بخش دوم اصول و مبانى فلسفه سياسى فارابى_ فصل ششم هستى شناسى

فصل ششم هستی شناسی

الف) وجود و مراتب هستی

در فلسفه فارابی، جهان به دو بخش «ما فوق قمر» و «مادون قمر» تقسيم می شود كه عالم مافوق قمر، مركب از افلاكی است كروی شكل در داخل يكديگر كه دورترين آن ها ازمركز، «فلك كواكب ثابته» است و افلاك ديگر، هر يك، سياره ای از سيارات را حمل می كنند.

هشت فلك برگرد زمين است و بر اساس هيئت بطلميوسی، زمين در وسط آن ها ثابت است. فارابی فلك نهمی به نام فلك «ثوابت» به آن اضافه كرد و آن را «آسمان اول» نام نهاد كه حركت اين افلاك، مستدير و ازلی است.

معلم ثانی در ورای محرك اول، كه خداوند است، ده عقل را مطرح كرد كه تا عقل نهم، هر يك مدبر فلكی است و عقل دهم، كه «عقل فعال» است، به عالم مادون قمر می پردازد و نقش او سامان دادن به عالم كون و فساد است.

فارابی در «عيون المسائل» می گويد: «عقل فعال از جهتی سبب وجود نفوس ارضی و از جهت ديگر، (به واسطه افلاك) سبب وجود اركان اربعه، يعنی آب، هوا، آتش و خاك است.»(1)

او در «السياسة المدنيه» مراتب عالم وجود را، كه اعم از مافوق و مادون قمر است، به شش قسمت و شش مرتبه تقسيم می كند كه سه مرتبه از آن، در مافوق قمر است كه عبارتند از:

الف) سبب اول در مرتبه اول.
ب) اسباب ثوانی در مرتبه دوم.
ج) عقل فعال در مرتبه سوم.

و سه مرتبه ديگر، در مادون قمر قرار دارند كه عبارتند از:

الف) نفس در مرتبه چهارم.
ب) صورت در مرتبه پنجم.
ج) ماده در مرتبه ششم.

آن چه در مرتبه اول است، واحد است و نمی تواند كثير باشد؛ ولی مراتب بعدی، همه كثير هستند با اين تفاوت كه اسباب ثوانی و عقل فعال، مجرد از ماده هستند؛ اما نفس، صورت و ماده، اگر چه خود جسم نيستند، ولی در اجسام قرار گرفته اند و اجسام هم بر شش قسم هستند:

1. جسم سمائی.
2. جسم انسانی.
3. جسم حيوانی.
4. جسم نباتی.
5. جسم معدنی.
6. عناصر اربعه.(2)

بنابراين، همه موجودات مجرد و مفارق ما فوق قمر، و موجودات متكثر و جسمانیِ ما تحت قمر، از مبدأ نخست، كه «سبب اول» است، صادر شده اند. در كتاب «الدعاوی القلبيه» آمده است كه «يعقل ذاته التی هی المبدأ لنظام الخير فی الوجود الذی ينبغی ان يكون عليه فيكون هذا التعقل علة للوجود بحسب ما يعقله»؛(3)

يعنی از آن جهت كه خدا ذاتش را، كه مبدأ نظام خير در عالم وجود است، تعقل می كند، پس آن تعقل، علت ايجاد عالم وجود است به حسب آن چه تعقل كرده است. و سبب اول، همان واحد است و از واحد جز واحد صادر نمی شود. پس اگر از واحد، دو شی ء مختلف الحقيقه صادر شود، حقيقت واحد صرف نيست.(4)

موجودات بسيار زياد هستند؛ اما باكثرتشان متفاضل و ذو مراتب هم هستند و از يك زنجيره نزولی از بالا به پايين امتداد دارند. موجود نخستين، آن نوع گوهری است كه همه موجودات، اعم از موجودات ناقص و كامل، از او فيض وجودی خود را دريافت می كنند و نيز گوهر او آن نوع گوهری است كه هر گاه همه موجودات با تفاوت مراتبی كه دارند، از او فائض شوند، از ناحيه ذات او برای هر موجودی سهم و حدود وجودی و مرتبتی از وجود، كه بايسته او است، حاصل شود.

بنابراين، نظام خلقت از كامل ترين مرتبت وجود شروع می شود ودر رتبه بعدو به دنبال آن موجودی كه كمی ناقص تر از او است قرار می گيرد. پس از آن، مراتب ديگراست تا به موجودی و مرتبه ای ختم شود كه بعد از آن، مرتبه لاامكان وجود است. ازاين رو، فارابی در فصل دهم «آراء» كيفيت صدور كثرات را از منشأ اسباب ثوانی، چنين بيان می كند:

نخست از موجود اول، دومين موجود، كه جوهری است غير متجسم، به وجود می آيد. اين موجود، در ماده قرار نمی گيرد. پس ذات خود و ذات موجود اول را تعقل می كند و آن چه از ذات خويش تعقل می كند، چيزی جز ذاتش نبود. پس به واسطه تعقلی كه از ذات اول دارد، وجود سومين موجود لازم آيد و به واسطه اين كه متجوهر به ذات ويژه خود بود، وجود آسمان اول لازم می آيد.

اين وجود سوم نيز نه متجسم بود و نه در ماده قرار می گيرد و به جوهر خود عقل بود. اونيزهم ذات خود را تعقل می كند و هم ذات موجود اول را. پس به واسطه اين كه متجوهر به ذات ويژه خود است، وجود «كره كواكب ثابته» لازم آيد و به واسطه تعقلی كه از اول دارد،وجود چهارمين موجود لازم آيد و اين نيز در ماده قرار نمی گيرد و هم ذات خود راتعقل می كند و هم ذات اول را.

پس بدان جهت كه متجوهر به ذات ويژه خود است، وجود«كره زحل» لازم آيد و به واسطه تعقلی كه از ذات اول دارد، وجود پنجمين موجود لازم می آيد.

و اين موجود پنجم نيز خودش در ماده نيست. پس هم ذات خود را تعقل می كند و هم ذات اول را. پس به واسطه آن كه متجوهر به ذات خود است، وجود «كره مشتری» لازم می آيد. وازجهت تعقلی كه از ذات اول دارد، وجود ششمين موجود لازم آيد. اين نيز وجودش در ماده نيست و هم ذات خود را تعقل می كند و هم ذات اول را.

پس به واسطه تجوهر ذاتی اش وجود كره مريخ لازم آيد و به واسطه تعقلی كه ذات اول دارد، وجود هفتمين موجودلازم می شود. و اين نيز وجودش در ماده نيست و هم ذات خود را تعقل می كند و هم ذات اول را.

پس به واسطه اين كه از قبل ذاتش متجوهر بود، وجود كره آفتاب لازم آيد. و به واسطه تعقلی كه از ذات اول دارد، وجود هشتمين موجود لازم می آيد. و او نيز وجودش درماده نبود، هم ذات خود را تعقل كند و هم ذات اول. پس از جهت متجوهر بودنش به ذات ويژه خود، وجود «كره زهره» لازم می آيد. و ازجهت تعقلی كه از ذات اول دارد، وجود نهمين موجود لازم می آيد.

وجود اين نيز در ماده نيست، هم ذات خود را تعقل می كند و هم ذات اول را. پس از جهت اين كه به ذات خود متجوهر است، وجود «كره عطارد» لازم می آيد. و از جهت تعقلی كه از ذات اول دارد، وجود دهمين موجود لازم می آيد.

وجود اين نيز در ماده نيست، هم ذات خود را تعقل می كند و هم ذات اول را. از جهت متجوهر بودنش به ذات خود، وجود «كره قمر» لازم می آيد. و به واسطه تعقلی كه از ذات اول دارد، وجود يازدهمين موجود لازم می آيد. و اين موجود نيز در ماده نيست و ذات خويش و ذات اول را تعقل می كند ولكن آن وجودی كه سبب پديد آمدن موجودات می شود و در ماده نيست، پايان می پذيرد و در نزد كره قمر، وجود اجسام سماوی نيز به پايان می رسد.(5)  

موجودات آسمانی، در قمر پايان می پذيرند و وجود يازدهم نيز در ماده نيست و می تواندهم ذات خود را تعقل كند و هم ذات موجود اول را.

و اين موجودات مترتبه، همان موجودات مفارقه هستند كه در جواهر ذات خود، عقول و معقولات هستند و اين عقول،كه - تعبير فارابی - «موجودات ثوانی» و يا «اسباب ثوانی» ناميده می شوند، در شكل تسلسل هندسی منظم صادر شده اند و موجد آن ها، كه همان سبب اول است، از او عقل آخرصادر گرديده است و در عقل دهم، سلسله عقول وجودی به پايان می رسد؛ همان طور كه درقمر هم، سلسله افلاك سماوی، كه در حركت دورانیِ خود، عقول وجودی را تدبير می كنند، به پايان می رسد.

عقل فعال كه دائماً سبب اول را تعقل می كند و به طور مداوم، موجودات مادون قمر را هم تعقل می نمايد، واهب صور است و به واسطه تعقل اول، نفوس ناطقه از او صادر می شود و به واسطه تعقل مادون اول، نفوس فلكی صادر می گردد.(6)

بنابراين، عقل فعال، مدبر جهان مادون قمر، يعنی جهان كون و فساد، كه ما در آن زندگی می كنيم، است. با اين تفصيل، قوس نزولی، كه از سبب اول آغاز شده بود، در نهايت به «عالم ارضی» منتهی می شود و در كره خاكی، سير حركت متنازل برعكس می شود و جهت متصاعد به خود می گيرد و «قوس صعود» آغاز می گردد؛ يعنی از «هيولی» و ماده نخستين عالم، به سوی برترين موجودات عالم مادون قمر، يعنی انسان، حركت جديدی شروع می شود.

موجودات زمينی در غايت نقص هستند و از ابتدا همه آن چه جوهر آن ها بدان نيازمند است، اعطا نشده است، بلكه جواهر آن، بالقوه به او اعطا گرديد؛ زيرا او فقط ماده نخستين را واجد است و از اين جهت است كه هميشه در تلاش است تا صورتی به خود بگيرد و جوهريت آن ها از قوه به فعل در آيد.

بنابراين، ماده اوليه (هيولی ) بالقوه تمام جواهر اجسام ارضی است كه مادون قمر هستند. پس چون جوهريت آن ها بالقوه برای تحصيل و فعليت يافتن آن است، دائماً در حركت هستند؛

اما از نظر تأخر وجودی وخست وجودی ای كه دارند، خود به طور مستقل و از راه كوشش مستقل خود نمی توانند كمال و فعليت يابند، بلكه نيازمند به محركی از خارج می باشند و محرك خارجیِ آن ها به سوی كمالات ممكن، نخست اجسام و اجزای آسمانی هستند وسپس عقل فعال است كه جمعاً وجود اجسام ارضی را به كمال می رسانند، بدين ترتيب كه از جوهر و طبيعت و فعل اجسام آسمانی، ابتدا ماده اولی پديد آمد و سپس هر آن چه در طبيعت و امكان و استعداد ماده اولی است، از صورت پذيری، بدان اعطا شد.

عقل فعال هم در اينجا بنا به جوهر و طبع خود، مهيای نظارت است در هر آن چه جسم سماوی بدان ماده اعطا كرده است و هر چه از اين امور اعطا شده به وجهی از وجوه، بر آن می شود كه آن را از ماده و عدم، خلاصی بخشد و به نزديك ترين مرتبه خود واصل گرداند، بدين صورت كه معقول بالقوه را معقول بالفعل كند.

و از همين راه است كه عقل بالقوه، عقل بالفعل می شود. البته ناگفته نماند كه اين ارتقای رتبه، ويژه انسان ها است و سعادت نهايی و برترين چيزی كه برای وی ممكن است كه بدان نايل شود، همين است.(7)

فارابی معتقد است كه در سير تصاعدی، حركت از بسيط به مركب است. نقطه آغازين، كه هيولی ناميده می شود، عبارت است از «آخر الهويات و اخسّها ولولا قبوله للصورة لكان معدوماً بالفعل و هو كان معدوماً بالقوة فقبل الصورة فصار جوهراً»؛(8)

يعنی هيولی آخرين و پايين ترين حقيقت و هويت وجود مادون قمر است كه اگر صورت به خود نگيرد، بالفعل معدوم می شود؛ زيرا هيولی معدوم بالقوه هست و با قبول صورت، جوهر می گردد. سپس با پذيرش حرارت، برودت، يبوست و رطوبت، تبديل به «اُسطُقسات» می گردد.

در سؤالی كه در رساله «جوابات لمسائل سئل عنها» از فارابی درباره مفهوم اسطقسات پرسيده شده، او جواب می دهد كه: اسطقسات همان مبادی جواهر مركب هستند؛ يعنی همان عناصر اربعه آتش، هوا، آب و زمين.

و جواهر مركبه، هم در اجسام طبيعی و هم در اجسام صناعی مراد است. و اين عناصر اربعه، مصدر توليد اصناف و اقسام تركيبات شده اند: «تَولَّد صنوف المواليد و التراكيب.»(9)

البته اين ابهام وجود دارد كه هيولی چگونه پديد آمده است كه فارابی در آثار متعددی به آن پاسخ داده است و معتقد است: ماده اولی، نتيجه حركت اجسام آسمانی است كه دائماً در حركت هستند.

او در «آراء اهل المدينة الفاضله» می گويد: «از ناحيه طبيعت مشتركی كه در اجسام آسمانی است، وجود هيولی كه ماده مشترك بين اجسام مادون قمر است، لازم می آيد. و از ناحيه جواهر آن ها وجود اجسام كثير مختلف الجواهر پديد می آيد.

و از ناحيه تضاد نسبت ها و اضافات آن ها، وجود صور متضاده لازم می آيد. و از تبديل و تعاقب نسبت های متضاده بر آن ها، تبدل و تعاقب صور متضاده بر هيولی و ماده اولی جهان دون قمر لازم می آيد.

و از حصول نسبت های متضاده و اضافات متعانده، كه از ناحيه جمله اجسام سماوی نسبت به يك چيز در يك وقت است، اختلاط و امتزاج موجوداتی كه صاحب صور متضاده هستند، حاصل می شود.»(10)

در سير تصاعدی، فارابی بر اين اعتقاد است كه بعد از هيولی ، عناصر چهارگانه، يعنی خاك، آب، آتش و هوا كه مركب از ماده و صورت هستند، به وجود می آيند.

سپس با تركيب و اختلاط اين مواد و عناصر، ديگر موجودات پديد می آيند تا به انسان، آخرين مرتبه سير صعودی می رسد كه وجودش تركيبی از عناصر چهار گانه و «روح الهی»(11) است و بدين صورت است كه تركيبات و اختلاطها موجب استمرار نظام كون و فساد در عالم طبيعی می شود.(12) در اين جا نمودار مراتب سير صعودی ترسيم می شود:

ب) نظريه فيض

با تبيين مراتب وجود، فارابی هستی را به دو بخش ما فوق قمر و مادون قمر تقسيم كرد و سلسله مراتب وجود ما فوق قمر را از سبب اول تا عقل دهم، يعنی عقل فعال كه هر كدام موجد فلكی از افلاك نه گانه بود، كه از فلك الافلاك تا فلك قمر امتداد داشت و در عالم مادون قمر نيز سلسله مراتب وجود، در سير صعودی از هيولی و ماده نخستين تا اشرف موجودات، يعنی انسان، تبيين شد.

در سير نزولی حركت موجودات مفارق، از كمال به نقص است و در مقابل، در نظام متصاعد، حركت از نقص به كمال است.

نقطه تلاقیِ دو سلسله موجودات را فارابی «برزخ» می نامد كه در يك طرف آن، عقل فعال و در طرف ديگرش انسان نمايندگی می كند. به نظر نگارنده، مركز ثقل و «قطب الرحای» فلسفه سياسی و عمومیِ فارابی، در همين «برزخ» است كه بدون شناخت آن، هرگونه تلاش در فهم انديشه فارابی بی ثمر است.

معلم ثانی مدينه فاضله خود را به رهبریِ رئيس اول، و انسان كامل خود را در قالب فيلسوف و نبی، در همين نقطه برزخ به دريافت فيوضات عقل فعال در قوه ناطقه و قوه متخيله اش به ميدان تدبير و سياست می آورد، آن جا كه می گويد:

«يفيضه العقل الفعال الی عقله المنفعل بتوسط العقل المستفاد ثم الی قوته المتخيله فيكون بما يفيض منه الی عقل المنفعل حكيماً فيلسوفاً و متعقلاً علی التمام و بما يفيض منه الی قوته المتخيله نبياً منذراً»؛(13)

يعنی هر آن چه از ناحيه خدای متعال به عقل فعال افاضه می شود، از ناحيه عقل فعال به وساطت عقل مستفاد، به عقل منفعل او افاضه می شود و سپس از آن به قوه متخيله او افاضه می گردد.

پس به واسطه فيوضاتی كه از عقل فعال به عقل منفعل او افاضه می شود، حكيم و فيلسوف و خردمند و متعقل كامل است و به واسطه فيوضاتی كه از او به قوه متخيله اش افاضه می شود، نبی و منذر است.

سپس در ادامه می گويد: اين انسان در كامل ترين مراتب انسانيت و در عالی ترين درجات سعادت است؛ زيرا نفس او متحد با عقل فعال شده است و اين نخستين شرط از شرايط رئيس مدينه فاضله است؛ «فهذا اول شرائط الرئيس».

پيش از اين گذشت كه فارابی نظام معرفتیِ خود را كه اعم از حسی، عقلی و اشراقی است، از همين نقطه برزخ در ملاقات قوای ادراكی با عقل فعال بنا نهاد و هم چنين در فصل «انسان شناسی» و «غايت شناسی»، محور همه كمالات و خيرات و سعادات و فضايل انسانی را در بهره گيری از افاضه عقل فعال دانستيم.

با اين مقدمه، روشن شد كه نظام مادون قمر، كه به نظام كون و فساد موسوم است، مشمول عنايت و فيض مداوم الهی است كه از مجرای «عقل فعال» افاضه می شود؛ اما فارابی نظريه فيض را از مرتبه نظام دو قطبیِ مافوق قمر و مادون قمر، بالاتر آورد و در اصل وجود، سلسله مراتب جديدی به نام «واجب الوجود»، «ممكن الوجود»، «وحدت و كثرت» و «حادث و قديم» به وجود آورد و نظريه فيض را كه پيش از او توسط افلوطين (204 - 270 م) مطرح شده بود، برای بيان اين مراتب به خدمت گرفت كه اجمالاً بدان اشاره می شود:

1. واجب الوجود و ممكن الوجود؛

فارابی موجودات را به دوقسم واجب الوجود و ممكن الوجود تقسيم می كند(14) و معتقد است كه واجب الوجود، وجودش بذاته و قائم به خويش است و فرض عدم در او راه ندارد؛ زيرا «لزم منه المحال» محال است. او «سبب اول» برای همه موجودات ديگر است. لذا وجودش ازلی است.

قسم ديگر وجود، ممكن الوجود است و آن عبارت از وجودی است كه وجود و عدم برايش مساوی است و قائم به غير است، نياز به علتی دارد كه مقدم بر آن است و چون تسلسل و دور باطل است، ناگزير به موجودی ختم می شود كه «واجب الوجود» بذاته باشد.(15)

فارابی در، «آراء اهل المدينة الفاضله» نه فصل آغازين را به همين واجب الوجود، كه از آن به «موجود اول» تعبير می كند و ممكن الوجود و نحوه صدور موجودات از واجب اول، اختصاص داده است و با توصيف كامل آن و بيان صفات سلبی و ايجابی، نظير نفی شريك، حدّ، ضد و عظمت او و هم چنين اسمای جمال و جلال، به نظريه فيض، كه منشأ صدور موجودات ممكن از واجب است، اشاره می كند و می فرمايد: «وجود ما يوجد عنه انما هو علی جهة فيض وجوده لوجود شی ء آخر»؛(16)

يعنی وجود همه موجودات ممكن از او به جهت فيض و ناشی از فيضان وجود او است و چون وجود همه موجودات ديگر، فائض وجود او است، بنابراين، آن ها سبب وجود او نيستند و غايت وجود او نيز نيست و در امر افاضه وجود به غير، محتاج هيچ چيز خارج از ذاتش نمی باشد؛ همان طور كه هيچ مانعی، نه در نفس او و نه در خارج، از اين فيض جلوگيری نمی كند.(17) بنابراين، نظام هستی، ناشی از فيض الهی است.

2. وحدت و كثرت؛

فارابی برای دفع شبهه ای كه در مورد صدور مخلوقات متكثر از ذات «واحد» خداوند مطرح شده و به نوعی تغيّر و تعدّد را در ذات الهی - جل و علی - وارد می كند، نظريه فيض را مطرح می كند. او بر اساس قاعده «الواحد لايصدر عنه الا الواحد»، يعنی از واحد جز واحد صادر نمی شود، معتقد است كه از عقل اول عقل ديگری پديد می آيد و آن عقل، هم ذات خود را تعقل می كند و هم ذات موجود اول را. با ادراك ذات خويش، آسمان اول از آن عقل پديد می آيد و امر تا عقل دهم و فلك قمر اين چنين است.

پس مبدأ كثرت از عقل اول است؛ اما نه به اين معنا كه عالم و كثرات ناشی از عقل اول، علت غايی يا فاعلی برای خداوند باشند، بلكه قضيه برعكس است، همه موجودات وجود خويش را از خداوند دريافت می كنند و در وجودشان نيازمند به «واحد اول» هستند و او با «فيض» خود، وجودشان را افاضه می كند.(18)

پس خداوند اگر در ايجاد موجودات متكثره نيازمند به چيزی مثل عقل اول باشد، لازمه آن تناقص خواهد بود. در واقع، فارابی با نظريه فيض می خواهد اين مشكل را حل كند.

3. حدوث و قدم؛

بسياری بر اين باورند كه معلم ثانی با طرح نظريه فيض، بين فلسفه ارسطو، كه قائل به قدم عالم بود، با نظريه دينی، كه عالم را مخلوق خداوند می داند، جمع كرده است.

به اين معنا كه برهان بر حدوث شی ء و لاشی ء مشكل است و جز با فيض قابل حل نيست؛ زيرا اين نظريه، بر آن است كه خداوند مبدأ خلق و صدور تدريجیِ موجودات است و در همين حال، متضمن معنای قدم عالم است؛ چون فيض الهی ازلی است.

لذا در اين نظريه فارابی، دو خاستگاه ارسطويی و افلاطونی، كه قائل به حدوث عالم است، وجود دارد. او در كتاب «الجمع بين رأی الحكيمين» قول ارسطو را مبنی بر اين كه عالم آغاز زمانی ندارد، توجيه می كند به اين كه مقصود او اين نيست كه عالم قديم است، بلكه مرادش اين است كه زمانی موجب حركت فلك است و از آن به وجود می آيد و آن چه از چيزی به وجود می آيد (مخلوق) مشتمل بر آن خالق نيست.(19)

سپس با اشاره به اين كه عالم از عدم به وجود آمده و به سوی عدم می رود، با اشاره به آيات 61 سوره يونس و 3 سوره سبأ می گويد:

«الباری جل جلاله مدبر جميع العالم لايعزب عنه مثقال حبة من خردل و لايفوت عنايته من اجزاء العالم»؛(20) يعنی خداوند مدبر همه عالم است و هم وزن دانه ريز خردل هم از او پنهان نيست و عنايت و فيض الهی از اجزای عالم فوت نمی شود.

و در جای ديگر تصريح می كند كه «قديم به ذات واحد است و ما سوای او همه محدث هستند».(21) و بعد با تشريح اين مطلب می گويد: «عالم محدث است نه به اين معنا كه قبل از عالم زمانی بوده كه خداوند در آن زمان، عالم را خلق نكرده بود و بعد ازآن زمان، عالم را خلق كرده، بلكه به اين معنا عالم حادث است كه وجودش بالذات بعد از وجود خداوند است.»(22)

از مطالب فوق به خوبی حدوث عالم فهميده می شود؛ اما سؤالی كه مطرح است، اين است كه آيا اين حدوث، ذاتی است يا زمانی؟ و آيا حدوث غير از ابداع است؟ چه رابطه ای بين آن دو وجود دارد؟
فارابی عالم را حادث می داند و همه عقول را ممكناتی می داند كه وجودشان را از خداوند اخذ كرده اند و هر ممكنی در وجودش محتاج به غير است و آن غير، موجد و مبدع همه ممكنات و عقول است.

او صدور عالم را از واحد، به صدور نور از خورشيد تشبيه می كند كه نور ذاتاً از خورشيد حادث شده است.

بنابراين، از آن چه گذشت، نتيجه می گيريم كه «فيض» يك عمليات عقلانی و معرفت شناسی است كه ذات آن برای معرفت باری تعالی است و در آن هيچ شبهه ای از وحدت يا اتحاد خداوند و مخلوقاتش راه ندارد؛ زيرا فارابی خداوند را منزه از زمان و مكان و ماده و جسم می داند و ذاتش مفارق با عالم است و بين او و مخلوقاتش تمايز تام وجود دارد و جهان و هستی را با اين نظريه، مظهر وحدانيت الهی و مظهر عدل الهی می داند كه با همه كثرتش، از ذات واجب تعالی پديد آمده است.

پی نوشت ها:

1. عيون المسائل، پيشين، ص 9.

2. السياسة المدنيه، پيشين، ص 31.
3. الدعاوی القلبيه، پيشين، ص 4.
4. فارابی، ابونصر، رساله زينون الكبير اليونانی، تحقيق محمد امين الخانجی، مصر: مطبعة السعاده، 1325ق، ص 5.
5. آراء اهل المدينة الفاضله، پيشين، ص 61 - 62.
6. رساله زينون الكبير اليونانی، پيشين، ص 7.
7. همان، ص 7.
8. جوابات لمسائل سئل عنها، ص 107؛ آراء اهل المدينة الفاضله، پيشين، ص 77 - 79.
9. جوابات لمسائل سئل عنها، ص 107.
10. آراء اهل المدينة الفاضله، پيشين، ص 76.
11. اين معنا در آيات 29 سوره حجر، 72 سوره ص و 9 سوره سجده آمده است.
12. آراء اهل المدينة الفاضله، پيشين، ص 80 - 86.
13. آراء اهل المدينة الفاضله، پيشين، ص 125.
14. عيون المسائل، پيشين، ص 50.
15. الدعاوی القلبيه، پيشين، ص 2 - 5.
16. آراء اهل المدينة الفاضله، پيشين، ص 55.
17. السياسة المدنيه، پيشين، ص 47 - 48.
18. همان، ص 52 - 54.
19. فارابی، ابونصر، الجمع بين رأی الحكيمين، تحقيق دكتر البير نصری نادر، بيروت: دارالمشرق، 1405 ق، ص 101.
20. همان، ص 103.
21. الدعاوی القلبيه، پيشين، ص 4.
22. همان، ص 7.
 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پیام هفته

مدارا با مردم
رسول اكرم صلى الله عليه و آله :إِنَّ الانبياءَ إِنَّما فَضَّلَهُمُ اللّه  عَلى خَلقِهِ بِشِدَّةِ مُداراتِهِم لأَعداءِ دينِ اللّه  و َحُسنِ تَقيَّتِهِم لأَجلِ إِخوانِهِم فِى اللّه ؛خداوند از اين رو پيامبران را بر ديگر مردمان برترى داد كه با دشمنان دين خدا بسيار با مدارا رفتار مى كردند و براى حفظ برادران همكيش خود نيكو تقيه مى كردند.بحارالأنوار(ط-بیروت) ج72، ص401، ح42

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+
پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید