فصل سوم؛ سيره پيامبر اكرم(ص) در زمينه حاكميت سياسى

فصل سوم؛ سيره پيامبر اكرم(ص) در زمينه حاكميت سياسى

مقدمه
با مطالعه ‏اى اجمالى در سيره زندگانى پيامبر اكرم(ص) جاى ترديد باقى نمى‏ماند كه آن حضرت، پس از هجرت به مدينه، هم‏چون يك رهبر و حاكم در ميان مردم عمل مى‏كرد و آنان نيز تبعيت از او را بر خويش واجب مى‏دانستند و متخلفان نيز مجازات مى‏شدند، ايشان كارهايى انجام مى‏داد كه وظيفه يك حاكم و حكومت است: با دشمنان جهاد مى‏كرد، غنايم جنگى را در جاى خود مصرف مى‏كرد، زكات را پس از جمع‏آورى، به مستحقان مى‏رساند و... حاكميت آن حضرت، با نظام قبيله‏اى مرسوم در شبه جزيره عربستان تفاوت اساسى داشت؛ زيرا هر منطقه‏ اى كه به تصرف مسلمانان در مى‏آمد، تابع آنان محسوب مى‏شد و همه امور بر گرد وجود مهاجران و انصار، كه در مدينه بودند و پيامبر اكرم(ص) كه رسالت و نبوت و رهبرى آنان را بر عهده داشت، مى‏چرخيد.
اما در اين‏جا اين پرسش مطرح است كه آن حضرت، اين كارها را با چه عنوانى انجام مى‏داد؟ آيا بدين علت به اين امور اشتغال داشت كه مردم او را به رهبرى خويش برگزيده بودند؛ يعنى به عنوان حاكم منتخب مردم؟ يا از آن رو كه او فرستاده خداوند و رسول او در ميان مردم بود؛ يعنى به عنوان رسول و نبى به اين امور اقدام مى‏كرد؟
پرسش ديگر اين‏كه بر فرض نشأت گرفتن اين امور از جنبه رسالت آن حضرت، آيا ايشان به تشكيل حكومت نيز اقدام كرد يا اين كارها را صرفاً براى پيش‏برد اهداف دين انجام مى‏داد. به بيان ديگر، آيا آن‏حضرت اداره امور زندگى مادى مردم را نيز در دستور كار خويش داشت يا صرفاً بر اسلام آوردن آنان تأكيد مى‏كرد و اگر گروهى اسلام مى‏آوردند، با ديگر مسائل آنان كارى نداشت؟
اين پرسش‏ها بدين علت مطرح شده است كه بعضى با اعتراف به حاكميت و سلطه پيامبر اكرم(ص) بر مؤمنان از جنبه رسالتش، به نفى تشكيل دولت و حكومت به دست ايشان پرداخته‏اند و از سوى ديگر، حاكميت آن حضرت داراى دو ويژگى مهم است: اول اين‏كه داراى پشتوانه الهى بود و احكام مورد نياز مردم يا به‏طور مستقيم از طريق وحى نازل مى‏گرديد و آن حضرت تنها واسطه نقل آن‏ها براى مردم بود يا اگر خود تصميمى مى‏گرفت و به مردم ابلاغ و آن را اجرا مى‏كرد، آن نيز به گونه‏اى رنگ الهى به خود مى‏گرفت؛ زيرا خداوند از مردم خواسته بود كه از آن حضرت اطاعت كنند. دوم اين‏كه با ميل و رغبت مردم به وجود آمده بود، نه با زور و سلطه فرد يا گروهى بر ديگران، كه ويژگى بيش‏تر حكومت‏هاى پادشاهى و استبدادى است. مردم مدينه كه در اين زمينه نقش كليدى داشتند، با ميل و رغبت، پذيراى رسول خدا(ص) شدند و با شور و اشتياق از ايشان استقبال كردند.
اين دو ويژگى در حكومت رسول خدا(ص) موجب پيدايش دو نظريه شده است. بيش‏تر متفكران و عالمان دينى، در ميان شيعه و اهل سنت، حكومت نبوى را برخاسته از جنبه رسالت ايشان و جزئى از وظيفه رسالتش مى‏دانند؛ يعنى حكومتى الهى، كه خداوند و سپس رسولش در رأس آن قرار دارند و دستورهاى پيامبر اكرم(ص) همگى دستورهاى خداوند تلقى مى‏شود؛ چون خداوند از مردم خواسته است كه از او اطاعت كنند. عده‏اى نيز حكومت نبوى را حكومتى به انتخاب مردم مى‏دانند و ميل و رغبت و بيعت مردم با آن حضرت را دليل و شاهد اين مدعا مى‏دانند.
اين دو نظريه، داراى آثار متفاوتى است. يكى از آن‏ها اين است كه بنا بر نظريه اول، با وجود حضور پيامبر اكرم(ص) هيچ كس جز آن حضرت صلاحيت حكومت بر مردم را ندارد؛ اما در نظريه دوم، حاكم منتخب مردم، صلاحيت حكومت را دارد، هر چند شخصى غير از پيامبر اكرم(ص) باشد و پيامبر تنها وظيفه ابلاغ احكام الهى را به مردم دارد و آنان خود بايد با انتخاب‏حاكم جامعه، زمينه اجراى احكام اجتماعى اسلام را فراهم سازند، هر چند ممكن است خود پيامبر اكرم(ص) را نيز براى اين منظور برگزينند كه بنابراين نظريه، مردم در صدر اسلام چنين كردند.
البته در اين ميان، نظريه‏اى در باره انتخابى بودن حكومت نبوى وجود دارد كه به‏طور كلى، دين را امرى جدا از امور اجتماعى و زندگى مردم تصوير مى‏كند و آن را منحصراً ويژه امورى فوق بشرى، مانند خداوند و آخرت مى‏داند كه بنابراين، هر نوع حكومت دينى، حتى حكومتى كه به انتخاب مردم، بر اساس قوانين اسلامى به وجود آمده باشد، را نفى مى‏كند؛ اما بحث در باره اين نظريه، مجال ديگرى مى‏طلبد؛ زيرا دراين بحث‏ها فرض ما بر اين است كه حكومتى اسلامى وجود دارد و ما مى‏خواهيم به اين پرسش پاسخ دهيم كه آيا در زمان حضور پيامبر اكرم(ص) حاكم جامعه اسلامى را مردم انتخاب كردند يا آن حضرت به واسطه رسالت الهى، حكومت بر جامعه اسلامى را نيز بر عهده داشت؟ البته بايد توجه داشت كه به هر حال، مردم در برپايى حكومت اسلامى نقش عمده‏اى بر عهده دارند و اگر آنان نخواهند، حتى اگر برپايى حكومت، شأنى از شؤون رسالت نيز باشد، باز پيامبر اكرم(ص) بدون پشتوانه مردمى نمى‏تواند به مقصود خويش برسد.
در فصل‏هاى قبل، پاسخ اين پرسش را در آيات قرآن كريم و روايات بررسى كرديم. اينك مى‏خواهيم با سيرى در زندگى آن حضرت، از بعثت تا رحلت، شواهد و مطالبى را بيان كنيم كه مى‏تواند پاسخ مناسبى به اين پرسش بدهد. بدين منظور، مباحث اين فصل را در چهار محور ارائه مى‏كنيم:
1. اهداف دنيوى و حكومتى بعثت پيامبر اكرم(ص) .
2. وقايع مؤثر در تشكيل حكومت پيامبر اكرم(ص) در مدينه.
3. نقش رسالت و وحى در حكومت پيامبر اكرم(ص) .
4. حكومت پيامبر اكرم(ص) و نصب حاكمان پس از خود.


1. اهداف دنيوى و حكومتى بعثت پيامبر اكرم(ص)

در فصل‏هاى پيشين گذشت كه هر چند هدف اصلى و نهايى پيامبران(ع) دعوت به توحيد، نفى شرك و سعادت اخروى انسان‏ها است، ولى اين مسأله، نه تنها با وجود هدف‏هاى فرعى و مقدمى دنيوى ديگر منافاتى ندارد، بلكه رسيدن به سعادت اخروى نيازمند روش خاص در زندگى دنيوى است كه عمل بر طبق آن مى‏تواند سعادت اخروى را تضمين كند.
آن چه گفته شد، در امور فردى وضوح بيش‏ترى دارد و واجبات و محرّمات و ديگر احكام در اديان مختلف، براين مبنا به وجود آمده است؛ اما آيا پيامبران و به‏ويژه پيامبر اكرم(ص) اهداف دنيوى اجتماعى نداشته‏اند؟ يعنى آيا آنان در پى فراهم كردن اجتماعى سالم نبوده‏اند كه بتواند زمينه رشد انسان‏ها را فراهم كند و آنها را يارى دهد تا با شناخت استعدادهاى خود و بهره‏بردارى بهتر از نعمت‏هاى الهى، زمينه سعادت اخروى خويش را فراهم كنند؟ قرآن كريم يكى از اهداف بعثت انبيا(ع) را برپايى قسط و عدالت معرفى مى‏كند كه والاترين مقصود انسان‏ها در زندگى دنيوى و بهترين وسيله براى نيل به سعادت اخروى است:
(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس و ليعلهم اللّه من ينصره و رسله بالغيب انّ اللّه قوى‏ عزيز).[1]
همانا رسولان خويش را با دلايل روشن فرستاديم و همراه آنان كتاب (آسمانى) و ميزان نازل كرديم تا مردم عدالت را بر پا دارند و آهن را كه در آن، سختى بسيار و منافعى براى مردم است، نازل كرديم تا خداوند بداند چه كسانى او و رسولانش را بى آن كه او را ببينند، يارى مى‏دهند . همانا خداوند قوى و شكست‏ناپذير است.
در اين آيه شريفه، بر دو نكته مهم تأكيد شده است: اول نقش رهبرى انبيا و رسولان الهى در اجتماع انسانى، براى برپايى عدالت؛ زيرا خداوند آنان را با كتاب وميزان كه علامه طباطبايى مى‏فرمايد: مقصود از ميزان، دين است‏[2] فرستاده و از مردم يارى و نصرت آنان را خواسته است؛ يعنى قانون، ميزان، احكام و رهبرى از سوى خداوند فرستاده شده و از مردم طلب يارى شده است.
دوم نقش مردم كه آنان بايد عدالت خواه شوند و به يارى پيامبران برخيزند و عدالت اجتماعى را به وجود آورند؛ يعنى وظيفه دارند رهبرى پيامبران را بپذيرند و از آنان در برقرارى جامعه‏اى الگو و نمونه، كه عدالت در همه اركان آن سارى است، حمايت كنند.
حضرت على(ع) نيز در خطبه اول نهج البلاغه، ضمن برشمردن اهداف بعثت انبيا(ع) به مواردى اشاره مى‏كند كه از اهداف دنيوى بعثت به حساب مى‏آيد؛ يعنى اهدافى كه زمينه اهداف اخروى را فراهم مى‏كند. آن حضرت يكى از اهداف رسولان الهى را شكوفا كردن استعدادهاى عقلانى مردم و هدف ديگر آنان را نشان دادن وسايل معيشتى مى‏داند كه مردم را نگاه مى‏دارد:
فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبياء...و يثيروا لهم دفائن العقول و يروهم آيات مقدرة، من سقف فوقهم مرفوع و مهاد تحتهم موضوع و معايش تحييهم.
پس رسولانش را در ميان آنان مبعوث كرد و پى در پى انبيايش را به سوى آنان فرستاد تا...گنج‏هاى پنهانى عقل‏ها را آشكار كنند و نشانه‏هاى قدرت او را به آنان نشان دهند: آن سقف بلند پايه آسمان، كه بر فراز آن‏ها قرار گرفته، و اين گاهواره زمين كه در زيرپاى آنان گسترده شده و وسايل زندگانى، كه آنان را زنده نگاه مى‏دارد.
اين دو هدف كه يكى مربوط به نيروهاى درونى انسان‏ها و ديگرى مربوط به امور جهان و نيروهايى است كه انسان مى‏تواند به تسخير خويش درآورد تا زندگى بهترى داشته باشد و نيز علوم آسمان و زمين، كه همه اين‏ها انسان را به قدرت عظيم خداوند راهنمايى مى‏كند، نيازمند برنامه‏ريزى و تشكيل جامعه‏اى به رهبرى و حاكميت انبيا(ع) است.
اينك با توجه به اين مقدمه، به بررسى اهداف دنيوى و حكومتى پيامبر اكرم(ص) در ضمن دو عنوان مى‏پردازيم:
الف. اصلاح دنيا و آخرت، هدف بعثت پيامبر اكرم(ص)
ب. تشكيل حكومت، از اهداف پيامبر اكرم(ص)

الف. اصلاح دنيا و آخرت هدف بعثت پيامبر اكرم(ص)

پيامبر اكرم پس از چند سال تبليغ مخفيانه، مأموريت يافت تا رسالت خويش را آشكار كند و در مرحله اول، مأمور به دعوت اقوام نزديك خويش شد. او خاندان عبدالمطلب را در جلسه‏اى گرد هم آورد و بدين گونه، آنان را به اسلام دعوت كرد:
انّى قد جئتكم بخير الدنيا و الاخرة و قد امرنى اللّه تعالى ان ادعوكم اليه فايكم يؤازرنى على هذا الامر على ان يكون اخى و وصيّى و خليفتى فيكم.[3]
همانا من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده‏ام و خداوند متعال به من فرمان داده تا شما را به آن دعوت كنم، پس كدام يك از شما مرا بر اين كار يارى مى‏دهد تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد؟
آن حضرت با اين سخن خويش هدف از بعثت خود را اصلاح دنيا و آخرت، اعلام مى‏كند. او خيرات دنيا و آخرت را براى مردم آورده است؛ يعنى آمده است تا هم دنياى آنان را اصلاح كند و هم آخرت آنان را.
زمانى ديگر، آن حضرت بر قله كوه صفا، مردم را از عذاب آخرت بر حذر مى‏دارد و سپس همه نصيب دنيوى و اخروى را، كه او براى آنان آورده، مشروط به پذيرش و گفتن كلمه «لا اله الّا اللّه» مى‏كند:
انّى لا املك لكم من الدنيا منفعة و لا من الآخرة نصيبا الا ان تقولوا لا اله الّا اللّه.[4]
همانا من هيچ منفعت دنيا و نه بهره‏اى از آخرت را به شما نمى‏توانم ارائه نمى‏كنم مگر اين‏كه لااله الّا اللّه بگوييد.
اين سخن آن حضرت نيز مانند كلام قبلى ايشان روشن مى‏سازد كه حضرت، هم براى اصلاح دنيا آمده است و هم براى اصلاح آخرت. حضرت على(ع) نيز در تشريح اهداف بعثت رسول خدا(ص) هم بركات اخروى بعثت آن‏حضرت و هم بركات دنيوى آن را بر مى‏شمارد. ايشان در خطبه‏اى وضعيت دين و دنيا را در عربستان در زمان بعثت رسول خدا(ص) بدترين نوع معرفى مى‏كند:
انّ اللّه بعث محمداً نذيراً للعالمين و امينا على التنزيل و انتم معشر العرب على شرّ دين و فى شردار. منيخون بين حجارة خشن، و حيّات صمّ و تشربون الكدر و تأكلون الجشب و تسفكون دماءكم و تقطعون ارحامكم، الاصنام فيكم منصوبه و الآثام بكم معصوبه.[5]
همانا خداوند محمد را برانگيخت كه جهانيان را بيم دهد و امين او بر نزول وحى باشد، در حالى كه شما ملت عرب، بدترين دين و جامعه را داشتيد، در ميان سنگ‏هاى خشن و مارهاى ناشنوا زندگى مى‏كرديد، آب آلوده مى‏نوشيديد و غذاى ناگوار مى‏خورديد و خون يكديگر را مى‏ريختيد و رابطه خويشاوندى را قطع مى‏كرديد. بت‏ها در ميان شما بر پا بود و گناهان سراسر وجود شما را فرا گرفته بود.
امام در خطبه‏ هاى ديگر، خيرات و بركات مادى و معنوى را، كه همگى ناشى از بعثت پيامبر اكرم(ص) و رهبرى ايشان است، بيان مى‏كند:
اما بعد فانّ اللّه سبحانه بعث محمّداً و ليس احد من العرب يقرأ كتابا و لا يدَّعى نبوة و لا وحيا فقاتل بمن اطاعه من عصاه. يسوقهم الى منجاتهم و يبادر بهم الساعة ان تنزل بهم يحسر الحسير و يقف الكسير فيقيم عليه حتى يلحقه غايته الّا هالكا لا خير فيه حتّى اراهم منجاتهم و بوّاهم محلّتهم فاستدارت رحاهم و استقامت قناتهم.[6]
اما بعد، خداوند متعال زمانى محمد را برانگيخت كه هيچ كس از عرب، كتاب آسمانى نداشت و ادعاى نبوت و وحى نمى‏كرد. پس با يارانش با مخالفان مبارزه كرد. او آنان را به سر منزل نجات سوق داد و پيش از آن كه مرگشان فرا رسد، به آمادگى آنان مبادرت مى‏ورزيد و اگر كسى ناتوان يا شكسته حال مى‏شد، او را تحت حمايت خويش در مى‏آورد تا به سر منزل مقصود برساند، مگر كسى كه هيچ خيرى در او نبود تا اين‏كه وسيله نجات مردم را به آنان شناساند و در محل مناسب، مكان داد. پس آسياى زندگى آنان به گردش درآمد و نيزه آنان صاف شد(وضعيت دينى و اقتصادى و نظامى آنان رو به راه شد).
بدين ترتيب، حضرت على(ع) نه تنها پيامبر اكرم(ص) را نجات دهنده معنوى مردم ازآتش دوزخ به سوى بهشت مى‏داند، بلكه او را مصلح امور دنيوى آنان نيز معرفى مى‏كند.مردمى كه پيش از بعثت او در وضعيت اقتصادى و نظامى بسيار بدى به سر مى‏بردندودر شرف هلاكت بودند و ذليلانه در برابر حكومت‏هاى وقت خاضع بودند، به ملتى‏سرافراز و قوى با وضعيت اقتصادى مناسب تبديل شدند و اين‏ها همه از بركات بعثت‏رسول خدا(ص) و رهبرى او بود. همين مطلب را آن حضرت در خطبه ديگرى بدين گونه بيان مى‏كند:
فانظروا الى مواقع نعم اللّه عليهم حين بعث اليهم رسولاً فعقد بملّته طاعتهم و جمع على دعوته الفتهم. كيف نشرت النعمة عليهم جناح كرامتها و اسالت لهم جداول نعيمها و التفّت الملّة بهم فى عوائد بركتها فاصبحوا فى نعمتها غرقين و فى خضرة عيشها فكهين.[7]
پس به محل‏هاى نعمتهاى خداوند بر مردم، در هنگامى كه پيامبر اكرم را به سوى آنان فرستاد، بنگريد كه اطاعت آنان را با آيين خود پيوند داد و با دعوتش آنان را متحد كرد و چگونه نعمت، پر و بال كرامت خود را بر آنان گسترد و نهرهاى مواهب خود را به سوى آنان جارى ساخت و اين آيين با خيرات پر بركتش آنان را در بر گرفت. پس در ميان نعمت‏ها غرق شدند و در دل يك زندگانى خرم، شادمان گرويدند.

پرسش و پاسخ در باره اهداف بعثت پيامبر اكرم(ص)

با توجه به مطالب بيان شده، پاسخ اين شبهه روشن مى‏شود كه هدف پيامبران و از جمله، پيامبر اكرم(ص) و اديان آنان تنها و منحصراً جهت اخروى دارد و آنان به هيچ رو درصدد اصلاح دنياى مردم نبوده‏اند، اگر چه خواه‏ ناخواه، اجراى اين احكام، منافع دنيوى بسيارى نيز براى آنان در پى داشته باشد.[8]
مشاهده كرديم كه پيامبر اكرم(ص) هنگام دعوت اقوام خويش به اسلام، به آنان خير دنيا و آخرت را نويد داد و به هيچ وجه، تنها به سعادت اخروى اكتفا نكرد. از سوى ديگر، حتى خيرات دنيا را نيز به خيرات معنوى مقيد نساخت تا گفته شود كه مقصود آن حضرت از خيرات دنيا امور معنوى است، نه امور مادى؛ مانند وضعيت معيشت و زندگانى و حكومت، بلكه آن حضرت همه خيرات دنيا و آخرت را در دستور كار خويش قرار داد. البته جاى دقت دارد كه حضرت، در سخنان خويش دنيا را بر آخرت مقدم داشت و اين ممكن است اشعار بر اين نكته داشته باشد كه اصلاح امور دنيوى، به عنوان مقدمه آخرت، از اين جهت داراى اهميت بيش‏ترى است و جاى شك نيست كه در بسيارى امور، مقدمات چون نقش به سزايى در تحقق نتيجه دارند، اهميت ويژه‏اى مى‏يابند.
حضرت على(ع) نيز در خطبه‏هايى كه نقل شد، در كنار هدف‏هاى اصلى پيامبران، به امور دنيوى، مادى و معنوى نيز اشاره مى‏كند و تحقق آن‏ها را از اهداف بعثت آنان بر مى‏شمرد. ايشان يكى از اهداف بعثت را پرورش استعدادهاى انسان‏ها و ديگرى را نشان دادن راه‏هاى بهتر زندگى كردن مى‏داند. در جاى ديگر، حضرت با مقايسه زمان بعثت و پيش‏از آن، هم به امور مادى توجه كرده و هم به امور معنوى و توحيد و شرك. جالب اين‏كه در اين‏جا نيز آن حضرت نخست وضعيت بد زندگى مادى در زمان پيش از بعثت را مورد توجه قرار مى‏دهد و پس از آن، شرك را با اين عبارت: «الاصنام بكم منصوبة و الآثام بكم معصوبة».
براى روشن شدن بيش‏تر مطلب و واضح شدن پاسخ شبهه مذكور، در اين‏جا به بررسى و تحليل برخى مطالب كه براى اثبات نظريه توجه انحصارى انبيا به خدا و آخرت، بيان شده است، مى‏پردازيم.
در باره استدلال به آيه شريفه:
(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط...)[9]
همانا رسولان خويش را با دليل‏هاى روشن فرستاديم و همراه آنان كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم براى پرپايى قسط به پا خيزند.
گفته شده است كه چون فاعل در «ليقوم» مردم هستند، پس وظيفه مردم است كه قسط و عدالت را برپا كنند، نه پيامبران.[10] متأسفانه در اين‏جا تنها به همين بخش از آيه شريفه توجه شده و همين بخش نيز در كتاب آمده است. اين شيوه‏اى نامطلوب است كه بسيارى از استدلال كنندگان به آيات و روايات در پيش گرفته‏اند و تنها از يك آيه يا روايت به آن بخش توجه مى‏كنند كه مى‏تواند به گونه‏اى مطلوب آنان را به اثبات برساند؛ زيرا اين شيوه بحث، در واقع، نوعى تحريف است.
اما با نگاهى به ذيل اين آيه شريفه در مى‏يابيم كه گرچه صحيح است كه مردم بايد به پا خيزند و قسط و عدل را بر پا كنند امّا رهبر آنان در اين مبارزه بر ضد ستم و جور و برپايى قسط و عدل، پيامبران هستند، يعنى خداوند پيامبرانش را فرستاده و كتاب و ميزان براى آنان قرار داده است و شمشير را نيز نازل كرده تا مردم به يارى پيامبران برخيزند و قسط و عدل را برپا كنند:
(و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس و ليعلم اللّه من ينصره و رسله بالغيب ان اللّه قوى عزيز).[11]
و آهن را كه در آن سختى بسيار و منافعى براى مردم است، نازل كرديم تا خداوند بداند كه چه كسى او و رسولانش را با ايمان به غيب يارى مى‏كند. همانا خداوند قوى و عزيز است.
اگر پيامبران و رسولان الهى سردمدار مبارزه بر ضد ستم نبودند، به چه علت خداوند از مردم مى‏خواهد كه آنان را يارى كنند؟ اگر پيامبران صرفاً براى دعوت به آخرت آمده‏اند، خودشان اين وظيفه را انجام مى‏دهند و نيازى به يارى مردم ندارند و نيازى به آهن و شمشير و نيروى نظامى نيست تا خداوند با فرستادن آهن بخواهد بداند كه چه كسى رسولانش را يارى مى‏كند.
نمونه ديگرى كه براى استدلال بر اين نظريه مطرح شده، امور اقتصادى است. با استدلال به بعضى آيات،[12] مطرح شده است كه قرآن كريم از امور اقتصادى، تنها از لحاظ خلوص انسان و صلاحيت براى داشتن يك زندگى اخروى مطلوب بحث كرده است و هيچ گاه به عدالت اجتماعى و طبقه توحيدى توجهى نداشته و نمى‏خواسته است اين امور را محقق گرداند، هر چند خود به خود محقق شود؛ زيرا آن‏چه در اين آيات مطرح است، اين است كه مال خويش را براى تزكيه و با قصد قربت بدهيد.[13]
اما در اين‏جا نيز تنها به بعضى از آيات قرآن كريم استشهاد و امور مالى اسلام در صدقات مستحبى خلاصه شده است، در حالى كه امور مالى در اسلام، دايره‏اى بسيار گسترده‏تر دارد. يكى از امور مالى در اسلام، فيى‏ء است و خداوند متعال با مطرح كردن آن در قرآن كريم، صراحتاً آن را براى تحقق عدالت اجتماعى، قرار داده است:
(ما افاء الله على رسوله من اهل القرى فللّه و للرسول و لذى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل كى لا يكون دولة بين الاغنياء منكم...)[14]
آن چه خداوند بدون رنج و مشقت و جهاد به پيامبرش ارجاع داده است، مال خداوند و رسول و نزديكانش و يتيمان و مسكينان و در راه‏ماندگان است تا اين‏كه تنها اغنيا از نعمت‏هاى الهى برخوردار نشوند.
از سوى ديگر، خداوند از پيامبرش مى‏خواهد كه صدقه و زكات شرعى را از اموال مردم‏بگيرد:
(خذ من اموالهم صدقة تطهّرهم و تزكّيهم و صل عليهم...).[15]
از مال آنان صدقه (زكات) را بگير تا آنان را طاهر و پاكيزه كنى و بر آنان درود فرست... .
اكنون اگر فقط در امور مالى اسلام، رابطه بين بنده و خدا مطرح است، چه وجهى دارد كه به پيامبرش بگويد: «از آنان زكات را بگير تا پاكيزه و مطهرشان كنى»؟ و در اين موارد، هر چند براى پذيرش الهى، قصد قربت نياز است و بدون آن، ثوابى براى فرد ندارد، ولى از جنبه حكومتى آن، بر آن حضرت لازم بوده است كه زكات را جمع‏آورى كند و آن حضرت نيز عاملانى داشته و به اين وظيفه قيام مى‏كرده است.
هم‏چنين اگر در امور مالى اسلام، تنها رابطه بنده و خدا مطرح است، چگونه بايد امر جزيه را، كه از اهل كتاب گرفته مى‏شود، توجيه كرد؟
(قاتلوا الذين لا يؤمنون باللّه... من الذين اوتوا الكتاب حتى يعطوا الجزية عن يد و هم‏صاغرون).[16]
با مشركان اهل كتاب بجنگيد تا جزيه دهند، در حالى كه فرو دست شما هستند.
آيا اهل كتاب نيز جزيه را با قصد قربت و براى نزديك شدن به خداوند، به پيامبر اكرم(ص) و حكومت اسلامى مى‏دهند؟!
براى اثبات اين نظريه به موارد ديگرى از آيات قرآن كريم نيز استدلال شده است كه به نظر مى‏رسد نيازى به طرح آن‏ها نباشد و همين اندازه، براى روشن شدن شبهه و رد آن كافى به نظر مى‏رسد.
از آن چه گذشت، روشن شد كه هدف بعثت پيامبر اكرم(ص) منحصر در دعوت به سوى آخرت و بيان احكام شرعى نبوده است، بلكه ايشان خيرات و بركات دنيوى را نيز براى امت خويش به همراه آورده و در بهبود وضعيت جامعه، براى فراهم آمدن مقدمات لازم براى سعادت اخروى تلاش مى‏كرد. هر چند خود اين امر، نياز دارد كه آن حضرت به تشكيل حكومت بپردازد تا بتواند به وضعيت معاش جامعه رسيدگى كند، ولى اكنون در صدديم كه تشكيل حكومت را به عنوان يكى از اهداف بعثت آن حضرت، به‏طور مستقل بررسى كنيم.

ب. تشكيل حكومت از اهداف پيامبر اكرم(ص)

پس از علنى شدن دعوت پيامبر اكرم(ص) و عدم پذيرش اسلام توسط قريش و خويشان آن حضرت، آن گاه كه قريش به عظمت اهداف دين جديد پى‏برد و احساس كرد كه به واسطه ظهور اين دين توحيدى و پيشرفت آن، بنيان آيين شرك در خطر است، به مبارزه همه جانبه با آن و اذيت و آزار آن حضرت و مسلمانان پرداخت و حتى تصميم به قتل آن حضرت نيز گرفتند؛ اما مانع بزرگى بر سر راه آنان قرار داشت و آن، ابوطالب، عموى با نفوذ رسول خدا(ص) بود كه تا آخرين لحظه عمر، برادر زاده‏اش را تحت حمايت خويش داشت.
قريش بارها از او تقاضا كردند كه مانع برادرزاده‏اش شود؛ ولى هر بار به گونه‏اى نااميد شدند. در مراحل آخر، يك بار درخواست تازه‏اى را مطرح كردند. آنان از ابوطالب خواستند به پيامبر اكرم(ص) پيشنهاد دهد كه او بر دين خويش باشد و آنان نيز بر دين خود و هيچ يك متعرض خداى ديگرى نشود. وقتى آن حضرت اين پيشنهاد را شنيد، به آنان فرمود: من پيشنهاد بهترى براى شما دارم:
ارايتم ان اعطيتكم هذه هل انتم معطى كلمة ان انتم تكلمتم بها ملكتم بها العرب ودانت لكم بها العجم.
بر فرض كه من به تقاضاى شما پاسخ مثبت دهم، آيا شما حاضريد زبان به كلمه‏اى بگشاييد كه با آن بر عرب حكومت كنيد و عجم نيز تحت سلطه شما در آيد؟
آنان با خوشحالى گفتند: اگر بخواهى، آماده‏ايم دَه كلمه بگوييم؛ اما هنگامى كه دريافتند بايد كلمه طيبه «لا اله الّا اللّه» را بر زبان جارى كنند، با ناراحتى و خشم برخاستند و ازآن‏حضرت دور شدند، در حالى كه با هم مى‏گفتند: بايد با صبر و شكيبايى بر خدايانتان پايدارباشيد.[17]
طبرى نيز اين واقعه را با كمى تفاوت نقل مى‏كند.[18] پيامبر اكرم(ص) دراين ملاقات، با اين كلمات، يكى از اهداف مهم بعثت خويش را بيان فرمود. او به قريش فهماند كه آمده است تا حكومتى بر اساس كلمه طيبه «لا اله الّا اللّه» به وجود آورد كه همه عرب و عجم را در بر گيرد. البته حضرت به آنان پيشنهاد كرد كه آنان اولين كسانى باشند كه با گفتن اين كلمه و ايمان به دين جديد، از حاميان او و دينش باشند و جايگاه ويژه‏اى براى خود كسب كنند؛ اما وقتى آنان نپذيرفتند، حضرت براى اين‏كه به هدف خويش، يعنى برپايى حكومت اسلامى نايل شود، به سراغ ديگر قبايل رفت. ايشان با همه قبايل، كه براى مراسم حج به مكه مى‏آمدند، ملاقات مى‏كرد و اين پيشنهاد را به آنان مى‏داد. ابوجهل نيز پشت سر آنحضرت حركت مى‏كرد و مردم را از پذيرش سخنان ايشان بر حذر مى‏داشت.

شروع بعثت پيامبر(ص) با انتخاب جانشين و خليفه

از امورى كه نشان مى‏دهد پيامبر اكرم(ص) از همان آغاز، در پى تشكيل حكومت بود و يكى از اهداف بعثت و رسالت ايشان همين امر بوده است، انتخاب جانشين و خليفه از سوى آن حضرت است.
در حديث معروف انذار، كه داستان آن، در اولين روزهاى دعوت علنى پيامبر اكرم(ص) روى داده است، آن حضرت، حضرت على(ع) را خليفه و وصى پس از خود معرفى كرد و در حقيقت، جانشين خويش را معيّن ساخت.[19] پس رسول خدا(ص) حتى در مراحل آغازين دعوت به اسلام، اين نكته را به مردم گوشزد كرده بود كه در پى ايجاد يك نظم و نظام نو در جهان است كه پس از او نيز استمرار خواهد داشت. از اين رو، جانشين خود را نيز به مردم معرفى كرد تا بعدها كسى در اين امر طمع نكند.
از سوى ديگر، از هنگام دعوت آن حضرت از قبايل مختلف، براى گرايش به اسلام و يارى خود، مردم دريافته بودند كه رسول خدا(ص) به دنبال تشكيل حكومت است و بدين رو، برخى افراد، يارى خود و قومشان را منوط به اين مى‏دانستند كه آن‏حضرت، آنان را جانشين خويش گرداند. ايشان در يكى از ملاقات‏هايش به سراغ طايفه بنى عامربن صعصعه رفت و آنان را به ايمان به خداوند دعوت و از آنان تقاضاى يارى كرد. فردى از اين قبيله، به نام بحيرة بن فراس به ديگران گفت: اگر من اين جوان قرشى راداشتم، همه عرب را تحت سلطه خويش در مى‏آوردم. آن گاه به پيامبر اكرم(ص) چنين خطاب‏كرد:
در اين باره چه گويى كه اگر ما تو را در كارت يارى كنيم و خداوند تو را بر مخالفانت پيروز كرد، ما پس از تو حاكم گرديم.
پيامبر فرمود:
اين مطلب به دست خداوند است و هر كجا بخواهد، آن را قرار مى‏دهد.
آن شخص گفت:
ما در راه تو گلوى خويش را هدف شمشيرهاى عرب قرار دهيم و آن گاه كه تو پيروز شدى،حكومت در دست ديگرى قرار گيرد؟ ما نيازى به كار تو نداريم. سپس از ايشان روى‏برتافتند.[20]
در اين گفت و گو آن حضرت مسأله جانشينى خويش را امرى الهى معرفى مى‏كند و هر چند پيش از آن، به اقوام خاص خويش جانشين منصوب از طرف خداوند را معرفى كرده بود، ولى در اين‏جا نمى‏خواست صريحاً از حضرت على(ع) نام ببرد؛ زيرا افرادى از اين قبيل، كه تنها به دنبال به دست آوردن حكومت بودند، با معيّن نبودن جانشينى آنان، حاضر به يارى آن حضرت نبودند. پس چگونه به يارى ايشان مى‏پرداختند وقتى در مى‏يافتند كه اين امر به گونه‏اى خاص تمام شده است؟
از سوى ديگر، مسأله جانشينى حضرت على(ع) در ميان قريش و اقوام نزديك پيامبر اكرم(ص) نيز با استهزا و مسخره آنان رو به رو شد و آنان اين مسأله را جدى نگرفتند و رسول خدا(ص) ديگر نمى‏خواست اين امر را پيش از استقرار حاكميت خويش مطرح كند.
احتمال ديگرى نيز وجود دارد مبنى بر اين‏كه سخن آن حضرت، مربوط به آن چيزى است كه در خارج پس از او تحقق مى‏يابد؛ يعنى هر چند خداوند شخصى را براى جانشينى آن حضرت معيّن كرده است، اما وقتى شرايط و عملكرد مردم تغيير مى‏كند، خداوند نيز آنان را از نعمت خويش محروم مى‏سازد و به راه ديگرى مى‏برد. پس اين كار، به هر حال، در دست خدا است و هر چه بخواهد، انجام مى‏دهد.
حضرت على(ع) در ادامه آن بخش از خطبه 192 نهج البلاغه، كه در آن، نعمت‏هاى بعثت رسول خدا(ص) را بر مى‏شمرد و يادآورى مى‏كند كه نعمت‏هاى فراوان در سرزمين حجاز، مديون بعثت آن حضرت است، به بيان مسأله حكومت مى‏پردازد و اصلاح امور مردم را در سايه پديدار شدن حكومت ثابت و قاهرى مى‏داند كه حاصل بعثت پيامبر اكرم(ص) بوده است. اين حكومت، به مردم حجاز، عزت و قدرت بخشيد و آنان را حاكم بر كسانى قرار داد كه پيش از بعثت، حاكم بودند و آنان را به قدرتى مى‏رساند كه هيچ‏كس ياراى مبارزه و مقاومت در برابر آنان را نداشت:
فانظروا الى مواقع نعم اللّه عليهم حين بعث اليهم رسولا... قد تربعّت الامور بهم فى ظلّ سلطان قاهر و آوتهم الحال الى كنف عزّ غالب و تعطّفت الامور عليهم فى ذرى ملك ثابت فهم حكام على العالمين و ملوك فى اطراف الارضين يملكون الامور على من كان يملكها عليهم.... پس به محلهاى نعمت‏هاى خداوند به مردم، هنگامى كه پيامبر اكرم را به سوى آنان فرستاد، بنگريد...همانا امور آنان در سايه قدرت كامل و غالب استوار گرديد و در سايه عزتى غالب قرار گرفتند و امور به آنان در اوج حكومتى ثابت و پايدار روى آورد. پس آنان حاكم و زمامدار جهانيان شدند و سلاطين روى زمين گشتند و فرمان‏رواى كسانى شدند كه قبلاً بر آنان حكومت مى‏كردند....
اين سطنت، كه حضرت، آن را نشأت گرفته از بعثت رسول خدا(ص) مى‏داند، همان سلطنتى است كه در خطبه ديگر، آن را به خداوند و اسلام نسبت مى‏دهد و از مردم مى‏خواهد با اطاعت از او حافظ آن باشند و هشدار مى‏دهد كه اگر اطاعت نكنيد و سلطنت اسلام از شما منتقل شود، ديگر به سوى شما بر نمى‏گردد:
انّ اللّه بعث رسولاً هاديا بكتاب ناطق و امر قائم...و انّ فى سلطان اللّه عصمة لامركم فاعطوه طاعتكم غير ملومة و لا مستكره بها و اللّه لتفعلنّ او لينقلنّ اللّه عنكم سلطان الاسلام ثم لا ينقله اليكم ابداً حتى يارزالامر الى غيركم.[21]
البته در اين خطبه نيز پس از اشاره به بعثت رسول خدا(ص) و بيان سلطان خدا و اسلام‏به‏بيان اين مطلب مى‏پردازد كه سلطان اسلام، ناشى از بعثت آن حضرت و شعبه‏اى‏ازرسالت او است كه به صورت حكومت اسلامى در جامعه جلوه‏گر شده است. همين‏حكومت را حضرت على(ع) در شكواييه‏اى از قريش، به خود پيامبر اكرم(ص) نسبت‏مى‏دهد كه پس از ايشان براى خويش ثابت مى‏دانسته و قريش آن را از او سلب ‏كرده‏ اند:
فجزت قريشا عنّى الجوازى فقد قطعوا رحمى و سلبونى سلطان ابن امّى.[22]
خداوند مكافات اعمال قريش در باره من را به آنان بدهد! همانا آنان رابطه خويشاوندى را با من قطع كردند و حكومت فرزند مادرم را از من گرفتند.

جنگهاى پيامبر(ص) در ارتباط با حاكميت سياسى

از امورى كه حكايت دارد پيامبر اكرم(ص) با هدف تشكيل يك حكومت گسترده، مبعوث گرديده است، استوار بودن بعثت و نبوت او بر شمشير است. زمانى كه آن حضرت در جوانى به همراه ابوطالب، در سفر تجارى، بحيراى عابد را ملاقات كرد، او با مشاهده علايم نبوت در سيماى رسول خدا(ص) به ابوطالب سفارش كرد كه بيش‏تر مواظب او باشد؛ زيرا يهود دشمن او است و علت اين امر را چنين بيان مى‏كند كه او پيامبر شمشير است.[23]
يهوديان مدينه نيز كه مى‏دانستند پيامبر آخرالزمان از سرزمين حجاز مبعوث مى‏شود و اصلاً به همين منظور به آن منطقه آمده بودند، هنگام اختلاف و درگيرى با اوس و خزرج، به آنان مى‏گفتند: همانا زمان بعثت پيامبرى نزديك است. ما از او تبعيت مى‏كنيم و در كنار او شما را به شيوه كشته شدن عاد و ارم مى‏كشيم.[24]
امام باقر(ع) نيز در روايتى طولانى در پاسخ پرسش درباره جنگ‏هاى حضرت على(ع) بعثت پيامبر اكرم را مبتنى بر پنج شمشير مى‏داند و جنگ‏هاى حضرت على(ع) را نيز در راه رسيدن به اهداف بعثت رسول خدا(ص) معرفى مى‏كند:
بعث اللّه محمداً(ص) بخمسة اسياف ثلاثة منها شاهرة فلا تغمد حتى تضع الحرب اوزارها و لن تضع الحرب اوزارها حتى تطلع الشمس من مغربها. فاذا طلعت الشمس من مغربها آمن الناس كلّهم فى ذلك اليوم فيومئذ لا ينفع نفسا ايمانها لم تكن آمنت من قبل او كسبت فى ايمانها خيراً و سيف منها مكفوف و سيف منها مغمود سلّه الى غيرنا و حكمه الينا.[25]
خداوند محمد(ص) را با پنج شمشير برانگيخت كه سه تاى آن‏ها كشيده است وغلاف نمى‏شود تا اين كه جنگ متوقف شود و جنگ متوقف نمى‏شود تا اين كه خورشيد از مغرب طلوع كند. پس زمانى كه خورشيد از مغرب طلوع كرد، همه مردم در آن روز ايمان مى‏آورند و دراين هنگام، هر كسى كه قبلاً ايمان نياورده يا با ايمانش خيرى به دست نياورده است، ايمانش براى او فايده‏اى ندارد. يكى از آن پنج شمشير، بازداشته شده ويكى در غلاف است حكمش به دست ما است و كشيدنش به دست غير ما. ايشان در ادامه روايت، به توضيح اين پنج شمشير مى‏پردازد كه آن سه شمشير كشيده، و آماده مبارزه، كه تا طلوع خورشيد از مغرب غلاف نمى‏شود، شمشيرهايى است كه پيامبر اكرم(ص) با آن به مبارزه با مشركان عرب، اهل كتاب و مشركان عجم رفته است. شمشير چهارم، كه «مكفوف» است، به جنگ‏هاى حضرت على(ع) با اهل بغى تفسير شده است و آخرين شمشير، قصاص است كه حكمش را ائمه(ع) بيان مى‏كنند؛ ولى اجراى آن برعهده ولى دم است.
بدين ترتيب، اين روايات، رسالت پيامبر اكرم (ص) را فراتر از صرف تبليغ ودعوت به سوى اسلام معرفى مى‏كند. رسالت ايشان اين است كه شرك و كفر را در هر گوشه از جهان و به هر شكل كه باشد، از بين ببرد. رسالت ايشان‏همان‏طور كه در مباحث قبل از عابد نصرانى بيان شد بر پايه شمشير و قدرت، كه ركن اصلى يك حكومت است، قرار دارد و حضرت موظف است كه با فراهم آوردن نيرو و تشكيل جامعه‏اى اسلامى، به جنگ شرك و كفر برود و آن را از بيخ و بن بركند. پس هر چند در آغاز دعوت و رسالت، آن حضرت وظيفه‏اى جز انذار و دعوت به سوى دين نداشت (انّما انت نذير و اللّه على كل شى‏ءوكيل)[26] ولى در ادامه رسالت، با نزول آيات ديگر قرآن كريم، همان طور كه اين روايت بيان مى‏كند، مرحله به مرحله، ابعاد رسالت آن حضرت آشكار گرديد، هر چند كه خود آن حضرت از آغاز دعوت، مراحل بعدى را نيز گوشزد مى‏كرد.
در اين روايت، نكته‏اى وجود دارد كه هر چند با بحث حاضر ارتباط مستقيمى ندارد، ولى با مباحث قبل و بعد، ارتباطى وثيق دارد. امام باقر(ع) از ميان اين پنج شمشير، تنها آخرين آن‏ها، يعنى قصاص را داراى دو جهت مى‏داند كه حكمش را امام(ع) بايد بيان كند، ولى اجراى آن به دست ولى دم است؛ اما چهار شمشير ديگر را بدون هيچ تفصيلى بيان كرده و شمشير بر ضد اهل بغى را نيز شمشير حضرت على (ع) معرفى مى‏كند. بدين ترتيب، مشخص مى‏شود كه آن چهار شمشير ديگر، حكم و اجراى آن، در هر زمانى برعهده امام(ع) است و آنان وارث حكومت نبوى هستند و آنان بايد براى استمرار بعثت پيامبر اكرم(ص) براى رسيدن به اهداف بلند مدت آن، حكومت را در دست گيرند و بر ضد كفر و شرك و گمراهى مبارزه كنند.
در روايات ديگر نيز جهاد رسول خدا(ص) با شرك و كفر، مسؤوليتى الهى معرفى شده است. به طرق گوناگون همچنان كه در روايت پيشين نيز آمده بود، از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است كه «من براى تنزيل قرآن جنگيدم وعلى براى تأويل آن مى‏جنگد».[27] همين مطلب، درباره امام زمان(ع) نيز گفته شده است.[28]
در اين روايت، حضرت، جنگ و مبارزه خويش را براى گسترش اصل دين اسلام مى‏داند، نه مبارزه‏اى عادى بين دو ملت يا قوم. پس اگر حكومت ايشان امرى دنيوى و به انتخاب مردم بود و رسالت ايشان منحصر در دعوت و ترسانيدن لفظى بود، چه دليلى مى‏توان براى اين كلام آن حضرت يافت كه «من براى تنزيل قرآن جنگيدم»؟ هم چنين براى روايت پيشين كه بعثت آن حضرت را مبتنى بر سه شمشير آماده مبارزه تا قيامت معرفى مى‏كند؟
از طريق اهل سنت نيز رواياتى در اين زمينه نقل شده است. ابن سعد در كتاب الطبقات نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمود:
امرت ان اقاتل الناس حتى يقولوا لااله الااللّه فمن قال لااله الااللّه عصم منى ماله و نفسه الا بحقه و حسابه على اللّه.[29]
من مأمورم كه با مردم بجنگم تا «لااله الااللّه» بگويند. پس هر كس «لااله الااللّه» بگويد، از سوى من، مال و جانش مصون است مگر اين كه حق و حسابى الهى در مال او باشد.

حكومت حضرت مهدى(عج) در راستاى نبوت پيامبر اكرم(ص)

در روايتى كه بعثت پيامبر اكرم(ص) را بر پايه پنج شمشير معرفى مى‏كرد، اين مطلب نيز مطرح شده بود كه تا زمان طلوع خورشيد از مغرب، سه شمشير از پنج شمشير، غلاف نخواهد شد؛ يعنى جنگ با مشركان و كافران اهل كتاب و غير اهل كتاب، همواره تا اين زمان ادامه خواهد داشت و تنها در اين زمان است كه اين مبارزه‏ها پايان خواهد يافت.
در روايات مختلف، طلوع خورشيد از مغرب، از علامت‏هاى قيامت معرفى شده است كه پس از قيام حضرت مهدى(عج) و كشته شدن دجال تحقق مى‏يابد و در اين زمان، ديگر از كسى توبه و ايمان پذيرفته نخواهد شد.[30] بدين ترتيب، بعثت پيامبر اكرم(ص) و قيام حضرت مهدى(عج) هم سو و با يك هدف صورت مى‏گيرد و مبارزه‏اى كه رسول خدا(ص) براى از بين بردن كفر و شرك آغاز كرده بود، تا زمان قيام آن حضرت ادامه مى‏يابد. ايشان نيز با انگيزه تحقق بخشيدن به اهداف جدش قيام خواهد كرد.
بنابراين، شناخت اهداف مبارزه حضرت مهدى(عج) مى‏تواند به شناخت انگيزه پيامبر اكرم(ص) در مبارزه‏اش يارى برساند ؛ زيرا تنها تفاوت بين اين دو دسته مبارزه، اين است كه يكى به آن غايت مقصود خويش نرسيد و ديگرى با پيروزى قرين خواهد بود.
در روايات مختلف، كه به بيان اهداف قيام حضرت مهدى(عج) پرداخته است، يكى از كارهاى ايشان بر پا كردن اسلام به گونه‏اى تازه، مانند عمل رسول خدا(ص) معرفى شده است. امام باقر(ع) دراين باره مى‏فرمايد:
يهدم ما قبله كما صنع رسول اللّه (ص) و يستانف الاسلام جديداً.[31]
آن چه قبل از او بوده را نابود مى‏كند؛ همان گونه كه رسول خدا(ص) انجام داد، و اسلام را به شكل جديد بر پا مى‏كند.
امامهم‏ترين كار او، كه در روايات مختلف از شيعه و سنى نقل شده و از حد تواتر نيز گذشته است، برپايى قسط و عدل و از بين بردن ستم و جور در سراسر دنيا است؛[32] يعنى حضرت مهدى(عج) تنها براى اين كه مردم مسلمان شوند و نماز بخوانند و روزه بگيرند، قيام نمى‏كند، بلكه هدف اساسى و محورى او برپايى اسلام، تحقق عدالت اجتماعى واز بين بردن ظلم و ستم در همه جهان است واين هدفى است كه قرآن كريم براى همه انبيا و رسولانى كه از سوى خداوند آمده‏اند، قرار داده است:
(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات ... ليقوم الناس بالقسط).[33]
بدين ترتيب، وقتى هدف از مبارزات حضرت مهدى(عج) برپايى عدالت و از بين بردن هر گونه ظلم و ستم بوده و قيام او كاملاً هم سو با جهاد پيامبر اكرم(ص) است، بلكه طبق روايات ذكر شده، او همان كارى را انجام مى‏دهد كه رسول خدا(ص) انجام داد، پس هدف پيامبر اكرم(ص) نيز از جهاد و مبارزه، نابودى هر گونه ظلم و ستم و بسط عدالت در روى زمين بوده است، نه صرفا مسلمان شدن مردم و انجام تكاليف فردى، هر چند اين نيز از اهداف بزرگ آن حضرت و فرزندش، حضرت مهدى(عج) خواهد بود.
روايات ديگرى نيز در اين باره وجود دارد كه حضرت مهدى پس از قيام خويش مالك زمين مى‏شود وهمه مردم از او اطاعت مى‏كنند. او زمين را آباد و خرابى‏هاى آن را اصلاح مى‏كند و خلافتش مستقر وامامتش كامل مى‏شود. حضرت على(ع) در اين باره فرموده است:
سيأتى اللّه بقوم يحبّهم اللّه و يحبّونه و يملك من هو بينهم غريب فهو المهدى... يملاً الارض عدلاً بلاصعوبة.... فيملك بلاد المسلمين بامان و يصفوا له الزمان و يسمع كلامه و يطيعه الشيوخ و الفتيان و يملاً الارض عدلا كما ملئت جورا فعند ذلك كملت امامته و تقرّرت خلافته...وتعمر الارض و تصفو و تزهوا بمهديها و تجرى به انهارها...[34].
اين كه پيامبر اكرم(ص) داراى حكومت بوده است و خلافت و حكومت پس از ايشان نيز بايد از نبوت سرچشمه مى‏گرفت و در ميان اهل بيت استقرار مى‏يافت و حضرت مهدى(عج) سرانجام، چنين امرى را تحقق خواهد بخشيد، از صدر اسلام در ميان مسلمانان و مؤمنان واقعى معروف ومشهور بوده است. در صدر اسلام، درباره امور حكومت احتجاجات بسيارى بين شيعه و حاكمان و پيروان آنان صورت گرفته است.
در احتجاجى بين معاويه و بنى هاشم، وقتى معاويه عقيده بنى هاشم را، كه خود رامستحق خلافت به واسطه نبوت مى‏دانستند، با اين استدلال رد مى‏كند كه خلافت و نبوت با هم جمع نمى‏شوند، پس از آن، به اعتقاد بنى هاشم درباره حضرت مهدى اشاره مى‏كند و مى‏گويد: حكومت در دست ماخواهد بود تا آن را به او تحويل دهيم. آن گاه عبدالله بن عباس بر مى‏خيزد و پس از حمد و ثناى الهى با استشهاد به آيه شريفه:
(فقد آتينا آل ابراهيم الكتاب والحكمة و آتيناهم ملكا عظيما).[35]
همانا به آل ابراهيم كتاب و حكمت و ملك عظيمى عطا كرديم.
مى‏گويد:
«امّا قولك انا لا نستحق الخلافة بالنبوة فاذا لم نستحق الخلافة بالنبوة فبم نستحق؛[36] اما سخن تو كه ما به واسطه نبوت، استحقاق خلافت نداريم، پس اگر با نبوت استحقاق آن را نداشته باشيم، به چه استحقاق پيدا مى‏كنيم؟».
اين سخن، روشن مى‏سازد كه كسانى بايد متصدى امر خلافت باشند كه نبوت در ميان آنان بوده است و معيار ديگرى براى استحقاق خلافت وجود ندارد و اين بدان معنا است كه حكومت، در خود نبوت نهفته است و اهل بيت پيامبر اكرم(ص) به واسطه قرابت با ايشان استحقاق خلافت را دارند.

پرسش و پاسخ درباره هدف جنگ‏هاى پيامبر اكرم(ص)

بيش‏تر كسانى كه به نفى تشكيل حكومت از سوى پيامبر اكرم(ص) پرداخته‏اند، تلاش كرده‏اند تا براى جنگ‏هاى آن حضرت توجيهى بيابند. على عبدالرازق و ديگران دراين‏باره‏ گفته‏ اند:
1. هدف جنگ‏هاى آن حضرت، پيش‏برد دين اسلام و بسط و گسترش آن در مناطق مختلف بود و آن حضرت در راه گسترش دين اسلام، از هر وسيله مشروعى استفاده مى‏كرد و جهاد نيز يكى از اين ابزارها براى رسيدن به هدف است.
درباره اين اشكال، شكى وجود ندارد كه هدف اصلى آن حضرت همين بوده است؛ يعنى هيچ كس حتى احتمال اين را نمى‏تواند بدهد كه آن حضرت تنها براى كشور گشايى و ضميمه نمودن قطعه‏اى خاك به سرزمين حكومت خويش، به مناطق مختلف لشكر كشى مى‏كرد؛ اما پذيرفتن اين كه هدف پيامبر اكرم(ص) پيش‏برد اسلام و گسترش اين دين بود، هيچ تلازمى با اين كه آن حضرت نبايد در مناطق تصرف شده، حكومت تشكيل دهد و به اداره امور مردم بپردازد، ندارد، بلكه مى‏توان گفت: تشكيل حكومت در مناطق گوناگون و تبعيت آنان از آن حضرت، خود وسيله و راهى براى تثبيت اسلام در قلوب مردم است.
از سوى ديگر سيره پيامبر اكرم(ص) نيز همين گونه بوده است؛ يعنى آن حضرت هيچ گاه پس از تصرف يك منطقه و مسلمان شدن اهالى آن، آنان را به حال خويش رها نمى‏كرد، بلكه حاكمانى براى آن مناطق مى‏گماشت كه غالباً همان رؤساى قبايل و حاكمان قبلى بودند كه اگر تسليم آن حضرت مى‏شدند، مانند قبل، به اداره امور مردم ادامه مى‏دادند. پيامبر اكرم(ص) در نامه‏اى به پادشاه يمامه مى‏نويسد:
بسم اللّه الرحمن الرحيم. من محمد رسول الله الى هوذة بن على: سلام على من اتبع الهدى و اعلم ان دينى سيظهر الى منتهى الخف الحافر فاسلم تسلم و اجعل لك ما تحت يديك.[37]
به نام خداوند بخشاينده و بخششگر. از محمد، رسول خدا به هوذه بن على: سلام بر هر كس كه از هدايت تبعيت كند. بدان كه دين من به زودى همه عالم را فرا خواهد گرفت، تسليم شو تا سالم بمانى و آن چه اكنون در دست تو است، برايت قرار دهم.
در نامه‏اى ديگر آن حضرت به عبادة بن اشيب مى‏نويسد:
بسم اللّه الرحمن الرحيم. من نبى اللّه لعبادة بن الاشيب العنزى: انّى امّرتك على قومك ممن‏جرى عليه عمّالى و عمل بنى ابيك فمن قرأعليه كتابى هذا فلم يطع فليس له من اللّه‏معون.[38]
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. از پيامبر خدا به عبادة بن اشيب عنزى: من تو را بر قومت امير گرداندم، آن كسانى كه قبلاً كافر بودند و اكنون مسلمان شده‏اند. پس هر كس اين نامه من برايش خوانده شد و اطاعت نكرد، حصن و پناهگاهى از سوى خداوند ندارد و خداوند او را يارى نخواهد كرد.
2. اشكال ديگرى درباره هدف از جنگ‏هاى پيامبر با پذيرش اين مسأله كه به هر حال، فعاليت‏ها و جنگ‏هاى آن حضرت، در زمان خود او منجر به تشكيل حكومت شد و آن حضرت، حاكم جامعه اسلامى بود، مطرح شده است. اين اشكال چنين است كه آن حضرت با انتخاب مردم به حكومت رسيده است، نه به واسطه رسالت و نبوتش.
ما درباره اين اشكال، در مباحث آينده، همه جريانات قبل و بعد از هجرت آن حضرت را بررسى خواهيم كرد تا مشخص شود كه شواهد، كدام يك از دو نظريه انتخاب يانصب را تأييد مى‏كند؛ زيرا به صرف احتمال اين كه آن حضرت با انتخاب مردم به حكومت رسيده، نمى‏توان اين مطلب را پذيرفت و اين امر درباره نصب نيز همين‏گونه است؛ اما چون مطرح كنندگان نظريه انتخاب، به آيه شريفه:
(لقد رضى اللّه عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجره فعلم ما فى قلوبهم و انزل السكينة عليهم...).[39]
همانا خداوند از مؤمنين، هنگامى كه در زير درخت با تو بيعت كردند، راضى شد و دانست كه در قلوبشان چه مى‏گذرد، پس بر آنان سكينه فرو فرستاد.
استدلال كرده‏ اند، به اختصار، به اين مسأله مى‏پردازيم.
در استدلال به اين آيه گفته‏اند كه مؤمنان با پيامبر اكرم(ص) بيعت كردند و اقدام به اين‏بيعت، نه از سوى خداوند بود و نه از سوى آن حضرت، بلكه خود مردم دست به اين‏كارزدند و بعداً خداوند از آن راضى گشت؛ همان طور كه آيه شريفه، بر اين مطلب دلالت‏دارد.
متأسفانه استدلال به اين آيه نيز از آن دسته استدلال‏ها است كه بدون توجه به بسيارى‏امور و حتى به ذيل آيه شريفه انجام گرفته است. با نظرى به ذيل آيه، در مى‏يابيم كه‏اين بيعت، در يك موقعيت خطير و حساس انجام شده است كه خداوند سكينه و آرامش برمؤمنان نازل كرده است. اگر مقصود از آيه، تنها انتخاب حاكم بود، اين يك امر عادى‏محسوب مى‏شد كه نيازى به دخالت خداوند نداشت. از سوى ديگر، اين استدلال، بدون‏حتى اندكى تأمل در تاريخ بيعت رضوان و حوادث پيش از آن انجام گرفته است. بيعت‏رضوان در سال ششم هجرت، زمانى انجام گرفت كه پيامبر اكرم(ص) و اصحابش مى‏خواستند به حج مشرف شوند و مشركان قريش مانع اين امر بودند و احتمال درگيرى وجودداشت. بعضى از مشركان با سخنان خويش اين احتمال را مطرح كردند كه ممكن است ياران پيامبر از گردش پراكنده شوند و مؤمنان با بيعت خويش دوباره به آن حضرت اعلام وفادارى كنند.
اكنون جاى اين پرسش از استدلال كننده هست كه پيامبر اكرم(ص) پس از شش سال مبارزه همراه با اصحاب خويش و پشت سر گذاردن جنگ‏هاى بدر و احد و احزاب و جنگ بايهوديان، آيا در اين زمان، يعنى در هنگام بيعت رضوان، به حكومت انتخاب گرديد؟ در حالى‏كه آن حضرت در مدت اين شش سال، كارهاى حكومتى بسيار انجام داده بود. اين كارهابا چه عنوان و مسؤوليتى انجام مى‏شده است؟ آيا همان طور كه خواهيم ديد، امضاى‏پيمان نامه مفصل آن حضرت، بلافاصله پس از حضور در مدينه، نشانگر اين نيست كه آن حضرت تنها از جنبه رسالت خويش به اين كارها دست مى‏زده است؟ با توجه به اين مطلب، اين اشكال نيز پاسخ داده مى‏شود كه حكومت پيامبر اكرم (ص) هر چند به انتخاب صريح مردم نبود، اما در طول زمان، كم كم مردم آن را پذيرفتند و خود به خود، آن حضرت به‏حكومت رسيد.
عجيب‏تر از استدلال به آيه شريفه، اين است كه گفته‏اند: چون پيامبر اكرم(ص) پيش ازحاكم شدن، پيامبر بوده است، پس حكومت او وارد بر نبوتش است. پس او با انتخاب مردم‏به حكومت رسيده است. راستى اگر بيش‏تر احكام اسلام، در آغاز نبوت آن حضرت نازل‏نشد وتنها ايشان در آغاز كار، بر شعار «قولوا لااله الا اللّه تفلحوا» تأكيد داشت، دليل‏براين مى‏شود كه تبليغ اين احكام، خارج از وظيفه نبوت ايشان بوده است؛ زيرا پيش ازآمدن اين احكام، او پيامبر بوده است و اين احكام بعداً نازل شده است؟! اگر بعضى از احكام اسلامى، مانند حكومت، مبتنى براقبال جمعى مردم باشد و آن حكم، پيش از آن تحقق نيابد و بالطبع پيامبر اكرم(ص) نيز نتواند حاكم گردد، دليل بر اين است كه حاكم بودن پيامبر، خارج ازنبوتش است؟

2. وقايع مؤثر در تشكيل حكومت پيامبر اكرم(ص)

يكى از راه‏هاى شناخت الهى يا مردمى بودن حكومت پيامبر اكرم(ص)، بررسى مقدمات تشكيل آن است؛ يعنى عناصرى كه در بر پاشدن آن نقش اساسى داشتند. بررسى اين عناصر، ما را با ميزان دخالت مردم در اصل تحقق يافتن حكومت رسول خدا(ص) در مدينه آشنا مى‏كند؛ يعنى روشن مى‏سازد كه آيا مردم مدينه در پى تشكيل حكومتى براى خويش بودند و به دنبال افراد مختلف مى‏گشتند پيامبر اكرم (ص) را بهترين فرد يافتند واورا به حكومت خويش برگزيدند و آن حضرت نيز اين مقام را پذيرفت؟ يا اين كه آنان با دينى جديد به نام اسلام آشنا شدند و رسالت و نبوت آن حضرت را به عنوان امرى الهى پذيرفتند وهمين امر موجب شد وقتى آن حضرت به مدينه آمد، بر آنان حاكميت داشته باشد؛ زيرا آنان با پذيرش رسالت او اطاعت و فرمان بردارى خويش را نيز اعلام كرده بودند؟ اگر جريان وقايع تشكيل حكومت نبوى، به شكل اول يا شبيه آن باشد، اين حكومت، حكومتى مردمى است؛ اما اگر به صورت دوم يا شبيه آن باشد، حكومت آن حضرت الهى است. براى روشن شدن اين مطلب، به تحقيق درباره مسائلى مى‏پردازيم كه هجرت پيامبر اكرم(ص) به مدينه را در پى داشت.

بيعت عقبه اول

گفتيم كه پيامبر اكرم(ص) پس از نااميدى از قريش در پذيرش اسلام، به سراغ قبايل ديگر كه به مكه مى‏آمدند، رفت. البته ايشان پيش از اين كار، اهل طايف را نيز آزمود و آنان‏نيزمانند قريش، نه تنها اسلام را نپذيرفتند، بلكه به استهزا و آزار آن حضرت پرداختند.زمانى كه گروهى از قبيله خزرج از مدينه به مكه آمده بودند تا با قريش بر ضد قبيله‏اوس هم پيمان شوند، رسول خدا (ص) وصف آنان را شنيد و به سراغشان رفت و به آنان‏ فرمود:
آيا چيزى بهتر از آن چه براى آن آمده‏ايد، نمى‏خواهيد؟ گفتند: آن چيست؟ پيامبر فرمود: من رسول خداهستم. خداوند مرا بر انگيخته است كه مردم را به سوى او دعوت كنم تا او را عبادت كنند و به او شرك نورزند و بر من كتاب نازل كرده است.[40]
آن گاه پيامبر اكرم(ص) اسلام را به آنان عرضه كرد و برايشان قرآن تلاوت كرد. يكى از افراد آن گروه، به نام اياس بن معاذ، كه نوجوانى بيش نبود، به همراهان خود گفت: اين بهتر از چيزى است كه شما براى آن آمده بوديد؛ اما انس بن رافع، رئيس اين گروه، او را كتك زد و گفت: ما براى غير اين مطلب آمده‏ايم.
سال بعد، چند نفر ديگر از قبيله خزرج براى مراسم حج به مكه آمدند. و پيامبر اكرم(ص) در حين دعوت قبايل به اسلام، در عقبه به آنان برخورد كرد و آنان را به خداوند دعوت فرمود، اسلام را به آنان عرضه و قرآن برايشان تلاوت كرد. اينان با توجه به سابقه ذهنى كه از يهود درباره بعثت پيامبرى در آن منطقه داشتند، مسلمان شدند و به پيامبر(ص) گفتند: ما قوم خويش را به اين دين دعوت مى‏كنيم. اگر خداوند آنان را برگرد اين دين جمع كند و اختلاف و تفرقه را از ميان آنان بردارد، هيچ كس عزيزتر از تو در ميان ما نيست.
آنان سپس به مدينه بازگشتند و به تبليغ درباره رسول خدا(ص) پرداختند و مردم را به اسلام دعوت كردند. پس نام و جريان بعثت آن حضرت در همه خانه‏ها پيچيد. سال بعد، دوازده نفر از انصار راهى مدينه شدند و با پيامبر اكرم (ص) در عقبه ملاقات و با ايشان بيعت كردند. اين بيعت، به «بيعت نساء» معروف شد؛ زيرا در آن زمان، هنوز جنگ و جهاد واجب نشده بود. بررسى مفاد اين پيمان، در بحث ما اهميّت ويژه‏اى دارد؛ زيرا اين بيعت، در حقيقت نقطه آغاز گرويدن مردم مدينه به آن حضرت و به دنبال آن، بيعت عقبه دوم است و سپس هجرت به مدينه و تشكيل حكومت.
طبرى روايتى را از عبادة بن صامت نقل مى‏كند كه محتواى بيعت عقبه اولى را كاملاً توضيح مى‏دهد. او مى‏گويد:
مابا رسول خدا(ص) بر بيعت نساء پيمان بستيم و اين پيش از وجوب جنگ بود. ما بر اين بيعت كرديم كه هيچ شركى به خدا نياوريم، سرقت و زنا نكنيم، فرزندانمان را نكشيم، بهتان نزنيم، در كارهاى نيك از پيامبر نافرمانى نكنيم. پس اگر به اين پيمان وفا كنيم، بهشت پاداش ما باشد و اگر نافرمانى پيمان كرديم و حد آن در دنيا بر ما جارى شد، همان كفاره آن گناه باشدواگر مخفى ماند تا قيامت، پس كار به دست خدا است، اگر خواست، عذاب كند و اگر خواست، ببخشايد.[41]
همان طور كه مى‏بينيم، همه مواد اين پيمان، يا مانند شرك نورزيدن از اصول اعتقادى اسلام است و يا مانند سرقت نكردن، از احكام شرعى است وتعهد پيامبراكرم(ص) نيز در برابر انجام دادن اين موارد، چيزى جز بهشت نيست كه آن هم پاداش اخروى است. البته بيعت كنندگان متعهد شدند كه نافرمانى پيامبر اكرم(ص) را نيز نكنند و فرامين او را اجرا كنند. بدين ترتيب، در اين پيمان و بيعت، موردى وجود نداردكه بيعت كنندگان، به انتخاب آن حضرت، به عنوان حاكم اقدام كرده باشند بلكه همه مواد آن، تعهداتى است كه بيعت كنندگان به واسطه مسلمان شدن و برخوردارى از اجر معنوى و اخروى، برگردن مى‏گيرند. حتى اطاعت از رسول خدا(ص) نيز همين گونه است؛ يعنى تعهدى يك طرفه از سوى بيعت كنندگان است به واسطه اين كه آنان مسلمان شده‏اند و او رسول خدا است و مردم بايد از ايشان اطاعت كنند نه اينكه آنان به عنوان حاكم با او بيعت كردند و چون او را به حكومت خويش انتخاب كردند، تعهد به اطاعت نيز سپردند. شاهد ديگر بر اين مطلب، اين كه اطاعت از آن حضرت، هم چون ديگر مواد تعهدنامه، پاداشى به جز بهشت ندارد.

بيعت عقبه دوم

پيامبر اكرم(ص) مصعب بن عمير را به همراه گروه دوازده نفره‏اى كه در بيعت عقبه اول با او پيمان بستند، به مدينه فرستاد و از او خواست كه براى مردم قرآن بخواند، اسلام را به آنان بياموزد و آنان را در دين، صاحب فهم و بينش كند. بدين علت، در مدينه، به مصعب «مقرئ» مى‏گفتند. با تلاش اين يار فداكار، بسيارى از بزرگان قبيله اوس و خزرج و بيش‏تر مردم مدينه مسلمان شدند.
سال بعد، آنها به همراه هفتاد نفر از مسلمانان مدينه، به مكه آمدند و در عقبه، مخفيانه با پيامبر اكرم(ص) ديدار كردند. اين ديدار، بيعت عقبه دوم را در پى داشت. بررسى اين بيعت و محتواى آن، در بحث ما اهميت ويژه‏اى دارد؛ زيرا آخرين موانع براى هجرت آن حضرت به مدينه، با همين بيعت برداشته مى‏شود و پس از آن، نخست مسلمانان مكه و سپس خود او به مدينه هجرت مى‏كند.
محور عمده اين بيعت، اعلام حمايت و دفاع از پيامبر اكرم(ص) است و همه كسانى كه در جريان آن واقعه حضور داشتند، از اين مسأله آگاه بودند كه بيعت امروز، جنگ و مبارزه با دشمنان آن حضرت را به دنبال دارد. عباس، عموى رسول خدا(ص) ، كه ظاهراً در آن زمان، هنوز مسلمان نشده بود، ولى همراه آن حضرت، در جريان بيعت حضور داشت، پيش از ديگران، سخن گفت و ضمن اعلام تصميم آن حضرت براى پيوستن به مردم مدينه، به آنان يادآور شد كه اقوام پيامبر اكرم(ص) همان طور كه تاكنون از او دفاع كرده‏اند، باز هم او را در برابر مخالفان حفظ مى‏كنند. پس اگر شما حاضريد از او دفاع كنيد و دشوارى‏ها را به جان بخريد، با او بيعت كنيد و گرنه از هم اكنون او را رها كنيد.[42]
خود رسول خدا(ص) نيز در اين بيعت، پس از ترغيب به سوى اسلام، خداوند و تلاوت قرآن كريم و پس از آن كه حاضران به او گفتند: «هر چه براى خود و پروردگارت مى‏خواهى، طلب كن»، چيزى جز حمايت و دفاع از خويش را طلب نكرد و به آنان فرمود:
ابايعكم على ان تمنعونى ممّا تمنعون منه نساءكم و ابنائكم.[43]
من با شما بر اين بيعت مى‏كنم كه شما مرا هم چون فرزندان و همسران خويش محافظت كنيد.
هنگامى كه مردم مى‏خواستند با آن حضرت بيعت كنند، عباس بن عباده انصارى با مخاطب قرار دادن حاضران، همان مطلب عباس، عموى پيامبر اكرم(ص) را به آنان گوشزد كردو گفت:
يا معشر الخزرج هل تدرون علام تبايعون هذا الرجل؟ قالوا: نعم، قال: انكم تبايعونه على حرب الاحمرو الاسود من الناس....
اى نمايندگان خزرج! آيا مى‏دانيد كه با اين مرد بر چه بيعت مى‏كنيد؟ آنان گفتند: بلى. گفت: همانا شما با او بر جنگ با همه مردم روى زمين بيعت مى‏كنيد....
اين اعلام حمايت مردم مدينه از پيامبراكرم (ص) را به دو صورت مى‏توان تفسير كرد. ممكن است آن را حمايت مردم از حاكم منتخب خويش تلقى كنيم ؛ يعنى مردم آن حضرت را به عنوان حاكم براى جامعه خويش پذيرفته بودند و ايشان نيز اين مقام را قبول كرده بود؛ ولى هنوز روابط ميان مردم و ايشان مشخص نبود. پس اين بيعت، اعلام حمايت آنان از ايشان در برابر پذيرش حاكميت بر آنان بود و پيامبر اكرم(ص) نيز با اين بيعت، مى‏خواست تعهد لازم را براى پذيرش اين مسؤوليت به دست آورد.
از سوى ديگر، مى‏توان آنرا اعلام حمايت از رسول الهى، يعنى فرستاده خداوند، كه دين جديدى براى هدايت انسان‏ها را از سوى او آورده است، تلقى كرد؛ يعنى آنان با پذيرش اسلام، اينك در حضور نماينده خداوند حاضر شده واعلام كردند كه تا سر حد جان و از دست دادن مال حاضرند از آن حضرت و دين اسلام دفاع كنند و بيعت خويش را تعهدى در اين زمينه تلقى مى‏كردند.
هر چند هر يك از اين دو تفسير، در حد خود، محتمل است و مى‏توان شواهدى را براى تفسير اول ارائه كرد؛ مانند گفت گويى كه بين پيامبر اكرم(ص) و يكى از حاضران رخ داد و او به آن حضرت گفت: ما با بيعت با شما بايد پيمان‏هاى خويش با يهود را قطع كنيم. اكنون آيا ممكن است پس از اين كار، هنگامى كه خداوند شما را پيروز مى‏كند، ما را رها كنى و به ميان قوم خويش باز گردى؟ رسول خدا(ص) لبخندى زده و فرمود:
بل الدّم الدم، الهدم الهدم انتم منّى و انا منكم احارب من حاربتم و اسالم من سالمتم.[44]
بلكه خون در برابر خون و خرابى در برابر خرابى. شما از من هستيد و من از شمايم. با هر كه شما بجنگيد، مى‏جنگم و با هر كه صلح كنيد، صلح مى‏كنم.
و اين سخن را به اين معنا بگيريم كه آن حضرت، با اين بيعت، خويش را متعهد مى‏سازد كه آنان را در هر موقعيتى چه جنگ و چه صلح، همراهى كند و از آنان جدا نشود. پس با اين بيعت، دو تعهد ايجاد مى‏شود: تعهدى براى مردم در برابر آن حضرت، و تعهدى براى ايشان در برابر مردم. پس اين بيعت، براى انتخاب آن حضرت براى حاكميت در مدينه بوده است و براى همين نيز آنان از ايشان تعهد گرفته‏ اند كه آنان را تنها نگذارد.
اما دلايل و شواهد بسيارى وجود دارد كه اجتماع نمايندگان مسلمانان مدينه، در عقبه و بيعت آنان با پيامبر اكرم(ص) براى اعلام حمايت از آن حضرت، به عنوان رسول الهى و حمايت از اسلام صورت گرفت. هر چند رسول خدا(ص) تصميم گرفته بود كه به مدينه برود و مردم مدينه نيز مى‏خواستند كه آن حضرت را به ميان خويش ببرند و با حضور ايشان در مدينه، جامعه‏اى متحد برگرد وجود آن حضرت فراهم آورند، ولى همه اين امور در سايه رسالت آن حضرت و دين اسلام شكل گرفت، نه انتخاب آن حضرت به عنوان حاكم.
اولين دليل در اين باره، سخن حاضران در بيعت عقبه دوم، پس از سخنان عباس، عموى پيامبر اكرم(ص) است. آنان خطاب به آن حضرت گفتند:
تكلّم يا رسول اللّه و خذ لنفسك و لربك ما احببت.[45]
اى رسول خدا! سخن بگو و براى خود و پروردگارت، هر چه دوست دارى، بخواه.
اين جمله كوتاه، كه مردم جملگى بر زبان آوردند، نشان دهنده اين است كه آنان آن حضرت را رسول خداوند تلقى كرده و آمده بودند تا مسؤوليت و تعهد خويش را در برابر ايشان و خداوند بدانند. عنوان «رسول الله»، كه براى آن حضرت انتخاب شده است و قرار دادن خداوند در كنار آن حضرت براى سپردن تعهد خويش، به خوبى اين نگرش را بيان مى‏كند. پيامبر اكرم (ص) نيز پيش از بيان مسؤوليت و تعهد آنان در دفاع از آن حضرت، با تلاوت قرآن كريم و دعوت به‏سوى اسلام و خداوند، اين مطلب را بيان مى‏كند كه اين وظيفه جديد نيز بخشى از مسؤوليت اسلامى آنان ‏است.
سخنان عباس بن عباده انصارى نيز دليل ديگرى براى اين مطلب است. او در ضمن سخنان خويش، به مردم خاطرنشان كرد كه اين بيعت آنان جنگ‏هاى فراوانى را به دنبال دارد؛ اما اگر آنان حاضر شوند با وجود تهديدهاى جانى و مالى، با آن حضرت بيعت كنند، او خيردنيا و آخرت است. آنان نيز به سخن او اعتراضى نكردند، بلكه گفتند:
فانّا ناخذه على مصيبة الاموال و قتل الاشراف...[46].
همانا ما او را با وجود مصيبت مالى و كشته شدن بزرگان، مى‏خواهيم.
پس اين پيمان، پيمانى بود كه جنگ و جهاد، از لوازم آشكار آن بوده است و حتى مشركان قريش نيز پس از آگاهى از آن، به سراغ كاروان مدينه آمدند و به آنان گفتند: شنيديم شما به سراغ اين خويشاوند ما رفته‏ايد تا او را از ميان ما خارج سازيد و با او برجنگ با ما بيعت كرده‏ايد.[47] اكنون اگر بيعت اين مسلمانان، براى انتخاب حاكمى براى خودشان بود و تعهد آنان براى دفاع از شخص او بود، نه از دين و رسالت او، آيا چنين لازمه‏اى براى آن تصور مى‏شد؟ اگر اين بيعت، در اين سطح پايين قرار داشت، مشركان قريش بايد بسيار شادمان مى‏شدند؛ زيرا آنان دوست داشتند به گونه‏اى ساده، از تبليغ و دعوت آن حضرت، آسوده شوند و خارج شدن ايشان از مكه، به شكلى كه اثرى منفى براى آنان در پى نداشته باشد، براى آنان بسيار خوب بود؛ اما اگر اين تعهد، در برابر رسالت و دين اسلام باشد، آن گاه چنين لازمه‏اى بسيار واضح است. مبارزه پيامبر اكرم(ص) با قريش به مرحله حساسى رسيده بود و آن حضرت به شدت به عقايد خرافى آنان حمله مى‏كرد. آنان نيز با ايشان مقابله مى‏كردند و پشتيبانى مردم مدينه از آن حضرت و خروج ايشان از مكه، بدين صورت، خطر بسيار بزرگى براى قريش و عقايد آنان محسوب مى‏شد.
يكى ديگر از دلايلى كه بيعت مردم مدينه را به رسالت و دين اسلام پيوند مى‏زند، نه به مسائل شخصى و شهر خودشان، جزا و پاداشى است كه آن حضرت در برابر وفاى به عهد و پيمان، به آنان نويد مى‏دهد. آنان پس از اين كه در برابر سخنان عباس بن عباده گفتند: ما با وجود مصايب مالى و جانى، حاضريم با او بيعت كنيم، از آن حضرت مى‏پرسند:
فما لنا بذلك يا رسول اللّه ان نحن وفينا؟ قال: الجنة. قالوا: ابسط يدك فبسط يده فبايعوه.[48]
اى رسول خدا! براى ما اگر به اين پيمان وفا كنيم، چيست؟ فرمود: بهشت. آنان گفتند: دستت را بگشا. پس دستش را گشود و آنان با اوبيعت كردند.
پاداش بهشت، تنها در امور اخروى و مربوط به خداوند معنا و مفهوم دارد. پس اين بيعت آنان و مفاد آن، يعنى دفاع از رسول خدا(ص) امر دينى و الهى بوده است كه آنان بهشت را در برابر وفاى به آن، استحقاق داشته‏ اند.
از جمله شواهد بر اين مطلب، انتخاب دوازده نفر نقيب از ميان حاضران است كه پيامبر اكرم (ص) آنان را كفيل و سرپرست اقوام خويش معرفى مى‏كند؛[49] همان طور كه حواريون حضرت عيسى(ع) كفيل و سرپرست اقوام خويش بودند. تشبيه نقباى انتخاب شده، به حواريون حضرت عيسى(ع) نيز حكايت از اين دارد كه پيامبر اكرم(ع) در اين بيعت، به شأنى‏از شؤون رسالت خويش مشغول بوده است نه به امرى كه به انتخاب مردم بستگى داشته باشد.
يكى ديگر از دلايل بر اين كه بيعت مردم مدينه با پيامبر اكرم(ص) تنها اظهار اطاعت از آن حضرت بود، نه انتخاب حاكم براى خويش، سخن سعدبن معاذ، پيش از آغاز جنگ بدر است. پيامبر اكرم(ص) هنگامى كه مى‏خواست اين جنگ را آغاز كند، براى دانستن ميزان اطاعت يارانش، از مهاجران و انصار خواست كه نظر خويش را در اين باره بيان كنند. سعدبن معاذ به نمايندگى از سوى انصار سخن گفت و با تفسير بيعت مسلمانان مدينه در بيعت عقبه دوم، پيامبر اكرم(ص) را از حمايت انصار، مطمئن ساخت. او بيعت عقبه دوم را اينگونه تفسير كرد:
فقد آمنّا بك و صدّقناك و شهدنا انّ ماجئت به هو الحقّ و اعطيناك على ذلك عهودنا و مواثيقنا على السمع و الطاعة، امض يا رسول اللّه لما اردت...[50].
پس همانا ما به تو ايمان آورديم و تو را تصديق كرديم و شهادت داديم كه آن چه آورده‏اى، حق است و عهد و ميثاق خويش را در اين باره با شما بستيم كه سخن شما را بشنويم و اطاعت كنيم، يا رسول اللّه! آن چه را تصميم گرفته‏اى، انجام ده.
اين سخن، از اين رو تفسير بيعت عقبه دوم به حساب مى‏آيد كه در اين بيعت، مسلمانان مدينه تنها زمانى متعهد به دفاع از آن حضرت شده بودند كه آن حضرت به ميان آنان بيايد و در بيعت نيز ذكر شده بود كه ما تو را همانند زنان و فرزندانمان محفوظ مى‏داريم. پيامبر اكرم(ص) اين احتمال را به حساب آورد كه حمايت انصار، تنها به هنگام دفاع اختصاص داشته باشد و آنان نخواهند به جنگى هجومى اقدام كنند و اين سخن سعدبن معاذ، بيعت آنان را به اطاعت و فرمان بردارى در همه امور،، به واسطه ايمان و تصديق آن حضرت تفسير كرد و بدين ترتيب، مضمون بيعت عقبه را نيز كاملاً مشخص ساخت.
اما تعهدى كه رسول خدا(ص) در هنگام پيمان عقبه به انصار داد و خود را از آنان و آنان را از خويش دانست، هر چند مى‏توان آن را بر اين حمل كرد كه آن حضرت خود را در برابر انتخاب براى حاكميت بر آن مردم، متعهد مى‏داند كه مانند فردى از خود آنان در خدمتشان باشد، اما با توجه به قراين قبل و بعد، معانى ديگرى نيز براى اين سخن مى‏توان بيان كرد. همان طور كه گفتيم، اين گفت گو بين آن حضرت و ابوهيثم صورت گرفت. ابو هيثم نگرانى خويش را از قطع شدن پيمان آنان با يهود و سپس خارج شدن پيامبر اكرم(ص) از ميان آنان و تنها ماندنشان در برابر يهود ابراز داشت و رسول خدا(ص) با اين سخن خويش، اين نگرانى را برطرف كرد.
آن حضرت، در حقيقت، با بيان اين كه من با هر كس شما در صلح باشيد، در صلح هستم و با هر كس در جنگ باشيد مى‏جنگم، به آنان خاطرنشان كرد كه به صرف اسلام و ايمان به آن حضرت، نيازى به قطع پيمان با يهود ندارند. البته با بيان اين كه خود را از آنان مى‏داند و آنان را از خود، به آنان اطمينان داد كه هيچ گاه آنان را ترك نمى‏كند و اگر روزى پيمان‏هاى آنان با يهود گسسته شود، بازهم در كنارشان خواهد بود و خون و مالشان و اموالشان را خون و مال خويش مى‏داند. البته اگر اين جمله، به معناى يكى شدن رسول خدا(ص) با مسلمانان مدينه نيز باشد، تلازمى با انتخابى بودن حكومت ايشان ندارد و منافاتى نيز با انتساب حكومت آن حضرت، به رسالتش ندارد؛ زيرا اين جمله، تنها تعهدى در برابر بيعت آنان به حساب مى‏آيد و اين تعهد را مى‏توان در برابر اعلام حمايت و اطاعت از آن حضرت دانست و اطاعت از ايشان را مربوط به رسالت او. بدين ترتيب، صرف تعهد دادن آن حضرت به اين كه همواره در ميان انصار باشد و آنان را ترك نكند، دليل بر انتخابى بودن حكومت ايشان نمى‏شود و بايد دليل بر اين مطلب را در جاى ديگر جست و جو كرد و ما دلايل نشأت گرفتن حكومت آن حضرت از رسالتش را بيان كرديم.

هجرت به مدينه

هجرت پيامبر اكرم(ص) هر چند پس از بيعت مسلمانان مدينه و اطمينان آن حضرت از حمايت آنان انجام گرفت، ولى خود داراى ويژگى‏هاى ديگرى است كه نشان مى‏دهد حكومت آن حضرت درمدينه، تنها به خواست آنان شكل نگرفت، بلكه خواست آنان موانع تشكيل حكومت را برطرف ساخت. در اين هجرت، دو ويژگى وجود دارد كه هيچ يك به خواست مردم مدينه تحقق نيافت، بلكه منوط به اذن خداوند و تصميم آن حضرت بود. پس از بيعت عقبه دوم و آگاه شدن قريش از آن، سخت‏گيرى و آزارشان بر مسلمانان مكه بيشتر شد. آنان به رسول خدا(ص) شكايت كردند و آن حضرت با اذن خداوند، به آنان اجازه هجرت به مدينه را داد و هر كس كه مى‏توانست خود را پيش از آن حضرت به مدينه رساند؛ اما خود آن حضرت، در مكه باقى ماند تا اين كه قريش تصميم به كشتن آن حضرت گرفتند. در اين زمان، جبرئيل ايشان را از قصد قريش باخبر ساخت و اجازه خروج از مكه را به آن حضرت ابلاغ كرد.[51]
مهاجرت مسلمانان مكه به مدينه و هجرت آن حضرت پس از اذن خداوند، حكايت از آن دارد كه ايشان اين امور و مقدمات تشكيل حكومت در مدينه را با توجه به رسالت خود و ايمان مسلمانان مدينه به آن حضرت انجام داده است و حكومت آن حضرت، امرى الهى است. اگر مسلمانان مدينه، در بيعت خويش به دنبال تشكيل حكومتى محلى براى خود بودند و بدين علت، با آن حضرت بيعت كردند، هجرت مسلمانان مكه به شهر و ديار آنان جز با توافقى اصولى بين آنان و پيامبر اكرم(ص) امكان نداشت ؛ زيرا آنان مى‏خواستند به خانه و كاشانه مردم مدينه بيايند و در امور زندگانى، با آنان شريك شوند؛ اما در هنگام بيعت مردم مدينه، به اين مسأله اصلاً اشاره‏اى نشده است و پيامبر اكرم(ص) با اذن خداوند آنان را به مدينه گسيل داشت و مسلمانان مدينه نيز هيچ مخالفتى با اين كار نكردند.
از سوى ديگر، پيامبر اكرم(ص) با اين كه بيعت عقبه دوم تمام شده بود و مردم مدينه، حمايت خويش را از آن حضرت اعلام كرده بودند، بدون اذن خداوند از مكه خارج نشد. حال آن كه اگر حكومت ايشان در مدينه، امرى خارج از رسالتش بود و بيعت مردم مدينه با آن حضرت، تنها براى تشكيل حكومتى مردمى و مربوط به امور شخصى خود آنان بود، دليلى نداشت كه آن حضرت در مكه بماند و مدت زمانى ديگر، آزار و اذيت قريش را تحمل كند.

پيامبر اكرم(ص) در مدينه

اولين اقدامات پيامبر اكرم(ص) پس از ورود به مدينه، آخرين مرحله از مقدمات تشكيل حكومت نبوى در مدينه است و تحقيق درباره آن‏ها روشن كننده نگرش آن حضرت و مردم‏مسلمان مدينه به حكومتى است كه در مدينه تشكيل گرديد. پيامبر اكرم(ص) در همان ماه‏هاى آغازين ورود به مدينه، در جهت برقرارى يك حكومت استوار و منسجم ،سه اقدام مهم انجام داد: ساختن مسجد، برقرارى رابطه اخوت بين مهاجرين و انصار و ترسيم سياست داخلى و خارجى در ضمن نوشته‏اى از سوى آن حضرت.
هر يك از سه اقدام فوق به گونه‏اى نشان دهنده الهى بودن حكومت آن حضرت است. مسجد به عنوان محل عبادت و مكانى كه ارتباط ويژه‏اى با خداوند دارد، اولين اقدام رسول خدا(ص) پس از ورود به مدينه است و حتى آن حضرت در بين راه مكه و مدينه نيز دو مسجد ديگر تأسيس كرده بود كه يكى از آن‏ها مسجد قبا است. پيامبر اكرم (ص) منزل و مأواى خويش را نيز در كنار مسجد ساخت و بدين ترتيب، اين مسجد، هم محل عبادت و برگزارى نماز جماعت شد و هم محل انجام امور اجتماعى سياسى. اين اقدام آن حضرت، روشن مى‏كند كه در حكومت ايشان همه چيز الهى است و مسجد، كه مكان عبادت است محل اجتماع مردم براى جنگ و انجام ديگر امور نيز هست؛ زيرا هيچ يك از اقدامات و اعمال آن حضرت، از وظيفه‏اى كه خداوند بر دوش ايشان گذاشته است، خارج نيست. از جمله مسائلى كه بر الهى بودن كار پيامبر اكرم(ص) در مدينه شهادت مى‏دهد، انتخاب زمين مسجد و محل اقامت آن حضرت است كه پس از ورود آن حضرت به مدينه، هر يك از قبايل مى‏خواست كه پيامبر اكرم(ص) نزد آنان اقامت كند؛ ولى در برابر اصرار آنان آن حضرت مى‏فرمود: شتر من مأموريت الهى دارد، آن را رها كنيد، هر جا فرود آمد، همان جا اقامت مى‏كنم.[52] بدين ترتيب، حتى زمين مسجد و محل زندگانى آن حضرت در مدينه، بدون مشورت مردم و از طريق وحى مشخص گرديد.
شعارى كه مسلمانان در هنگام بناى مسجد مى‏دادند نيز حكايت از الهى بودن حكومت آن حضرت دارد. مهاجران و انصار در حال كمك براى ساخت مسجد مى‏گفتند:
لا عيش الاّ عيش الآخرة
اللهم ارحم الانصار و المهاجره‏[53]
زندگانى و خوشى به جز در آخرت يافت نمى‏شود
خدايا انصار و مهاجران را رحمت كن‏
اين سخن، نگرش الهى آنان به مسجد و محل انجام امور اجتماعى و سياسى را نشان مى‏دهد كه در هنگام ساخت محلى براى انجام امور عبادى و سياسى خويش، كه به زندگى دنيوى آنان مربوط است، به فكر زندگى اخروى هستند و در جهت آن، گام بر مى‏دارند.
دومين اقدام رسول خدا(ص) برقرارى رابطه برادرى بين انصار و مهاجران است. محققان آثار اجتماعى، سياسى، اقتصادى و علمى اين اقدام را به تفصيل بررسى كرده‏اند[54] و ما در اين جا نمى‏خواهيم به تشريح آن بپردازيم. تنها يك نكته در اين رابطه برادرى، مورد توجه است كه حاكى از نفوذ الهى رسول خدا(ص) در ميان آن مردم دارد و آنان اين كار را امرى الهى تلقى كردند كه به راحتى آن را پذيرفتند.
يكى از آثار اين برادرى، ارث بردن از يكديگر بوده است؛ يعنى هر يك از دو نفرى كه پيامبر اكرم(ص) بين آنان برادرى برقرار كرد، از ديگرى ارث مى‏برد. آن گاه اين حكم، با آيه شريفه (اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض) نقض گرديد.[55]
سومين اقدام پيامبر اكرم(ص) پيمان نامه‏اى است كه براى روشن شدن روابط بين قبايل داخل مدينه، اعم از مسلمان و غير مسلمان و نيز ارتباط آنان با مشركان خارج از مدينه نگاشت. آن حضرت، اين پيمان نامه را اين گونه آغاز كرد:
بسم اللّه الرحمن الرحيم.
هذا كتاب من محمّد النبى (رسول الله) بين المؤمنين و المسلمين من قريش و (اهل) يثرب و من تبعهم فلحق بهم و جاهد معهم...[56].
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. اين نوشته و پيمان نامه‏اى است از سوى محمد پيامبر (رسول خدا) در بين مؤمنان و مسلمانان قبيله قريش و (مردم) يثرب و كسانى كه پيرو مسلمانان شوند و به آنان ملحق گردند و با ايشان در راه خدا جهاد كنند.
اين پيمان نامه، همان گونه كه در آغاز آن تصريح شده است، از سوى پيامبر اكرم(ص) صادر و بين مسلمانان، بلكه همه كسانى كه در مدينه و اطراف آن زندگى مى‏كرده‏اند، اجرا شده است. پس اولاً آن حضرت با توجه به اين كه رسول خداوند و پيامبر امت است، اين پيمان نامه را نوشته است و در آن، اشاره‏اى به اين كه آن حضرت، به عنوان حاكم مدينه ياحاكم منتخب مردم، اين كار را انجام داده، نشده است. ثانياً پيمانى است كه بين مسلمانان اعم از قريش و اهل يثرب و تابعين آنها منعقد شده است و اختصاصى به اهل مدينه ندارد؛ يعنى در اولين پيمان نامه رسمى در مدينه، همه مردم، حتى غير مسلمانان مى‏دانستند كه آن حضرت باتوجه به رسالت و نبوتش اين پيمان‏نامه را نگاشته و مردم را به اجراى آن دعوت كرده است و در اين زمينه، ابهام و شكى برايشان نبوده است و بر اين اساس، آن حضرت اين پيمان نامه را نوشت و مردم را متعهد به اجراى آن كرده است.
بدين ترتيب، بررسى مقدماتى كه منجر به تشكيل حكومت پيامبر اكرم(ص) در مدينه گرديد، نشان مى‏دهد كه هيچ سخن ياعملى از سوى آن حضرت يا مسلمانان مدينه وجود ندارد كه بيانگر اين باشد كه مردم مدينه، به قصد انتخاب حاكم به سوى آن حضرت آمده و ايشان رابراى حكومت خويش برگزيده باشند تا به برنامه‏ريزى و اصلاح امورشان بپردازد و بدين منظور با آن حضرت بيعت كرده يا پيمانى بسته باشند، بلكه در سراسر ملاقات‏هايى كه با آن حضرت داشته‏اند و نيز رفتار و كارهايى كه آن حضرت، در حين ملاقات‏ها و پس از ورود به مدينه انجام داده است، دلايل و شواهد فراوانى وجود دارد كه نشان مى‏دهد آنان با پذيرش اسلام و اعتقاد به نبوت و رسالت آن حضرت، تبعيت و اطاعت خويش را از ايشان اعلام كرده‏اند و بر اين اساس بوده است كه حكومت مدينه شكل گرفته و قبايل پراكنده، به صورت اجتماعى متمركز، برگرد وجود آن حضرت، در آمدند و امت اسلامى را پديد آوردند.
در پايان اين مباحث، بخشى از خطبه اولين نماز جمعه پيامبر اكرم(ص) كه در مسجدى در ميان قبيله بنى سالم بن عوف، در مدينه ايراد فرموده است، را مى‏آوريم. آن حضرت در اين خطبه، اطاعت از خداوند و رسولش را موجب رشد و نجات، و نافرمانى از آن دو را مايه گمراهى و ضلالت معرفى و به مبارزه خويش با كافران اشاره مى‏كند:
الحمدللّه احمده و استعينه و استغفره و استهديه و اؤمن به ولا اكفره واعادى من يكفره واشهد ان لااله الاّاللّه وحده لا شريك له و انّ محمد عبده و رسوله... من يطع اللّه و رسوله فقد رشد و من يعصهما فقد غوى و فرّط وضل ضلالاً بعيدا...[57].

3. نقش رسالت و وحى در حكومت پيامبر اكرم(ص)

در بحث‏هاى پيشين، مقدمات و زمينه‏هاى تشكيل حكومت پيامبر اكرم(ص) را بررسى كرده و نتيجه گرفتيم كه هر چند گرايش و ميل مردم مدينه به سوى آن حضرت، تأثير مستقيمى در شكل گرفتن حكومت نبوى داشت، ولى اين گرايش به سوى اسلام و قبول رسالت آن حضرت بود كه در اين امر مؤثر بود، نه خواست و تمايل آنان به انتخاب حاكم براى جامعه خويش. پيامبر اكرم(ص) نيز به دنبال افراد و مكانى مى‏گشت كه رسالتش را با حمايت آنان به سرانجام برساند. اينك مى‏خواهيم با مرورى كوتاه بر حكومت آن حضرت، نقش وحى و رسالت را در اداره حكومت نبوى و گسترش آن بررسى كنيم.

رسالت محور حكومت پيامبر اكرم(ص)

با اندكى جست و جو در سيره پيامبر اكرم(ص) به يك محور اساسى در حكومت نبوى پى مى‏بريم. اين محور اساسى، حكومت آن حضرت، با عنوان «رسول خدا» است. انصار از همان آغاز حضور در نزد آن حضرت، در بيعت عقبه اول و نيز ديگر مسلمانان، ايشان را اين گونه خطاب مى‏كردند و از خطاب كردن با نام، خوددارى مى‏كردند. قرآن كريم نيز مسلمانان را از صدا زدن آن حضرت، مانند ديگران منع كرده و اين كار را موجب از بين رفتن اعمال نيك دانسته است:
(يا ايّها الذين آمنوا لاترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى و لا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض ان تحبط اعمالكم و انتم لا تشعرون).[58]
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! صداى خودتان را از صداى پيامبر بلندتر نكنيد و او را آن گونه‏كه‏يكديگر را صدا مى‏زنيد، صدا نكنيد؛ زيرا اين كار، موجب مى‏شود كه ناآگاهانه اعمالتان‏نابود شود.
هم چنين در همه نامه‏ها و پيمان نامه‏هايى كه از سوى آن حضرت صادر شده است، عنوان «رسول خدا» يا «نبى» به كار رفته است و در هيچ كدام اسم ايشان به تنهايى يا لقبى مانند حاكم، كه به گونه‏اى ايشان را به صورت يك حاكم در يك حكومت معمولى، مانند ديگر حكومت‏ها جلوه دهد، بر نمى‏خوريم.[59]
تنها در پيمان صلح حديبيه، پس از آن كه حضرت على(ع) عنوان «رسول خدا» را نوشت، به علت انكار مقام رسالت آن حضرت، توسط مشركان مكه، خود آن حضرت اين عنوان را پاك كرد و به جاى آن، نام «محمد» را قرار داد؛ اما در اين مورد نيز لقبى مانند «حاكم» يا شبيه آن، به كار نرفت. اين مطلب، حتى در نامه ‏هاى آن حضرت به كارگزاران حكومت نيز مراعات شده است و به هيچ وجه، در آن‏ها عنوانى غير از عنوان «رسول خدا» يا عنوانى غير از آن چه كه نشان دهنده رسالت و نبوت ايشان است، وجود ندارد.[60]
چنين مطلبى نشان دهنده نگرش پيامبر اكرم(ص) و مردم و حتى حاكمان ديگر كشورها به حكومت نبوى است و نشان مى‏دهد كه آنان اين حكومت را الهى و برخاسته از رسالت و نبوت آن حضرت مى‏دانسته‏اند كه همواره براى آن حضرت، لقب «رسول خدا» يا لقبى شبيه به آن، كه بر نبوت و رسالت او دلالت داشته، به كار مى‏برده‏اند و هيچ موردى حتى در نامه‏ هاى سران كشورهاى ديگر به آن حضرت وجود ندارد كه آنان تلقى ديگرى غير از رسالت، درباره ايشان داشته باشند و آن حضرت را با عنوانى غير از عناوينى بخوانند كه نشان دهنده رسالت ايشان‏است.
البته غير از اين، نامه‏ هاى پيامبر اكرم(ص) به پادشاهان و حاكمان جزيرة العرب و خارج از آن، كه آنان را به سوى اسلام دعوت مى‏كرد، همگى داراى مضمونى واحد از اين جهت هستند كه آن حضرت، با دعوت آنان به اسلام و پذيرش رسالت خود آنان را به پذيرش حكومت خويش نيز فرا مى‏خوانده است ؛ يعنى آن حضرت، از اين پادشاهان و حاكمان مى‏خواسته است كه با پذيرش اسلام، به حكومت الهى و برخاسته از اراده خداوند، كه به دست ايشان تشكيل شده است، گردن نهند. بعضى از اين نامه‏ها، صريح‏تر از بقيه، اين معنا را بيان كرده است. پيامبر اكرم(ص) در نامه‏اى به حاكمان عمان مى‏نويسد:
... فأنى ادعو كما بدعايه الاسلام اسلما تسلما انّى رسول اللّه الى الناس كافة لانذر من كان حيا و يحقّ القول على الكافرين و انّكما ان اقررتما بالاسلام وليتكما و ان ابيتما ان تقرّا بالاسلام فانّ ملككما زائل عنكما و خيلى تحلّ بساحتكما و تظهر نبوتى على ملككما.[61]
...همانا من شما دو نفر را به اسلام دعوت مى‏كنم. مسلمان شويد تا سالم بمانيد. همانا من فرستاده خداوند به سوى همه مردم هستم تا هر كس را كه (قلبش) زنده است، بترسانم و حجّت بر كافران تمام شود. پس اگر شما به اسلام اقرار كنيد، شما را به حكومت مى‏گمارم و اگر از اقرار به اسلام سرباز زنيد، پس حكومت شما از بين مى‏رود و لشكر من به مقر حكومت شما مى‏رسد و نبوت من بر حكومت شما غالب مى‏شود.
در نامه ديگرى به اسقف و اهالى نجران، پيامبر اكرم(ص) آنان را به سوى اسلام، كه همان ولايت الهى است، فرا مى‏خواند و آنان را براى سالم ماندن، به يكى از دو كار دعوت مى‏كند:يامسلمان شوند و يا جزيه بپردازند. در غير اين صورت، بايد منتظر جنگ و لشكريان اسلام باشند:
من محمّد النبى رسول اللّه الى اسقف نجران و اهل نجران: اسلم فانى احمد اليكم اله ابراهيم و اسحاق و يعقوب امّا بعد فانى ادعوكم الى عبادة اللّه من عبادة العباد و ادعوكم الى ولاية اللّه من ولاية العباد و ان ابيتم فالجزيه فان ابيتم آذنتكم بحرب. والسلام.[62]
از محمد، پيامبر و فرستاده خدا به اسقف و مردم نجران، شما سالم هستيد؛ زيرا من براى شما خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب را ستايش مى‏كنم. اما بعد، همانا شما را از بندگى بندگان، به بندگى خداوند و از ولايت بندگان، به ولايت خداوند دعوت مى‏كنم و اگر نمى‏خواهيد، بايد جزيه بدهيد واگر از جزيه پرداختن نيز امتناع كنيد، شما را از جنگ با خبر مى‏سازم. والسلام.
همان گونه كه در اين نامه مشاهده مى‏كنيم، آن حضرت با دعوت مسيحيان به اسلام، نخست از آنان مى‏خواهد كه با پذيرش اسلام و ولايت خداوند، خود را در ذيل حاكميت او در آورند؛ ولى اگر اسلام رانپذيرند، باز رها نيستند كه خارج از حاكميت او زندگى كنند، بلكه بايد با پرداخت جزيه، خويش را مطيع آن حضرت سازند و گرنه، آخرين مرحله تحقق مى‏يابد و لشكريان آن حضرت، براى تحت حاكميت گرفتن آنان خواهند آمد. پرداخت جزيه، تنها در مورد اهل كتاب بوده است و گرنه، مشركان همان طور كه در نامه اول مشاهده كرديم تنها به اسلام ياجنگ و كشته شدن فراخوانده مى‏شوند.

نقش وحى در امور حكومتى پيامبر اكرم(ص)

امور جنگى

پيامبر اكرم(ص) و مسلمانان، از همان آغاز حضور آن حضرت در مدينه، تا آخرين لحظه‏هاى عمر آن حضرت، با مسأله جنگ و جهاد روبه رو بوده‏اند. زمانى كه هجرت به مدينه مسلّم شد، جهاد به عنوان يك وظيفه شرعى، با آيه شريفه (و قاتلو هم حتى لا تكون فتنة و يكون الدين كلّه للّه)[63] واجب گرديد[64] و در همان اولين ماه‏هاى حضور رسول خدا(ص) درمدينه، عمليات‏هاى نظامى بر ضد اهداف اقتصادى قريش آغاز گشت‏[65] كه اين امر، جنگ بدر را در پى داشت. نه تنها خود اين جنگ‏ها همگى امورى دينى و براى گسترش دين اسلام در دورترين نقاط دنيا بود و آيات قرآن كريم و تلقى جهاد فى سبيل اللّه و شهادت، كه مسلمانان درباره اين جنگ‏ها داشتند و نيز نامه‏هاى پيامبر اكرم(ص) كه به سران كشورها و حاكمان مختلف نوشته شده است و نمونه‏اى از آن را قبلاً از نظر گذرانديم، دليل قطعى بر آن به حساب مى‏آمد، بلكه در تاريخ، نكته‏ هايى ثبت شده است كه نشان مى‏دهد وحى، حتى در جزئى‏ترين امور جنگ‏ها نيز دخالت داشته است.
در جنگ بدر، هنگامى كه لشكر مسلمانان در مكانى نزديك چاه‏هاى بدر متوقف شد و لشكريان در جاى خود ساكن گرديدند، حباب بن منذر به پيامبر اكرم(ص) گفت: آيا خداوند تو را دراين جايگاه ساكن كرده است يا اين كه نقشه جنگى است؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: بلكه نقشه جنگى است.[66] در جنگ احد نيز پس از اين كه برخلاف نظر آن حضرت، مسلمانان خواستند از مدينه خارج شوند و پيامبر اكرم(ص) زره خويش را پوشيد، مسلمانان پشيمان شدند و با خود گفتند:
نشير على رسول اللّه و الوحى ياتيه.[67]
ما به فرستاده خدا راه و چاه نشان مى‏دهيم، در حالى كه وحى بر او نازل مى‏شود.
اين، دو نمونه از موارد بسيارى است كه مسلمانان باتوجه به اين كه وحى بر پيامبر اكرم(ص) نازل مى‏شده يا نخست از آن حضرت مى‏پرسيدند كه آيا در موردى كه مى‏خواهند اظهار نظر كنند، وحى نازل گرديده يانه و يا اين كه پس از اظهار نظر، با توجه به اين كه بر آن حضرت وحى نازل مى‏شده، از اين كه نظر خويش را بر او تحميل كرده‏اند، پشيمان شده‏اند. بدين ترتيب، وحى الهى تنها ويژه احكام كلى نبوده است و در جزئيات امور حكومتى پيامبر اكرم(ص) و البته در موارد خاص، وحى نازل مى‏شده است، به گونه‏اى كه مسلمانان حتى درباره چگونگى جنگ و محل و جايگاهى كه لشكريان اسلام بايد توقف كنند، اين احتمال را لحاظ مى‏كردند كه ممكن است انتخاب پيامبر اكرم(ص) برمبناى وحى باشد. البته موارد بسيارى نيز هست كه بدون نزول وحى و براساس مشورت، كارها را انجام مى‏داده‏اند؛ از جمله، درباره جايگاه لشكر، در جنگ بدر، پيامبر اكرم (ص) نظر حباب بن منذر را پذيرفت و براساس آن عمل كرد.

امور اقتصادى

امور اقتصادى حكومت نبوى در مدينه، بر اساس وحى و دستورهاى الهى انجام مى‏گرفت. زكات، خمس، فى‏ء، جزيه و ديگر منابع مالى، كه در اختيار پيامبر اكرم(ص) قرار مى‏گرفت و بدين وسيله، امور مالى حكومت اسلامى، اداره مى‏شد، همه به وسيله وحى در قرآن كريم مشخص و معيّن گرديده است و آن حضرت نيز بر همين اساس، افرادى را براى جمع آورى زكات و ديگر منابع مالى به اطراف مى‏فرستاد[68] و يا به امرا و حاكمانى كه براى مناطق مختلف مى‏فرستاد، اجازه جمع آورى اين اموال را مى‏داد.
آن حضرت در نامه‏اى به واليان حكومت خويش، در كنار سفارش امور معنوى و رفتار نيك با مردم و تعليم احكام دينى به آنان، جمع آورى زكات و ديگر حقوق مالى را نيز به آنان سفارش مى‏كرد:
وان تاخذ من الناس ما عليهم فى اموالهم من الصدقه...[69].
در نامه ديگرى، كه هنگام واگذارى ولايت يمن به معاذبن جبل براى او نوشت، از مردم مى‏خواهد كه از او اطاعت كنند و از او مى‏خواهد كه هر كس از غير مسلمانان، حاضر به پرداخت جزيه شود، با او كارى نداشته باشد و مبلغ جزيه را يك دينار يا قيمت آن معلوم مى‏كند. هم چنين از او مى‏خواهد خمس اموالى را كه هنگام جهاد به دست مى‏آورد، براى مواردى كه خداوند معيّن كرده است، كنار بگذارد. آن گاه به مسأله فى‏ء مى‏پردازد وعلت تشريع خمس و فيى‏ء را بيان مى‏كند:
...وما افاء اللّه على رسوله ممن لم يقاتلوكم و اقرَّ بالجزية فاجعلوه فيئاللّه مع الخمس يوضع حيث امره اللّه تعالى لئلا يكون ما افاءاللّه عليكم دولة بين الاغنياء منكم.[70]
...و آن چه را خداوند رسولش را بر آن مسلط ساخته است، از اموال كسانى كه با شما نجنگيده‏اند و به جزيه اقرار كرده‏اند، براى خداوند فيى‏ء قرار دهيد تا همراه خمس در جايى مصرف شود كه خداوند دستور داده است تا اين كه اموالى كه خداوند شما را بر آن مسلط ساخته است، تنها موجب توانمندى ثروتمندان نشود.
بدين ترتيب، وحى در حكومت پيامبر اكرم(ص) نقش كليدى داشته است و همه اركان اين حكومت، بر اساس وحى و فرمان او به عنوان رسول خدا به وجود آمده است. مردم يثرب، كه بعداً انصار لقب گرفتند، با ايمان به اسلام وپذيرش رسالت آن حضرت، زمينه را براى هجرت ايشان به مدينه، به فرمان خداوند فراهم آوردند. مقر همه فعاليت‏هاى اجتماعى جامعه اسلامى نوبنياد درمدينه، مسجد، يعنى خانه خدا بود و حتى پيامبر اكرم(ص) نيز در جوار آن منزل گزيده بود. امور حكومتى، اعم از جهاد و گسترش قلمرو حكومت اسلامى و يا امور مالى، همگى احكام و دستورهاى شرعى بودند كه ابعادى از آن‏ها مستقيماً از طريق وحى به مردم ابلاغ مى‏شد و جهاتى نيز توسط آن حضرت، به عنوان فرستاده خداوند تبيين مى‏گرديد. وابستگى امور حكومتى پيامبر اكرم(ص) به وحى، به اندازه‏اى زياد بود كه هرگاه مردم حتى در امور جزئى نيز مى‏خواستند اظهار نظر كنند و پيشنهادى ارائه دهند، اين نكته و احتمال را مراعات مى‏كردند كه ممكن است آن كار، بر اساس وحى الهى معيّن شده باشد كه دراين صورت، آنان حق هيچ تغيير و تبديلى نداشتند.
بدين ترتيب، حكومت پيامبر اكرم(ص) جلوه‏اى از حاكميت خداوند برروى زمين بود كه به واسطه پيامبر اكرم(ص) كه رسول الهى بود، اعمال مى‏شد و مردم به عنوان ايمان آورندگان به اسلام و پذيرندگان ولايت خداوند و رسولش، باپذيرش حكومت تشريعى خداوند، برگرد رسول خدا، به عنوان نماينده خداوند جمع شدند و جامعه اسلامى و امت را به وجود آوردند و با اطاعت از آن حضرت، زمينه گسترش حكومت خداوند بر زمين را فراهم كردند.

پرسش و پاسخ درباره نبودن تشكيلات دولتى درحكومت پيامبر اكرم(ص)

از ايراداتى كه على عبدالرازق براى نفى تشكيل حكومت نبوى مطرح كرده است، خالى بودن زمان پيامبر اكرم(ص) از بسيارى از مظاهر و اركان حكومت است كه هم اكنون و در گذشته، در حكومت‏ها رواج داشته است و تشكيلاتى كه فاقد اين اركان حكومتى باشد، نمى‏توانسته به رفع و فتق امور مردم بپردازد. پس آن حضرت حكومتى تشكيل نداده و اگر سلطه‏اى بر مردم داشته، سلطه‏اى معنوى، ناشى از ايمان به رسالتش بوده و امور دنيوى مردم به خود آنان واگذار شده بوده است.
البته او پس از مطرح كردن اين اشكال، پاسخ هايى را نقل و سپس آن‏ها را رد مى‏كند و در اين ميان، بهترين پاسخ را اين مى‏داند كه در زمان پيامبر اكرم(ص) نيز تشكيلات گسترده حكومتى بوده است؛ ولى مورخان آن را براى ما نقل نكرده‏اند. وى اين پاسخ را نيز خالى از اشكال نمى‏داند؛ زيرا اگر چنين تشكيلاتى در زمان آن حضرت وجود داشت، مانند جزئيات كارهاى خلفاى ديگر، بايد براى ما نقل مى‏شد و چون چنين امورى در كار نبوده است، مورخان آن‏ها را نقل نكرده‏اند. از سوى ديگر، آنان براى ما نقل كرده‏اند كه آن حضرت در امور بسيار ساده و معمولى نيز دخالت مى‏كرده و داراى ديوان و محاسبات و... نبوده است.[71]
پيش از بررسى اين اشكال، خوب است نگاهى كوتاه به تناقضات سخن وى درباره پيامبر اكرم (ص) و تشكيلات اداره امور مردم در زمان آن حضرت بيندازيم. او گاه هر گونه حكومتى را از آن حضرت نفى مى‏كند و كار و وظيفه ايشان را تنها تبليغ مى‏داند[72] و وجود تشكيلات حكومتى را در زمان آن حضرت انكار مى‏كند. از سوى ديگر وقتى به بيان تفاوت بين سلطه حاصل از رسالت و سلطه حاصل از پادشاهى مى‏پردازد، آن را دنيوى و اخروى مى‏داند و اين را تنها دنيوى. ما در اين جا به نقل بعضى از جملات او مى‏پردازيم:
قد يتناول الرسول سياسة الامة مثل ما يتناول الملك و لكن للرسول وحده وظيفة لا شريك له فيها من وظيفته ايضا ان يتصل بالارواح التى فى الاجساد... له عمل ظاهرى فى سياسة العامه‏وله ايضا عمل خفى فى تدبير الصلة التى تجمع بين الشريك و الشريك...له سياسة الدنيا و الاخرة.[73]
رسول گاهى سياست امت را در دست مى‏گيرد؛ همچون پادشاه؛ اما رسول وظيفه‏اى مختص به خود دارد كه هيچ كس با او در آن شريك نيست. او همچنين وظيفه دارد كه با ارواح متعلق به بدنها، متحد گردد...رسول در تدبير جامعه به كارهاى دنيوى اقدام مى‏كند و هم چنين در اقدامى غيبى به ارتباطى مى‏پردازد كه بين دو شريك را جمع مى‏كند... براى او سياست دنيا و آخرت هست.
هر چند اين سخنان او صريح در اين است كه پيامبران و از جمله پيامبر اكرم(ص) وظيفه رسيدگى به امور دنيوى مردم را از جنبه رسالت خويش داشته‏اند، ولى اين پرسش مطرح است كه شما اگر حكومت پيامبر اكرم(ص) را مردمى نيز بدانيد و آن را حاصل انتخاب و برگزيدن مسلمانان تلقى كنيد، ديگر جايى براى مطرح كردن خالى بودن تشكيلات آن حضرت از اركان حكومت و نفى تشكيل حكومت به وسيله آن حضرت، باقى نمى‏ماند تا در نتيجه، وظيفه ايشان را تنها ترساندن معرفى كنيد. پس كسى كه پيامبر اكرم(ص) را داراى همه ابعاد امور حكومتى، كه هر حاكمى دارد، دانسته و مى‏گويد:
من اجل ذلك كان سلطان النبى بمقتضى رسالته سلطانا عاما و امره فى المسلمين مطاعا فلا شى‏ء تمتد اليه يد الحاكم الاّ و قد شمله سلطان النبى و لا نوع مما يتصور من الرياسة و السلطان الاّ و هو داخل تحت ولاية النبى على المؤمنين.[74]
بدين رو، سلطنت پيامبر اكرم(ص) به مقتضاى رسالتش، سلطنتى عام بود و دستورهاى او در ميان مسلمانان، مطاع برود. پس سلطنت پيامبر شامل هر چيزى است كه حاكم بتواند انجام دهد و رياست و سلطنتى تصور نمى‏شود كه داخل ولايت پيامبر اكرم بر مؤمنان نباشد.
بايد راهى براى تشكيلات حكومتى آن حضرت بيابد، نه اينكه با استناد به عدم وجود آن،به نفى حكومت آن حضرت بپردازد. اما در پاسخ اشكال او اولا مى‏توان به تقويت پاسخى‏پرداخت كه خود او آن را پسنديده است. از اين رو، ايراد او بر اين پاسخ را اين گونه‏پاسخ مى‏گوييم كه تفاوت اساسى بين حكومت پيامبر اكرم(ص) و حكومتهاى خلفاى بعد از آنحضرت، اين است كه پس از رحلت آن حضرت، نقل حديث و سخن گفتن درباره‏اوضاع حكومت آن حضرت، تا مدت‏هاى طولانى ممنوع بود و همين امر موجب شد كه‏بسيارى از امور جزئى حكومت آن حضرت، فراموش شود يا نقل نگردد. ثانياً با مراجعه به ‏مواردى كه تاريخ از حكومت پيامبر اكرم(ص) براى ما نقل كرده است، در مى‏يابيم كه ايشان‏حتى پيش از هجرت به مدينه، به ساماندهى امور مردم اهتمام داشته است. پيش ازاين، اشاره كرديم كه پس از پايان يافتن بيعت عقبه، آن حضرت دوازده نقيب براى خويش‏انتخاب كرد تا به انجام دادن امور اقوام خويش بپردازند و خود نيز مستقيماً سرپرستى‏امور اقوام خويش را بر عهده گرفت. پس از هجرت به مدينه نيز پيمان نامه‏اى‏مفصل براى اقوام مختلف، اعم از مسلمان و يهودى نوشت. همه اين امور، به ضميمه‏صدها مورد ديگر، كه تاريخ براى ما نقل كرده است مانند اين كه آن حضرت، هيچ‏گاه‏مدينه را بدون جانشين ترك نمى‏كرد و كسانى را متولى امور زكات و صدقات كرده بود، و خود عبدالرازق نيز به اين موارد اعتراف دارد، شاهد بر اين است كه آن حضرت داراى‏تشكيلات دولتى متناسب با زمان خويش بوده است.
البته اين نكته را نبايد از نظر دورداشت كه حكومت پيامبر اكرم، پيچيدگى چندانى نداشته، آن‏طور كه حكومت‏هاى امروز جهان يا بعضى از حكومت‏ها و امپراتورى‏هاى گذشته داشته است؛ اما اين مطلب، به‏هيچ رو بر نفى اصل حكومت در زمان آن حضرت دلالت نمى‏كند؛ زيرا جامعه آن روز درجزيرة العرب، جامعه اى قبيله‏اى بود و پيش از پيامبر اكرم(ص) اصلاً حكومتى فراگير وجودنداشت. پيامبر اكرم نيز با استفاده از همين ويژگى آن جامعه، كارهاى خويش را باسپردن اختيارات به رؤساى قبايل انجام مى‏داد. در نامه آن حضرت به حاكمان عمان‏ديديم كه آن حضرت به آنان فرمود: «اگر مسلمان شويد، من امور حكومتى مردم شما رابه خودتان واگذار مى‏كنم». اين بساطت حكومت، حتى در زمان ابوبكر، عمر، عثمان و حضرت على(ع) نيز مشهود است. اين خلفا هيچ كدام تشكيلاتى گسترده به عنوان خلافت مركزى نداشتند و تنها حاكمان رامنصوب مى‏كردند و امور مردم را به آنان مى‏سپردند و خود، مراقب رفتار آنان بودند تا تخلفى از ايشان سرنزند.

4. چگونگى حكومت پيامبر اكرم(ص) در رابطه با جانشينى ايشان

حكومت اسلامى، كه در مدينه به دست پيامبر اكرم(ص) تشكيل شد، فصل تازه‏اى را درباره امور حكومتى و تشكيل دولت برروى مردم شبه جزيره عربستان گشود. آنان كه با گرايش به اسلام و در سايه حكومت پيامبر اكرم(ص) امت واحدى را به وجود آورده بودند و امورشان نظم ويژه‏اى يافته بود، يقيناً پس از آن حضرت نيز نمى‏توانستند بدون حاكم و حكومتى منسجم به زندگى اجتماعى خويش ادامه دهند و تاريخ اسلام نيز به اين امر گواه است كه حكومت در ميان مسلمانان، پس از پيامبر(ص) نخست به صورت خلافت و سپس پادشاهى و موروثى استمرار يافت.
مسأله حكومت پس از پيامبر اكرم(ص) از دو بعد قابل بررسى است: از لحاظ نظرى، با مراجعه به آيات و روايات و دلايل عقلى و نيز شواهد تاريخى مى‏توان بررسى كرد كه حكومت پس از آن حضرت، چگونه مى‏بايست استمرار مى‏يافت و آيا آن چه در تاريخ تحقق يافته است، با دلايل مسأله سازگار است يا نه. از لحاظ تاريخى نيز مى‏توان با بررسى چگونگى تشكيل نهاد خلافت و استمرار آن در طول زمان، به تحقيق درباره ماهيت خلافت پرداخت. بحث تفصيلى درباره اين دو مسأله، از موضوع اين نوشته خارج است. جهت اول بحث، تقريباًموضوع بخش عمده‏اى از مباحث اين كتاب است و بيش‏تر مباحث جهت دوم نيز ربطى‏به موضوع بحث ما ندارد؛ اما هر يك از اين دو بعد، به گونه‏اى مى‏تواند ما را در شناخت‏ماهيت الهى يا مردمى حكومت پيامبر اكرم(ص) يارى دهد. اينك آن‏ها را از اين جهت بررسى مى‏كنيم.
واضح است كه هر دو نظريه الهى و مردمى بودن، هم چون حكومت پيامبر اكرم(ص)، درباره حكومت پس از آن حضرت نيز مطرح است. بدين ترتيب، رابطه‏اى دو طرفه بين اين دو حكومت، از اين جهت برقرار است ؛ يعنى پذيرش مردمى بودن حكومت آن حضرت، در چگونگى حكومت پس از ايشان تأثير گذار است و پذيرش الهى بودن حكومت پس از آنحضرت و شكل‏گيرى آن از طريق نصب حاكم توسط خداوند، در چگونگى حكومت رسول خدا(ص) مؤثر است. هرگاه ثابت شود كه پيامبر اكرم(ص) بر اساس انتخاب مردم، به تشكيل حكومت پرداخت و حكومت ايشان ربطى به مسأله نبوت در رسالتش نداشت، حكومت پس از آن حضرت نيز همين گونه خواهد بود؛ زيرا ديگر وجهى باقى نمى‏ماند كه به واسطه آن بخواهيم به حكومتى الهى و منصوب از سوى خداوند، در استمرار حكومت نبوى قائل شويم؛ امّا اگر همان طور كه گفتيم حكومت آن حضرت، حكومتى الهى و برخاسته از رسالت و نبوت باشد درباره حكومت پس از آن حضرت، هر دو احتمال مردمى و الهى بودن وجود دارد و براى اثبات هر يك، نيازمند دليل هستيم.
اما در جهت عكس، اعتقاد به مردمى و غير الهى بودن حكومت، پس از پيامبر اكرم(ص) تأثيرى در ماهيت حكومت نبوى ندارد؛ زيرا اين احتمال وجود دارد كه حكومت آن حضرت، مربوط به رسالتش باشد و به نصب الهى محقق گرديده باشد؛ ولى هرگاه مبناى نصب را در حكومت پس از پيامبر اكرم(ص) بپذيريم، يعنى معتقد شويم كه حاكم جامعه اسلامى، در اين زمان بايد از سوى خداوند نصب گردد، در مى‏يابيم كه پيامبر اكرم(ص) نيز به واسطه نصب الهى، حاكم جامعه اسلامى شده بود؛ زيرا چگونه مى‏توان تصور كرد كه خاستگاه و منشأ حكومت در زمان آن حضرت، اراده، خواست و انتخاب مردم باشد و خود آن حضرت و مردم نيز با چنين اعتقادى به تشكيل حكومت اقدام كرده‏اند، آن گاه رسول خدا(ص) به نصب حاكم پس از خويش اقدام كند و حكومت پس از او حكومتى الهى و منصوب از سوى خداوند باشد؟ چنين امرى اقتضا دارد كه فرع بر اصل فزونى داشته و آن حضرت حقوق مردم را مراعات نكرده باشد و امانتى را كه مردم در اختيار او گذاشته‏اند، بدون اجازه در اختيار شخص ديگرى قرار داده باشد.
اما اين كه آيا آن حضرت، دست به چنين اقدامى زده و حاكم پس از خويش را نصب كرده است يا آن را به مردم واگذار كرده، مطلبى است كه در فصل‏هاى پيشين درباره آن سخن گفتيم و نتيجه گرفتيم كه نه تنها در غدير خم، بلكه در موارد بسيار ديگرى، آن حضرت خليفه و حاكم پس از خود را به مردم معرفى كرده و با نصب او به امامت و خلافت پس از خويش، از مردم خواسته است كه از او اطاعت كنند. البته اگر تنها اين مطلب نيز ثابت شود كه امامان معصوم(ع) غير از بيان مسائل دين و رهبرى امور عبادى مردم، رهبرى سياسى و اجتماعى آنان را نيز برعهده داشته ‏اند و مردم موظف بوده‏اند در اين امور نيز از آنان اطاعت كنند، اين مطلب، به خودى خود، بر نصب آنان به حكومت دلالت دارد؛ زيرا هيچ دليلى جز نصب، چنين اقتضايى ندارد و ما در فصل آينده نيز در اين باره سخن خواهيم گفت.

خلافت، جانشينى پيامبر(ص)

با نگرشى تاريخى به حكومت اسلامى پس از پيامبر اكرم(ص) مى‏بينيم كه حكومت در اين زمان، با زمان آن حضرت تفاوتى اساسى دارد. همان طور كه گذشت، حكومت رسول خدا از ايمان مردم به اسلام و رسالت آن حضرت نشأت گرفت؛ اما در حكومت‏هاى بعدى، امور انسانى مانند نفوذ قبيله يا فرد يا مردم، در تعيين حكومت نقش اساسى داشت و بر سر حكومت، منازعات بسيارى نيز رخ داد.اين امور موجب مى‏شود كه مسأله خلافت، به روايت تاريخى آن، امرى غير الهى باشد؛ يعنى نصب از سوى خداوند و پيامبرش، در تعيين حاكم نقشى نداشت؛ اما همين حكومت غير الهى نيز داراى ابعادى است كه مى‏تواند ماهيت حكومت رسول خدا(ص) را از نظر مردمى يا الهى بودن روشن كند.
حكومت اسلامى در طول قرن‏هاى متمادى پس از پيامبر اكرم(ص) چه در زمان خلفاى راشدين و چه در زمان حكومت‏هاى موروثى، با عنوان «خلافت» شناخته مى‏شود. با مراجعه به تاريخ اسلام، در مى‏يابيم كه هر چند اين واژه، در اواسط قرن اول هجرى، عنوانى براى حكومت گرديده است، اما در سال‏هاى آغازين استعمال آن، تنها بامفهوم لغوى خود، براى اشاره به جانشينى پيامبر اكرم(ص) به كار مى‏رفته است. ابوبكر در اولين خطبه خود براى توجيه حكومت خويش و براى انتخاب نامى براى آن، مى‏گويد: ما اكنون در خلافت نبوت هستيم.[75] مردم نيز تا آخر، ابوبكر را با عنوان خليفة رسول اللّه خطاب مى‏كردند[76] و خود او نيز در نامه هايش تنها از همين عنوان استفاده مى‏كرد.[77] عمر در آغاز خلافت، «خليفة خليفة رسول اللّه» خوانده مى‏شد تا اين كه خود او يا به پيشنهاد ديگران، به علت طولانى بودن اين لقب، «اميرالمؤمنين» ناميده شد.[78]
اكنون با توجه به اين كه خلافت همان طور كه در مقدمه كتاب گذشت به معناى جانشينى است و تلقى مردم و خلفاى صدر اسلام از حكومت پس از پيامبر اكرم(ص) اين بود كه اين حكومت، جانشين نبوت و حاكم در آن، جانشين رسول خدا است و در معناى كلمه جانشينى نهفته است كه فرد اصلى بايد داراى مقامى باشد كه به جانشين منتقل مى‏شود، پس روشن مى‏شود كه رسول خدا(ص) با عنوان رسالت، داراى مقام حكومت بوده است تا اين كه جانشين او نيز داراى چنين مقامى باشد. اگر رسول خدا به واسطه انتخاب مردم، مقام حكومت را به دست آورده بود و رسالت ايشان هيچ نقشى در اين زمينه نداشت، دليلى براى ناميدن حكومت پس از او به خلافت نبوت، و حاكم در اين حكومت، به خليفه رسول خدا وجود نداشت و خلفاى پس از او نمى‏توانستند با استناد به اين كه آنان خليفه رسول خدا(ص) هستند،مردم را به اطاعت خويش فراخوانند. زمانى كه ابوبكر مى‏خواست جانشينى عمر را مسجّل كند، عمر به همراه غلام ابوبكر، كه نامه استخلاف او در دستش بود، به ميان مردم آمد و گفت:
ايها الناس اسمعوا و اطيعوا قول خليفة رسول اللّه...[79]
اى مردم! بشنويد و اطاعت كنيد كلام جانشين رسول خدا را....
و نبايد مردم سنت ابوبكر و عمر را هم چون سنت رسول خدا(ص) بدانند و از خلفاى پس از آنان و حتى از حضرت على(ع) تقاضا كنند كه طبق سنت اين دو نفر عمل كنند.[80]

نهادينه نبودن حكومت انتخابى در صدر اسلام

يكى ديگر از امورى كه نشان مى‏دهد حكومت پيامبر اكرم(ص) با تكيه بر انتخاب مردم تشكيل نشد و بنابراين، بازگشت به رسالت او دارد، اتفاقاتى است كه در انتخاب خلفاى پس از آن حضرت به وقوع پيوست. خلافت ابوبكر در سقيفه و در جمع بسيار محدودى از مهاجران و انصار، با آن‏چنان سرعت و تعجيلى شكل گرفت كه مجرى اصلى آن، يعنى عمر نيز آن را فلته و لغزش مى‏نامد و از خداوند مى‏خواهد كه مردم را از شر آن محفوظ نگاه دارد. پس از انتشار خبر بيعت با ابوبكر، اعتراضات بسيارى صورت گرفت كه بيش‏تر آن‏ها از سوى كسانى بود كه به حق اهل بيت در اين زمينه ايمان داشتند؛ ولى هيچ يك از اين اعتراضات، چنين رويكردى ندارد كه شما حق مردم را غصب كرده‏ايد و مى‏خواهيد به زور بر آنان حاكم شويد، بلكه قاطبه مردم، به راحتى تسليم اين بيعت تعجيلى شدند.
خلافت عمر، كه با نصب صريح ابوبكر شكل گرفت، از خلافت ابوبكر اين را كم‏تر داشت كه اگر در بيعت با ابوبكر، دست كم تعدادى حضور داشتند و در شكل دادن به آن مؤثر بودند، خلافت او تنها به دستور ابوبكر صورت گرفت و تنها اراده وخواست او آن را محقق ساخت. خلافت عثمان نيز اگر چه در ظاهر، بر عهده شوراى شش نفره بود، ولى در واقع، همه كار، به دست يك نفر صورت گرفت كه نظر او معيار تعيين خليفه بود. بدين ترتيب، آيا ما مى‏توانيم معتقد باشيم كه در زمان رسول خدا(ص) وضعيت اجتماعى به گونه‏اى بود كه مردم، خود به انتخاب حاكم اقدام مى‏كردند، ولى در سال دهم هجرى، ابوبكر آن گونه به خلافت رسيد و در سال سيزدهم هجرى، يعنى دو سال و اندى پس از رحلت پيامبر اكرم، عمر با نصب صريح از سوى ابوبكر، بدون اين كه با مخالفتى از سوى مردم روبه رو شود؛ آيا اين امور نشانگر اين نيست كه مردم هيچ تصورى از اين كه خود، حاكم جامعه اسلامى را برگزيدند، نداشتند و حكومت ابوبكر را از اين جهت كه او خليفه رسول خدا بود، و حكومت عمر را از اين جهت كه منصوب خليفه رسول خدا بود، پذيرفتند و سال‏ها بعد مطيع خليفه‏اى شدند كه تنها در شوراى شش نفره مطرح و نصب گرديده بود.
آنچه در جريان خلافت اتفاق افتاد، نشان مى‏دهد كه در سال‏هاى پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) انتخاب حاكم جامعه، توسط مردم، نه تنها نهادينه نشده بود، بلكه مردم تصورى نيز از آن در ذهن خويش نداشتند و اين امر حكايت از آن دارد كه در زمان تشكيل حكومت رسول خدا (ص) نيز چنين تصورى وجود نداشته است ؛ زيرا اگر مردم در اين زمان كه تا زمان خلافت، تنها يازده سال فاصله دارد، بر اساس انتخاب و رأى عمومى به انتخاب آن حضرت اقدام كرده بودند، بايد براى زمان پس از آن حضرت نيز همين امر را در ذهن داشته باشند و به همان صورت عمل كنند، بلكه از اين كه نصب خليفه، به عنوان جانشين رسول خدا(ص) به وسيله ابوبكر، به راحتى جاى خويش را در جامعه اسلامى باز كرد و بعداً نيز در طول قرن‏هاى متمادى حكومت موروثى در جامعه اسلامى برقرار بود، مى‏توان دريافت كه مردم از حكومت رسول خدا(ص) تلقى نصب از سوى خداوند را داشتند و از اين لحاظ كه او رسول الهى بود، اطاعت از آن حضرت را لازم مى‏شمردند و حكومت آن حضرت تنها بر اساس ايمان به اسلام و رسالت ايشان شكل گرفت و توسعه يافت. پس از ايشان نيز حكمرانان جامعه اسلامى، با تمسك به اين‏كه آنان جانشين رسول خدا(ص) وحتى در بعضى موارد، جانشين خداوند هستند، بر مردم حكومت كردند.


پینوشت ها


[1]. حديد، آيه 25.
[2]. تفسير الميزان، ج‏19، ص‏171.
[3]. تاريخ طبرى، ج‏2، ص‏63.
[4]. الطبقات الكبرى، ج‏1، ص‏200.
[5]. نهج‏البلاغه، خ‏26.
[6]. همان، خ‏104.
[7]. نهج البلاغه، خ‏192.
[8]. آخرت و خدا، هدف بعثت انبيا، ص‏62 به بعد.
[9]. حديد، آيه 25.
[10]. آخرت و خدا، هدف بعثت انبيا، ص‏73.
[11]. حديد، آيه 25.
[12]. بقره، آيه 265؛ شمس، آيه 9 و 10؛ ليل، آيه 17 و 18.
[13]. آخرت و خدا، هدف بعثت انبيا، ص‏64.
[14]. حشر، آيه 7.
[15]. توبه، آيه 103.
[16]. توبه، آيه 29.
[17]. الطبقات الكبرى، ج‏1، ص‏202.
[18]. تاريخ طبرى، ج‏2، ص‏325.
[19]. بحارالانوار، ج‏18، ص‏178، ح‏6.
[20]. تاريخ طبرى، ج‏2، ص‏350.
[21]. نهج البلاغه، خ‏169.
[22]. همان، نامه 36.
[23]. بحارالانوار، ج 15، ص‏200، ح 17.
[24]. تاريخ طبرى، ج 2، ص‏354.
[25]. فروع كافى، ج‏1، ص‏10، كتاب الجهاد، باب وجوه الجهاد، ح‏2.
[26]. هود، آيه 12.
[27]. بحارالانوار، ج‏32، ص‏299، ح‏260 و ص‏303، ح‏267.
[28]. همان، ج‏33، ص‏18، ح‏376.
[29]. الطبقات الكبرى، ج‏1، ص‏193.
[30]. بحار الانوار، ج‏52، ص‏181، ح‏4و ص‏194، ح‏26؛ ج‏58، ص‏145، ح‏3؛ ج‏6، ص‏303، ح‏1.
[31]. بحارالانوار، ج‏53، ص‏352، ح‏112.
[32]. همان، ج‏36، ص‏303 تا ص‏368، ج‏26، ص‏263.
[33]. حديد، آيه‏25.
[34]. بحارالانوار، ج‏36، ص‏301 و 368.
[35]. نساء، آيه 54.
[36]. بحار الانوار، ج‏33، ص‏256، ح‏529؛ كشف الغمه، ج‏1، ص‏434.
[37]. مكاتيب الرسول، ج 2، ص‏343.
[38]. همان، ص‏690.
[39]. فتح، آيه 18.
[40]. تاريخ طبرى،ج 2، ص‏352.
[41]. همان، ص‏356.
[42]. همان، ص‏362.
[43]. همان.
[44]. همان.
[45]. همان، ص‏362.
[46]. همان، ص‏364.
[47]. همان، ص‏365.
[48]. همان، ص‏364.
[49]. همان، ص‏363.
[50]. همان، ص‏435.
[51]. الطبقات الكبرى، ج 1، ص‏226.
[52]. سيره ابن هشام، ج 2، ص‏140.
[53]. همان، ص‏142
[54]. ر.ك: دولة الرسول. ص‏177 به بعد.
[55]. الطبقات الكبرى، ج 1،ص 238.
[56]. سيره ابن هشام، ج 2، ص‏147.
[57]. تاريخ طبرى، ج 2، ص‏394.
[58]. حجرات، آيه 2.
[59]. ر.ك: مكاتيب الرسول. ج‏2؛ نامه‏ها و پيمان‏هاى سياسى حضرت محمد(ص)، ترجمه سيد محمد حسينى.
[60]. ر.ك: مكاتيب الرسول، ج‏2، ص‏509 به بعد.
[61]. همان، ص‏361.
[62]. همان، ص‏489.
[63]. انفال، آيه 39.
[64]. تاريخ طبرى، ج 2، ص‏366 و 369.
[65]. همان، ص‏402 به بعد.
[66]. همان، ص‏440.
[67]. همان، ص‏503.
[68]. تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏147.
[69]. مكاتيب الرسول، ج 2، ص‏614.
[70]. همان، ص‏594.
[71]. الاسلام و اصول الحكم، ص 42، 45 و 57.
[72]. همان، ص‏67.
[73]. همان.
[74]. همان، ص‏68.
[75]. جمهرة خطب العرب الزاهرة، ج‏1، ص‏183.
[76]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص‏136.
[77]. همان، ص‏136، 137.
[78]. همان ص‏150؛ تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏208.
[79]. تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏429.
[80]. همان، ج‏3. ص‏475، ج‏4، ص‏233 و 410.

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پیام هفته

پیروی از روشهای عقلانی و منطقی
قرآن : فَبَشِّرْ عِبادِ (17) الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ (18) ترجمه: پس بشارت بده بندگان مرا کسانی که سخن معروف را می شنوند و بهترین نحو از آن پیروی می کنند ، اینها کسانی هستند که خداوند هدایتشان فرموده و آنها (ایشان) خردمندانند.  (سوره زمر، آیه 18)حدیث: علی علیه السلام: قوّة سلطان الحجّة اعظم من قوّة سلطان القدرة. (الحکم، ج1 ، ص 104)ترجمه: امام علی علیه السلام فرمودند : قدرت دلیل محکم از قدرت زور و تسلط بیشتر است.

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید