فصل هفتم: دولت در انديشه خواجه نصيرالدين طوسى(2)

عوامل ثبات و پايدارى دولت‏ها

ثبات و پايدارى يك دولت برخلاف سقوط و اضمحلال آن‏كه ممكن است از درون يا از بيرون خود باشد، بايد از درون آن حاصل شود. امورى كه موجب قوام و استحكام دولت مى‏شوند، عبارت‏اند از:


1) عدالت؛
2) احسان به مردم؛
3) قانون‏مداری و قانون‏گرايی.
تحقق هريك از اسباب و عوامل ياد شده و ميزان برخورداری از آن‏ها، تا حدودی ثبات و استحكام و جهتی از جهات آن‏را تأمين می‏كند. دولتی ممكن است با تحقق تمام اين اسباب، ثبات و استحكام كامل خود را بيابد و همواره به ترقی، تحول و توسعه در ابعاد مختلف نظری و عملی پرداخته و جامعه را به سعادت واقعی برساند و دولتی ممكن است همه عوامل را به‏ طور كامل محقق نسازد، در نتيجه ديرتر به سعادت خود و مردمش برسد. هم‏چنين ممكن است دولتی برخی عوامل را محقق سازد و برخی را محقق نسازد، چنين دولتی از ناحيه عواملِ محقق نشده ممكن است دچار مشكلات، نابسامانی‏ها و بحران‏هايی شود كه اگر با معرفت كافی، نوع و ماهيت و عوامل مشكل، ناهنجاری و بحران را شناخته و با شيوه‏ ها و ابزارهای مناسب آن‏ها را رفع كند، دوباره می‏تواند به ثبات قبلی خود نايل آيد. ممكن است دولتی دير و ديرتر به نابسامانی برسد و دولتی ديگر زود و زودتر برسد، دولتی ممكن است به زودی نابسامانی خود را رفع كند و دوباره ثبات و استحكام بيابد و دولتی دير و ديرتر اقدام كند و قبل از سقوط به رفع آن‏ها بپردازد و ثبات خود را بيابد و در نهايت، دولتی ممكن است همه يا اكثر عوامل ياد شده را محقق نسازد و دير يا زود زوال يافته و جای خود را به دولتی ديگر بسپارد.
نمودار تحول و جهت تحول دولت‏ها بر ميزان تحقق اسباب، عوامل استحكام و ميزان برخورداری از ثبات و استحكام و عدم آن‏

1) عدالت

اگر حكومت، قوانين عادله بر مملكت وضع كرده و آن‏ها را جاری كند و هم‏چنين به حفظ چنين قوانينی بكوشد و قانون‏داری را تبديل به قانون‏مداری سازد، پايه‏ های چنين حكومتی محكم شده و يكی از اسباب استواری خود را به‏ دست آورده است. خواجه طوسی می‏گويد:
«بر پادشاه واجب بُوَد كه در حال رعيت نظر كند و بر حفظ قوانين معدلت توفرّ نمايد، چه قوام مملكت به معدلت بود».(1)
عادلانه بودن قوانين و برخوردها بايد نسبت به تمام زيردستان و فرمانبران تحت امر رئيس حكومت جريان يابد؛ چه آن‏ها كه از عامه مردمند و رعيت تلقی می‏شوند و چه آنان كه در رده‏ های مختلف حكومتی اشتغال دارند، به ويژه نيروی نظامی‏كه مسئوليت حفظ مرزهای مملكت را دارد و از زن و فرزند خود دورند. لذا، خواجه طوسی در نصيحت به «اباقاخان» رعايت عدل و انصاف در حق لشگريان را متذكر شدند.(2)
محقق طوسی هم‏چون ديگر فلاسفه قديم، عدالت را در رأس تمام فضايل دانسته و در ميان اجناس فضيلت (حكمت، شجاعت، عفت و عدالت)، عدالت را محصول اجناس ديگر می‏داند. چنين عدالتی با قرار گرفتن هر چيز در جای خودش حاصل می‏شود(3) و تحقق آن به اعتدالی است كه بين قوای نفسانی فرد و قوای سياسی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی در سطح جامعه به‏وجود می‏ آيد. حكومت هم قوای جامعه و هم فرد را در رفتار و اخلاق جمعی‏اش به اعتدال می‏رساند، زيرا عدالت عام است و جميع اعتدال‏ها را در بر می‏گيرد.(4)
عدالت، تهذيب قوه عملی نفس ناطقه است و حصولش موقوف بر حصول سه فضيلت ديگر؛ يعنی فضيلتِ حكمت كه مربوط به تهذيب قوه نظری (عقل) است و تهذيب قوه غضبی و آن شجاعت باشد و تهذيب قوه شهوی؛ يعنی عفت است. كمال قوه (عقل) عملی در آن است كه آن‏چه تصرّف كردنی است، آن‏چنان تصرف شود كه مطابق با حق و حقيقت باشد. برای تحقق اين امر شخص هم بايد در عقل نظری به تهذيب پرداخته و معارف نظری‏اش مطابق با حق و حقيقت باشد و هم دو قوه غضبيه و شهويه ‏اش در خدمت عقل عملی قرار گرفته باشد.(5)
دولت از طريق سياست‏گذاری‏های فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و نظامی با ايجاد شرايط لازم در كسب و رواج فضايل، از جمله عدالت برای فرد و اجتماع می‏كوشد و حركت عمومی جامعه را به سمت و سويی می‏برد كه همه افراد، نهادها، مؤسسات و ارگان‏های آن بر پايه عدالت طرح‏ريزی، برنامه‏ ريزی، سازماندهی و ساماندهی شده باشند و سياست‏های عادله‏ای اجرا كنند و به دفع مفاسد و رذايلی كه ممكن است از ناحيه غير خود؛ چه داخلی (از افراد مفسد) و چه خارجی وارد شود، بپردازد.
خواجه طوسی در اقسام عدالت در افعال، قول ارسطو را نقل می‏كند كه عدالت را سه قسم تقسيم می‏كند:
«يكی آن‏چه مردم را بدان قيام بايد نمود از حقّ حق تعالی كه واهب خيرات است و مفيض كرامات و بل سبب وجود و هر نعمت كه تابع وجود است، او است و عدالت چنان اقتضا كند كه بنده به قدر طاقت در اموری كه ميان او و معبود او باشد طريق افضل سلوك دارد و در رعايت شرايط، وجوبِ مجهود بذل كند و دوم آن‏چه مردم را بدان قيام بايد نمود از حقوق ابنای جنس و تعظيم رؤسا و ادای امانات و انصاف در معاملات و سيّم آن‏چه بدان قيام بايد نمود از ادای حقوق اسلاف، مانند قضای ديون و انفاذ وصايای ايشان و آن‏چه بدان ماند».(6)
خلاصه، رئيس حكومت می‏تواند با بناگذاری تمامی قوانين، سياست‏ها، نهادها و ... بر عدالت، جامعه را هميشه در حال تحول و توسعه حفظ كند، چنان‏كه محقق طوسی می‏گويد:
«اگر در صناعت خود ماهر شود بر صحت مزاج عالم، كه آن را اعتدال حقيقی خوانند و ازالت انحراف از آن قادر شود و او به حقيقت طبيب عالم بود».(7)
در نظر خواجه طوسی همان‏طوری‏كه اعتدال در قوای نفس به اعتدال و صحت خود نفس منجر می‏شود، عدالت نيز شروطی دارد كه در صورت رعايت آن‏ها، دولت اسباب قوام، ثبات و استحكام خود را می‏يابد. اين شروط عبارت‏اند از:

الف - تكافی اصناف مردم

مردم برای ايجاد اجتماع معتدل بايد طبق نوع علم و صناعتی كه دارند، در اصناف مختلف قرار گيرند و هر صنفی به كار و وظيفه خود بپردازد. مردم با توجه به نقش‏ها و كارويژه‏ هايی كه در علوم و صناعت دارند، به چهار صنف تقسيم می‏شوند كه عبارت‏اند از: 1) اهل قلم؛ 2) اهل شمشير؛ 3) اهل معامله و 4)اهل‏مزارعه.

صنف اول - اهل قلم: اينان در رأس تمام امورند و تمام سياست‏گذاری‏های كلان سياسی - اجتماعی را در دست دارند و به‏ طور كلی تدبير امور ملك و مملكت در دست آن‏ها است. اصنافی، چون صاحبان علم و معرفت كه در رشته‏ های مختلف معرفتی به انديشه و نظريه پردازی مشغولند؛ چه آنان كه در صنف فقهايند و با اتخاذ از منابع فقهی به تعيين حدود و وظايف مردم و نهادهای سياسی - اجتماعی می‏پردازند و چه قضات كه به حل و فصل اختلافات پرداخته و چه كتّاب و حسابداران كه به امور اداری و حسابرسی اشتغال دارند و چه مهندسان كه به طراحی و پی‏ريزی عمران و آبادانی مشغول بوده و چه منجّمان، اطبّا و شعرا كه هر يك به امور خود مشغولند، همگی امور دين و دنيای مردم را متكفل هستند. خواجه طوسی، اهل قلم را به چهار دسته تقسيم می‏كند:
«اول اهل دين؛ دوم اهل علمای باريك، چون حكمت و نجوم و طب؛ سوم كسانی كه كارهای بزرگ می‏سازند، چون وزيران و يارغوچيان و نويسندگان كه سخن پادشاه بايل و ياغی (رسانند و) نويسند (و) چهارم كسانی‏كه حساب دخل و خرج نگاهدارند.»(8)
اينان با ارتباط دادن به دين و دنيا و سياست و ديانت، با كمك يك‏ديگر به مشروعيت بخشی، تقويت، ترويج و هويت دهی امور خود پرداخته و نيازهای فكری و نظری و سياست‏گذاری‏ها را تأمين می‏كنند، به ويژه حفظ و رواج دين مردم را برعهده دارند.
خواجه در همين رساله با ابتنای بنياد پادشاهی بر دو چيز (شمشير و قلم)، فايده قلم و قلم به‏ دستان را چنين برمی‏شمارد:
«اول آن‏كه راه خدای(تعالی) در ميان خلق نگاهدارد تا ديگرگون نشود؛ دوم آن‏كه چيزهای پوشيده (را) آشكارا كند؛ سوم آن‏كه سخن‏ها ياد دهد تا فراموش نشود (و) چهارم آن‏كه راستی در ميان مردم نگاهدارد».(9)
اهل قلم با كسب معارف و احكام الهی و ترويج آن در بين مردم هم حافظان دين و راه خدايند و هم معارف، احكام و فضايل را معرفی می‏كنند تا مردم آن‏ها را كسب كرده و به سعادات برسند. اينان به منزله آب در طبيعت‏ اند(10)، زيرا آب، مصرّح طبيعت و خاموش كننده آتش است.

صنف دوم - نظاميان: اينان نظير اهل قلم يكی از بنيان‏های پادشاهی و دولت هستند و مجموعه نيروهای نظامی و انتظامی يك كشور را تشكيل می‏دهند. افرادی، چون جنگ‏جويان، مجاهدان، داوطلبان بسيجی، غازيان و مرزبانان، دلير مردان و محافظان ملك و سلطنت و نگهبانان دولت شامل اين صنف‏اند. اينان نظام و انتظام امور عالم را در دست داشته و با هر نيرويی كه نظام امور را بر هم بريزد، مقابله می‏كنند. اين افراد با انجام مسئوليت‏های خود، قوت و هيبت پادشاه را بالا برده و از جان و ناموس مردم دفاع می‏كنند و به دفع دشمنان داخلی و خارجی و پاك‏سازی راه‏ ها از دزدان و حيوانات درنده می‏پردازند و به منزله آتش در طبيعت‏ اند كه چون حارّ است سوزاننده است. محقق طوسی فايده لشكری را كه به امور ياد شده می‏پردازد، چنين بيان می‏دارد:
«اول قوت و شكوه و هيبت پادشاه؛ دوم دفع ياغيان؛ سوم امن داشتن رعايا (و) چهارم پاك داشتن راه‏ ها از دزدان و علف خوارها و از جانوران درنده».(11)
به نظر خواجه طوسی، قلم و شمشير دو بنياد ملك و پادشاهی است كه قلم در دست مدبّران، نويسندگان، سياست‏پردازان و معماران نظام سياسی جامعه قرار می‏گيرد تا تدابير لازم را در ابعاد سياسی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی در سطح كلان آن‏ها صورت داده و افراد اجتماع در پناه چنين تدابيری به كمالات و سعادات خود برسند و شمشير در دست سپاهيان قرار گرفته تا به دفع و رفع آفات و موانع آنان بپردازند:
«بنياد پادشاهی بر دو چيز است: يكی شمشير و ديگر قلم. شمشير در دست سپاهيان باشد و قلم در دست نويسندگان».(12)

صنف سوم - اهل معامله: اين صنف تأمين نيازهای اقتصادی، اعم از مبادلات كالاها در داخل و خارج كشور، امور صنعتی و بازار را برعهده دارند. دسته‏ای از اينان تجارند كه كار حمل و تبادل كالا از سرزمينی به سرزمينی و از شهری به شهری ديگر را متكفّل هستند. دسته ديگر پيشه‏ وران و صاحبان حِرَف و صناعات هستند و دسته سوم خراج بگيران‏اند. زندگی معيشتی و امور دنيايی مردم به‏ دست اين صنف است. اينان نيز به منزله هوا در طبيعت‏ اند كه به جهت خفت، همواره در حال تغيير و تبدّل است.

صنف چهارم - كشاورزان: اين گروه يا املاك دارند و در آن به كشت و زرع مشغولند و يا زمين ندارند و در خدمت مالكان به كشاورزی می‏پردازند. اينان نيازهای غذايی مردم را تأمين می‏كنند و بقای زندگی مردم بدون كمك اين‏ها محال است. مَثَل اين‏ها مَثَل خاك در طبيعت است كه دارای خصلت تاريكی، ثقالت و توليدگری هستند.
«شرط اوّل در معدلت آن بُوَد كه اصناف خلق را با يك‏ديگر متكافی دارد، چه هم‏چنان كه امزجه معتدل به تكافی چهار عنصر حاصل آيد، اجتماعات معتدل به تكافی چهار صنف صورت بندد: اول اهل قلم، مانند ارباب علوم و معارف و فقها و قضات و كُتّاب و حسّاب و مهندسان و منجّمان و اطبّا و شعرا كه قوام دين و دنيا به وجود ايشان بُوَد و ايشان به مثابت آبند در طبايع و دوم اهل شمشير، مانند مقاتله و مجاهدان و مطوّعه و غازيان و اهل ثغور و اهل بأس و شجاعت و اعوان ملك و حارسان دولت كه نظام عالم به توسط ايشان بُوَد، و ايشان به منزلت آتش‏اند در طبايع و سيّم اهل معامله، چون تجّار كه بضاعات از افقی به افقی برند و چون محترفه و ارباب صناعات و حرفه‏ ها وجُبات خراج كه معيشتِ نوع بی‏تعاون ايشان ممتنع بود و ايشان به جای هوايند در طبايع و چهارم اهل مزارعه، چون برزگران و دهقانان و اهل حرث و فلاحت كه اقوات همه جماعت مرتّب دارند و بقای اشخاص بی‏مدد ايشان محال بُوَد و ايشان به جای خاك‏اند در طبايع».(13)
اين اصناف نبايد بر صنف ديگر غلبه يابند؛ برای مثال سپاهيان و نظاميان نبايد به جای مدبّران امور سياسی و سياست‏گذاران قرار گيرند، زيرا در اين‏صورت مردم جامعه و مجموعه نهادهای حكومتی و سازمان‏های سياسی و ساختار آن‏ها را از اعتدال خود كه تدبير امور است، خارج كرده و به‏سوی اغراض نظامی و نظامی‏گری سوق می‏دهند و می‏خواهند كه همه مردم روحيه نظامی كسب كنند و اقدام‏های لازم را برای تحقق اين منظور انجام می‏دهند. هم‏چنين اقتصاديون بايد در جای خود باشند، زيرا اگر همه تدبير امور در دست آنان قرار گيرد نظام از اعتدال خود خارج شده و مردم و تمام نهادهای حكومتی و ساختار سياسی قدرت به تأمين نيازهای اقتصادی و بالاتر از آن نيازهای ترفّعی و حرص، آز، طمع و ... رومی‏آورند و بدين منظور، سياست‏ها و اقدام‏های لازم و روحيات مناسب با آن‏را ايجاد می‏كنند؛ بنابراين، غلبه هر صنفی بر صنف ديگر به انحراف و فساد در امور اجتماع منجر شده‏(14) و پيدايش بحران‏ها و گروه‏ های انحرافی، ... و در نهايت، انحطاط و زوال و دوری از تمدن در علوم مختلف را در پی دارد. محقق طوسی قول حكما را در اين باره چنين بيان می‏كند:
«فضيلة الفلاحين هو التعاون بالاعمال و فضيلة التجار هو التعاون بالاموال و فضيلة الملوك هو التعاون بالاراء السياسيّه و فضيلة الالهيين هو التعاون بالحكم الحقيقيه ثم هم جميعاً يتعاونون علی عمارة المُدُن بالخيرات والفضائل‏(15)».
يعنی فضيلت كشاورزان از نوع اعمال و افعال آن‏ها است كه می‏توانند به نظام بشر كمك كنند و نظام سياسی در اموری از آن‏ها كمك می‏گيرد كه نياز به فعاليت بدنی دارد. فضيلت تُجار از نوع كمك مالی آن‏ها به همنوعان خود است. فضيلت ملوك از نوع ياری هم‏نوعان خود در تدبير و اتخاذ آرای سياسی و ساماندهی و سياست‏گذاری‏های اجرايی جامعه است تا جامعه در مسير هدايت و كمال خود قرار گيرد و افراد در آن، به كسب فضايل و تكميل اخلاقيات و كمالات خود بپردازند و فضيلت الهيون؛ يعنی كسانی كه به كسب معارف عالی و نشر آن می‏پردازند، در آن است كه به كسب احكام و معارف حقيقی به ‏دور از معارف توهمی پرداخته و با ارائه آن‏ها به مردم، هم‏نوعان را به آن آشنا سازند تا ايشان نيز مانند آن‏ها به معارف حقه آشنا و عالِم به علوم الهی شوند.
خلاصه اين‏كه اگر هر يك از اصناف در جای خود قرار بگيرند و هركس براساس شايستگی خود به كار گمارده شود، در قوای افراد و جامعه اعتدال حاصل می‏شود و جامعه همواره در طريق رشد، ارتقا و توسعه در ابعاد مادی و معنوی قرار می‏گيرد.

ب - عدالت‏داری:

نظارت بر احوال و افعال اهل مدينه و تعيين شأن و جايگاه هركسی، عدالت است، بنا بر اين شرط، رئيس حكومت به افعال و احوال مردم مدينه نظر می‏كند و افراد براساس ميزان استعداد و تخصص‏هايی كه دارند و نوع حالات و روحياتی كه از خود نشان می‏دهند، از سوی مراكز و نهادهايی، شناسايی شده و بر اساس آن جايگاه‏ هايشان معين می‏شود:
«شرط دوم در معدلت آن بُوَد كه در احوال و افعال اهل مدينه نظر كند و مرتبه هر يكی بر قدر استحقاق و استعداد تعيين كند».(16)
منشأ بسياری از بی‏نظمی‏ها و جای‏گزينی روابط به جای ضوابط اين است كه افراد براساس استعدادها و شايستگی‏هايشان بر مناصب گمارده نمی‏شوند؛ از اين ‏رو، بر رئيس دولت است كه در تنظيم رياست‏ها و شايستگی آن‏ها و احوال و افعال و استعدادهای آنان توجه كند تا مناصب، حِرَف و صناعات براساس علم و معرفت به اهلش واگذار شود. مردم از نظر احوال و طبايع و در تعيين شايستگی‏ها و انتصابشان به مسئوليت‏های مختلف به پنج صف تقسيم می‏شوند:

صنف اول: كسانی كه به جهت عدم آلودگی به رذايل، دارای طبعی خير و نيكو هستند؛ يعنی اعمالی كه از آن‏ها صادر می‏شود، نيكو است و از حُسْن فعلی و فاعلی برخوردار است و نيز در افكارشان علاوه بر اين‏كه اهداف خيرخواهانه دارند، آن‏چه می‏آموزند و می‏دانند معارف خير است؛ يعنی منشأ كسب معارف و ابزارها و منابع معارف همگی مطابق با حق بوده، پس خير است. اين صنف علاوه بر خير بودن ذاتی افكار، افعال و رفتارشان، خيّر نيز هستند. به عبارت ديگر، فكر و عملشان به منظور خير رساندن به ديگران است.
اين صنف از شأن و جايگاه والايی در ميان موجودات عالم و انسان‏ها برخوردارند و در واقع خلاصه آفرينش هستند و نظير رئيس حكومت در جوهره خود بيش‏ترين و كامل‏ترين صفات انسانی را دارند و كامل‏ترين خلق در ميان اهل زمانشان هستند. چنين كسی كه با رئيس حكومت مشاكلت جوهری دارد، نزديك‏ترين كس به وی می‏باشد و رئيس حكومت بايد خود را به اين صنف نزديك ساخته و آنان را نيز به خود نزديك كند. اين‏گونه افراد هميشه بايد از ناحيه حكومت و مردم تعظيم و اكرام شوند. برای تحقق اين امر، بايد آنان را به مردم شناساند تا مردم با آنان آشنا شده و آنان‏را بزرگ داشته و كرامتشان در جامعه حفظ و زياد شود و چون كه استحقاق رياست خلق را دارند، بايد آنان‏را به‏عنوان رؤسای اصناف خلق شناخت:
«كسانی‏كه به طبع خيّر باشند و خير ايشان متعدّی بُوَد و اين طايفه خلاصه آفرينش‏اند و در جوهر، مشاكل رئيس اعظم. پس بايد كه نزديك‏ترين كسی كه به پادشاه بُوَد اين جماعت باشد و در تعظيم و توقير و اكرام و تبجيل ايشان هيچ دقيقه مهمل نبايد گذاشت و ايشان را رؤسای باقی خلق بايد شناخت».(17)

صنف دوم: كسانی كه دارای طبع خير بوده و آن‏چه در باطن دارند و از آن‏ها صادر می‏شود؛ خواه فكر و نظر و خواه فعل و عمل باشد، همگی خير است؛ يعنی وجودشان برای فرد و جامعه مضرّ نيست و می‏توان آن‏را اشاعه داد، اگرچه آنان طبعشان تعدّی به خير ندارد؛ يعنی نسبت به خيری كه نصيبشان شده، خيّر باشند و در ميان هم‏نوعان خود اشاعه داده تا آنان هم با امور خير آشنا شده و هم بدان عمل كنند. شأن آنان چنين است كه حكومت بايد آنان‏را بزرگ داشته و حاجاتشان را برآورده كند:
«كسانی‏كه به طبع خيّر باشند و خير ايشان متعدّی نبُوَد و اين جماعت را عزيز بايد داشت و در امور خود مُزاح‏العلّه گردانيد».(18)

صنف سوم: آنانی كه نه طبع خير دارند و نه شريرند. آنان از آغاز بر اثر عدم به كارگيری منابع شناختی‏شان در حقايق و قوای تحريكی خود در تجويزات عقلی، طبع خيری ندارند و به گونه‏ ای هم نيستند كه در معارف موهومی، شهوات و رذايل آن‏قدر غوطه ‏ور شده باشند كه طبعشان تبدّل يافته و آن‏چه از آن صادر شود، شرّ باشد تا صفت شرير بر او اطلاق گردد. ممكن است خيراتی از اينان سرزند، اما خيّر نيستند و شروری از اين‏ها برخيزد، اما شرّير نيستند. بايد حكومت، اينان را در پناه خود گرفته و با توجه به استعدادشان آن‏ها را بر خير تشويق كند و متذكر شود كه استعدادهای بالقوه شما بسيار می‏تواند منشأ امور خير شده و فضايل خاصی را از خود نشان دهد:
«كسانی‏كه به طبع، نه خيّر باشند و نه شرّير، و اين طايفه را ايمن بايد داشت و بر خير تحريص فرمود تا به‏قدر استعداد به كمال برسند».(19)

صنف چهارم: كسانی‏كه بر اثر مجاورت و معاشرت با رذايل و مفاسد و اشتغال به آن‏ها؛ چه در بروز افكار و آرای فاسد موهومی و چه در افعال و رفتار فاسد، طبع خود را شرير كرده و توان بروز استعدادهای كمالی را از دست داده‏ اند و آن‏چه بروز می‏دهند فاسد است، اما مفسد نيست؛ يعنی شرّشان متعدی به ديگران نيست و جامعه در آرزوی نديدنِ وجود آن‏ها نيست. وظيفه حكومت نسبت به اين صنف آن است كه ضمن تحقير و اهانت آن‏ها كه چرا افعال و افكار خير از آن‏ها سر نزده، در حالی‏كه استعدادهای بالقوه كمالی بسيار دارند كه می‏تواند آن‏ها را از شرور دور كرده و به معارف الهی برساند و با چنين معارفی افعال خير فراوانی از آنان سر بزند، به موعظه آن‏ها پرداخته و به‏خاطر افعال قبيحی كه انجام می‏دهند، زجرشان كند. هم‏چنين در آن‏ها رغبت ايجاد كند و آن‏ها را بترساند تا از افعال پست و زشت دست بردارند و هم به پاداش بشارت دهد تا به فعل حَسَن و نيكو تحريك شوند و از آن‏چه می‏كنند و در آينده انجام خواهند داد، انذارشان كند تا به طبع اوليه خود كه طبعی كمال خواه، خيرخواه، نوع‏گرا و نوعدوست است، روآورند و الاّ كه در پستی و خواری می‏مانند:
«كسانی‏كه شرّير باشند و شرّ ايشان متعدی نَبُود و اين جماعت را تحقير و اهانت بايد فرمود و به مواعظ و زواجر و ترغيبات و ترهيبات بشارت و انذار كرد تا اگر طبع خود باز گذارند و خير گرايند، و الاّ در هوان و خواری می‏باشند».(20)

صنف پنجم: كسانی‏كه نه تنها دچار طبع شرير شده و افعال و افكارشان به ‏دور از افكار و افعال فاضله است، ميزان شرارت آن‏ها از وجودشان گذشته و به ديگران سرايت كرده است و لذتشان در آن است كه ديگران را نيز به دنبال خود كشند؛ بنابراين، با معاشرت و تبليغ و تشويق ديگران به صدور افكار و افعال شرّ، آنان را نيز در راه و افكار خود سوق می‏دهند.
اينان درهای هدايت را به روی خود بسته و پست‏ترينْ خلايقِ روی زمين شده‏ اند و علاوه بر اين‏كه فاسدند، چون فسادشان به محيط اطراف خود و افراد اجتماع انسانی سرايت كرده، مفسد هم شده‏ اند. طبيعت اين صنف از طبايع اصناف ديگر بسيار فاصله گرفته و با صنف اول و دوم قابل جمع نيست، زيرا با صنف اول منافات ذاتی دارد و با طبيعت رئيس اعظم ضد است.
اين گروه در ميزان شرارت خود مراتبی دارند: دسته‏ای كه اگر آن‏ها را تأديب و زجر و يا ترغيب و ترهيب كنند، اميد هست كه هدايت شده و خود را اصلاح كنند و در غير اين صورت؛ يعنی اگر پس از به‏كارگيری انواع راه‏ های هدايت و هدايت شدن آن‏ها، باز آنان دست از افكار و اعمال خود برنداشتند، بايد كه از روش‏های مختلفی كه ذكر خواهد شد، از بروز و تعدی شرّ آنان جلوگيری كرد. گروه ديگری از اينان راه‏ های هدايت و اصلاح خود را به روی خود بسته‏ اند و هيچ‏گونه اميدی به اصلاحشان وجود ندارد. همه افعال و افكارشان شر است و دفع شرّ اينان واجب است.

مراتب مجازات افراد شرور و مفسد

همان‏طور كه بيان شد گروهی كه شرّشان متعدی به غير دارد، هيچ‏گونه اميدی برای اصلاحشان نيست؛ از اين ‏رو، اينان را بايد با مراتبی كه ذكر می‏شود مجازات كرد تا شرّشان دفع شود:

1) زندان (حبس): مرتبه اول مجازات اينان، زندان است تا با مردم هيچ‏گونه معامله و معاشرتی نداشته باشند و جامعه به ‏دور از وجود آن‏ها بوده و از اشاعه افكار و افعال فاسد آن دور باشد.

2) زنجير: اگر شرّشان با حبس دفع نشد، بايد آنان‏را از تصرفات بدنی‏شان منع كرد.

3) تبعيد: اين مرتبه بعد از بی‏نتيجه ماندن مرتبه دوم است. در اين مرتبه، بايد آنان را از شهر دور كرد تا با مردم شهری كه در آن است، معاشرت نداشته باشد و در شهر ديگر هر نوع تماسی را با مردم به روی‏شان بست و هميشه در اين حالت قرار داد.

4) قتل: مرتبه آخر برای مجازات اين گروه، قتل است. اين نوع مجازات برای كسانی است كه شرّشان بسيار زياد بوده و به افنا و افساد نوع بشر منجر شده و همه را فاسد كرده است. البته در اين‏كه آيا جايز است كه به قتل اقدام شود يا نه، بين حكما اختلاف ‏نظر وجود دارد. آن‏چه قول بيش‏تر آنان است قطع عضوی است كه با آن اقدام به شرارت كرده‏ اند؛ مانند دست، پا و ابطال حسی از حواس او.
محقق طوسی بر آن است كه نبايد در قتل آنان اسرار و مداومت ورزيد، زيرا از بين بردن پيكره‏ای كه خالق آن خداوند حكيم است و آثار حكمت الهی در آن نمايان است، بدون اصلاح و جبران آن عاقلانه نيست:
«ازالت شرّ را مراتب بُوَد: يكی، حبس و آن منع بود از مخالطت با اهل مدينه و دوم، قيد و آن منع بود از تصرّفات بدنی و سيّم، نفی و آن منع بود از دخول در تمدن و اگر شر او به افراط بُوَد و مودّی به افنا و افسادِ نوع، حكما خلاف كرده‏ اند در آن‏كه قتل او جايز بود يا نه، و اظهر رأی‏های ايشان آن است كه بر قطع عضوی از اعضای او كه آلت شرارت او بود، مانند دست يا پای يا زبان يا ابطال حسّی از حواس او، اقدام بايد نمود و بر قتل البته تجاسر نشايد، چه تخريب بنايی كه حق، عزّ و علا، چندين آثار حكمت در آن اظهار كرده باشد بر وجهی كه اصلاح و جبران ميسّر نشود از عقل بعيد بود».(21)
مراتب دفع شر و ازالت آن در وجود اينان در هنگامی است كه شرّ از اينان بالفعل صورت گيرد. اما اگر بالفعل نباشد و طبعشان اين‏گونه باشد؛ يعنی طبعشان شرّ و شرّشان متعدی باشد در اين‏صورت، فقط بايد به دو طريقِ حبس و زنجير تمسك جسته و هيچ‏گونه فعل مكروهی در حق آنان جاری نكرد. حكمتی كه در دفع شرور اين گروه و مراتب آن وجود دارد، وجود دو مصلحت عمومی‏و خاصی است كه در اين امر ديده می‏شود:

1) رعايت مصلحت عموم افراد اهل مدينه: حفظ محيط سالم برای اهل مدينه و پيش‏گيری از رواج مفاسد و رذايل لازم است، زيرا كسانی كه طبعشان شرير و متعدی به شرّند، می‏توانند منشأ هر نوع مفسده‏ای باشند و عموم مفاسد از اينان به مدينه تسری می‏يابد.

2) رعايت مصلحت خود: خلقت افراد شرور بر آن قرار گرفته بود كه با نابود كردن استعدادهای بالقوه كمالی خود در مدينه به كمالات و فضايل نائل شوند، در حالی‏كه از خلقت و طبع اصلی و ذاتی خود دور شده و حتی طبعشان از خير به شر می‏پردازد؛ بنابراين، بايد به دفع ازالت آنان اقدام كرد؛ برای مثال علاجی كه طبيب نسبت به عضو معينی از اعضای بدن مريض كه فعاليت طبيعی خود را از دست داده، صورت می‏دهد. چنين معالجه‏ای به ملاحظه همه اعضا و پيكره‏ای به‏نام «جسم» است، زيرا بدن شخص با وجود تعادل در ميان فعاليت اعضا صحت و سلامتی خود را می‏يابد و اگر يكی از اعضا، فعاليت لازم خود را از دست دهد تعادل ميان اجزا به‏ هم خورده و كل بدن شخص مريض می‏شود. اگر طبيب وجود چنين عضوی را موجب تسری فساد به ديگر اعضا ببيند، به قطع چنين عضوی اقدام می‏كند و به وجود عضو مريض توجهی نكرده و تمام همت خود را بر حفظ باقی اعضا و صحت عمومی بدن به‏كار می‏گيرد. رئيس حكومت و كسی كه مسئوليتِ ايجاد يك مدينه سالم و حفظ آن‏را دارد، بايد در اصلاح اشخاص چنين عمل كند.(22)

ج - عدالت‏ورزی:

مرتبه اين شرط بعد از رعايت تكافی در اصناف مردم و تعديل مراتب ميزان استحقاق و استعدادهای اهل مدينه است. عدالت به معنای رعايت تساوی ميان مردم مدينه در توزيع امور خير و امكانات و تسهيلات سياسی، اقتصادی و فرهنگی است كه همه در آن‏ها سهيم‏اند. البته رعايت تساوی در امكانات و امور خير به ملاحظه قدر استحقاق و استعداد افراد است؛ بنابراين، تساوی در خيرات و تسهيلات مشترك به معنای توزيع مساوی آن در سطوح جامعه نيست، بلكه توزيع امكانات به‏قدر استحقاق و استعداد آن‏ها است. از امور خيری كه ميان عموم شهروندان اهل مدينه مشترك است، عبارت‏اند از: سلامتی، اموال، كرامات و نظير اين‏ها. هر انسانی به اين امور در مراحل مختلف زندگی نياز دارد؛ از اين ‏رو، برای همگان خير محسوب می‏شوند. به سبب تفاوت افراد در نياز به امور خير هركسی را حد و ميزانی است كه زيادت يا نقصان بر آن، ظلم و جور محسوب می‏شود. اگر در توزيع امور خير و امكانات و تسهيلات مشترك، به فردی كم‏تر از قدر استحقاق و استعداد وی داده شود، به شخص ظلم شده، زيرا به حقش نرسيده است. اما اگر بيش از قدر و استحقاقش به وی داده شود، چون حق كسی ديگر پای‏مال و به وی داده شده، ظلم و جور در حق اهل مدينه صورت گرفته است. اگرچه به نوعی در حالت نقصان نيز نوعی جور به اهل مدينه تلقی می‏شود، زيرا اين نيز خود يكی از افراد مدينه محسوب می‏شود.
بايد به اين نكته توجه داشت كه حفظ امور خير مهم‏تر از تقسيم آن است؛ بنابراين، هم بايد با جعل قوانين به محافظت آن پرداخت و هم قوانين، ضمانت اجرا داشته باشند و حكومت پاسدار آن باشد تا امور خيری كه به افراد می‏رسد، با زور و تهديد از دستشان خارج نشود، زيرا در غير اين‏صورت، فرد يا نظام سياسی حاكم متضرر شده و حس اعتماد مردم به دولت و حكومت كم می‏شود و كم كم از آن فاصله می‏گيرند و در نهايت، مشروعيت چنين نظامی زير سؤال می‏رود. چنان‏چه به حق و حقوق افراد جامعه تعدی شود و اين تعدی؛ چه از افراد حكومتی و چه افراد شخصی باشد، بر حكومت واجب است كه عوض مافات را به آن‏ها بدهد تا با تنبيه متجاوزان و عوض دادن حقوق از دست رفته افراد، حق و حقوق آن‏ها محفوظ بماند. البته بايد در حق كسانی كه ظلم و جور و تعدی می‏كنند، عدالت در مجازات نيز رعايت شود، زيرا اگر عقوبت بيش از جور باشد، بر جائر و متجاوز ظلم شده و اگر كم‏تر باشد و حتی عقوبت بيش از جور باشد، بر جامعه ظلم شده است، چرا كه اين فرد يكی از اعضای جامعه است و به اعتبار تعلق آن، به چنين جامعه‏ای نيز ظلم شده است.
در نهايت، اين بحث به ميان می‏ آيد كه آيا هر ظلم و جوری كه به شخص می‏شود، ظلم و جور بر حكومت است يا نه؟ بعضی از حكما برآنند كه با عفو جائر از سوی كسی كه مجبور شده و ظالم، حقش را غصب كرده، عقوبت از جائر ساقط نمی‏شود و چون در جامعه ظلمی انجام داده و جامعه سالم را به چنين عملی آغشته كرده، حكومت بايد وی را تنبيه كند. دسته ديگر معتقدند كه جور بر وی، جور بر حكومت نيست و وی با عفو جائر، عقوبت را از او برمی‏دارد.(23)

2) احسان به مردم

احسان و نيكويی به مردم از فضايل بزرگی است كه در امر حكومت و مملكت‏داری وجود دارد، زيرا قلب بسياری از مردم را از طريق احسان می‏توان به خود جلب كرده و در پی آن پيوندی محكم و محبت‏گونه برقرار كرد كه استحكام آن از تعلق ناشی از عدالت كه مردم به دولت دارند، مستحكم‏تر است. اگرچه وظيفه دولت در اجرای عدالت تقدم دارد، احسان به مردم پيوند قوی‏تری را با آن‏ها برقرار می‏سازد و مردم دولت را از خود و برای خود می‏دانند و در اين‏صورت آماده اجرای دستورهای آن هستند.
احسان به مردم آن است كه امكانات و تسهيلات و مجموعه خيراتی كه به عدالت در ميان آن‏ها توزيع شده، بيش از استحقاقشان با توجه به شأن و مرتبه آن‏ها، به آن‏ها داده شود؛ برای مثال، خواجه طوسی يكی از وظايف پادشاه را نسبت به لشكر، نيكويی كردن به افراد شجاع و دلير لشكر می‏داند، زيرا شجاعت آنان موجبِ خدمت بيش‏تر به آنان می‏شود و آن احسان را می‏توان از غنائمی كه از سركوب ياغيان به‏ دست می‏ آيد، تأمين كرد.(24) چنين احسانی به مردم بايد همراه با حفظ هيبت و مقام باشد، زيرا شكوه و جلال رهبری يك مملكت از هيبت آن سرچشمه می‏گيرد و الاّ ممكن است موجب شود كه افراد زيادی به بی‏پروايی، جرأت، جسارت و چشم طمع به آن پرداخته و حريص شوند و چون افراد، حريص به آن شدند نه تنها به آن مقدار قانع نمی‏شوند، اگر همه مملكت را نيز به وی دهند، او را راضی نمی‏كند.(25)

3) قانون‏مداری و قانون‏گرايی

سبب ديگری كه در حفظ و قوام مملكت مؤثر است، التزام به قانون می‏باشد كه از اسباب ياد شده در مرتبه پايين‏تری قرار دارد. مراد از قانون، قانون عدالت و فضيلت‏آور است كه حفظ آن واجب و بر دولت است كه مردم را در التزام به آن تكليف كند؛ بنابراين، قوانينی كه عدالت‏آور نباشند و براساس منافع طبقه و صنف خاصی تنظيم شده باشند، التزام بر آن‏ها واجب نيست، زيرا التزام به آن نه تنها فضيلتی را در پی ندارد، به رواج ظلم و بی‏عدالتی و تثبيت آن نيز كمك می‏كند. چه بسيار افرادی كه قوانين را مانع دست‏يابی به منافع شخصی خود می‏پندارند و بدين جهت تن به قانون نمی‏دهند؛ از اين ‏رو تعدی آن‏ها از قانون موجب رواج فساد و ظلم و تجاوز به حقوق ديگران می‏شود. گسترش اين امر، پايه‏ های استحكام نظام را سست می‏كند، چنان‏كه نزد فلاسفه قوام بدن به طبيعت آن است كه از عناصر و اخلاط اربعه‏(26) تشكيل يافته است و قوام طبيعت به نفس است، زيرا حكمای قديم، طبيعت را مولد نفس می‏دانستند و قوام نفس نزد آنان به عقل است‏(27)؛ يعنی وجود عقل در انسان نفس را به وجود می‏آورد و استواری شهرها به مَلِك است؛ يعنی كسی كه در رأس قدرت بوده و تمام تصميمات و تدابير سياسی، نظامی و امنيتی و سياست‏های داخلی و خارجی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی برعهده او است و با تصميمات و تدابيرِ خود جامعه را در جهت تمدن سازی و رشد و تحول فكری فرهنگی به پيش برده و آن‏را استوار و مستحكم می‏سازد هم‏چنين آفاتی را كه از داخل و خارج نظام سياسی در قالب افكار، عقايد و فرهنگ‏های غيرفاضله و يا حمله‏ های نظامی به مرزها و يا به فرهنگ نظام سياسی حاكم می‏شود، دفع می‏كند؛ بنابراين، چنين استواری و دفاع در پناه سياستی است كه رئيس حكومت در يك نظام سياسی به تدبير آن پرداخته و آن‏را اجرا می‏كند.
همان‏طور كه بيان شد قوامِ سلطنتِ رئيس حكومت به سياست و نوع آن بستگی دارد و سياستی موجب قوام سلطنت و در نتيجه سلطان می‏شود كه هم ناشی از حكمت باشد و هم بر حكمت عرضه شده باشد. به عبارت ديگر، سياست بايد به دست كسی صورت گيرد كه خود حكيم است و حكيم، به «انسان»، «مبدأ و هدف انسان»، «حيات انسانی»، «هستی» و «مبدأ و هدف هستی» عارف بوده و طريق وصول و ابزار نيل به هدف و غايت رابرای انسان‏های متفاوت با گرايش‏ها و بينش‏های مختلف می‏داند. او هم عارف به سعادت دنيوی و اخروی انسان است و چون سياست او بر حكمت بنا شده، طريق رهبری به سعادات را نيز می‏داند؛ يعنی سياست وی بر اصول اساسی عمليه حكمت عملی؛ از جمله عدالت، محبت، شجاعت، عفت، تعاون، نوع دوستی و ... پی‏ريزی شده است و جهت رهبری اجتماع سياسی را براساس نيل به چنين اصولی كه اصل سعاداتند، تنظيم كرده است؛ بنابراين، سياست حكيمانه كه ملهم از حكمت است، سياستی فاضله می‏باشد و اجتماعی كه در آن اعمال شود، فاضله می‏گردد:
«بايد كه رعيت را به التزام قوانين عدالت و فضيلت تكليف كند كه چنان‏كه قوام بدن به طبيعت بُوَد و قوام طبيعت به نفس و قوام نفس به عقل، قوام مُدُن به مَلِك بود و قوام مَلِك به سياست و قوام سياست به حكمت».(28)
اگر در جامعه، حكمتْ متعارف شود؛ يعنی هم مبنای سياست‏های دولت و حكومت و هم معرّف همگان، به ويژه حاكمان و سياست‏گذاران باشد و بر اين اساس، رهبری و هدايت خلق صورت گيرد و معارف براساس حكمت به اهل مدينه شناسانده شود و از قوانين حكيمانه كه ناموس الهی است، اطاعت شود در اين صورت، نظام سياسی بر مبنای حكمت شكل گرفته و مجموعه نظام و مردم به سوی كمال توجه می‏كنند. اما اگر حكمت از يك نظامی كه براساس غيرحكمت است، گرفته شود بی‏قانونی و قوانين جاهلانه يا ضاله جای‏گزين قوانين حكيمانه الهی شده و رياست و حكومت زينت خود را از دست می‏دهد و فتنه به وجود می‏ آيد و افراد به حقوق يك‏ديگر تجاوز می‏كنند و در نتيجه، معيارهای اخلاقی، هم‏چون مروت، عدالت، تعاون، خيرخواهی، نوع‏دوستی و ... از بين رفته و جای آن‏را نقمت و بدبختی می‏گيرد:
«چون حكمت در مدينه متعارف باشد و ناموس حق مقتدا، نظام حاصل بُوَد و توجه به كمال موجود، اما اگر حكمت مفارقت كند، خذلان به ناموس راه يابد و چون خذلان به ناموس راه يابد، زينت ملك برود و فتنه پديد آيد و رسوم مروّت مندرس شود و نعمت به نقمت مبدل گردد».(29)
نظامی كه از معارف حقيقی دور شود، قوانين حاكم بر آن بر اثر عدم عمل به آن‏ها و يا عدم استواری و بناگذاری آن‏ها بر حكمت به زوال می‏گرايد. در نتيجه، قانون حكيمانه از بين می‏رود و فتنه‏ ها جای نظم و قانون را گرفته و رذايل جای‏گزين نعمت‏ها و فضايل می‏شود.

كار ويژه‏ های دولت (رويكردها، راه‏كارها و رفتارهای سياسی)

دولت‏ها علاوه بر اين‏كه دارای اصول كلی در سياست‏های خودند، به مقتضای چنين اصول و سياست‏هايی در ابعاد مختلف فرهنگی، سياسی و اجتماعی، رفتارها و رويكردها و راه‏كارهای خاصی دارند. وجود چنين اصول و سياست‏هايی موجد تنظيم عمل و صدور اعمال و رفتار خاص از مجموعه دولت، اعم از كارگزاران، نهادها، مؤسسات، سازمان‏ها و وزارت‏خانه‏ ها و ساختار سياسی قدرت است. دولتی كه فاضله است؛ يعنی سياست‏هايش براساس حكمت سياسی و عملی تنظيم و تدوين شده، بر آن اساس رفتار سياسی خود را تنظيم می‏كند تا اعمال و رفتارهايش مبيّن اصول و سياست حكمت‏آميز باشد.
از ديگر اسباب و عوامل قوام و استحكام يك دولت، وجود رفتار، رويكرد و راه‏كار سياسی مبتنی بر تدبير حكيمانه سياسی و اصول اوليه حكمت عملی است كه موجب به‏وجود آمدن مشروعيت بيش‏تر نظام نزد مردم و سرعت بخشيدن به همكاری بيش‏تر مردم با دولت و اتحاد در بين خود مردم و نيز موجب پيش‏گيری از بروز برخی مشكلات، نابسامانی‏ها و بحران‏ها می‏شوند، چنين كار ويژه‏ هايی عبارت‏اند از:

1) توجه به محرومان‏(30): محرومان و حاجتمندان به جهت فقر و محروميت، به كم‏ترين امكانات و تسهيلات زندگی قانع بوده و تحصيل رضايت خاطر آن‏ها با تأمين كم‏ترين امكانات به‏ دست می‏ آيد. در عين حال آن‏ها خود را مديون حكومت و دولت می‏دانند و پشتوانه مردمی محكمی نيز برای دولت محسوب می‏شوند و در موقع نياز به همكاری با دولت و يا دفاع از مرزها پيشقدم‏تر از ديگرانند.
رئيس حكومت كه مدبر و حكيم است، حكمت سياسی او اقتضا می‏كند، آنانی را كه حاجت‏مند بوده و در رفع حاجات خود به او رجوع می‏كنند، از خود دور نسازد. خواجه طوسی در نصيحت‏های خود به «اباقاخان» مغولی به‏منظور برقراری يك حكومت مستقر و مستحكم به وی سفارش می‏كند كه به درويشان، بازماندگان، كودكان بی‏پدر و زنان بی‏شوهر صدقه دهد و گرفتاران را از محسن و گرفتاريشان رهايی بخشد(31) تا از خشم و غضب خداوند دور شده و مشمول رحمت خدا گردد.

2) توجه به سخنِ سخن‏چينان‏(32): رئيس حكومت بايد سخن‏چينی ساعيان را بدون دليل و مدرك نپذيرد، زيرا حق و باطل به هم مخلوط شده و تشخيص آن مشكل می‏شود و در نهايت، ممكن است به كنار رفتن آنان كه استحقاق دارند و آمدن كسانی كه صلاحيت حكومت‏داری ندارند بينجامد.

3) تشويق و تنبيه‏(33): حكومت بايد به‏ گونه‏ ای رفتار كند كه افراد خوب احساس آرامش داشته و افراد بد احساس ترس از عقاب و مجازات داشته باشند، زيرا اگر خوب و بد در آتش بسوزند، رونق و پيشرفت امور گرفته می‏شود و در نهايت، از حكومت سوء استفاده می‏شود.

4) دفع متعديان، امنيت راه‏ ها و حفظ ثغور(34): حكومت بايد كه در دفع متجاوزان داخلی و خارجیِ حق و حقوق مردم كوتاهی نكند و راه‏ های مواصلاتی را امنيت بخشد تا ارتباطات بين شهرها برقرار شده و مبادلات كالاها صورت گيرد. مرزهای كشور بايد از تعرض دشمن محفوظ بماند تا مردم و دولت در امنيت كامل به سر برده و بتوانند به امور اقتصادی، فرهنگی و سياسی خود بپردازند.

5) ارج‏گذاری‏(35): آنان كه شجاعانه در مقابل دشمنان ايستاده و به دفع و سركوبی آنان می‏پردازند، بايد تشويق مادی و معنوی شوند تا بين آنان و بُزدلان تمايز باشد و بدانند كه دولت به آنان توجه دارد.

6) معاشرت با اهل فضل و نظر(36): رئيس دولت بايد از اهل فضل و نظر مشورت كند، زيرا آنان دارای قوه فكر و نظر و اهل تأمل و تعمق بوده و می‏توان به كمك آنان به آرای قوی و محكم رسيد.
خواجه طوسی در نصايح خود به «اباقاخان» پسر هولاكو در چگونگی حكومت‏داری وی می‏گويد كه خود را به فاضلان نزديك ساز و با عقلا در امور پادشاهی مشورت كن تا هم‏رأی تو قرار گيرد و بر آن اساس حكم كنی و هم مردم پندارند كه آرای‏شان به قوت آرای ديگران است.(37)

7) عدم توجه به لذات شهوی: رئيس حكومت بايد به آرزوهای نفسانی خود توجه نكند و به ‏جای آن به تدبير امور مملكت و هدايت مردم بپردازد وگرنه رشته امور مملكت از هم می‏پاشد.

8) عدم طلب كرامات و تغلّبات‏(38): رئيس حكومت بايد از امور كرامت‏آور و غلبه‏ آور در صورتی كه از شئون او خارج است، پرهيز كند، زيرا در اين صورت هر دو از مسير حكمت خارجند.

9) پيوستگی تدابير سياسی حكومتی‏(39): رئيس حكومت بايد پيوسته در تدبير امور حكومت و هدايت مردم باشد، زيرا تدبير و تعقل او در حفظ و حراست سلطنت و حكومت، اساسی‏تر از قوای عظيم نظامی‏است. اما اگر رئيس حكومت به تدبير امور حكومت و هدايت مردم نپردازد، جهل و غفلت كه به منزله مبادی حكومت‏اند، موجب اختلال امور حكومت و جامعه می‏شود و قواعد، موازين و مقررات از حالت نظم خود خارج شده و جای آن‏را نيل به شهوات و مطامع دنيوی دولت‏مردان می‏گيرد و دولت و مردم طريق شقاوت را پيش گرفته و به جای رسيدن به سعادت به شقاوت رو می‏آورند. همكاری و تعاون به دشمنی با يك‏ديگر تبديل شده و نظام دچار هرج و مرج می‏شود و قوانين حكيمانه الهی جای خود را به بی‏قانونی يا قوانين ظالمانه می‏دهد؛ بنابراين، در چنين شرايطی نياز به تدبير مدبرانه و متعقلانه از سوی اهل تدبير محسوس شده و مردم طالب امام و رهبری می‏شوند كه به حق و عدالت حكومت كند تا همه چيز را به حالت اعتدالی خود درآورده و قوانين را استوار كند:
«بايد كه اصحاب حاجات را از خود محجوب ندارد وسعايت ساعيان بی‏بيّنه نشنود و ابواب رجا و خوف بر خلق مسدود نگرداند و در دفع متعدّيان و امن راه‏ ها و حفظ ثغور و اكرام اهل بأس و شجاعت تقصير جايز ندارد و مجالست و مخالطت با اهل فضل و رأی كند و به لذّاتی كه خاص به نفس او تعلّق دارد، التفات ننمايد و طلب كرامات و تغلّباتِ نه به استحقاق نكند و فكر از تدبير امور يك لحظه معطّل نگرداند، چه قوّت فكر مَلِك در حراست مُلك بليغ‏تر از قوّت لشكرهای عظيم باشد و جهل به مبادی موجب وخامت عواقب بود و اگر به تمتّع و التذاذ مشغول گردد و اغفال اين امور كند، خلل و وهن به كار مدينه راه يابد، و اوضاع در بدل افتد و در شهوات مرخّص شوند و اسباب آن مساعدت كند تا سعادت شقاوت شود و ايتلاف تباغض و نظام هرج و اوضاع الهی خلل پذيرد و به استيناف تدبير و طلب امام حق و مَلِك عادل احتياج افتد و اهل اين قرن از اقتنای خيرات معطّل مانند و اين جمله تبعه سوء تدبير يك تن باشد».(40)
در نتيجه، رئيس حكومت نبايد تصور كند كه چون حكومت يك نظام و رهبری آن‏را در دست دارد و همه چيز تحت قدرت او است، اوقات را با خوش‏گذرانی و عياشی و بطالت بگذراند، بلكه بايد از اوقات خود در تدبّر و تعقّل امور استفاده كند.

10) طبقه ‏بندی اطلاعاتی‏(41)

الف - كتمان اخبار: كتمان اخبار و وقايعی كه در حكومت می‏گذرد و ارزش اساسی در نظام سياسی دارد، ضروری است و بدين منظور بايد نهاد يا سازمانی متكفل حفظ اسرار شود كه آن خودْ، يكی از عوامل استحكام نظام و دولت است و اگر رئيس حكومت چنين كند، هم رأی و نظر خود را بر زيردستان نفوذ داده و هم اسرار حكومت و شخص سلطان را از دستبرد مخالفان و دشمنان ايمن كرده است و چنان‏چه بعد از رعايت حفظ اسرار، خبری فاش شود و به دست دشمن برسد، می‏تواند به پيش‏گيری مناسب از شيوع بيش‏تر آن و دفع مناسب‏تر دشمن و توطئه‏ های او تدابيری را اتخاذ كند.
سلطان برای حفظ اسرار لازم است كه با صاحبان عقل و درايت و افراد شريف، بلند همت و با تدبير به مشاوره بپردازد، زيرا اينان اسرار را در خود حفظ می‏كنند، برخلاف افرادی كه ضعف عقلی دارند، مانند زنان و كودكان كه بايد از بيان اسرار به آن‏ها خودداری كرد. در هنگام تصميم‏گيری اگر بر رأی و نظری رسيد و بر آن مصمم شد، بايد افعالی كه ضد آن فكر و نظرند با افعالی كه در مبادی آن رأی و نظر بود، درهم آميخته شود و از تمايل به يكی از اين دو طرف پرهيز كرد، زيرا ميل به هر دو طرف در مظنّه تهمت است و آنان كه به دنبال بهانه‏ گيری و اتهام زدن هستند، با اخذ يكی از دو طرف، اتهام می‏زنند كه آن، فكر و نظر آنان بوده است.

ب - كسب اطلاعات از امور امنيتی‏(42): از اموری كه امنيت يك كشور را تأمين می‏كند، وجود تشكيلات امنيتی است كه به تفحص از دشمنان و كسب اطلاعات كامل از توطئه‏ های آنان بپردازد، به‏خصوص بايد بر تدابير و سياست‏های دشمنان اطلاع يافت، زيرا آن از روش‏های خوب و بهتری است كه می‏توان در مقابله با دشمن، از آن استفاده كرد:
«بايد كه از احوال دشمنان متفحّص بود و در تفتيش اخبار ايشان مستقصی، تا بر مكر و خديعت ايشان واقف گردد و مانند آن فرا پيش گيرد و بدان بر انتقاض مساعی آن قوم ظفر يابد».(43)
از ديگر اقدام‏هايی كه بايد نسبت به دشمنان صورت گيرد، شناسايی كامل معايب آنان است. بايد اين معايب را تا وقت لازم در اخفا داشت تا با عدم اطلاع دشمن از چنين شناسايی، بتوان ضربه لازم را به او وارد كرد. البته می‏توان برای تضعيف روحيه دشمنان بعضی از آن‏ها را به آنان نشان داد.
در فهم افكار و انديشه‏ های دشمنان بايد از اهل نظر و فكر در سياست‏گذاری‏ها كمك گرفت تا آن‏چه لازم است از آرای آنان به دست آورد و بدين منظور بايد بر تصميمات، تعداد همراهان و اطرافيان آنان، ساز و برگ نظامی و دفاعی و كارهای غير عادی، مثل فراخوانی غايبان و پراكندن حاضران از اطراف خود و خصوصيات اطرافيان آن‏ها و نيز به ميزان سعی آنان در تفحص از اخبار و امور حكومتی و اقوال دروغين و ميزان آگاهی از امور داخلی و خارجی جامعه توجه شود، و از افرادی كه از دوستان نزديك آنانند و بر رازها و اسرار آگاهی دارند، استفاده كرد. بهترين طريق كسب اخبار، تماس با افراد و بحث و گفت‏وگو و ايجاد رابطه دوستی با آنان است، زيرا هركس برای خود دوستی اختيار می‏كند كه با او هم‏راز بوده و اسرار خود را به او می‏گويد و هرچه ارتباط و بحث و گفت‏وگو زياد شود، اسرار و ضمير دل آن‏ها بيش‏تر ظاهر می‏شود، اما مادامی‏كه در مورد افراد متهم ادله كافی وجود ندارد، نبايد بر او حكم صادر كرد:
«بهترين بابی، كثرت محادثت بُوَد با هركسی، چه هركسی را دوستی بود كه با او مستأنس بُوَد و احاديث خود خليل و دقيق با او بگويد، و چون مجارات و محادثت بسيار شود، بر مكنون ضماير دليل ظاهر شود و بايد كه تا ادله با هم باز نخواند و به حد تواتر نينجامد، بر يك طرف حكم نكند».(44)
بايد در برخورد با دشمنان سعی داشت تا دل‏های آنان را به خود جلب كرد كه در اين‏صورت، يا دشمنی آنان از بين می‏رود و يا از دشمنی‏شان كاسته می‏شود. برخورد با دشمنان داخلی و خارجی و فردی و گروهی ابتدا بايد در صورت امكان نظر آنان را به دوستی و رفع دشمنی جلب كرد؛ بدين طريق كه اولاً، يك‏ديگر را بايد تحمل كرد؛ يعنی در صورت ايجاد تعارض در مصالح و منافع يك‏ديگر، يك‏طرفه نگريسته نشود كه او حق و طرف مقابل باطل است، بلكه بايد به ميزانی كه حق بهره‏برداری از منافع و مصالح را برای خود قائل است، برای طرف مقابل هم قائل باشد و به تبادل منافع و رعايت مصالح و حقوق يك‏ديگر سازگاری داشته باشند. هم‏چنين بايد از طريق مهربانی وارد شد حتی اگر طرف مقابل به خصومت پرداخت و تا جايی كه منافع و مصالح وی خدشه‏دار نشود بايد كه در حق او محبت كرد تا اين‏كه خصومت وی به دوستی تبديل شود و نيز بايد خود را به‏ صورت دوست وانمود كرد و با دوستان آنان نيز رابطه هم‏كاری داشته باشيم، زيرا در اين‏صورت علاوه بر اين‏كه در روابط سياسی خود با ديگران دورانديش بوده‏ايم، به نقاط ضعف دشمن آگاه می‏شويم.
اگر به كارگيری طُرُق ياد شده در جلب وی به دوستی مؤثر نشد، بايد با روابط ظاهری با يك‏ديگر و نيكی كردن به او، روابط با يك‏ديگر را حفظ كنند و نبايد كاری كنند كه موجب علنی شدن دشمنی درونی آن‏ها شود، زيرا سركوبی و چيرگی يافتن بر دشمن با روش‏های خير، نظير دوستی و محبت كردن و رعايت احترام متقابل، بهتر از طريق شرّ است و بايد به ‏جای دشنام دادن، طريق تحمل و مدارا را پيش گرفت، چرا كه عقل دشنام دادن و ناسزاگويی به اعراض دشمنان را مذمت كرده و آن‏را در هر شرايطی قبيح می‏داند، زيرا نه دشمن را از بين می‏برد و نه اموال آنان را كم می‏كند تا اثر عقلايی داشته باشد؛ بنابراين، جز كمك به رواج امور قبيح، اثر ديگری ندارد و در عين حال به دشنام دهنده، در حين دشنام ضرر می‏رساند؛ بدين شكل كه هيبت، قدرت و كرامت خود را لكه‏دار كرده و به ‏جای آن تشبّه به سفها كرده است و دشمن را نظير خود به ناسزاگويی عليه خود كشانده و مجوز چنين عمل قبيحی را خودْ برای او صادر كرده است. خواجه طوسی می‏گويد:
«تلفظ به دشنام و لعنت و تعرّض اعراض دشمنان به غايت مذموم بُوَد و از عقل دور، چه اين افعال به نفوس و اموال ايشان مضرّتی نرساند و نفس و ذات مرتكب را فی‏الحال مضرّ بُوَد كه هم به سفها تشبّه نموده باشد و هم خصوم را مجال دراز زبانی و تسلط داده».(45)
گويند: شخصی روزی نزد ابومسلم مروزی‏(46)، زبان به ناسزاگويی عليه نصر سيّار كه دشمن ابومسلم بود، گشود به تصور آن‏كه بدين كار وی را خشنود می‏كند، اما ابومسلم از وی ناراحت شده و با خشونت با وی برخورد كرد و در پاسخ به وی گفت: اگر به سببی دست‏هايمان را به خون آلوده می‏كنيم، نبايد زبان‏هايمان را به دشنام دادن و اعراض آلوده كنيم. چه غرض و فايده‏ای بر آن مترتب است و به دشمن چه آفتی می‏رسد كه دامن خودمان از آن آلوده نيست؟! نبايد كه چنين كرد.(47)
«اصل كلی در سياست اعدا آن بُوَد كه اگر به تحمّل و مواسات و تلطّف ايشان را دوست توان كرد و اصول حقه و عداوت از دل‏های ايشان منقطع گردانيد، خود بهترين تدبيری باشد كه تقدم يافته بود و الاّ مادام كه به مروّتی ريائی و مجاملتی ظاهر يك‏ديگر را می‏بينند بر محافظت آن توفّر بايد نمود و به هيچ نوع در تظاهر دشمنی رخصت نداد كه قمع شربه خير، خير بُوَد و قمع شرّ به شرّ، شر. و به سفاهت اعدا مبالات نبايد نمود و اغضا و تحمّل مدارات استعمال كرد و از تمادی و منازعت و مناقشت احتراز تمام لازم دانست».(48)
عدم تدبير كافی در برخورد بادشمنان می‏تواند يكی ديگر از عوامل مؤثر در تحول دولت‏ها از دولتی به دولتی ديگر باشد، زيرا اظهار عداوت و دشمنی خودْ به تنهايی می‏تواند زمينه ساز و بلكه مقتضی دگرگونی نعمت‏های زيادی، هم‏چون امنيت اجتماعی، سياسی و فرهنگی، مبادلات فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و ... شود. هم‏چنين ايجاد دگرگونی در نعمت‏ها و پيدايش مشكلات و بحران‏های سياسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی و عدم توانايی يك دولت در حل آن‏ها موجب از بين رفتن دولتی و آمدن دولتی ديگر می‏شود و اگر به تغيير دولت نينجامد، اشتغال‏های فكری دائمی از خطر دشمن و تأثيرات دسيسه‏ ها و توطئه‏ های آن در داخل را به وجود می‏آورد و اشتغالات فكری، به اندوه‏ های فراوان و دائمی و درپی آن صرف اموال و تباهی آن‏ها و تباهی كرامات حاصله برای پيش‏گيری از خطر دشمن می‏ انجامد.
از آثار منفی ديگری كه موجب خصومت و علنی كردن روابط خصمانه با دشمن می‏شود، تحمل ستم و خواری از سوی آنان است. در صورتی‏كه آنان بتوانند غلبه يابند، پی‏آمد آن خون‏ريزی و شيوع انواع شرور، شقاوت‏ها و در نهايت تضعيف دين و دنيا و ضايع كردن تدبير و تفكر و ممارست و مباشرت در برخورد با او می‏شود:
«چه اظهار عداوت مقتضی ازالت نعم و تعريض انتقال دُوَل و استدعای افكار دايم و هموم متوالی و اضاعت اموال و كرامات و تحمّل ضيم و مذلّت و سفك دما و ديگر انواع شرور باشد و عمری كه در تدبير و تفكر و ممارست و مباشرت اين افعال صرف شود، هم در دنيا ضايع و منغّص بُوَد و هم در دين سبب شقاوت و خُسران».(49)
از ديگر رفتارهايی كه در سياست خارجی بايد به‏كار گرفت آن است كه اگر دشمن در عمل از رئيس حكومت حمايت كند و حريم او را امنيت بخشد و در امانت دادن به وی اعتماد كند، نبايد كه عليه او به مكر، حيله و خيانت پرداخت، بلكه بايد روش مردانگی و كرم را پيشه كرد. اگرچه ممكن است دشمن خودْ، خيانتی مرتكب شود كه در اين‏صورت، مورد ملامت و مذمّت قرار می‏گيرد و حسن عهد و وفاداری و نيكو سيرتی وی برای همگان آشكار می‏شود:
«اگر دشمن به حمايت او آيد و از حريم او مأمنی سازد، يا در چيزی كه اقتضای وفای امانتی كند اعتماد نمايد، غدر و مكر و خيانت استعمال نكند و مروّت و كرم به‏كار دارد و چنان كند كه ملامت و مذمّت به دشمن مخصوص گردد و حسن عهد و نيكو سيرتی او همه كس را معلوم.»(50)
از ديگر نكاتی كه بايد در برخورد با دشمن به‏كار گرفت و عدم آن ممكن است بسياری از تدابير لازم عليه دشمن را بی‏اثر سازد، شناخت روحيات و عادات اصناف مختلف دشمنان است تا با علم به آن‏ها بتوان تدابير مناسب حال آنان و اقدامات لازم و مؤثر را به‏جا آورد و نيز بايد با كمك روان‏شناسی اجتماعی و جنگی، قبل از جنگ و ستيز با دشمن، نقاط ضعف و اضطراب دشمن را چه از نظر معنوی و چه مادی شناسايی كرد، زيرا از عوامل تسريع كننده در پيروزی بر دشمن و هم در اصل پيروزی است و در نهايت، بايد در اموری كه عامل تقدم و تفاضل بر دشمن می‏شود، پيشی گرفت تا پيروزی را به‏ دست آورد و بايد در اموری كه نسبت به هر دو (خود و دشمن) فضيلت محسوب می‏شود سبقت جُست تا هم به كمالات وی افزوده شود و هم بر فرونشاندن خصومت‏ها كمك كند.

 

پی نوشت ها

________________________________________
1 . همان، اخلاق ناصری، ص 304.
2 . همان، رساله نصيحت‏نامه.
3 . عادل كسی است كه بين امور نامتناسب، تناسب و بين امور نامساوی تساوی ايجاد كند.
4 . همان، رساله نصيحت‏نامه، ص 143.
5 . همان، ص 110.
6 . همان، ص 137 - 138.
7 . همان، ص 255.
8 . همان، رساله «رسم و آئين پادشاهان قديم راجع به اخذ ماليات و خراج و مصارف آن».
9 . همان.
10 . نزد حكمای قديم عالم طبيعت از عناصر اربعه تركيب يافته‏ اند: آب، آتش، هوا و خاك و هر يك دارای خواص خاص خود هستند.
11 . خواجه نصيرالدين طوسی، رساله رسم و آئين پادشاهان قديم راجع به ماليات و مصارف آن.
12 . همان.
13 . همان، اخلاق ناصری، ص 305.
14 . همان.
15 . همان.
16 . همان.
17 . همان، ص 306.
18 . همان.
19 . همان.
20 . همان.
21 . همان، ص 307.
22 . همان.
23 . همان، ص 308.
24 . همان، رساله «رسم و آئين پادشاهان قديم راجع به ماليات و مصارف آن».
25 . همان، اخلاق ناصری، ص 309.
26 . تمام كيفياتی كه در بدن انسان ديده می‏شود از تركيب عناصر و اخلاط اربعه: صفرا، رطوبت، بلغم و برودت سرچشمه می‏گيرد و اين چهار عنصر، اركان اجزای اوليه بدن محسوب می‏شوند.
27 . همان، اخلاق ناصری، ص 309.
28 . همان.
29 . همان.
30 . همان.
31 . همان، رساله «نصيحت‏نامه».
32 . همان، اخلاق ناصری، ص 309.
33 . همان.
34 . همان.
35 . همان.
36 . همان، ص 340.
37 . همان، رساله نصيحت‏نامه.
38 . همان، اخلاق ناصری، ص 309.
39 . همان.
40 . همان، ص 309 - 310.
41 . همان، ص 310.
42 . همان.
43 . همان، ص 336.
44 . همان، ص 311.
45 . همان، ص 337.
46 . برای اطلاع بيش‏تر، ر . ك: دهخدا، لغت‏نامه، ج 2.
47 . اخلاق ناصری، ص 337 - 338.
48 . همان، ص 336.
49 . همان.
50 . همان، ص 338.

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پیام هفته

پیشرفت و ترویج علوم تجربی
آیه شریفه : أَوَلَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ ... (سوره اعراف ، آیه 185)ترجمه : آیا در ملکوت (وجه درونی و هسته باطنی) آسمان ها و زمین ، تامل نکردند  ، نیز در ملکوت مخلوقات دیگر خداوند؟ ... روایت : الامام علی(ع) : «العَقْلُ غَريزَةٌ يَزيدُ بِالعِلْمِ وَ التَّجارِبِ» (ميزان الحكمه، ج 2، ص 25)ترجمه :  عقل غريزه‎اي است كه با علم و معرفت و تجربه فزوني مي‎گيرد.

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

HTML 5نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید