند نفری بود كه با جهاد مخالف بودند.

روضة الصفای ناصری پس از نقل اين بيانيه می نويسد:
«در همه ايران كار چنان شد كه اگر حضرت خاقان صاحبقران بر رأی علما انكار كند، اهالی ايران، سلطانی بر انگيزند و به مخالفت شاهنشاه ايران برخيزند. لاجرم حضرت خاقانی با آن فرّ سليمانی به متابعت ملّت، محافظت دولت خواست».(26)

پس از صدور اين بيانيه همه درباريان و مردم از آن استقبال كردند، به جز دو نفر از رجال سياسی دولت كه به جای پيروی، در لغو جهاد تلاش داشتند.

يكی از آنان معتمدالدّوله، معروف به نشاط كه منشی بود و ديگری وزير امور خارجه ايران، ميرزا ابوالحسن خان شيرازی كه از حقوق بگيران انگليس بود.
«ژول بونو» فرانسوی، نويسنده ايران شناس در اين باره می نويسد:

«حاج ملا احمد نراقی كه مرجع تقليد محسوب می شد و او را آيةاللَّه می خواندند، به اتفاق علمای ديگر فتوای جهاد را صادر كردند. يكی ديگر از رجال دربار فتحعلی شاه كه با صدور فرمان جهاد مخالفت كرد، ميرزا عبدالوهاب خان، ملقب به معتمدالدوله بود.

او به حاجی ملا احمد نراقی گفت: چون شما مرجع تقليد هستيد و در همه نفوذ كلمه داريد، از صدور فتوای جهاد خودداری كنيد تا اينكه ديگران هم به شما تأسّی كنند و از صدور فتوای جهاد منصرف شوند.

ولی حاج ملا احمد نراقی پيشنهاد معتمدالدوله را نپذيرفت و گفت: وقتی كه كافر بر مسلمان حمله ور می شود، وظيفه هر مسلمان اين است كه به جنگ برخيزد و آن قدر با كفر بجنگد تا اين كه مزاحمت او را از بين ببرد. ميرزا عبدالوهاب خان معتمدالدوله نزد علمای ديگر نيز اقدام كرد و از آقا سيد محمد كه از بين النّهرين آمده بود خواست تا از صدور فتوای جهاد منصرف گردد، ولی علمای روحانی اصرار او را به چشم سوءظنّ نگريستند».(27)

اعلان جهاد حكمی نبود كه بشود از سوی نراقی و يا ديگر عالمان آن را لغو كرد، چرا كه بر اساس مبانی فقهی (28) اگر دشمن به كشور اسلامی حمله كرد، همگان موظفند به دفع آن بپردازند. در اين گونه موارد نيازی به حكم و فتوا نيست. بنابراين فتوا يا اعلان جهاد از سوی علما تأكيدی بر همان مطلب است.

متأسفانه برخی از تاريخ نگاران در تحليل شكست جنگ، اعلان جهاد از سوی عالمان دين را «دخالت زيان انگيز»(29) و «مصيبت بار»(30) خوانده، از آن به عنوان تنها علت شكست جنگ ياد كرده اند.
پاسخ اين گونه سخنان با توجه به آن چه در گذشته آورديم روشن است.

بسياری از تاريخ نگاران نوشته اند كه: اعلان جهاد سبب شور و هيجان شگفت انگيزی در ميان مردم شد، به گونه ای كه در كم تر از دو ماه و يا سه هفته، همه سرزمين هايی را كه روسيه در جنگ اوّل تصرف كرده بود، بازپس گرفته شد.(31)

در حقيقت فتوای جهاد كاركردِ خود را به خوبی نشان داد و می توانست پشتوانه ای برای استمرار فداكاری ها و پيروزی ها باشد، ولی علل ديگری چون: خيانت فرماندهان جنگ، وجود نيروهای ارمنی و آسوری در ميان نظاميان ايرانی به عنوان جاسوس دشمن، كوتاهی فتحعلی شاه در حمايت های مالی، ترخيص نيروها از منطقه عملياتی، برتری تجهيزات جنگی ارتش روسيه، خيانت های آشكار آصف الدوله و ستم های او به مردم تبريز، رقابت برادران عباس ميرزا بر سر قدرت، دخالت های دولت انگليس، به كارگيری زنان ارمنی و روسی برای اغوای حاكمان و فرماندهان جنگ، بدرفتاری با عالمان و ترك جبهه های جنگ توسط آنان و تبعيد قائم مقام پس از پيشروی های اوّليه، موجب شكست جنگ و تحميل معاهده تركمانچای شد،(32) كه به موجب آن، نخجوان، ايروان، طالش، قراباغ و شوره گل نيز به روسيه واگذار شد و مبلغ ده هزار كرور معادل پنج ميليون تومان غرامت بابت جنگ به روس ها پرداخت شد. در مقابل روسيه حقوق عباس ميرزا و اولاد او را نسبت به تاج و تخت ايران به رسميت شناخت.(33)

اوضاع اجتماعی فرهنگی

برای روشن شدن اوضاع اجتماعی فرهنگیِ روزگاری كه محقّق نراقی در آن مرجعيت و رهبری بسياری از مردم را به عهده داشته، شايسته است به گونه گذرا به محورهای زير پرداخته شود:

1. وضع مردم از بُعد مذهبی، تعليم و تربيت،
2. سياست مذهبی دولت،
3. اوضاع علمی و حوزه های علميه،
4. همگرايی عالمان دينی با فتحعلی شاه و انگيزه های همگرايی،
5. نگاه نراقی به روزگار خود.

1. وضع مذهبی مردم

افكار و عقايد و سنت های مردم در اين روزگار ادامه وضع اجتماعی صفويه است. بيش تر مردم شيعه، برای عالمان دين احترام ويژه ای قائل بودند و در انجام امور شرعی و احكام عبادی از آنان پيروی می كردند و در تصميم گيری های سياسی اجتماعی با آنان به رايزنی پرداخته و بر اساس ديدگاه های آنان عمل می كردند.(34) پرورش خانوادگی و تربيت اطفال بر پايه باورهای دينی و تكاليف مذهبی و اجرای دستورهای دينی استوار بود.

بيش تر مردم در اين زمان بی سواد بودند و تنها گروه های معدودی از آنان در مكتب خانه ها و مدارس علوم دينی با آموزه های قرآن و متون ادبی و اخلاقی آشنا می شدند. كودكان در مكتب خانه كه توسط ملّا و يا روحانيون اداره می شد، پس از شناختن حروف الفبا به فراگيری قرآن به مدت يك يا دو سال پرداخته و سپس خواندن و نوشتن و اندكی حساب می آموختند و در سال آخر تحصيل كه حدود 12 تا 14 سالگی بود، شيوه نامه نگاری های گوناگون به آنان آموزش داده می شد و در پايان كتاب «نصاب الصبيان» تأليف ابونصر فراهی توسط ملّای مكتبی يا روحانی آموزش داده می شد.

اين كتاب در فهم معانی لغات قرآن به دانش آموز كمك فراوان می كرد، زيرا لغات عربی را در قالب شعر به فارسی ترجمه كرده بود. افزون بر اين، روحانی يا ملّای مكتب، قواعد شعر گفتن را نيز به كودكان تعليم می داد و از آنان می خواست شعرها را از بر كنند.

بيش تر نوجوانان پس از طیّ اين مراحل به شغل و كار پدری مشغول می شدند و تنها معدودی از آنان تحصيلات خود را در ادبيات عرب، فقه و اصول و... پی می گرفتند.

هر چند اين نظام تعليمی و تربيتی دارای كاستی هايی بود، ولی همان گونه كه برخی از تاريخ نگاران به آن اشاره كرده اند، نمی توان از اين واقعيت چشم پوشيد كه پاكی و صفای اخلاق عمومی و وجود بسياری از صفات پسنديده ميان بيش تر مردم، نتيجه مستقيم رسوخ عقايد مذهبی و وجود مكتب خاص تعليم و تربيت دينی بود.(35)

علی اصغر شميم در اين باره می نويسد:
«تربيت خانوادگی، بر اساس آشنا ساختن اطفال به تكاليف شرعی و اجرای دستورهای مذهبی و انجام دادن عبادات و حفظ طهارت و ناموس پرستی و گريز از مناهی مانند: شراب خواری و قمار و زنا و... بود.

به طور كلّی هدف تربيت در خانواده اين بود كه كودكان و جوانان از سقوط اخلاقی محفوظ بمانند و به همين منظور بود كه پدران و مادران به محض رسيدن پسران به سنّ بلوغ و رشد جسمانی، آنان را به ازدواج وامی داشتند و نيز دختران خود را، بر طبق سنّت شرعی، از سن 9 سالگی به بالا شوهر می دادند.

اصولاً هر پدر و مادری خود را مقيد و مكلّف به تهيه مقدمات و وسايل زناشويی فرزندان خود می دانستند و شايد بتوان گفت يكی از بهترين آرزوهای هر خانواده تأمين وسايل ازدواج فرزندان خانواده بوده است. مكتب تربيتی پس از خانواده مسجد و منبر بود. پدران و مادران افزون بر آنكه خود به انجام فرايض دينی اهتمام داشتند و برای ادای نماز و شنيدن وعظ و خطابه روحانيون و علمای دين به مسجد می رفتند، پسران خود را از سنّ 5 سالگی به بالا همراه خود به مسجد می بردند.

بنابراين می توان گفت كه تعليم و تربيت در آن روزگار كار اختصاصی ملايان و روحانيون شمرده می شد و اكثريت جامعه متصف به صفات پسنديده و از فساد اخلاق و فحشا بركنار بودند حس تعاون و همدردی در ميان توده مردم به حد كمال وجود داشت. رحم و مروّت و انصاف و دستگيری از بينوايان و رسيدگی به زندگی بينوايان و وضع مردم پريشان حال وجهه همت اكثر مردم بود.

هيچ ايرانی به خريد و فروش مسكرات و ساير كسب های حرام و امرار معاش از راه های نامشروع نمی پرداخت و اين گونه مشاغل، خاص يهود و ارامنه و آسوری های تبعه ايران بود. در آن روزگار هيچ سازمان و تشكيلات عام المنفعه ای برای دردهای اجتماعی و گرفتاری های روزمرّه مردم وجود نداشت. مردم خودبه خود با مراجعه به عالمان و فقيهان اين كارها را به وسيله آنان انجام می دادند».(36)

2. سياست مذهبی دولت

هرج و مرج و بی ثباتی و فلاكتی كه در ايران، پس از انقراض صفويه حاكم گرديد، به طور طبيعی بر وضع حوزه های علميه و عالمان شيعی تأثير گذاشت و سبب مهاجرت و يا انزوای بسياری از عالمان دينی شد.

با پايان گرفتن عصر هرج و مرج و ده ها سال جنگ های خانمان برانداز داخلی كه به قدرت رسيدن شاهان قاجار به ويژه فتحعلی شاه را در پی داشت، برخی از علمای مهاجر به ايران بازگشتند و حوزه های علمی تا حدودی رونق پيشين خود را باز يافت.

تأسيس دولت قاجاريه از يك سو به معنای پايان يافتن نسبی بی ثباتی 65 ساله فترت بين صفويه و قاجاريه بود و از سوی ديگر به معنای برپايی دوباره دولت شيعی در جهان اسلام قلمداد می گرديد.

نخستين شاه قاجار آغا محمد خان همانند اولين شاه صفويه، مذهب شيعه را مذهب رسمی حكومت اعلام كرد. او شمشير شاهانه ای را كه وقف مقبره مؤسس سلسله صفوی شده بود، به كمر بست و تعهد كرد كه آن سلاح مقدس را در دفاع و حمايت از مذهب شيعه به كار برد.(37) او به ظاهر مذهبی می نمود. روزه و نمازش قطع نمی شد. ميگساری را ممنوع كرد و برای بارگاه علی(ع) ضريحی از طلا ساخت و شيخ الاسلام اصفهان را به كربلا فرستاد تا بر طلاكاری گنبد حرم نجف نظارت داشته باشد.(38)

فتحعلی شاه، سياست مذهبی آغا محمد خان قاجار را به گونه ای شديدتر پی گرفت. تاريخ نگاران آن روزگار همگان از تأسيس و بازسازی بنيادهای مذهبی، آراستن زيارتگاه ها، زراندود ساختن گنبد امامان و امام زادگان در ايران و عتبات به وسيله او سخن به ميان آورده اند.

فتحعلی شاه با تزيين و تعمير حرم ها و ساختن مساجد بر آن بود كه خود را پادشاهی ديندار بنمايد. او در سال دوم حكومت خود بيش از صد هزار تومان خرج اماكن متبركه عراق، قم و شاه چراغ شيراز كرد. كارهای او در اين زمينه بسيار است كه برخی از آنها را «حامد الگار» آورده است.(39)

افزون بر اين فتحعلی شاه با همه توان تلاش می كرد روابط حسنه ای با حوزه های علميه و عالمان دينی برقرار كند و از برخی عالمان می خواست كه در منطقه ای خاص سكونت كرده و به كارهای مردم رسيدگی كنند.

برخی از شيخ الاسلام ها را پيش تر آغا محمد خان قاجار به كار گماشته بود، ولی برخی ديگر را مانند «محسن بن ابی الحسن جزايری» را در شوشتر(40) و ملا عبدالواحد كزازی را در كرمانشاه (41) فتحعلی شاه به كار گماشت و ميرزا لطفعلی مجتهد را امام جمعه تبريز كرد.(42)

هنگامی كه مسجد جمعه تهران تكميل شد، از ميرزای قمی خواست شخص شايسته ای را برای امامت آن معرفی كند. آن بزرگوار سيد محمّد باقر شفتی را كه در آن روزگار شهرت چندانی نداشت، معرفی كرد، اما سيّد به رغم اصرار زياد حاكم اصفهان از پذيرفتن دستور شاه تن زد.(43)

لازم به يادآوری است كه هرچند در روزگار فتحعلی شاه شيخ الاسلام ها و امام جمعه ها را دولت به كار می گماشت، ولی بنابه معمول بر اساس لياقت و تمايل اهالیِ حوزه قضايی خودشان برگزيده می شدند و آنان نزد مردم از احترام ويژه ای برخوردار بودند.(44)

برخی از عالمان و مجتهدان، به انجام امور شرعی مردم همانند ازدواج و طلاق، حلّ اختلافات خانوادگی و مِلكی می پرداختند. همچنين مسائل قضايی مردم را حلّ و فصل كرده و اجازه نمی دادند احكام و دستورهای اسلامی معطّل بماند. حتی برخی از عالمانی كه دارای قدرت و نفوذ بودند، به اجرای حدود و تعزيرات می پرداختند.(45)

مردم به دليل ستم ملّاكان و زمينداران بزرگ و كارگزاران حكومتی و اولاد و بستگان شاه، پناهگاه خود را عالمان و مجتهدان می دانستند، ولی ملّاكان و كارگزاران حكومتی اين اعتماد را سدّ راه خود می ديدند و از اينكه عالمان در برابر ستمگری های آنان بر حسب وظيفه شرعی ايستادگی می كردند، دل خوشی نداشتند.

در 1240 ه.ق فتحعلی شاه قاجار در اصفهان به ملاقات حاج سيد محمد باقر شفتی رفت و ضمن ديدار گفت: شما خودتان حكم می دهيد و خودتان هم اجرا می كنيد! پس در اين كشور من چه كاره ام؟!

مرحوم شفتی گفت: اجرای احكام خداوند را نمی توان به اين عنوان كه حكم مجتهد به شما برسد يا نرسد، به تأخير انداخت. شما دستور اجرای آن را بدهيد يا ندهيد و پس از آن مأموران حكومتی اين حكم را اجرا بكنند و يا نكنند، به هر حال تأخير در اجرای حكم به هيچ دليلی جايز نبوده و بايد پس از حكم اجرا شود.

شاه با شنيدن اين پاسخ ساكت شد و ديگر سخنی نگفت.(46)
ملا احمد نراقی نيز چندين بار، حاكم كاشان را به خاطر ستمگری هايش از شهر اخراج كرد.(47)
تنبيه مجرمان سياسی به گونه ای وحشيانه به وسيله حكومت انجام می گرفت و در اجرای آن هيچ گونه مقرراتی وجود نداشت و در بسياری از موارد عالمان نمی توانستند از آن جلوگيری كنند برخی از تاريخ نگاران درباره اين مجازات ها نوشته اند:

«مجازات هايی كه به امر حكام و وُلات به دست فراشان و دژخيمان درباره مجرمان اجرا می شد، بسيار ظالمانه و دور از مروّت و انسانيت بود. كور كردن، بريدن گوش و بينی، شكم پاره كردن، مثله كردن، زنده در آب جوش انداختن و شمع آجين كردن... نمونه ای از قساوت قلب و بی رحمی و خوی حيوانی مجريان امور بود».(48)

يكی از مردان كهنسال همدان نقل كرده است كه احتشام الدّوله فرزند امير افخم، حكمران آن شهر برای تفريح دستور می داد كه سر محكوم را با يك ضربه شمشير قطع می كردند و قطعه آهن سرخ شده ای را به گردن بريده محكوم می گذاشتند و بدين ترتيب رگ های بريده شده جوش می خورد و محكوم مدتی دست و پا می زد و جان می داد و احتشام الدّوله از ديدن آن منظره لذت می برد.(49)

3. اوضاع علمی و حوزه های علميه

قرن سيزدهم هجری مقارن با قرن نوزدهم ميلادی و ظهور علوم و پيشرفت صنايع جديد در اروپا بود. ايرانيان بلكه همه مسلمانان در فراگيری علوم و فنون جديد هيچ گونه تلاش چشمگيری نداشتند. تا آن زمان در علوم به جز فلسفه به وسيله ملا صدرا، هيچ گونه پيشرفت و نوآوری به عمل نيامده بود.

طب قديم به همان شيوه قرن های گذشته و زمان ابوعلی سينا و استفاده از گياهان دارويی باقی مانده بود. فقه و اصول تنها دانش هايی بودند كه پيشرفت شايسته ای داشت و فقهای بنامی چون: شيخ جعفر كاشف الغطاء (م 1228ه.ق) سيد علی طباطبايی، صاحب رياض (م 1231) و فرزندش سيّد مجاهد (م 1242) ميرزای قمی (م 1231) علامّه محمد مهدی نراقی (م 1209) و فرزند بزرگوارش، علامه احمد نراقی (م 1245) كتاب های بزرگ و معتبری را به روش استدلالی و استفاده از قواعد اصول در فقه تأليف كردند.

در روزگار علامه ملّا احمد نراقی، حوزه های علميه فراوانی به تحقيق و تدريس و پرورش شاگردان مشغول بودند. از ميان آنها حوزه های كربلا، نجف، قم، اصفهان و كاشان مشهورتر و فعال تر می نمودند.

الف. حوزه كاشان

اين حوزه پيشينه چندانی نداشت. اين حوزه بر اثر تلاش و كوشش ملا مهدی نراقی در اواخر قرن دوازدهم به وجود آمد و تا حدود يك قرن به تلاش خود ادامه داد. ملا مهدی در عتبات و اصفهان به تحصيل پرداخت و از محضر درس اساتيد بزرگی چون وحيد بهبهانی بهره برد و سپس به زادگاه خود برگشت، ولی چون محيط را برای تلاش های علمی خود كوچك يافت، به كاشان رفت و حوزه ای در آن جا ايجاد كرد و به تربيت طلاب مشغول شد و در 1209 وفات كرد.

فرزند بزرگوارش ملا احمد نراقی حوزه ای را كه پدرش تأسيس كرده بود، رونق بخشيد و عالمان بسيار برجسته ای را تحويل اجتماع داد.

ب. حوزه قم

در اواخر قرن اوّل هجری بر اثر ستم فرمانروايان اموی، اشعريان كه از شيعيان خالص بودند، به قم مهاجرت كردند. از آن به بعد شهر قم رو به آبادی و بزرگی گذاشت و شيعه نشين شد. در قرن سوم ابراهيم بن هاشم (م نيمه قرن سوم) كه از شاگردان امام محمد تقی بود، و از محدثان كوفه به شمار می رفت، به قم آمد و احاديث كوفه را در آن جا انتشار داد. اين حوزه اوج و فرودهای بسيار داشته است.

در زمان قاجاريه با مهاجرت ميرزای قمی به قم، حوزه علميه قم رونق شايانی يافت. مهاجرت آن بزرگوار به قم در زمانی بوده كه لطفعلی خان زند از آغا محمد خان قاجار شكست خورده و سلسله زنديه منقرض گرديده بود.

پس از آن كه فتحعلی شاه به حكومت رسيد، در نخستين سفری كه به قم داشت، در شمار مأمومين او قرار گرفت و در پايان نماز به هنگام مراجعت به خانه، شاه در ركاب او پياده راه پيمود. تجليل و تعظيم شاه باعث شد كه آوازه او در اطراف و اكناف بلند گردد و با وجود اين كه قم در زمان آمدن ميرزای قمی اهميت چندانی نداشت، ولی به تدريج از گوشه و كنار جمعی از اهل فضل برای درك فيض و استفاده از محضر ميرزا به قم آمدند.

بدين سان اين حوزه بزرگ علمی كه پس از فتنه افاغنه كم رونق شده بود، رونق پيشين خود را بازيافت و در شمار حوزه های مشهور و فعّال آن زمان در آمد.

ج. حوزه اصفهان

در اين شهر كه شاه عباس (م 1038) آن را در قرن يازدهم پايتخت خود قرار داد، حوزه علميه مهمی به وجود آمد و عالمان بزرگی از سرزمين های اسلامی مانند لبنان و عراق به ايران آمدند و در اصفهان به تدريس پرداختند.(50) حوزه اصفهان در قرن سيزدهم به وسيله حجةالاسلام شفتی (م 1260) و ديگر عالمان رونق كامل داشت.(51) شيخ انصاری، پيش از آن كه به محضر ملا احمد نراقی بيايد، مدتی در اصفهان نزد حجةالاسلام شفتی بود.

د. حوزه نجف و كربلا

اين حوزه قرن ها مركز تدريس علوم اسلامی و فقه شيعه بود. در قرن سيزدهم شيخ جعفر نجفی، معروف به كاشف الغطاء (م 1228) كه از شاگردان بزرگ وحيد بهبهانی بود، در نجف به تدريس فقه استدلالی پرداخت و آن حوزه را فعال تر كرد. پس از وی، فرزندان عالم آن بزرگوار شيخ موسی (م 1249) و شيخ علی (م 1254) كه از فقهای بزرگ شيعه بودند، حوزه علمی نجف را اداره می كردند. اين دو فقيه بزرگوار استاد شيخ انصاری بودند.

در قرن سيزدهم هجری حوزه كربلا شهرت و اعتبار علمی بسيار يافت. يكی از اسباب اين ترقی و شهرت، وجود علامه وحيد بهبهانی بود. ملا محمد باقر، مشهور به وحيد در جوانی از بهبهان به كربلا رفت و به تكميل تحصيلات خود پرداخت و سپس همان جا را مركز تلاش های علمی خود قرار داد و شاگردان بسياری را تربيت كرد. حتی پس از رحلت آن بزرگوار اين حوزه فعال و پرتلاش بود.

سيد علی طباطبايی (م 1231) كه از شاگردان بنام وحيد بهبهانی بود، اداره آن را برعهده گرفت و پس از ايشان فرزند ايشان سيد محمد به رياست حوزه برگزيده شد. وی همان شخصيتی است كه در جنگ ايران و روس فتوای جهاد داد و خود در آن شركت كرد. از اين رو به سيد مجاهد معروف شد.

4. همگرايی عالمان دينی با فتحعلی شاه

شاهان قاجار، بی گمان فاسد و ستم پيشه بودند و هرگز شايستگی آن كه حاكم اسلامی خوانده شوند و عالمان شيعی با آنان پيوند داشته باشند، نداشتند، ولی اين داوری زمانی درست است كه آنان را با اسلام راستين و حكومت اسلامی بسنجيم.

اگر آنان را با نبود حكومت و هرج و مرج و يا با حكومت های دوران فترت بسنجيم، داوری ما فرق می كند. عالمان و فقيهان شيعی هر چند حكومت شاهان قاجار را غير مشروع می دانستند،(52) ولی شرايط و واقعيت های خارجی مانع آن بود كه رابطه ای با آنان نداشته باشند.

به عقيده ما علل بسياری سبب می شد كه برخی از عالمان و فقيهان با شاه قاجار رابطه داشته باشند. البته اين رابطه در همه دوره ها با همه حاكمان قاجار يكسان نبوده است و به لحاظ كاركرد شاهان، اوج و فرودهای بسيار داشته است.

از سوی ديگر همكاری عالمان شيعی با شاهان قاجار به معنی توجيه فسادها و ستم های آنان نبوده است، بلكه در همان زمان كه شاهان قاجار، خود را اسلام پناه و گسترش دهنده شيعه می خواندند، عالمان و فقيهان از خُرده گيری و انتقاد و امر به معروف و نهی از منكر و حتی اخراج برخی از كارگزاران آنها از محل حكومتی، باز نايستاده و به وظيفه خود عمل می كردند.

بدون ترديد اين شيوه برای جلوگيری شاهان قاجار از ستم بسيار كارساز بوده است. نراقی با اين كه بخشی از كتاب های خود از جمله معراج السعاده را به درخواست شاه نوشته است،(53) ولی در عين حال، چندين بار او و كارگزارانش را ظالم و ستمگر خوانده (54) و از ديگر عالمان می خواهد كه با آنان برخورد مناسب داشته باشند.

برخوردهای حجةالاسلام شفتی در اصفهان نمونه ديگری است كه در جای خود به آن خواهيم پرداخت.(55)

علل و انگيزه های همگرايی

كوتاه سخن اين كه هر چند عالِمان شيعی حكومت شاهان قاجار را غيرمشروع می دانستند، ولی با توجّه به شرايط داخلی و خارجی ايران، با آنان به ويژه فتحعلی شاه به مخالفت علنی برنخاستند. حتی برخی از آنان كارهايی را كه در جهت خدمت به مردم و رفع مشكلات آنان بود، برعهده گرفتند.
به پاره ای از انگيزه هايی كه همگرايی را سبب شده است، اشاره می كنيم:

1. سياست مذهبی فتحعلی شاه

فتحعلی شاه در اوايل حكومت به حمايت از دين و شعاير مذهبی اهميت بسيار می داد. تاريخ نگاران خارجی و داخلی، از بازسازی بنيادهای مذهبی، آراستن زيارتگاه ها، زراندود ساختن گنبد امامان شيعه(ع) و امام زادگان در سرتاسر ايران و عتبات توسط او سخن گفته اند.(56)

تلاش او بر اين بود كه روابط حسنه ای با عالمان دينی داشته باشد. بر همين اساس بسياری از عالمان را به پايتخت دعوت كرد و مجالس علمی را رونق داد و با ساختن مساجد و مدارس (57) بر آن بود كه خود را پادشاهی ديندار نشان دهد. او حتی حكومت خود را به نيابت از مجتهدان می دانست:

«سلطنت ما به نيابت از مجتهدين عهد و ما را به سعادت ائمه هادين مهتدين سعی و جهد است».(58)
بر اين اساس، عالمان دينی از جمله نراقی در برابر يك حكومت به ظاهر مذهبی قرار داشتند. در اين وضع نه تنها موضع گيری در برابر او را به مصلحت كشور و مذهب تشيع نمی دانستند كه معتقد بودند بايد از اين موقعيت جهت تثبيت و نشر فرهنگ تشيع بهره برداری كرد.

2. جنگ ايران و روس

يكی ديگر از عوامل همكاری برخی از عالمان شيعی با حكومت فتحعلی شاه، جنگ ايران و روس بود. تهاجم كفّار روس به سرزمين اسلامی، سبب شده بود كه عالمان بزرگ آن روزگار از جمله: كاشف الغطاء علامه نراقی، ميرزای قمی و آيةاللَّه سيّد مجاهد بر اصل اسلام و بقای تشيع احساس خطر كنند و برای تقويت شاه و دفاع از كشور بكوشند.

در شرايطی كه حكومت ايران و به تبع مسلمانان شيعی ايرانی، درگير جنگ با روس بودند، اگر دولت مركزی تضعيف می شد و يا از آن حمايت به عمل نمی آمد، چه بسا همه سرزمين اسلامی صحنه تاخت و تاز روس ها قرار گرفته و همه داشته های شيعيان از بين می رفت. برخی از نويسندگان در اين باره نوشته اند:

«جنگ درازپای فتحعلی شاه و عباس ميرزا با روسيان از جمله مسائلی بود كه خواه ناخواه، علما را برای حفظ بيضه اسلام، به همكاری و پشتيبانی از شاه و وليعهدش وا می داشت... و خود به خود نسبت به نيرومند بودن و سامان داشتن ارتش ايران، هرچند به كمك دانش و فن غربيان، نمی توانستند روی ناخشنودی نشان دهند».(59)

فتوای عالمان دينی به وجوب جهاد با كفّارِ متجاوز روسی و همچنين رساله هايی كه برخی از آنان همچون ملا احمد نراقی، شيخ جعفر كاشف الغطا، ملا علی اكبر اصفهانی، سلطان العلما (امام جمعه اصفهان) نگاشتند،(60) گويای اين واقعيت است كه آنان به هنگام جنگ با كفّار، برخی حمايت ها را لازم می دانستند.

فتحعلی شاه و درباريان، افزون بر جلب حمايت عالمان شيعی در جنگ با روس، تلاش داشتند كه نوعی تأييد از آنان برای حكومت خود بگيرند، ولی عالمان شيعی به اين مسأله توجه كامل داشته اند. از ميرزای قمی سؤال می شود:

«هر گاه اين جهاد و دفاع محتاج به اذن مجتهد عصر باشد، هر كس را لايق و قابل دانند، مرخص و مأذون نمايند و متصدی شرعی نمايند كه مباشر عرف كه متصدی جهاد است به اجازت، قيام و اقدام كند بر واجب مذكور. مسلمين و مجاهدين، اطاعت و انقياد نمايند و شرع و عرف مطابق و موافق گردد»؛

ايشان در پاسخ می نويسد:
«صاحب اين سؤالات و كاتب اين مقالات معلوم می شود كه شخص عالمی است. اين لطيفه شما قرض باشد. جواب اين سؤال، محتاج به بحر طويل است كه حال، مقام هيچ يك مقتضی اين نيست. از ابتلاهای غير متناهيه اين فقير، همين باقی مانده كه عرف را مطابق با شرع كنم! مجمل آنكه پيش اشاره شد كه اين نوع مدافعه، نه موقوف به اذن امام است و نه حاكم شرع. و بر فرض كه موقوف باشد، كجاست آن بسط يدی از برای حاكم شرع كه خراج را بر وفق شرع بگيرد و بر وفق آن صرف غزات و مدافعين نمايد؟ و كجاست آن تمكّن كه سلطنت و مملكت گيری را نازل منزله غزای فی سبيل اللَّه كند؟

مصرع «نام حلوا بر زبان راندن چون حلواستی»! عجل اللَّه فَرَجَنا بفرج آل محمّد(ص) و جعل سلطانَنا بسلطانه و سلطان أولاده و جعلنا مِن أعوانه و أنصاره و جعل خاتمة أمورنا خيراً، بحقّ محمد و اله اجمعين».(61)

از سؤال به خوبی استفاده می شود كه پرسش كنندگان، نمايندگان فتحعلی شاه بوده اند و در پی كسب مشروعيت و گرفتن تأييد از سوی ميرزای قمی برای حكومت شاه، ولی آن بزرگوار با هشياری تمام در عين حالی كه از ضرورت مقابله با دشمنان و دفاع از كشور اسلامی سخن می گويد و آن را بر همگان واجب می داند، از تأييد مطلق حكومت سر باز می زند.

به ديگر سخن ميرزای قمی جهاد با نيروهای متجاوز را واجب می دانست، ولی تلاش او بر اين بود كه فتوای جهاد، جدای از مشروعيت شاه قلمداد شود:

«به نظر ميرزا، شاه قاجار، يك طاغوت به تمام معنی بود. طاغوتی كه نبايد تضعيفش كرد. موضع گيری های مكتبی ميرزا در اين مورد، در لابه لای همين كتاب (جامع الشتات) مشخص است».(62)

چند سال پس از جنگ اوّل ايران و روس كه فتحعلی شاه در انديشه ياری جستن از عالمان و حوزه های علميه افتاد، پاسخ آن بزرگواران چيزی بيش تر از اصل جهاد با كفّار روس و لزوم دفاع از جان و مال مسلمانان، نبود.

محمد تقی سپهر، مورخ و نويسنده عصر قاجار با اينكه خود از نزديكان شاه و از نويسندگان درباری است، بيش از اين به علمای آن زمان از جمله نراقی نسبت نمی دهد. وی در جمع بندی تلاش فرستادگان فتحعلی شاه، برای كسب و تأييد مشروعيت می نويسد:

«و بالجمله، جناب حاجی ملا احمد نراقی كاشانی، كه فحل فضلای ايران بود و شيخ جعفر نجفی و آقا سيد علی و ميرزا ابوالقاسم و حاجی ميرزا محمد حسين سلطان العلما (امام جمعه اصفهان) و ملا علی اكبر اصفهانی و ديگر علما و فقهای ممالك محروسه، هر يك رساله ای نگاشتند و خاتم گذاشتند كه مجادله با روسيه، جهاد فی سبيل اللَّه است و خُرد و بزرگ را واجب افتاده است كه برای رواج دين مبين و حفظ ثغور، خويشتن داری نكنند و روسيان را از مداخلت در حدود ايران دفع دهند».(63)

علی رغم تلاش های مستقيم و غير مستقيم شاه و درباريان برای كسب تأييد حكومت، فقهای بزرگوار شيعه آن چه را وظيفه شرعی خود دانسته، يادآور شدند و نزديك شدن به شاه را در همان محدوده روا می شمردند و از تأييد كلی او پرهيز داشتند. از نگاه آنان تضعيف فتحعلی شاه در آن شرايط حساس، به منزله كمك به روسيه تزاری بود. بنابراين، طرد او به كلی به هيچ روی صحيح نبود.

3. جلوگيری از انحراف

خطرهايی كه اسلام و تشيع را تهديد می كرد، همواره شكل واحدی نداشته است. گاه هجوم كفّار و دشمنان اسلام چنين خطری را به وجود می آورد و گاه گرايش ها و تمايل های شخصی حاكمان جائر و اطرافيان آنان و افراد فاسد و مفسد و منحرفی كه در تشكيلات حكومتی وارد شده بودند، و گاه، گروه های منحرفی كه در جامعه به ترويج انديشه های انحرافی پرداخته اند. در روزگار حكومت فتحعلی شاه و نراقی، چهار خطر مهم، تشيع و شيعيان و حوزه های علميه را تهديد می كرد:

1. صوفی گری،
2. شيخيه،
3. اخباريه،
4. شبهات برخی از مبلّغان مسيحی.

برخی از عالمان دينی، از جمله نراقی با ارتباط با فتحعلی شاه بر آن بودند كه شاه به پشتيبانی از علما دلگرم شود و هرگز در صدد نيرو بخشيدن به اين گروه ها بر نيايد.

افزون بر اين آنان را جهت افشای انحرافات گروه ها ياری دهد. برای آن كه از عكس العمل عالِمان دين به ويژه ملا احمد نراقی و همفكران و دست پروردگان وی، در برابر انحراف های يادشده آگاه شويم و شيوه برخورد آن بزرگان را با انحراف های زمان خود بشناسيم، همچنين به گونه ای روشن تر انگيزه همكاری محدود اين بزرگان را با شاه قاجار به گونه ای شفاف تر دريابيم، اشاره ای كوتاه به ماهيت گروه های يادشده و تلاش و فعاليت آنان، همچنين نفوذ آنان در دستگاه حكومت، مفيد و مناسب می نمايد.

الف. صوفی گری

جريان صوفی گری از روزگار زنديه آغاز شد.(64) صوفيان با ساختن خانقاه و بلند كردن موی سر و خِرْقه و وِرْدْها و ذكرهای خاص، همچنين دستورهای ويژه بين مراد و مريد، به تبليغ مرام خود پرداختند و گروهی منحرف را در اسلام پايه گذاری كردند. آنان به فقه و حديث و احكام به نظر تحقير می نگريستند و بسياری از كارهايی را كه در شرع حرام و نامشروع بود، مباح می شمردند و آن را وسيله ای برای تقرب به خدا می دانستند!

در روزگار صفويه نيز، اين گروه منحرف وجود داشتند و فقهای بسياری عليه آنان كتاب و رساله نوشتند، ولی پس از صفويه انحراف آنان اوج گرفت.

در روزگار فتحعلی شاه اين طايفه همچنان مشغول ترويج انديشه های خود بودند تا جايی كه برخی از دولتيان نيز با آنان همراه شدند.(65)

برخی از آنان برای خود كرامت ها ادعا كرده و خَلق خدا را می فريفتند. برخی از اينان به گزارش ملا احمد نراقی می گفتند:

«خدا از عبادت های ما بی نياز است. پس چرا به عبث خود را رنجه داريم؟! و زمانی گويند كه: خانه دل را بايد عمارت كرد و اَعمال ظاهريه را چه اعتبار؟! و دل های ما واله و حيران محبّت خداست. و در انواع معاصی و شهوات فرو می روند و می گويند كه: نفس ما به مرتبه ای رسيده است كه امثال اين اعمال، ما را از راه خدا باز نمی دارد و عوام الناس محتاج به عبادت و طاعتند».(66)

سپس آن بزرگوار به نقد انديشه های يادشده پرداخته و اشاره می كند كه اين «گمراهان ملحد» مرتبه خود را از مرتبه پيامبران و اوصيا بالاتر می دانند، چرا كه اوصيا بر اين باور بودند كه امور مباحه دنيا، ما را از ياد خدا باز می دارد، چه رسد به گناهان و معصيت! بلكه گاه به وسيله ترك اولايی كه از ايشان سر می زد می گريستند. ترديد نيست كه اين گروه، بی دين ترين طوايف و ملعون ترين ايشانند و بر مؤمنان پرهيز از آنان لازم و قلع و قمع ايشان ضروری است.(67)

نراقی، پس از اشاره به زندگی و آموزه های انحرافی فرقه های تصوف، تعاليم آنان را دارای رگه هايی از اباحی گری و تساهل اخلاقی دانسته است و همين سبب شده كه برخی از دولتيان و مردم به آنان گرايش داشته باشند. محقق نراقی، در بخش ديگری از سخنان خود درباره اين فرقه می نويسد:

«گروهی ديگر دست از شريعت برداشته و اساس دين و ملّت را نابود انگاشته و احكام خدا را پشت پا زده و مباحی مذهب گشته و بر مائده اهل ظلم و عدوان حاضر می گردند.»(68)
هيچ دانی چيست صوفی مشربی؟
ملحدی، بنگی، مباحی مذهبی!
قيد شرع از دوش خود افكنده ای
كهنه انبانی ز كفر آكنده ای
من ندانم چيست اين صوفی گری
كش سراسر حقّه اس چون تو بِنگری (69)

ديگر عالمان بزرگ نيز با افشاگری، از چهره اين گروه انحرافی پرده برداشتند و مردم را نسبت به پيامدهای زيانبار باورهای آنان هشدار دادند و خطر آن را كم تر از خطر الحاد و بی دينی ندانستند.

ميرزای قمی درباره اين گروه چنين اظهار می دارد:
«چندان كه سعی كرديم بفهميم آيا طريقه اين جماعت به آنچه به ما رسيده، از صاحب شرع، موافقت دارد، به هيچ وجه نيافتيم و جمع ما بين شرع و سخنان ايشان ممكن نيست.(70)

آنچه معاين است از مشايخی كه در عصر ما مرشد بوده اند مانند: مشتاق علی، مقصود علی و نورعلی و امثال آنها كه مريدان ايشان در شأن ايشان غلوّ كرده اند، محقّق شد كه متصف به همه ناخوشی ها بوده اند و احوال همگی به فضيحت و رسوايی رسيده و معلوم شد كه به غير عوام فريبی و دنياپرستی و رياست عوام كاالأنعام و بی مبالاتی در دين و بی خبری از احكام شرع مبين از برای ايشان نبوده است».(71)

عالمان بسياری بر صوفيه ردّ نوشته و انحراف های آنان را در تفكر و رفتار نمايده اند.(72)
ميرزا عبدالوهاب منشی الممالك، مشهور به «نشاط» رساله ای درباره صوفيه نوشت و تا حدودی ذهن شاه را متوجه خود ساخت. ميرزای قمی در پاسخ به اين رساله نامه ای متقن و مستدل به فتحعلی شاه نوشت و اباطيل آن را ردّ كرد و اشاعه چنان افكار و عقايدی را خطری برای اسلام و تشيع خواند و نگرانی خود را از اينكه شاه از اين سخنان تأثير پذيرد، چنين بيان می كند:

«و الحال كه نوبت دولت و سلطنت به پادشاه ما رسيده، كه زبده پادشاهان جهان و صاحب عقايد حقّه و دين پرور و شريعت گستر است، جمعی از شياطين انس می خواهند كه امر عقايد ايشان را ضايع و به طريقه باطله خود مايل كنند تا مردم هم به مقتضای «الناس علی دين ملوكهم» ضايع و فاسدالعقيده شوند».(73)

مجتهدان و فقيهان دلسوز و هشيار، خطر صوفی گری را جدی تلقّی كردند و جلوگيری از انحراف را از وظايف خويش دانستند. مبارزه و ستيز با صوفی گری، در اوضاعی كه زمينه آن در شاهان قاجار و اطرافيان آنها مهيا بود و ممكن بود صوفيه و رهبران فرقه قلندريه به گونه ای جدّی به شاه نزديك شوند و بيش از گذشته، توجه وی و اطرافيانش را جلب كنند و از حمايت های مادی و معنوی برخوردار گردند، امری مشكل بود و در بيرون از چارچوب حكومت و بدون نزديك شدن به هرم قدرت ميسّر نبود.

از اين رو برخی از بزرگان حوزه های علمی شيعه، در آن روز تا حدودی به فتحعلی شاه نزديك شدند و با هوشياری، خطر نفوذ و گسترش صوفيان را مهار كردند. نفوذی كه بسياری از جاها را زير سيطره خود در آورده بود:

«جماعت متصوفه ضاله مضلّه در صفحه دارالايمان ايران لوای ضلالت برافراشته، جمع كثيری از سرداران و سپاهيان و رعايا، بلكه ناقصان از صنف طلبه علوم دينيه، خاصه جمعی از علمای همدان را در حلقه اطاعات خود داخل و در رشته ضلالت منسلك ساخته بودند».(74)

از سخنان يادشده و همچنين از سخنان ميرزای قمی كه به بخشی از آنها اشاره شد به دست می آيد كه رخنه صوفيان در دستگاه دولت چشم گير بوده است، ولی هشياری عالمان دينی سبب شد كه در اين كارزار پيروزی از آن علما باشد. عبدالهادی حائری می نويسد:

«با اين همه، اين نگرانی در ميان مجتهدان وجود داشت كه صوفيان در دستگاه دولت رخنه كنند و كار را بر علما سخت سازند. از اين روی چنين می نمايد كه يكی از علل كوشش علما برحفظ پيوند دوستانه با فتحعلی شاه آن بوده است كه شاه به پشتيبانی مجتهدان بيش از پيش دلگرم شود و هرگز در انديشه نيرو بخشيدن به صوفيان، كه از نظر علما بد دين و گمراه بودند،نيفتد».(75)

ب. شيخيه

به پيروان شيخ احمد احسايی، شيخيه گفته می شود. اين گروه چون در پايين پای امام نماز می گزاردند، پايين سری نيز ناميده شدند.(76) اين گروه فرقه ای از اماميه اند كه در عقايد ديدگاه های ويژه ای دارند و از نظر متكلمان شيعه متهم به غلوّ در دين و تفويض اند.(77) شيخيه در استنباط احكام با اخباريه همسويند.

آنان اصول دين را در چهار اصل توحيد، نبوت، امامت و ركن رابع منحصر می دانستند. به عقيده آنان ركن رابع، شناخت شيعه كامل است كه او به عنوان واسطه بين شيعيان و امام غايب(ع) عمل می كند. در واقع او احكام را بدون واسطه از امام می گيرد و به ديگران می رساند.

شيخيه همچنين معتقد است كه معاد جسمانی وجود ندارد و پس از انحلال جسم، عنصری كه باقی می ماند، جسم لطيفی است كه در اصطلاح ايشان «جسم هور قليايی» نام دارد. هور قليا كلمه ای سريانی است، كه قالب مثالی است و از واژگان شيخ احمد به حساب می آيد.(78) شيخيه معراجِ رسول خدا(ص) را نيز انكار می نمايند و صورتی جز جسم برای آن تصوّر می كنند.

برخی از پيروان شيخ نسبت عقايد يادشده را به او انكار كرده و گفته اند: عقايد او با باورهای رايج شيعه همسانی دارد و اين نسبت ها از نفهميدن سخنان او بر می خيزد.(79) در هر حال، اين نسبت ها چه درست و چه نادرست در ميان پيروان او رواج يافت. پس از شيخ بر سر جانشينی او اختلاف شد.

گروهی سيد كاظم رشتی و برخی حاج محمد كريم خان كرمانی و گروهی ميرزا شفيع ترشيزی را رهبر واقعی و ركن چهارم پنداشتند. باورها و دعاوی شيخيه به هيچ وجه در چارچوب باورهای فقيهان شيعه نمی گنجد. آنان همانند اخباريه نيابت عام فقها را قبول نداشتند، بلكه بر ضد آنان سخن می گفتند. حتی بسياری از آنان را كافر می خواندند.(80)

رخنه شيخی ها در حكومت چشمگير بود، به گونه ای كه فتحعلی شاه به شيخ احمد احسايی، دلبستگی فراوان يافت. شاه نامه ای بسيار محترمانه به انشای «نشاط» برای او نوشت و وی را حجةاللَّه البالغه، علامة العلما، اعرف العرفاء و افقه الفقها خواند. او را با اشتياق فراوان به دربار دعوت كرد.(81)

در برابر، برخی از مجتهدان، شيخی ها را «بددين» و احسايی را «كافر» خواندند.(82)
در مقدّمه طاقديس آمده است كه: غوغا و طغيان شيخيه و عواقب آن با آن كه در بسياری از شهرهای ايران گسترش يافته بود، ولی در كاشان و اطراف آن بر اثر وجود شخصيت بزرگ علمی و نفوذ روحانی، حاج ملا احمد نراقی و خاندانش ظهور و جلوه نمايانی نداشت.(83)

عبدالهادی حائری، پس از آن به گسترش نفوذ و اهميت شيخی ها در روزگار فتحعلی شاه اشاره می كند و از روابط آنها با درباريان سخن گفته می نويسد:

«آنچه روشن می نمايد اين است كه شيخی گری يكی از دشواری های بزرگ مجتهدان بود كه برای از ميان برداشتن آن به دستياری و پشتيبانی فتحعلی شاه نيازمند بودند و بر دوستی پيگير با شاه قاجار ارج می نهادند».(84)

ج. اخباريه

اختلاف اخباريان و اصوليان در سده دوازدهم هجری، در سرزمين های شيعه نشين بالا گرفت و با حضور علامه بهبهانی در صحنه فقاهت، به تدريج قوت اخباريان رو به افول نهاد. با اين همه، در خلال آغازين دهه های حكومت فتحعلی شاه، خطر اخباری گری هنوز از ميان نرفته بود و جدال و كشمكش ميان آنان و فقها ادامه داشت.

شيخ جعفر كاشف الغطا مجتهد اصولی و ميرزا محمد اخباری كه به شدت روياروی يكديگر قرار گرفته بودند، می كوشيدند دوستی و پشتيبانی مردم و به ويژه فتحعلی شاه را برای خويش و بر ضد رقيب جلب كنند. ميرزا محمد اخباری، كاشف الغطا را فقيه اموی دانست و درباره فقيهی به نام سيد محسن كاظمی نسبتی ناروا داد.

در مقابل كاشف الغطا رساله ای به نام كشف الغطاء عن معايب ميرزا محمد، عدوّ العلماء نوشت و در آن سخنان او را دروغ و وی را مشرك خواند(85) و نسخه ای از آن را برای فتحعلی شاه فرستاد و به شاه هشدار داد كه مردی بی دين و گمراه كننده به وی پناهنده شده است.

اخباريان علم اصول را بيهوده خواندند و اجتهاد را رد كردند و بر آن شدند كه همگان بايد با مراجعه به كتاب و سنّت، احكام مورد نياز خود را به دست آورند. از محقّق نراقی پرسش و پاسخی به شرح زير نقل شده است:

نزاع ميان اخباری و اصولی چيست؟ هر گاه اخباری امامت كند، اقتدا به او چه صورت دارد؟ نراقی در پاسخ اشاره می كند كه تفصيل اين مقام را بايد در كتاب های اصولی ديد و پاسخ تفصيلی آن را به كتاب های مناهج الأحكام و أساس الأحكام و شرح تجريد الأصول ارجاع می دهد، ولی به گونه ای خلاصه، نخست به معنای اجتهاد پرداخته و به نياز مردم به آن اشاره كرده، سپس با توجه به اين كه همه مردم نمی توانند مجتهد باشند و عدّه ای بايد اجتهاد كنند و احكام را در دسترس ديگران قرار دهند می نويسد:

«اجتهاد در اصطلاح علمای شيعه بذل جُهد و استفراغ وُسْع است در استنباط و استخراج احكام شرعيه فرعيه از ادّله شرعيه مفصّله مقبوله از مواضع خود.

سخن مجتهدان آن است كه شكی نيست كه تا روز قيامت تكليفات شرعيه باقی هستند: «حلال محمد حلالٌ إلی يومَ القيامة و حرامُه حرامٌ إلی يومَ القيامه». به جا آوردن تكاليف موقوف است به دانستن احكام شرعيه و دانستن احكام شرعيه موقوف است به رجوع كردن به ادلّه آنها، كه حجيّت آنها ثابت باشد و ادلّه ای كه حجيّت آنها ثابت باشد، كتاب و اخبار امامان(ع) و اجماع و ادلّه عقليه و بعضی از اقسام قياس است و شكّی نيست كه استخراج احكام از اينها موقوف به مقدماتی است، چرا كه كتاب و اخبار به زبان عربی هستند و فهميدن مفردات الفاظ آنها موقوف به علم لغت است و امتياز معانی صيغه های مختلفه آن موقوف بر علم صرف است و درك معانی مركبات آن موقوف بر علم نحو است و كيفيت استدلال موقوف بر علم منطق است.

و در آنها حقيقت و مجاز، امر و نهی، عام و خاص، مطلق و مقيّد، مجمل و مبيّن، منطوق و مفهوم، ناسخ و منسوخ و همچنين در كتاب خدا محكم و متشابه است و در سنّت قول و فعل و تقرير است و در سنّت قوليه آحاد و متواتر است و از جمله ادلّه اجماع است و قواعد عقليه و هريك از اينها اقسامی دارند كه برخی از آنها حجّت است و بعضی حجّت نيست.

و بسيار ميان ادلّه تعارض می شود و استدلال موقوف بر ترجيح است و ممكن نيست استنباط احكام بدون اين امور، و متكفل برای اينها علم اصول است. همچنين در اخبار، مقبول و مردود است و معرفت هر يك به شناختن راوی حديث است و شناختن آن موكول به علم رجال است».

علامه نراقی سپس اطلاعات و آگاهی های ديگری را برای استنباط احكام يادآوری كرده و می گويد اخباری ها انكار اجتهاد می كنند و با اصل اجتهاد مخالفند. وی سپس به موارد اختلاف آنها اشاره كرده و می گويد: اخباريون از درجه عوام ترقی نكرده اند. در آخر در پاسخ به پرسشی كه طرح شد می نويسد:

«جواز اقتدا به اخباریِ صالح، بعد از آنكه بين خود و خدا سعی كرده است و طريقه اخباری را برگزيده، بر او حرجی نيست. اقتدا به او جايز بلكه مستحب است».(86)

د. شبكه تبليغاتی مسيحيت و شبهه افكنی آنان

در روزگار قاجار كه عصر چيرگی استعمار غرب بر كشورهای اسلامی بود، غربيان ترويج كيش مسيحيت را در دستور كار خود قرار دادند و با هدف بی اعتماد كردن مردم به تعاليم و فرهنگ اسلامی، مدارس و كليساهای بسياری در سرتاسر ايران ساخته شد و مبلّغانی توانمند از اروپا به ايران گسيل شدند.

از مشهورترين آنها «هنری مارتين» بود. او در سال 1226 به ايران آمد و بحث های فراوانی را عليه اسلام و مسلمانان به راه انداخت و با شبهه پراكنی، اسلام را به عنوان دين خون و شمشير و خشونت معرفی كرد و از مسيحيت به عنوان دين صفا و محبّت و صلح نام برد. او با همه توان بر آن بود كه چهره ای نازيبا و زشت از اسلام ترسيم نمايد.(87)

مارتين كه به «پادری» شهرت يافت، نخست به شيراز رفت و وانمود كرد اسلام را پذيرفته است.(88) وی خود را يوسف ناميد و در مدارس شيراز به تحصيل علوم دينی پرداخت. عبدالهادی حائری به تفصيل درباره مارتين و فعاليت های او سخن گفته است.

به گفته وی، او در سال 1226 با معرفی و كمك «جان ملكم» از كارگردانان كمپانی هند شرقی به ايران آمد و چندی در شيراز بزيست و از حمايت سفير انگليس در ايران «گوراوزلی» و برخی از ايرانيانی كه در پيوند با مقام های انگليسی بودند، برخوردار شد در شيراز و تهران هر جا كه فرصت يافت، بحث هايی را بر ضدّ اسلام و به سود مسيحی گری به راه انداخت و پس از تصحيح ترجمه فارسی عهد جديد به شيوه ای روان و شيوا، كتاب را توسط گوراوزلی به فتحعلی شاه تقديم كرد.

«مارتين» در تبليغات خود باورهای اسلامی را زير سؤال برد و شبهه های بسياری پراكند. او برای مبارزه با باورهای اسلامی شيوه ای خاص را انتخاب كرده بود. او برخی از عالمان كم سواد را بر می انگيخت تا درباره اسلام و به ويژه نبوّت پيامبر اسلام(ص) رساله ای بنويسند تا بتواند آن را دستاويزی عليه اسلام قرار دهد.(89)

عالمان شيعی، ضمن بحث و جدل با مارتين، رساله های پرمحتوايی را در رد شبهه های او نگاشتند، از جمله: محمد علی بهبهانی، فرزند وحيد بهبهانی به شبهه های او پاسخ گفت.(90)

ملا علی نوری، به مدّت شش ماه درس خود را تعطيل كرد و نقد خوبی بر شبهه های مارتين نگاشت.(91) وی در اين كتاب اشاره كرد كه مارتين تنها گفته های علمای كم سواد را بهانه كرده و قدرت رويارويی با عالمان شيعی را ندارد.

بسياری از ديگر علما چون ملا علی اكبر بن محمد باقر اصفهانی،(92) حاج محمّد تقی برغانی، سيد محمّد كربلايی، ملّا ابراهيم كلباسی، حاج ملا موسی نجفی و ميرزا محمّد اخباری، رساله هايی عليه پادری تأليف كردند.(93) محمد رضا همدانی و ميرزا عيسی قائم مقام و گروهی ديگر نيز رديّه هايی عليه پادری نوشتند.(94)

از معروف ترين پاسخ های شبهات مارتين، نوشته علامه ملا احمد نراقی به نام سيف الأمة بود. نراقی برای آشنايی كامل با انديشه های يهود و نصارا و فهم درست مطالب تورات وانجيل، گروهی از زبان دانان و علمای اهل كتاب را گرد آورد و با كمك آنان به رموزكتاب های مقدس آنها آشنا شد و برای آگاهی از لغت ها و اصطلاحات دشوار اين كتاب هابه جست وجوی كتاب های ناياب پرداخت و به مخزن كتاب های ملا موشه يهودی دست پيدا كرد.(95)

او با اشاره به پيشينه شبهات و همچنين محتوای كتاب مارتين نشان داد وی از نوشته های شخصی به نام «فليپ» بهره گرفته و آن سخنان را به نام خود نشر داده است.

نراقی پس از اثبات نبوت پيامبر اسلام(ص) به شبهه های مسيحيان و همچنين شبهه هايی كه توسط مارتين طرح شده بود پاسخ گفت. ملا احمد، به اين تهمت كه اسلام دين شمشير است و با زور و سلاح و شمشير پيش رفته است، چنين پاسخ گفت:

«بديهی است كه در بدو امر شمشيری نبود، بلكه خلق بی شماری به دين او در آمدند، قبل از مأمور شدن به جهاد. و آن چه پيش از جهاد به دين آن سرور شدند، بسيار بيشتر بودند از آن چه در مدّت حيات جناب عيسوی به دين او در آمده بودند... آن حضرت اغلب مبادرتی به جنگ ننمود، بلكه ابتدا اهل فتنه و لجاج، آتش حرب افروختند و يا امری را مرتكب شدند كه موجب محاربه ايشان شد و ثانياً اين كه اهل بغض و عداوت را به جز عذاب و سياست چاره نيست و شمشير يكی از آلات سياست ايشان است».(96)

در سخنان يادشده محقق نراقی به چند نكته اشاره دارد:
1. اسلام در آغاز از راه منطق و استدلال مردم را به اسلام دعوت كرد و به هيچ روی از شمشير بهره نبرد.
2. جنگ های اسلام بيشتر جنبه دفاعی داشته و همواره دشمنان آغازگر جنگ بودند و مسلمانان از خود دفاع كرده اند.
3. اهل شرارت وقتی كه از راه موعظه و اندرز ادب و سياست نشدند، بايد با زبان شمشير ادبشان كرد.

نراقی در پاسخ مارتين، كه همواره بر آن بود كه ملل مسيحی را اهل صفا و صميميت و صلح و همه خوبی ها نشان دهد، با ذكر نمونه هايی يادآور شد كه ملل مسيحی جهان امروزه به هيچ روی، پيروان واقعی عيسی نيستند و از آيين و شريعت او جز نامی ندارند و انواع گناهان و زشتی هايی كه عيسی(ع) با آن در ستيز بود، در ميان ملل مسيحی امروزه رايج است.(97)

گزارش فرهنگی نراقی از روزگار خود

علامه ملا احمد نراقی در امور اجتماعی فرهنگیِ روزگار خود، دقتی شايسته ستايش داشته است. آن بزرگوار از ناهنجاری های موجود در جامعه ايرانِ روزگار خويش رنج می برده است. و در همين چارچوب وی از وضع حوزه های علميه، چگونگی تحصيل و آموزش، رابطه بين استاد و شاگرد، مواد و محتوای آموزش، همچنين از عالمان دينی و مبلّغان شريعت به شدّت انتقاد می كند.

افزون بر اين، نراقی باورها و رفتار بسياری از گروه ها و مردم را طرح كرده و با شِكْوه های بسيار به راهنمايی آنان می پردازد. برخی از گروه ها را نكوهش می كند و از مردم می خواهد آنان را درست بشناسند و از باورهای انحرافی آنان بپرهيزند. در زير به پاره ای

مطالب يادشده اشاره می كنيم:

الف. نقد عالمان دينی

نراقی پس از آن كه به بيان جايگاه و ارزش علم در فرهنگ اسلامی پرداخته و از آثار و پيامدهای آن سخن می گويد(98) عالمان را وارث و خليفه پيامبران می نامد، به آداب و شرايط تعليم و تعلّم می پردازد(99) و پس از آن می نويسد:

«كسی كه معرفت به اهل اين زمان داشته باشد، می داند كه آداب تعليم و تعلّم مثل ساير اوصاف كماليه، مهجور و معلّم و متعلِّم از ملاحظه شرايط دورند. زمان و اهل آن فاسد(ند) و بازارهدايت و ارشاد كاسد گشته، نه نيّت معلّم خالص است و نه قصد متعلِّم و نه غرض استادصحيح است و نه منظور شاگرد. و از اين جهت است كه از هزار نفری يكی را رتبه كمال حاصل نمی شود و اكثر در جهل خود باقی می مانند، با وجود اينكه اكثر عمر خود را در مدارس به سر می برند».(100)

انواع علوم دنيوی و اخروی

نراقی علم را به علم دنيوی و اخروی تقسيم می كند. هر چند آموختن علوم دنيوی چون: طب، هندسه، نجوم، عروض، موسيقی، هيئت و حساب را واجب نمی داند، ولی به آموختن آن تشويق می نمايد و اشاره می كند كه ممكن است آموختن پاره ای از مسائل اين علوم واجب كفايی باشد.(101) در برابر علوم دنيوی، علوم اُخروی قرار دارد و آن سه علم است كه به آن علم دين گفته می شود:

1. علم الهی كه به آن اصول عقايد و احوال مبدأ و معاد شناخته می شود.
2. علم اخلاق كه به آن راه تحصيل سعادت و آن چه به واسطه نفس نجات می يابد و يا هلاكت می رسد، دانسته می شود.
3. علم فقه كه به آن كيفيت عبادات و معاملات و حلال و حرام و آداب و احكام فهميده می شود. نراقی، تحصيل اين علوم و همچنين علومی را كه به عنوان مقدمات اين علوم مطرحند، واجب می داند.(102)
از نوشته ها و اشعار نراقی چنين بر می آيد كه وی از شيوه تحصيل حوزه های علميه و همچنين از برخی از مردم ناآگاه پيرامون خود، خشنود نبوده است، تا جايی كه به هنگام پايه گذاری مدرسه ای در كاشان می گويد:

در حيرتم آيا ز چه رو مدرسه كردند

جايی كه در آن ميكده بنياد توان كرد.(103)؟!
آن بزرگوار از شيوه تحصيل چنين شِكْوه می كند!

«فرقه ای ديگر (از اهل علم) هستند كه كمال را منحصر در عبارت فهمی می دانند.. گاه از برای عبارتی، وجوه بسيار و احتمالات بی شمار پيدا می كنند. مدت های مديد از عمر خود را به دانستن احتمالات عبارت... كه نه به كار دنيا می آيد، نه آخرت، ضايع می كنند.

عده ای ديگر به جای اين كه دانش صرف و نحو، معانی، بيان و شعر را به عنوان مقدّمه بياموزند، همه عمر خود را در دقايق آنها به كار می برند و از مقصود اصلی باز می مانند. در علم فقه نيز به شاخه ای خاص و يا فروع غيرلازم می پردازند».(104)

نراقی اشاره می كند كه برخی از طالبان علوم دينی شايد همه مسائل يادشده را رعايت كنند، ولی از تهذيب نفس غفلت نمايند. در طاقديس، درباره اين گونه عالمان می گويد:
فقه اعضا را سراسر خوانده است
ليك اندر فقه جان در مانده است
فقه ظاهر را كه بيند آن و اين
نيك ورزيده است آن فرد گزين (105)

شخصی كه خود را اصلاح نكرده باشد، با ستمگران آمد و شد كرده و برای كارهای ناروای خود، در آمد و شدها توجيه های ناروا می سازد:

«چون به مجلس ظلمه داخل شود، مدح و ثنای ايشان گويد و تواضع و فروتنی برای ايشان نمايد و چون می داند كه مدح و تواضع ظالم حرام است، شيطان او را فريب می دهد كه اينها در صورتی حرام است كه به جهت طمع در مال ظالم باشد، اما غرض تو از آمد و شد، دفع ضرر از بندگان خداست، و خدا می داند كه چنين نيست... اينان بر سر سفره ظالمان حاضر می شوند؛ از آنان اموالی را به عنوان های مختلف می گيرند و برای آن توجيهات ناروايی يادمی كنند».(106)

محقّق نراقی از گروهی ديگر از عالمان دينی كه مناصبی را از حكومت وقت پذيرفته اند، مناصبی كه شرط آن اجتهاد و ديگر شايستگی هاست و آنان به هيچ روی، دارای چنين شرايطی نيستند، انتقاد می كند:

«فرقه ای ديگر (از عالمان دينی) هستند كه پای بر مسند حكومت شرع نهاده و خود رامفتی يا قاضی يا شيخ الاسلام ناميده، فرمان پادشاه ظالمی را مستمسك حكم الهی نموده و از شرايط حكم و فتوا بی خبر و از اوصاف حكم شرعی در ايشان اثری نيست. مال وعِرض مسلمانان از ايشان در فرياد (می باشد) و احكام شريعت سيدالمرسلين(ص) ازايشان بر باد است. عادل ترين شهودشان، رشوه حرام و مداخل حلالشان، مال بيوه زنان وايتام».(107)

نراقی، پس از بخش های يادشده اشاره می كنند كه وجود افراد يادشده مايه ضرر اسلام ومسلمانان و موجب خرابی دين مبين می باشد و مردن ايشان، نفع ايمان و مرگ آنان باعث استقامت امر مؤمنان است، چرا كه ايشان دجّال دين و علمدار لشگرشياطين اند.

اين گونه عالمان در طاقديس نيز از ديد انتقادی نراقی به دور نمانده اند:
و آن دگر خود را فقيه شهر خواند
حكم بر مال و دماء خلق راند
مَدْرسی آراست از فوج آتاش
شغل جمله درس ليكن درس آش
آش دانی چيست ای مرد سليم؟
مال اموات است اوقاف و يتيم (108)

نراقی از برخی مبلّغان و واعظانی كه مردم را به فضائل اخلاقی فرا می خوانند و خود از آن تهی هستند، انتقاد كرده، و به گفته وی از احوال نفس و صفات آن از خوف و رجا و توكل و صبر و شكر سخن می گويند، ولی خود از اين صفات بهره ای ندارند و چنين می پندارند كه در صدد اصلاح مردم اند، حال اين كه چنين نيست:(109)

بر همه درس توكل می كنند
در هوا او پشه را رگ می زند
و در جای ديگر می گويد:
از فراز منبر آن شيوا زبان
هست صيادی و تيرش در دهان (110)

واعظی كه خود را نساخته، اقبال و ادبار مردم به او و يا ديگری برای او بسيار مهم است.

سپس نراقی به محتوای تبليغ برخی از مبلّغان آن روزگار اشاره كرده و از آنان می خواهد خود را اصلاح كنند:

«برخی به جای ارشاد مردم به نقالی و قصه خوانی پرداخته، قصه های غريب و احاديث عجيب بيان می كنند. هميشه طالب آنند كه مستمعان صدا به گريه بلند كنند و صيحه بكشند. چه بسا برای اين كار به جعل حديث و قصه های دروغ روی می آورند».(111)

نراقی چنين مبلّغانی را گمراه و گمراه كننده دانسته و بر اين باور است كه كرسی وعظ و خطابه بايد از وجود چنين افرادی پاكسازی شود:
در سر هر كوچه ای صيادهاست
مسجد و محراب، پُر شيادهاست
گر بيابان پُر ز دزد ابتر است
دزد شهر از دزد صحرا بدتر است
در بيابان جامه و نان می بَرَند
در ميان شهر، ايمان می برند(112)

ب. شِكْوه نراقی از جريان های انحرافی

در روزگار نراقی، گروه های انحرافی ظهور و بروز فراوان داشتند، نراقی از ميان اين گروه ها بيشتر از صوفيه شكوه می كند و در طاقديس، معراج السعاده و... در افشای ماهيت و عقايد آنان تلاش فراوان دارد. علت اين كه از ميان گروه های انحرافی بيشتر به اين گروه پرداخته، آن است كه:

«اهل تصوف و درويشان و فريفتگان و مغرورين ايشان از هر طايفه ای بيشتر است».(113)
آن بزرگوار سپس گروه های گوناگون آنان را آورده و ناسازگاری باورهای آنان را با اسلام و تشيع يادآوری كرده است. در گذشته به پاره ای از سخنان نراقی در اين باره اشاره كرديم. در طاقديس نيز اشعار فراوانی درباره اينان سروده است.(114)

نراقی از برخی مردم ناآگاه كه تظاهر به دينداری دارند، ولی وابستگی های مادی چنان آنان را مجذوب خود ساخته كه ارزش ها را به فراموشی سپرده اند، ناخشنود بود، تا جايی كه از آنان اين گونه ياد می كند:

آدميزادی كه می گويند اگر اين مردمند
ای خوشا جايی كه خود آنجا نباشد مردمی!
آن بزرگوار در اشعار عرفانی خود بسياری از سنت ها و عادات و باورهای موجود در جامعه اسلامی ايران را سخت مورد انتقاد قرار داده است.

ج. نراقی و شاهان قاجار پس از جنگ دوم

همان گونه كه يادآور شديم، نراقی با اين كه شاه قاجار فتحعلی شاه را غير مشروع می دانست، ولی به خاطر مصالحی با او روابط دوستانه داشته و برخی از كتاب هايش را با خواهش او نگاشته است، ولی چنين می نمايد كه پس از جنگ روس و ايران كه به عقيده نراقی، از سوی حكومت، سستی بلكه خيانت شد، ديدگاه او و برخوردش با فتحعلی شاه تفاوت بسيار كرده است تا جايی كه می گويد:

گهی در فكر سلطان، گَه وزيرم

گهی در پادشاه و گَه اميرم
مرا با شاه و با سلطان چه كار است؟!
ز تاج و تخت سلطانيم عار است!

وی در دستورالعملی كه برای برادرش ملا مهدی نراقی، معروف به آقا بزرگ نگاشته، از وی می خواهد از گفت وگو و همنشينی جاه طلبان و دنياگرايان پرهيز نمايد، چرا كه همنشينی با آنها قلب را سياه می كند.(115)

در پايان صفّه اوّل طاقديس ناراحتی و افسردگی خود را به زبان آورده و چنين می سرايد:
ای رفيقان! خاطرم افسرده است!
گلبن طبعم كنون پژمرده است!

وی پس از آنكه امام زمان(ع) را شاه راستين می نامد و اشعاری درباره حضرت می سرايد، از حاكمان و كارگزاران قاجاريه به عنوان «روبهان» ياد می كند:

پای دولت در ركاب آور كنون
تيغ غيرت از نيام آور برون
ای غضنفر زاده ضيغم شكار
روبهان در كشورت بين آشكار
پنجه بر كن روبهان در هم شكن
تيغ بر كش ظالمان را سرفكن
من چه گويم مُلْك و كشور از شماست
آنچه می گويم فضولی و خطاست (116)

پی نوشت ها:

1 - ايران در دوره سلطنت قاجار، علی اصغر شميم، ص 35، انتشارات مدبّر.

2 - همان، ص 35 - 40.
3 - تاريخ ايران، حسن پيرنيا و عباس اقبال، ص 766.
4 - همان جا.
5 - ايران در دوره سلطنت قاجار، ص 54.
6 - تاريخ اجتماعی سياسی ايران در دوره معاصر، ج 1، ص 101.
7 - همان جا.
8 - ايران در دوره سلطنت قاجار، ص 86.
9 - مآثر سلطانيه، ص 154؛ ناسخ التواريخ، محمد تقی لسان الملك سپهر، ج 1، ص 181، انتشارات اساطير.
10 - مآثر سلطانيه، ص 154؛ ناسخ التواريخ، ج 1، ص 181.
11 - ناسخ التواريخ، ج 1، ص 181، پاورقی.
12 - همان جا.
13 - تاريخ روابط خارجی ايران، ص 223، انتشارات امير كبير.
14 - ناسخ التواريخ، ج 1، ص 357.
15 - همان، ص 363 - 364.
16 - ناسخ التواريخ، ج 1، ص 365.
17 - بيان المفاخر، ج 1، ص 90 - 91، نشر كتابخانه مسجد سيّد اصفهان و نشر ذخائر، قم. دين و دولت در ايران، ص 150.
18 - بيان المفاخر، ج 1، ص 9.
19 - عباس ميرزا، ص 390؛ تاريخ نو، ص 29 - 30.
20 - ايران در دوره سلطنت قاجار، ص 99. در برخی از كتاب های تاريخی آمده است: به عرض سه هفته ايرانيان موفق شدند اغلب نقاطی را كه به موجب عهدنامه گلستان تسليم روس ها كرده بودند، پس بگيرند: ر.ك: تاريخ روابط خارجی ايران، ص 230.
21 - زندگی نامه استاد الفقها - شيخ انصاری / ص 59، نشر كنگره شيخ انصاری.
22 - قصص العلما، ص 27.
23 - جنگ هرات مربوط به محمد شاه است، نه ناصرالدين شاه. ر.ك: تاريخ تحولات سياسی و روابط خارجی، ج 1، ص 266.
24 - زندگی نامه استاد الفقها - شيخ انصاری / ص 155.
25 - روضة الصفا، ج 9، ص 642.
26 - همان، ص 647.
27 - مثنوی طاقديس، ص 17.
28 - جامع الشتات، ج 1، ص 400: «اين نوع مدافعه نه موقوف به اذن امام است ونه حاكم شرع»؛ سوره بقره (2)، آيه 193.
29 - تاريخ اجتماعی و سياسی در دوره معاصر، سعيد نفيسی، ج 2، ص 69.
30 - ايدئولوژی نهضت مشروطيت، فريدون آدميت، ص 43.
31 - شميم، ص 99؛ تاريخ روابط خارجی ايران، ص 230.
32 - ادبيات در جنگ های ايران و روس، ص 74، دين و دولت در ايران، ص 142؛ بيان المفاخر، ج 1، ص 91؛ ايران در دوره سلطنت قاجار، ص 108، فهرس التواريخ، ص 408.
33 - تاريخ روابط خارجی ايران، ص 236.
34 - ايران در دوره سلطنت قاجار، ص 366 و 368.
35 - ايران در دوره سلطنت قاجار، ص 370 - 371.
36 - همان، ص 370 - 372.
37 - دين و دولت، ص 81.
38 - همان، ص 82.
39 - دين و دولت، ص 90 - 93.
40 - نجوم السماء، ص 333.
41 - همان، ص 367.
42 - رجال آذربايجان در عصر مشروطيت، ص 23.
43 - قصص العلماء، ص 105.
44 - دين و دولت، ص 94.
45 - دين و دولت، ص 111.
46 - بيان المفاخر، ج 1، ص 120.
47 - دين و دولت، ص 104.
48 - ايران در دوره سلطنت قاجار، ص 362.
49 - همان، پاورقی.
50 - شيخ حسين بن عبدالصمد عاملی (م 984) و فرزندش شيخ بهاءالدين محمد، معروف به شيخ بهايی (م 1031) از جبل عامل لبنان به ايران آمدند. سيد نعمت اللَّه جزايری نيز از عراق به اصفهان آمد.
51 - ملا علی نوری (م 1246) حاج محمد ابراهيم كلباسی (م 1262) و بسياری از ديگر مجتهدان در اصفهان گرد آمده بودند.
52 - در فصلی جداگانه به گونه مشروح به اين بحث خواهيم پرداخت.
53 - معراج السعاده، ص 6.
54 - قصص العلماء، تنكابنی، ص 130؛ معراج السعاده، ص 476 - 477؛ الرسائل و المسائل، نراقی، نسخه خطی 259.
55 - دين و دولت، الگار، ص 108 - 112.
56 - دين و دولت، ص 88 - 92؛ نخستين رويارويی های انديشه گران ايران، 356.
57 - از باب نمونه مدرسه ای مجلل در كاشان ساخت و املاك و مستغلات بسياری را وقف آن كرد و توليت مدرسه را به نراقی و فرزندان او سپرد. ر.ك: مثنوی طاقديس، مقدمه، ص 15.
58 - دين و دولت، ص 103.
59 - نخستين رويارويی های انديشه گران ايران، ص 358.
60 - جامع الشتات، ج 1، ص 24؛ مقدمه؛ به قلم مرتضی رضوی؛ ناسخ التواريخ، ج 1، ص 181.
61 - جامع الشتات، ج 1، ص 400.
62 - همان، ص 15.
63 - ناسخ التواريخ، ج 1، ص 181؛ جامع الشتات، مقدمه، ص 24.
64 - در آن روزگار شخصی به نام معصوم علی شاه از دكن هند به ايران آمد و به عنوان نماينده شاه علی رضای دكنی اين جريان را به راه انداخت. ر.ك: فهرست كتابخانه سيد محمد مشكاة، ج 2، ص 89، منزوی، چاپ دانشگاه تهران.
65 - محمد رضا ميرزا حاكم گيلان و وزيرش علی خان اصفهانی هواخواه نعمت اللهاين بودند. درويش های اين فرقه از هر سو به گيلان آمدند. علمای رشت به فتحعلی شاه شكايت كردند. او علی خان اصفهانی را از مقام خود عزل و مجذوب علی شاه، قطب اين سلسله را جريمه كرد. ر.ك: روضه الصفای ناصری، ج 9، ص 581؛ دين و دولت، ص 115.
66 - معراج السعاده، ص 481.
67 - همان.
68 - همان.
69 - طاقديس، ص 120.
70 - جامع الشتات، ج 2، ص 761.
71 - همان، ص 772.
72 - كرام البرره، ج 2، ص 549 و ج 1، ص 100؛ اعيان الشيعه، ج 46، ص 157؛ الذريعه، ج 10، ص 207؛ خزائن، ص 498.
73 - نخستين رويارويی های انديشه گران ايران، ص 359؛ به نقل از ردّ بر ميرزا عبدالوهاب ميرزای قمی، ورق 5 و 8 و 10 و صفحات ديگر.
74 - مرآت الاحوال، آقا احمد كرمانشاهی، ورق 393؛ نخستين رويارويی های انديشه گران ايران، ص 360.
75 - نخستين رويارويی های انديشه گران ايران، ص 360.
76 - شيخی ها در حرم اهل بيت(ع) بالا سر قبر امام نماز نمی گزاردند و به شيعيان كه نماز در آن مكان را مستحب می دانستند، بالا سری می گفتند.
77 - قصص العلماء، ص 48، چ اسلاميه؛ كرام البرره، آقا بزرگ تهرانی، ج 8، ص 88؛ لغتنامه دهخدا، ج 1، ص 1471، چ انتشارات دانشگاه تهران.
78 - فرهنگ فرق اسلامی، ص 266 و 270.
79 - لغتنامه دهخدا، ج 10، ص 14654.
80 - روضه الصفا، ج 9، ص 415.
81 - قصص العلماء، ص 53؛ دين و دولت، ص 120.
82 - گنجينه، ص 98 - 99؛ نخستين رويارويی های انديشه گران ايران، ص 362؛ دين و دولت، ص 122.
83 - طاقديس، ص 19.
84 - نخستين رويارويی های انديشه گران ايران، ص 362.
85 - روضات الجنات، ص 152؛ نخستين رويارويی های انديشه گران ايران، ص 361؛ دين و دولت، ص 116.
86 - الرسائل و المسائل (نسخه خطی) ج 2، بدون صفحه شماری، شماره 26107.
87 - نخستين رويارويی های انديشه گران ايران، ص 5073.
88 - مآثر سلطانيه، ص 147؛ دين و دولت، ص 167.
89 - دين و دولت، ص 167.
90 - فهرست نسخه های خطی كتابخانه آيت اللَّه مرعشی، سيد احمد حسينی ج 4، ص 267.
91 - قصص العلماء، ص 130.
92 - روضات الجنات، ص 416؛ دين و دولت، ص 168.
93 - دين و دولت، ص 168.
94 - الذريعه، ج 22، ص 288 و ج 10، ص 214.
95 - سيف الأمه، نراقی، ص 113.
96 - همان، ص 254.
97 - سيف الامه، ص 84.
98 - معراج السعاده، ص 54 - 55.
99 - همان، ص 57 - 59.
100 - معراج السعاده، ص 59.
101 - همان، ص 60.
102 - همان جا.
103 - ريحانة الادب، ج 6، ص 162. در شعرهای اين عالم ربّانی برخی از اصلاحات عرفانی آمده كه بر همان معنای خاص خود حمل می شود و چنان كه برخی پنداشته اند، از می و ميكده معنای ظاهری آن مراد نيست.
104 - معراج السعاده، ص 474 - 475، با تلخيص.
105 - طاقديس، ص 26.
106 - معراج السعاده، ص 476 - 477، با تلخيص.
107 - همان، ص 478.
108 - طاقديس، ص 123، فوج آتاش = گروه هم آخور.
109 - معراج السعاده، ص 478.
110 - طاقديس، ص 295.
111 - معراج السعاده، ص 478.
112 - طاقديس، ص 295.
113 - معراج السعاده، ص 480.
114 - طاقديس، ص 120 - 123 و 128 - 129.
115 - عوائدالايام، ص 83.
116 - طاقديس، ص 178 - 179.

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پیام هفته

اهمیت تربیت در خانواده
قرآن کريم :عاشِروهُنَّ بِالْمَعْروفِ فَاِنْ كَرِهْتُموهُنَّ فَعَسى اَنْ تَـكْرَهوا شَيْئا وَ يَجْعَلَ اللّه‏ فيهِ خَيْرا كَثيرا؛(سوره نساء، آيه ۱۹)ترجمه: با زنان (خانواده) به شايستگى رفتار كنيد، و اگر آنها به جهتى ناخوشايندتان بودند اظهار نكنيد چه بسا چيزها كه ناپسند شماست، حال آن‏كه خداوند در آن، خير فراوانى براى شما قرار داده است.حدیث: امام صادق(ع) : لَا يَزَالُ الْمُؤْمِنُ يُورِثُ أَهْلَ بَيْتِهِ الْعِلْمَ وَ الْأَدَبَ الصَّالِحَ حَتَّى يُدْخِلَهُمُ الْجَنَّةَ [جَمِيعاً] (مستدرك الوسايل و مستنبط المسایل ج12، ص201، ح13881)ترجمه : مؤمن همواره خانواده خود را از دانش و ادب شايسته بهره مند مى سا...

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید