فصل دوم؛ حاكميّت سياسى پيامبر(ص) و امامان(ع) از نگاه احاديث

فصل دوم؛ حاكميّت سياسى پيامبر(ص) و امامان(ع) از نگاه احاديث

1. حاكميت سياسى ائمه(ع)

در ارتباط با شرائط حاكم جامعه اسلامى‏

شكى نيست كه حاكم و زمامدار جامعه اسلامى بايد از شرايط و صفات ويژه‏اى برخوردار باشد. علماى شيعه و اهل سنت، براى زمامدار جامعه، ويژگى‏هاى متعددى، مانند اسلام، بلوغ، مرد بودن، برده نبودن، عقل، سلامت قواى جسمانى، صلاحيت براى حكومت، عدالت، علم به احكام شرعى و قرشى بودن را برشمرده‏اند كه پرداختن به بيش‏تر آن‏ها از موضوع بحث ما خارج است؛ زيرا حاكميت سياسى معصومين(ع) به بحث از افرادى مى‏پردازد كه به علت صفات ويژه‏اى كه دارند، صلاحيت آنان براى بر عهده گرفتن اداره جامعه اسلامى مفروض است و تنها نكته قابل بحث، در اين باره، اين است كه آيا در زمان حضور معصوم(ع) اداره جامعه اسلامى به او اختصاص دارد يا مردم بدون هيچ گونه منع شرعى مى‏توانند كسى را براى اين امر انتخاب كنند؟


اما دراين ميان، صفات و شرايطی نيز هستند كه با موضوع بحث ما ارتباط تنگاتنگ دارند. قرشی بودن حاكم و خليفه مسلمانان، يكی از آن هاست كه اهل سنت بر اساس رواياتی كه در مجامع روايی شيعه نيز نقل شده است، بر آن تأكيد بسيار دارند و حتی عده‏ای از آنان آن را از شرايط لازم و اساسی می‏دانند و به هيچ وجه خلافت و حكومت بر مسلمانان را برای غير قرشی روا نمی‏دارند و معصومين(ع) نيز همگی از قبيله قريش وطايفه بنی هاشم هستند.
شرط ديگر، افضليت بر ديگران در امر حكومت است. رجحان شخصی افضل، امری است مورد اتفاق علما و حتی بسياری از آنان در شرايط عادی، حكومت را مخصوص افضل می‏دانند و تصرف غير او را جايز نمی‏شمارند. بإ؛ه‏ه توجه به اين شرط، معصومين(ع) به علت فضايل بی شمار خويش از ديگران افضل بوده و اولويت خاصی برای حكومت پيدا می‏كنند.
شرط ديگر، شرطی است كه شيعه آن را برای امام، لازم می‏داند. شيعه معتقد است كه امام بايد دارای ويژگی‏هايی باشد كه يكی از آن‏ها عصمت است. بنابراين، مردم عادی نمی‏توانند امام را بشناسند و شارع، يعنی پيامبر(ص) يا امام ديگر، بايد او را معرفی كند. اين شرط به شرط «لزوم نص بر امام» معروف است. ارتباط اين شرط با حاكميت سياسی معصومين(ع) از اين رو است كه اگر روشن شود امامت امام معصومی كه شيعه نص بر او را لازم می‏داند، شامل‏حاكميت سياسی نيز هست، اداره جامعه نيز به او اختصاص می‏يابد و در زمان حضورمعصوم(ع) كه از طريق نص معيّن شده است، هيچ كس حق تصدی اداره جامعه اسلامی را ندارد.

الف. قرشی بودن حاكم جامعه اسلامی

يكی از استدلال‏های ابوبكر برای اختصاص خلافت پيامبر اكرم(ص) به مهاجران و بركنار بودن انصار از آن، حديثی منسوب به آن حضرت است كه امامان را از قريش می‏داند.[1] اين حديث را شيعه و اهل سنت نقل كرده ‏اند[2] و جمهور علمای اهل سنت با تمسك به آن نيز احاديث ديگری كه يا دوازده خليفه از قريش را معرفی می‏كند و يا مردم را تابع قريشيان در نيكی و بدی می‏داند و در بحث‏های آينده، آن‏ها را نقل می‏كنيم يكی از شرايط حاكم جامعه اسلامی را قرشی بودن می‏دانند و بر آن تأكيد بسيار دارند.
رواياتی كه برای اثبات قرشی بودن خليفه و حاكم جامعه اسلامی، به آن‏ها استدلال شده است، به سه دسته تقسيم می‏شود:
1. دسته اول، رواياتی است كه مردم را تابع قريش می‏داند، خوبان، تابع خوبان قريش و بدان، تابع بدان آنان.
2. دسته دوم از اين روايات، امامان را از قريش می‏داند و گاه در آن‏ها بر جمله «الائمة من قريش» اكتفا شده است و گاه توضيح و تفسير آن نيز آمده است.
3. روايات دسته سوم، دوازده خليفه يا امام را مطرح می‏كند كه جانشين پيامبر اكرم(ص) در ميان امت هستند و در بعضی از آن‏ها تنها به تعداد اين جانشينان و قرشی بودن آنان اكتفا شده است و در بعضی نام دوازده نفر از طايفه‏ای از قبيله قريش آمده است كه به عنوان امام و خليفه، نصب شده‏اند.
بررسی اين روايات روشن می‏كند كه آن‏ها تا چه اندازه بر شرط قرشی بودن در حاكم جامعه اسلامی دلالت دارد و آيا ارتباطی بين اين روايات و حاكميت سياسی معصومين(ع) وجود دارد يا نه. برای روشن شدن اين دو مطلب، نخست هر يك از اين دسته روايات را جداگانه بررسی می‏كنيم و در پايان به جمع بندی آن‏ها می‏پردازيم.

مردم در خير و شر، تابع قريشند

احاديثی با الفاظ متفاوت و معنای يك سان از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است كه ‏فرموده‏ اند:
الناس تبع لقريش مؤمنهم تبع لمؤمنهم و فاجرهم تبع لفاجر هم.[3]
مردم تابع قريش هستند، خوبان آنان تابع خوبان قريش و بدان آنان تابع بدان قريش. قبلاً گفتيم كه از دلايل اهل سنت، بر شرط قرشی بودن خليفه، همين احاديث است. آنان می‏گويند: مقصود پيامبر اكرم(ص) از اين سخن، اقتدا به قريش است و اقتدا به آنان به معنای برگزيدن آنان به رهبری جامعه اسلامی و تبعيت و فرمان برداری است. اما در اين روايات نكته‏ای وجود دارد كه روشن می‏كند نه تنها آن‏ها اين شرط را بيان نمی‏كنند، بلكه اصلاً با خلافت وانتخاب حاكم جامعه اسلامی ارتباطی ندارند. اگر پيامبر اكرم(ص) می خواستند شرايط خليفه و حاكم را بيان كنند، هيچ گاه مردم را به دو دسته تقسيم نمی‏كردند و هر دسته را تابع فرد يا افرادی از قبيله قريش قرار نمی‏دادند، در حالی كه در اين روايات، مؤمنان تابع مؤمنان قريش و فاسقان، تابع فاسقان قريش قرار گرفته‏اند. اگر با توجه به اين مطلب، بگوييم كه مقصود از تبعيت، انتخاب خليفه و حاكم جامعه اسلامی و تبعيت از او است، پس پيامبر اكرم(ص) می خواسته‏اند جامعه اسلامی را به دو گروه تقسيم كنند و برای هر يك، خليفه و حاكمی قرار دهند؛ يعنی مؤمنان برای خويش حاكمی داشته باشند و فاسقان نيز حاكمی ديگر و اين امری است كه هيچ كس به آن ملتزم نمی‏شود.
با توجه به ارتباط نداشتن اين روايات با شرايط حاكم و خليفه جامعه اسلامی، معنای تبعيت از قريش در آن‏ها اين است كه در جامعه اسلامی افراد مؤمن واقعی و مسلمانان ظاهری وجود دارند و هر دسته در زمينه فكری خويش از شخصيت‏های اجتماعی صاحب نفوذی تبعيت و خطگيری می‏كنند و اين نفوذ فكری، به قبيله قريش اختصاص دارد. تاريخ نويسان می‏گويند: قبيله قريش از زمان جاهليت، در ميان اعراب جايگاه ويژه و نفوذ بسياری داشته است واعراب آنان را با عناوين «آل اللّه»، «جيران اللّه» و «سكان حرم اللّه» می‏خوانده‏اند. مردم شرافت و بزرگی آنان را قبول داشته‏اند و در جنگ‏ها به جای آنان وارد كارزار می‏شده‏اند. البته اين افتخارات، تنها به بعضی تيره‏های قريش، يعنی خاندان قصی، هاشم و عبدالمطلب اختصاص داشته است؛ زيرا وجود اين افراد، سبب شهرت قريش شده، قريش به واسطه اين شهرت، مناصب مهم اجتماعی مكه را در اختيار داشت. شهرت و نفوذ قريش پس از بعثت رسول خدا (ص) و استقرار اسلام، چندين برابر افزايش يافت كه اين امر، خود موجب گرديد بنی اميه برای به دست گرفتن حكومت، تبليغات بيش‏تری برای برتری قريش بر ديگران انجام دهند؛ اما اين فضيلت و برتری، پيش از آن هم وجود داشت و بدين علت، پس از جريان سقيفه، عباس به حضرت علی(ع) گفت:
اگر من و ابوسفيان با تو بيعت كنيم، ديگر قريش با تو مخالفت نخواهد كرد و اگر قريش مخالفت نكند، هيچ كس از عرب با تو مخالفت نخواهد كرد.[4]
بدين ترتيب، روايات مربوط به تبعيت مردم از قريش، تنها نفوذ قبيله قريش در ميان اعراب را در بردارد و تأكيد می‏كند كه اين نفوذ، سبب می‏شود كه رهبران فكری جامعه، چه كسانی كه مردم را به سوی ايمان و سعادت فرا می‏خوانند و چه كسانی كه به فسق و فجور دعوت می‏كنند، همگی از قريش باشند و اين روايات حتی به اقتدای به اين افراد نيز فرمان نمی‏دهد؛ زيرا اگر پيامبر اكرم(ص) بخواهد به امتش فرمان دهد كه به كسی اقتدا كنند، هم به مؤمنان و هم به فاسقان می‏فرمايد كه به مؤمنان اقتدا كنيد، نه اين كه به فاسقان بفرمايد: به فاسفان اقتدا كنيد.
اما اين روايات، غير مستقيم دلالت دارد بر اين كه حكومت و خلافت نيز در ميان قريش خواهد بود، حال يا صالحان اين مقام را در دست می‏گيرند يا غير صالحان؛ زيرا همين نفوذ آنان در ميان مردم، كه موجب می‏شود رهبران فكری از ميان آنان باشد، سبب می‏شود كه خلافت و حكومت نيز به آنان اختصاص يابد؛ همان طور كه در تاريخ نيز همين گونه محقق شد؛ ولی اين تنها خبر از يك واقعيت اجتماعی است و با شرط قرشی بودن حاكم، تفاوت اساسی دارد.

امامان از قريش هستند

دسته دوم از رواياتی كه برای اثبات قرشی بودن خليفه و حاكم جامعه اسلامی، به آن‏ها استدلال شده است، امامان را از قريش می‏داند. اين روايات با عبارات مختلف نقل شده است.در تعدادی از آن‏ها عبارت «الائمة من قريش» بدون توضيح بيش‏تری، آمده است؛ اما سه روايت، به سه عبارت مختلف، اين جمله را تفسير نيز كرده است. حضرت علی(ع) در روايتی می‏فرمايد:
الائمة من قريش ابرارها ائمة ابرارها و فجارها ائمة فجارها[5]
در روايت ديگر، آن حضرت در نهج البلاغه، جمله «امامان از قريش هستند» را اين‏گونه تفسير می‏كند:
انّ الائمة من قريش غرسوا فی هذا البطن من هاشم لاتصلح علی سواهم و لا تصلح الولاة من‏غيرهم.[6]
اهل سنت نيز روايتی را از پيامبر اكرم(ص) نقل كرده‏اند كه اين جمله را اين چنين توضيح‏ داده ‏اند:
الائمة من قريش ما حكموا فعدلوا و وعدوافوفوا و استرحموا فرحموا.[7]
روايت اول از اين سه روايت، دقيقاً همان مطلب روايات دسته اول را بيان كرده است؛ زيرا اين روايت نيز مردم و قريش را به دو دسته مؤمن و فاسق تقسيم كرده و مؤمنان قريش را امام مردم مؤمن، و فاسقان آنان را امام مردم فاسق معرفی كرده است. تنها تفاوت بين اين روايات، اين است كه در روايات قبل، تبعيت مردم از قريش مورد تأكيد بود، ولی در اين روايت، امامت قريش بر مردم. پس اين روايت نيز تنها از يك واقعيت اجتماعی خبر می‏دهد و ارتباطی با شرط قرشی بودن حاكم ندارد.
روايت دوم، هر چند امامان را از قريش و از نسل هاشم می‏داند و ولايت و حكومت را برای غير آنان جايز نمی‏داند، اما اين به معنای شرط قرشی بودن حاكم نيست؛ زيرا اولاً آن حضرت با اشاره به خويشتن (هذا البطن) امامان‏را از نسل خويش، كه تيره‏ای از قريش است، می‏داند. پس اگر بخواهيم با توجه به اين روايت، شرطی برای حاكم قرار دهيم، آن شرط، علوی بودن است، نه قرشی بودن. ثانياً اين عبارت كه «امامان در اين تيره از قريش قرار داده شده‏اند»، اشاره به افراد خاصی از نسل آن حضرت دارد و دست كم اين كلام، هيچ دلالتی ندارد كه فرزند علی(ع) بودن، شرط رسيدن به ولايت و حكومت است.بلكه می‏توان با توجه به قرينه‏ های قبل و بعد از اين بخش از سخن حضرت علی(ع) نتيجه گرفت كه مراد ايشان از ائمه، كسی غير از اهل بيت(ع) يعنی خود ايشان و يازده فرزندش نيست؛ زيرا قبل از آن، ايشان درباره راسخان درعلم سخن می‏گويد كه هر كس به جز ما چنين ادعايی داشته باشد، دروغ گو وتجاوزگر است و خداوند ما را بلند مرتبه گردانيده و آنان را فرو پست قرار داده است:
اين الذين زعموا انهم الراسخون فی العلم دوننا كذباً و بغياً علينا ان رفعنا اللّه و وضعهم و اعطاناو حرمهم وادخلنا و اخرجهم بنا يستعطی الهدی‏ و يستجلی العمی‏ انّ الائمه من قريش غرسوا فی هذا البطن من هاشم...[8]
اين جملات، روشن گر اين مطلب است كه وقتی آن حضرت می‏فرمايد: ائمه در اين بطن قرار داده شده‏اند، به خويشتن اشاره می‏كند كه از بنی هاشم است، نه به تيره بنی هاشم تا در اين صورت، «من» بيانيه باشد و نه تبعيضيه. از سوی ديگر، همه فرزندان خويش را نيز قصد نكرده است ؛ زيرا اين مقامات عالی نه تنها به همه بنی هاشم تعلق ندارد، بلكه همه فرزندان وی نيز از آن بهره‏ای نبرده‏اند و تنها اهل بيت(ع) كه ايشان در ادامه اين خطبه، از امر آنان سخن می‏گويد از ائمه محسوب می‏شوند. ايشان در ادامه خطبه می‏فرمايد:
انّ امرنا اهل البيت صعب مستصعب، خشن مُخْشَوْشن.[9]
همانا امور ما اهل بيت بسيار سخت و دشوار است.
اما روايت سوم، كه اهل سنت آن را نقل كرده‏اند، اگر چه می‏توان آن را اين گونه معنا كرد كه «قرشی بودن، شرط امام است تا زمانی كه قريشيان در حكم خود به عدالت رفتار و به وعده‏هايشان عمل و با رحمت و شفقت با مردم رفتار می‏كنند»، اما يك احتمال ديگر نيز در آن وجود دارد و آن خبر دادن از استمرار حكومت قريش تا زمانی كه اين خصوصيات در آنان وجود داشته باشد. بدين ترتيب نمی‏توان به اين روايت، بر شرط قرشی بودن استدلال كرد. غير از اين، روايات ديگری دركتاب‏های اهل سنت نقل شده است كه احتمال دوم را تقويت می‏كند. معاويه در مقام احتجاج با كسانی كه خروج حكومت از دست قريشيان را پيش بينی می‏كردند، حديثی از پيامبر اكرم(ص) نقل می‏كند كه:
سمعت رسول اللّه يقول: انّ هذا الامر فی قريش لايعاديهم احد الاكبّه الله علی وجهه ما اقامواالدين.[10]
با توجه به اين سه روايت، كه هر كدام عبارت در «الائمه من قريش»، را با تفسيری خاص معنا كرده‏اند، مشخص می‏شود كه خود اين جمله، كاملاً مبهم و مجمل است و با هر يك از اين احتمالات سازگار است و شايد در مواردی كه بدون هيچ توضيح و شرحی نقل شده است، راويان آن را از تفسيرش جدا كرده و روايت را تقطيع كرده‏ اند.
از جمع بندی اين روايات، كه «امامان را از قريش می‏داند»، هيچ دليل محكمی نمی‏يابيم كه با توجه به آن، به شرط قرشی بودن حاكم ملتزم شويم. البته يكی از اين روايات، كه از حضرت علی(ع) در نهج البلاغه نقل شده بود، به صراحت، امامان را از نسل خويش می‏دانست. اين روايت، هم احتمال شرط قرشی بودن خليفه را، كه در بعضی از اين روايات وجود داشت، تضعيف می‏كند و هم می‏تواند اجمال رواياتی را توضيح دهد كه بطور مطلق، امامان را از قريش می‏دانست. البته اين روايت، با رواياتی كه خوبان قريش را امام مردم خوب و بدان آنان را امام مردم گناهكار می‏دانست، تعارضی ندارد؛ زيرا همان طور كه قبلاً گفتيم، اين روايت، به علت تقسيم مردم به دو گروه، ربطی به مسأله خلافت و حكومت ندارد.

امامان و خلفا دوازده نفر از قريش هستند

دسته سوم از رواياتی كه برای اثبات قرشی بودن خليفه و حاكم جامعه اسلامی، به آن‏ها استدلال شده است، خبر از دوازده خليفه در امت پيامبر اكرم(ص) می دهد كه همگی از قريش هستند. روايات گوناگونی از جابربن سمره در اين باره نقل شده كه در يكی از آن‏ها آمده است:
لايزال الدين قائما حتی تقوم الساعة و يكون عليكم اثنا عشر خليفه...كلّهم من قريش.[11]
در روايت ديگری از ابن مسعود سؤال می‏كنند كه آيا پيامبر به تو خبر داده است كه چند خليفه پس از او خواهد آمد؟ و او در پاسخ می‏گويد:
نعم اثنا عشر كلّهم من قريش.[12]
علمای اهل سنت با تأكيد بر اين كه اين روايات، شرط قرشی بودن حاكم را بيان می‏كند، دو واكنش متفاوت در برابر تعداد خلفای مطرح شده در آن‏ها داشته‏اند. اين واكنش‏ها ناشی‏ازعدم انطباق تعداد خلفای مطرح شده در اين روايات، با تاريخ خلافت در اسلام است.عده‏ای به كلی منكر انحصار تعداد خلفا در دوازده نفر شده و می‏گويند رسول خدا(ص)تنها دوازده نفر از اين خلفا را بيان كرده است، نه اين كه تعداد آنان را در دوازده‏منحصر كرده باشد؛[13] اما محققان آنان متوجه بوده‏اند كه پذيرش اين روايات، مساوی است با انحصار تعداد خلفا در دوازده نفر؛ زيرا برداشتن عدد دوازده، به طور كلی اين روايات را بی‏معنا می‏سازد. روايات جابربن سمره بر پا بودن دين اسلام وعزت ملت مسلمان را با آمدن دوازده خليفه، هماهنگ قرار داده و در بعضی از آن‏ها استمرار خلافت آنان تا قيامت پيش‏بينی شده است؛ مانند روايتی كه قبلاً آورديم و روايت ديگری كه جابربن سمره برای عامربن سعيد نقل كرده است:
سمعت رسول اللّه (ص) يقول: لايزال الدين قائما حتی يكون اثنا عشر خليفة من قريش ،ثم يخرج كذابون بين يدی الساعة...[14]
انحصار تعداد خلفا در روايت ابن مسعود نيز واضح است ؛ زيرا پرسش از تعداد خلفای پس از پيامبر اكرم(ص) است و او آنان را دوازده نفر می‏داند.
سيوطی و ديگر علمای اهل سنت، با توجه به انحصار تعداد خلفا در دوازده نفر، با قرار دادن ملاك هايی، به گزينش از ميان خلفای تاريخ اسلام پرداخته‏اند. او در كتاب تاريخ الخلفاء[15] در آغاز اين بحث، از قاضی عياض نقل می‏كند كه او ملاك گزينش را خلفايی می‏داند كه مردم بر خلافت آنان اجماع داشته‏اند. سپس از ابن حجر نقل می‏كند كه او اين نظريه را بهترين تفسير برای اين روايات دانسته است و به گزينش دوازده خليفه تا وليدبن يزيد بن عبدالملك پرداخته است.
اين نظريه، ابهامات فراوانی دارد و مشخص نيست كه چگونه همه مردم بر خلافت حضرت علی(ع) يا عثمان و يا يزيد اجماع داشته‏اند يا همگی منقاد آنان بوده‏اند با اين كه شام و معاويه، حتی لحظه‏ای با حضرت علی(ع) بيعت نكردند و عثمان با شورش مردم كشته شد و امام حسين(ع) در مخالفت با حكومت يزيد شهيد شد.
سيوطی نيز اين نظريه را نپذيرفته است و نظريه ديگری را مطرح می‏كند كه ملاك گزينش دوازده خليفه را عدالت می‏داند و خود او درميان خلفای تاريخ اسلام، تنها ده خليفه را با اين ملاك منطبق می‏داند و می‏گويد: دو خليفه ديگر، در آينده خواهند آمد كه يكی از آنان «مهدی» و از اهل بيت پيامبر اكرم(ص) خواهد بود.
اما نظريه سيوطی نيز مانند نظريه قبل، ابهامات فراوانی دارد. به راستی اگرملاك خلافت‏پيامبر اكرم(ص) عدالت است واشخاصی مانند معاويه، كه با حضرت علی(ع) جنگيدوپسرش يزيد را بر مردم مسلط كرد، از مصاديق خلفای عادل به حساب می‏آيند، چرانتوانيم افراد ديگری از خلفای تاريخ اسلام را به اين جمع بيفزاييم كه در اين صورت، به‏يقين تعداد آنان از دوازده نفر بيش‏تر خواهد شد. از سوی ديگر، در اين نظريه، خلافت ‏حضرت مهدی(ع) پيش بينی شده است و مشخص نيست كه به چه دليل، يك خليفه از اين دوازده نفر را پيامبر اكرم(ص) مشخص كرده و نام برده است؛ اما در مورد يازده نفر ديگرچنين نكرده است. از مشكلات ديگر اين نظريه و نظريه قبل از آن، اين است كه خلافت را به صورت امری مستمر پی‏گيری نمی‏كند. هم چنين بر طبق نظريه سيوطی مشخص نيست در زمان يزيد، كه سيوطی خلافت او را به علت نداشتن عدالت قبول ندارد، امر خلافت چگونه است.

دوازده امام و خليفه در روايات شيعه

احاديث بسياری نيز از طريق شيعه نقل شده است كه تعداد امامان و خلفای پيامبر اكرم(ص) را دوازده نفر می‏داند. رسول خدا(ص) در روايتی می‏فرمايد:
الخلفاء بعدی اثناعشر تسعة من صلب الحسين، و التاسع قائمهم و مهديهم...[16]
اين روايات، كه در بعضی نام همه معصومين(ع) نيز ذكر شده است، در جلد 36بحارالانوار جمع آوری شده‏[17] و از لحاظ معنوی از حد تواتر گذشته است. خصوصيت‏اين‏روايات، برخلاف روايات گذشته، اين است كه نام خلفای پيامبر اكرم(ص) نيزدرآن‏ها بيان شده است و ما در بحث‏های آينده، بيش‏تر درباره اين روايات بحث خواهيم‏كرد.

نتيجه‏ گيری

از مجموع رواياتی كه درباره شرط قرشی بودن حاكم مطرح شده است، مشخص می‏شودكه هيچ يك، به صراحت؛ بر وجود چنين شرطی دلالت ندارد، بلكه دلايل و شواهدبسياری وجود دارد كه تنها توجيه مناسب در بعضی از اين روايات، حمل آن‏ها برخبرازيك واقعيت اجتماعی است كه قريش به علت نفوذ خود در ميان مردم، به هر حال، مقام امامت و خلافت را تصاحب می‏كند و در بعضی ديگر، حمل بر خبر از افرادی است كه ازسوی خداوند و پيامبر اكرم(ص) صلاحيتشان برای تصدی اين مقام، مشخص شده است وبه بيان ديگر، به اين مقام نصب گرديده‏اند. برای تفسير دوازده خليفه‏ای كه پس از پيامبراكرم(ص) می آيند، نيز هيچ نظريه‏ای مناسب‏تر از نصب افراد مشخص برای اين مقام نيست؛ زيرا هر طرح كلی و ملاكی برای گزينش دوازده خليفه از ميان خلفای معهود در تاريخ اسلام، نمی‏تواند بر اين عدد خاص، بدون اعمال نظر ارائه كننده آن، در گزينش و رد افراد، منطبق گردد.

ب. افضل بودن حاكم از ديگران

از شرايطی كه علمای شيعه واهل سنت برای حاكم جامعه اسلامی مطرح كرده ‏اند، افضل بودن او از ديگران است. هر چند شيعه تأكيد بسياری بر آن دارد، ولی اهل سنت به راحتی و با اندك رويارويی با مانع، ديگر آن را شرط نمی‏دانند.
روايات بسياری در اين باره نقل شده است. اين روايات با آن چنان شدت و تأكيدی بر اين شرط پافشاری می‏كند كه به نظر می‏رسد هيچ راهی برای عدم مراعات آن، قرار داده نشده است. اين روايات، نه تنها شرط افضل بودن را برای حاكم جامعه و خليفه بيان می‏كند، بلكه پيامبر اكرم (ص) درباره كارگزاران حكومت نيز كنار گذاشتن افضل را خيانت به خدا و رسول و مسلمانان می‏داند:
من تقدّم علی قوم من المسلمين و هو يری انّ فيهم من هو افضل منه فقد خان اللّه و رسوله و المسلمين.[18]
ايما رجل استعمل رجلاً علی عشرة انفس علم انّ فی العشرة افضل ممن استعمل فقد غشّ اللّه و رسوله و غش جماعة المسلمين.[19]
نكته جالب در اين روايات، اين است كه حتی اگر خود مردم، غير افضل را انتخاب كرده باشند يا او با زور و قدرت، بر مردم مسلط شده باشد نيز آثار گمراهی و ضلالت آن برای مردم پا برجا است. امام حسن(ع) با روايتی بر معاويه چنين استدلال می‏كند:
قال رسول اللّه: ماولّت امّة امرها رجلاً قطّ و فيهم من هو اعلم منه لم يزل امرهم يذهب سفالاحتی يرجعوا الی ما تركوا.[20]
در روايت ديگری امام صادق(ع) نقل می‏كند:
قال رسول اللّه(ص) : من ضرب الناس بسيفه و دعاهم الی نفسه و فی المسلمين من هو اعلم منه فهو ضال متكلف.[21]
اين روايت، بخشی از يك روايت طولانی است كه عده‏ای از معتزله پس از مرگ وليدمی‏خواستند با محمدبن عبداللّه بن حسن بيعت كنند و امام صادق(ع) را نيز به بيعت بااوفرا خواندند. امام (ع) با خطاب به عمرو بن عبيد موارد متعددی از احكام اجتماعی‏اسلام‏رامطرح فرمود كه آنان در صورت رسيدن به مقصود خود و در اختيار گرفتن‏حكومت، به آن‏ها نياز داشتند؛ ولی او نتوانست از عهده پاسخ برآيد و خود امام (ع) پاسخ‏ها را بيان كرد. اين روايت، هم از اين رو قابل توجه است كه به غير اعلم حتی اجازه‏نمی‏دهد مردم را به سوی خويش دعوت كند و حكومت را مخصوص اعلم می‏داندواعلام می‏كند كه غير اعلم به هر شكل، حكومت را در دست گيرد، گمراه است و چيزی را به خود بسته است كه اهل آن نيست وهم از اين نظر كه امام (ع) با بيان پاسخ پرسش‏ها مصداق اعلم را نيز معيّن می‏كند و با اين كار، به آنان می‏فهماند كه بايد با او بيعت كنند، نه با ديگری.

محدوده افضل و اعلم بودن حاكم

شرط اعلميّت در حاكم، تنها در دانستن احكام شرعی خلاصه نمی‏شود، بلكه علم و آگاهی به امور حكومت و روش اداره جامعه و احتياجات آن را نيز شامل می‏شود و افضل بودن امام، غير از اين، شامل بسياری از خصوصيات شخصی می‏شود كه در بهتر اداره شدن حكومت تأثير دارد. حضرت علی(ع) درباره افضل و اعلم بودن امام می‏فرمايد:
و امّا اللواتی فی صفات ذاته فانه يجب ان يكون ازهد الناس و اعلم الناس و اشجع الناس و اكرم الناس...اما حدود الامام المستحق للامامة فمنها ان يعلم الامام المتولّی عليه انه معصوم من الذنوب كلّها صغيرها و كبيرها لايزلّ فی الفتيا و لا يخطی‏ء فی الجواب و لا يسهو و لا ينسی و لا يلهو بشی‏ء من امر الدنيا. الثانی ان يكون اعلم الناس بحلال اللّه و حرامه و ضروب احكامه و امره و نهيه و جميع مايحتاج اليه الناس فيحتاج الناس اليه و يستغنی منهم الثالث يحب ان يكون اشجع الناس لانه فئة المؤمنين الّتی يرجعون اليها ان انهزم من الزخف انهزم الناس بانهزامه و الرابع يجب ان يكون اسخی الناس و ان بخل اهل الارض كلهم لانه ان استولی الشح عليه يشُحّ علی ما فی يديه...[22].
اين روايت، از اين امر حكايت دارد كه هر انسانی كه دارای كمالات نفسانی بيش‏تری باشد، او برای تصدی امر حكومت افضل است ؛ زيرا اين صفات، در تشكيل يك حكومت صالح تأثير بسيار دارد و هم چنين اعلم بودن كه موجب فضيلت و شايستگی برای حكومت است، منحصر در دانستن احكام شرعی نيست، بلكه بايد حاكم در هر آن چه مردم به آن نياز دارند، برتری داشته باشد.
حضرت علی(ع) نيز هنگام احتجاج با ابوبكر، علت برتری خود برای حكومت را علاوه بر داشتن خصوصيات نفسانی والا و علم و آگاهی برتر به كتاب و سنت و دين، اعلم بودن به امور اجتماعی و آثار آن می‏داند:
انا الصديق الاكبر....واعرفكم بالكتاب و السنّة و افقهكم فی الدين واعلمكم بعواقب الامور.[23]
امام رضا(ع) نيز يكی از ابعاد علم امام را آگاهی از سياست و اداره امور جامعه می‏داند:
و الامام عالم لايجهل و راع لاينكل...نامی العلم، كامل الحكم، مضطلع بالامامه، عالم بالسياسة...[24].
ايشان در ادامه اين روايت، از اين كه امام بايد افضل و دارای صفات نفسانی بسياری باشد، نتيجه می‏گيرد كه مردم قدرت انتخاب امام را ندارند؛ زيرا كسی را كه آنان انتخاب كنند، دارای همه صفات لازم برای امامت نيست:
فهل يقدرون علی مثل هذا فيختارونه او يكون مختارهم بهذه الصفة فيقدمونه....
بدين ترتيب، از مجموع روايات و بحث‏های گذشته، مشخص می‏شود كه امامت برای افضل متعيّن است، نه اين كه او در مقام مقايسه با ديگران، ارجح باشد و بتوان ديگری را، كه دارای درجه پايين‏تری از صفات و خصوصيات است، به امامت برگزيد.

افضل بودن معصوم(ع)

شيعه يكی از شرايط امام را عصمت می‏داند و معتقد است كه هيچ زمانی جهان از معصوم(ع) خالی نيست. بنابراين، غير از او كسی صلاحيت امامت را ندارد؛ اما در باره امامت معصومين(ع) اين پرسش مطرح است كه آيا امامت آنان شامل حاكميت سياسی بر جامعه نيز می‏شود يا نه؟
در بحث افضل بودن حاكم جامعه اسلامی می‏توان پاسخ مشخصی به اين پرسش داد؛ زيرا افضل بودن معصوم(ع) (يعنی شخصی كه از اشتباه علمی و انحراف عملی و فراموشی مصون است و هيچ گاه به دنيا و امور آن سرگرم نمی‏شود) امری واضح است و می‏توان گفت: وقتی پيامبر اكرم(ص) در روايات گذشته، حاكميت افضل را معيّن می‏داند و دعوت غير افضل به سوی خود را بدعت می‏شمارد، در حقيقت، به نصب امام معصوم(ع) بر حكومت جامعه اسلامی پرداخته است.

تأكيد ائمه(ع) بر افضل بودن، عصمت و اطاعت از خويش

اهل بيت وعترت پيامبر اكرم(ص) نيز در روايات بسياری با بيان عصمت خويش، حكومت را ويژه خود دانسته‏اند. حضرت علی و امام حسن(ع) كه به علت موقعيت تاريخی خاص، بيش‏ترين برخورد و احتجاج را با مخالفان خويش در امر حكومت داشته‏اند، با استناد به آيه شريفه (انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس...) در كنار ديگر فضايل، عصمت خويش را دليل افضل بودن و اختصاص حكومت به خود دانسته ‏اند.[25]
امام صادق(ع) نيز ضمن بيزاری از كسانی كه ايشان را خدا می‏دانسته‏اند، درباره مقام خودمی‏گويد:
نحن خزّان علم اللّه، نحن تراجمة امراللّه، نحن قوم معصومون امراللّه تبارك و تعالی بطاعتناو نهی عن معصيتنا، نحن الحجة البالغه علی من دون السماء و فوق الارض.[26]
امام رضا(ع) نيز پس از توضيح مقام امامت وتفسير آن، به منزلت پيامبران و خلافت خداوند و رسولش و اين كه امامت، نظام دين و مسلمانان و اساس اسلام و تمام كننده نماز و روزه و زكات و حج و جهاد و.... است، می‏فرمايد:
الامام المطهّر من الذنوب و المبرّأ عن العيوب... الامام واحد دهره لايدانيه احد و لا يعادله عالم و لا يوجد منه بدل و لا له مثل و لا نظير مخصوص بالفضل كله من غير طلب منه له و لا الكتساب بل اختصاص من المفصل الوهاب... اتظنّون انّ ذلك يوجد فی غير آل الرسول محمد(ص) كذبتهم و اللّه انفسهم... راموا اقامة الامام بعقول بائرة ناقصه و آراء مضلّه فلم يزدادو و امنه الّا بعداً... رغبوا عن اختيار اللّه اختيار رسول اللّه (ص) و اهل بيته الی اختيارهم و القران يناديهم: (و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيره...).[27]

ج. نصّ بر امام و حاكم

يكی از شرايط امام نزد شيعه، نص است؛ يعنی امام بايد از سوی پيامبر(ص) يا امام پيش از خود، معيّن گردد. اين شرط، گاه از طريق دليل عقلی و با استناد به صفات امام، كه قابل شناخت برای مردم نيست، اثبات می‏گردد و گاه از طريق رواياتی كه نصب امام و معرفی او توسط پيامبر(ص) را لازم می‏شمارد. طريق اول، كلامی است؛ ولی در روايات نيز به آن استدلال شده است؛ مانند روايت پيشين، كه امام رضا(ع) پس از برشمردن صفات و ويژگی‏های امام و جايگاه والای امامت، فرمودند:
مردم قادر به شناخت امام و تعيين او نيستند.
راه دوم نيز شامل روايات بسياری است كه می‏توان آن‏ها را در چند دسته طبقه بندی كرد و هر دسته در مجموع دلالت دارد كه حاكم جامعه اسلامی از سوی خداوند و پيامبر(ص) انتخاب شده است يا بايد انتخاب شود.
نشناختن و بيعت نكردن با امام منصوب، سبب مرگ جاهلی
يك دسته روايات، كه شيعه و اهل سنت آن را نقل كرده ‏اند، حكايت از اين دارد كه اگر كسی امام خويش را نشناسد و با او بيعت نكند، به مرگ جاهلی می‏ميرد:
عن الحارث بن المغيرة قال: قلت لابی عبداللّه(ع) : قال رسول اللّه(ص) : من مات لايعرف امامه مات ميتة جاهلية؟ قال: نعم. قلت: جاهلية جهلاء او جاهلية لايعرف امامه؟ قال: جاهلية كفر و نفاق و ضلال.[28]
من مات و ليس فی رقبته بيعة لامام مات مية جاهلية.[29]
در اين روايات، اولاً امامت، ركن اساسی اسلام قرار گرفته است كه بدون شناخت و تبعيت از آن، مانند اين است كه چنين شخصی اصلاً مسلمان نشده و در زمان جاهليت زندگی می‏كند و مرگ او نيز چنين مرگی است. امام صادق(ع) نيز جاهليت در اين روايات را همان جاهليت كفر و نفاق معرفی كرده‏اند. ثانياً معرفت و شناخت امام، كه در اين روايات مورد تأكيد است، نشان دهنده مشخص و معيّن بودن امامان و رهبران جامعه اسلامی است و مردم وظيفه دارند كه آنان را بشناسند و از آنان تبعيت كنند و گرنه اگر انتخاب امام بر عهده خود آنان بود يا هر كس، از هر راهی كه حاكم می‏گرديد، می‏توانست مقام امامت را كسب كند، ديگر معنای صحيحی برای معرفت و شناخت باقی نمی‏ماند.
رواياتی كه به توضيح معنای امامت، در روايات مورد بحث و بازگشت مردم به جاهليت، پس از رحلت پيامبر(ص) می‏پردازد، غير از دو مطلب پيشين، محدوده امامت در اين روايات و اشتمال آن بر حاكميت سياسی را نيز بيان می‏كند. امام صادق(ع) با نقل آيه (اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول...) و حديث «من مات...» مصداق‏های اولی الامر وامام را مشخص می‏كند. اولين مصداق امام، رسول خدا(ص) است و سپس حضرت علی(ع)؛ اما توضيح می‏دهد كه عده‏ای معاويه را مصداق امام می‏دانستند. آن گاه امام حسن و امام حسين(ع) را مصداق آن معرفی می‏كند و می‏گويد: عده‏ای يزيدبن معاويه را به امامت پذيرفته ‏اند:
...و كان رسول اللّه (ص) و كان علياً(ع) و قال الاخرون: كان معاويه، ثم كان الحسن(ع) ثم كان الحسين(ع) و قال الاخرون: يزيدبن معاوية و حسين بن علی و لا سواء و لا سواء...ثم كان علی بن الحسين ثم كان محمد بن علی....[30]
امام باقر(ع) نيز با بيان اين مطلب كه مردم پس از رحلت پيامبر(ص) به رجس جاهليت بازگشتند:
انّ الناس عادوا بعد ما قبض رسول اللّه رجز اهل الجاهليّه.[31]
قرين بودن امامت در اين روايات، با حاكميت سياسی و خلافت را توضيح می‏دهد؛ زيرا اين بازگشت عمومی مردم به زمان جاهليت، هيچ وجهی ندارد مگر روگرداندن از امام و حاكمی كه خدا و پيامبرش(ص) معيّن كرده بودند و سپردن حكومت به شخصی كه حداكثر، منتخب خودشان بود.
آن دسته از روايات، كه با مطرح كردن بيعت، نداشتن بيعت يا نداشتن امام را موجب مرگ‏جاهلی می‏داند، از بعد ديگری حكايت از اين دارد كه امام در اين روايات، حاكم جامعه‏اسلامی نيز هست؛ زيرا بيعت در طول تاريخ اسلام، ويژه حاكم سياسی جامعه بوده است و مردم بدين وسيله، حمايت خود از حاكم و اطاعت از او را اعلام می‏كرده‏اند. امام رضا(ع) با توضيح اين كه تنها در صورت اطاعت از امام، انسان از مرگ جاهلی نجات می‏يابد، به گونه‏ ای ديگر، مشخص می‏سازد كه امام در روايات «من مات و...» بايد حاكميت جامعه را نيز بر عهده داشته باشد:
من مات و ليس له امام يسمع له و يطيع مات ميته جاهلية.[32]
در پايان اين بحث، اين روايت را نيز نقل می‏كنيم كه پيامبر(ص) مصداق امامی را كه تبعيت از او انسان را از گمراهی نجات می‏دهد، فرزندان خود می‏دانند:
من مات و ليس له امام من ولدی مات ميتة جاهلية.[33]

امامت و ولايت، ركن و محور دين

اسلام دارای پنج پايه اساسی عملی است كه مهم‏ترين آن‏ها ولايت وامامت و محور چهار پايه ديگر است. ائمه(ع) با بيان اركان عملی اسلام، حذف ولايت و امامت يا انحراف آن از مسيری كه پيامبر(ص) خواسته‏اند، را موجب انهدام اسلام می‏دانند. زراره از امام باقر(ع) چنين روايت می‏كند:
بنی الاسلام علی خمسة اشياء: علی الصلاة و الزكاة و الحجّ و الصوم و الولاية....[34]
در همين روايت، پس از اين كه زراره می‏پرسد: كدام يك از اين پنج فريضه، افضل است، امام می‏فرمايد:
الولاية افضل، لانها مفتاحهنّ و الوالی هوالدليل عليهنّ.
در ادامه، امام مفيد بودن ديگر اعمال، در سعادت انسان و حتی قرار گرفتن در صف مؤمنان را منوط به شناخت و اطاعت از امام می‏داند:
قال: ثم قال: ذروق الامر و صنامه و مفتاحه و باب الاشياء و رضاالرحمن الطاعة للامام بعد معرفته انّ اللّه عزّوجلّ يقول: (من يطع الرسول فقد اطاع اللّه و من تولّی فما ارسلناك عليهم حفيظا). اما لو انّ رجلاً قام ليله و صام نهاره و تصدّق بجميع ماله و حجّ جميع دهره و لم يعرف ولاية ولی اللّه فيواليه و يكون جميع اعماله بدلالته اليه ما كان له علی اللّه عزّوجل حق فی ثوابه و ما كان من اهل الايمان....[35]
اين دسته از روايات، صريح‏تر از روايات پيشين، ولايت و امامت را از واجبات و اركان دين، بلكه مهم‏ترين آن‏ها می‏شمارد و مسلمانی را كه خارج از راه امام، طی مسير می‏كند و اعمالش را به راهنمايی او انجام نمی‏دهد، بی ايمان می‏داند. بدين ترتيب، توضيح و تفسير امامت و معرفی افراد آن نيز بر عهده شرع است كه خداوند آن را به پيامبرش واگذار كرده است. امام صادق(ع) در پاسخ اين پرسش كه چرا حضرت علی(ع) و اولادش در قرآن كريم نام برده نشده‏اند می‏فرمايد:
تفسير مصاديق اولی الامر، مانند ركعات نماز و شوطهای طواف و سهم‏ های زكات، بر عهده پيامبر(ص) گذاشته شده است و پيامبر نيز در موارد مختلف، مانند حديث غدير و ثقلين وكساء، به معرفی آن‏ها پرداخته است.[36]
امام باقر(ع) نيز در روايتی تفسير ولايت را برعهده پيامبر(ص) می‏داند:
...و فرض ولاية اولی الامر فلم يدروا ما هی فامراللّه محمّد(ص) ان يفسّر لهم الولايه كما فسّر لهم الصلاة و الزكاة و الصوم و الحجّ... و كانت الفريضة تنزل بعدالفريضة الاخری و كانت الولاية آخرالفرائض...[37].
اين روايات، غير از بيان كردن ولايت به عنوان ركن دين، به تفسير آن نيز پرداخته‏اند. در روايت اول، امام باقر(ع) ولايت را به اطاعت از امام، پس از شناخت او تفسير فرمود و معنای تبعيت را نيز اين كه همه اعمال انسان به راهنمايی امام انجام شود. در روايات ديگر، امام باقر و امام صادق(ع) ولايت را همراهی با ائمه(ع) و دوستانشان و دشمنی با دشمنانشان و تسليم فرمان آنان بودن می‏دانند.[38] در رواياتی تذكر داده شده است كه مردم از اين پنج واجب، به چهارتای آن عمل و يكی را ترك كردند.[39] اين روايات، به اين مطلب اشاره دارد كه مردم به جای پذيرش ولايت و حاكم ساختن كسانی كه خداوند، آنان را حاكم جامعه اسلامی قرار داده بود، راه ديگری در پيش گرفتند و به اين واجب الهی عمل نكردند و حضرت علی(ع) به علت ترك اين واجب، مردم را از عذاب الهی ترسانده است:
ما بال اقوام غيروا سنّة رسول اللّه(ص) و عدلوا عن وصيه؟ لايتخوفون ان ينزل بهم‏العذاب.[40]

امامان منصوب از سوی خداوند و امامان جائر

در روايات به تبعيت از قرآن كريم، امامان دو دسته قرار داده شده‏اند: امامانی كه به سوی خداوند و حق دعوت می‏كنند و امامانی كه به سوی گمراهی می‏كشانند. امام صادق(ع) اين دو امام را اين گونه تفسير می‏كند:
انّ الائمة فی كتاب اللّه عزّوجلّ امامان قال اللّه تبارك و تعالی:(و جعلنا هم ائمة يهدون بامرنا) لابامر الناس يقدّمون امراللّه قبل امرهم و حكم اللّه قبل حكمهم قال: (و جعلنا هم ائمة يدعون الی النار) يقدمون امرهم قبل امراللّه و حكمهم قبل حكم اللّه و يأخذون باهوائهم خلاف ما فی كتاب اللّه عزّوجلّ.[41]
علامه مجلسی در مرآت العقول می‏گويد:
مقصود از «بامرنا» در اين آيه، اين است كه امامت اين افراد، به واسطه نصب از سوی مردم نيست بلكه آنان از سوی خداوند به اين مقام نصب شده ‏اند؛ چون در اين حديث، قيد «بامرنا» به «لابامرالناس» تفسير شده است.[42]
تعداد ديگری از روايات، در اين زمينه، امامانی را مطرح می‏كند كه از سوی خداوند نصب شده‏اند و ديگران مدعی مقام آنان هستند. آن گاه بيان شده است كه خداوند درقيامت، به چنين كسانی نظر نمی‏كند با آنان سخن نمی‏گويد و اين حكم برای پيروان آنان نيز ثابت است:
عن ابن ابی يعفور قال: سمعت اباعبداللّه(ع) يقول: ثلاثة لاينظر اللّه اليهم يوم القيامة و لايزكّيهم و لهم عذاب اليم، من ادعی امامة من اللّه ليست له و من جحد اماما من اللّه و من زعم انّ لهما فی الاسلام نصيبا.[43]
در روايتی ديگر، امام، فاحشه را به تبعيت از ائمه جور تفسير می‏كند و مقصود از آنان را كسانی می‏داند كه خداوند به اقتدای به آنان امر نكرده است:
...فقال: ما هذه الفاحشه الّتی يدعون انّ اللّه امرهم بها؟ قلت: اللّه اعلم و وليه. قال: فان هذا فی ائمة الجور، ادّعوا انّ اللّه امرهم بالائتمام بقوم لم يامرهم اللّه بالائتمام بهم.[44]
پيامبر اكرم(ص) نيز در تفسير آيه (يوم ندعوا كلّ اناس بامالهم) برای امت خويش دو دسته امام معرفی كرده‏اند: يك دسته منصوب از سوی خداوند، كه از اهل بيت او هستند. دسته ديگر، ائمه ضلال و كفر، كه به ظلم و ستم در حق امامان اهل بيت می‏پردازند:
...سيكون من بعدی ائمة علی الناس من اللّه من اهل بيتی يقومون فی الناس فيكذّبون ويظلمهم ائمة الكفرو الضلال و اشياعهم فمن والاهم و اتبعهم و صدقهم فهو منّی و معی‏وسيلقانی...[45].
امام صادق(ع) نيز از دو دولت در دين الهی خبر می‏دهد كه از زمان خلقت آدم(ع) تا قيامت استمرار دارد:
انّ اللّه عزّوجلّ جعل الدين دولتين دولة آدم، و هی دولة اللّه، و دولة ابليس. فاذا اراداللّه ان يعبد علانية كانت دولة آدم و اذا اراد اللّه ان يعبد فی السّر كانت دولة ابليس و المذيع لما اراد اللّه ستره مارق من الدين.[46]
هم چنين ايشان و پدرشان(ع) از دو امت خبر می‏دهند كه يكی با اعمال صالح، به علت تبعيت از امام جائری كه از سوی خداوند نصب نشده است، به عذاب دچار می‏شوند و امت ديگر، به علت پيروی از امام منصوب از سوی خداوند، نجات می‏يابند، هر چند مرتكب اعمال ناشايسته نيز شده باشند:
عن ابی عبداللّه (ع) قال: انّ اللّه لايستحيی ان يعذّب امة دانت بامام ليس من اللّه و ان كانت فی اعمالها برّة تقيه و انّ اللّه ليستحيی ان يعذب امّة دانت بامام من اللّه و ان كانت فی اعمالهاظالمه.[47]
روايات ديگر، با توضيح بيش‏تر، علت اين امر را بيان می‏كند كه امت با پيروی از امامان‏جور و ستم، كه از سوی خداوند منصوب نيستند، از نور اسلام خارج و به ظلمت كفر وارد می‏شوند و با پيروی از امام حق و منصوب از سوی خداوند، از ظلمت گناه، به نور توبه واردمی‏شوند.[48]

حاكميت سياسی امام منصوب و دولت حضرت آدم(ع)

همان طور كه گفتيم، اين روايات، دو دسته امام را به تصوير می‏كشد: امامانی كه مطابق حكم الهی عمل می‏كنند و از سوی خداوند نصب شده‏اند، او به اطاعت از آنان فرمان داده است و هر گاه دولت ظاهری و حكومت به سرپرستی آنان تشكيل شود، دولت آدم تحقق می‏يابد و خداوند علنی عبادت می‏شود. دسته ديگر، امامان جور هستند و بارزترين خصلت آنان اين است كه از سوی خداوند نصب نشده‏اند و به رأی و نظر خويش عمل می‏كنند. هر گاه حكومت ظاهری در اختيار اين امامان باشد، دولت ابليس محقق می‏گردد و عبادت خداوند مخفيانه انجام می‏شود.
در اين روايات، پيروان اين امامان نيز در قالب دو امت، متشكل هستند: امتی كه با پيروی از امامان حق و منصوب از سوی خداوند، از ظلمت به سوی نور حركت می‏كنند و پيروان و تابعان امامان جور، كه از نور اسلام خارج و در ظلمت كفر داخل می‏شوند.
پيامبر اكرم(ص) و ائمه(ع) با تطبيق دولت آدم و ابليس، بر زمان پس از پيامبر اكرم(ص) و توضيح مصداق امام حق و ضلالت، در اين زمان، به روشنگری درباره محدوده حاكميت و امامت معصومين(ع) در اين دوران پرداخته‏اند. حضرت علی(ع) پس از كشته شدن عثمان و روكردن مردم به بيعت با او، دوران خلافت پيش از خود را دوران دولت ابليس می‏نامد؛ زيرا مردم او را ترك كرده و از ديگران تبعيت كرده ‏اند:
و قد سمعت علياً (ع) يروی عن رسول اللّه(ص) يوم قتل عثمان وهو يقول:«قال رسول اللّه(ص) : انّ التقيه من دين اللّه، و لادين لمن لا تقيّة له، واللّه لو لا التقيّة ما عبداللّه فی الارض فی دولة ابليس».فقال له رجل: و ما دولة ابليس؟ قال: «اذا ولیّ الناس امام ضلالة فهی دولة ابليس علی آدم و اذا وليّهم امام هدی فهی دولة آدم علی ابليس»: ثم همس الی عمار و محمّدبن ابی بكر همسة و انا اسمع فقال: «مازلتم منذ قبض نبيكم فی دولة ابليس بترككم ايّای و اتباعكم غيری».[49]
پيامبر اكرم(ص) نيز سه نفر را پس از خود، به عنوان امام معرفی می‏كند: امام حق، امام سردرگمان و امام گمراهان:
ابان عن سليم قال: سمعت سلمان و اباذر و المقداد يقولون: انّا عند رسول اللّه ما معنا غيرنا اذ اقبل (ثلاثه) رهط من المهاجرين كلّهم بدريّون... فسألتهم عن الثلاثة، فقالوا: امام الحق و الهدی علیّ بن ابی‏طالب و سعدبن ابی وقّاص امام المذبذبين وحرصت (عليهم) ان يسمّوا لی الثالث فابوا علیَّ وعرّضوا لی حتی عرفت من يعنون به.[50]

خلاصه ونتيجه

از بررسی اين روايات روشن شد كه امامت نزد شيعه، يكی از اركان دين و مهم‏ترين آن‏ها به حساب می‏آيد و نشناختن امام و عدم تبعيت از او باعث می‏شود ديگر اعمال انسان نيز تأثيری در هدايت او نداشته باشد. اين امامت، ابعاد مختلفی دارد كه يكی از ابعاد آن، حكومت ظاهری است و هر گاه اين حكومت ظاهری برای امامان منصوب از سوی خداوند، مهيّا گردد، دولت آدم فراهم می‏شود و هر گاه امامان جور، كه از سوی خداوند نصب نشده ‏اند، حكومت ظاهری را در دست گيرند، دولت ابليس تشكيل می‏شود. البته در هنگام دولت ابليس نيز امامان منصوب، وظيفه هدايت كنندگی خويش را انجام می‏دهند و مردم نيز موظفند آنان را بشناسند و با تبعيت از آنان راه نجات را بيابند.

شورايی بودن انتخاب حاكم در نزد ائمه(ع)

عده ‏ای با استناد به سخنانی از ائمه(ع) استدلال كرده‏اند كه آنان خود، انتخاب حاكم و خليفه را در جامعه اسلامی، شورايی می‏دانسته‏اند. البته در كنار آن، به وقايع تاريخی نيز استشهاد شده است؛ وقايعی مانند بيعت حضرت علی(ع) با سه خليفه پيش از خود و نپذيرفتن بيعت ابن عباس و ابوسفيان، كه خلافت را به آن حضرت منتقل می‏كرد، صلح امام حسن(ع) با معاويه و نپذيرفتن امام رضا(ع) خلافت را از مأمون.
در اين جا ما به بررسی سخنانی از ائمه(ع) می‏پردازيم كه به آن‏ها بر شورايی بودن انتخاب حاكم استدلال شده است و وقايع تاريخی درباره سيره ائمه(ع) در مورد حكومت اسلامی را در فصل بعد بررسی خواهيم كرد.
در اين باره، يكی از نامه ‏های حضرت علی(ع) مطرح شده است كه بر اساس آن، آن حضرت نيز اعتقاد دارد كه انتخاب خليفه بايد از طريق شورا انجام گيرد. در اين نامه، كه امام برای معاويه نوشته است، پس از يادآوری اين كه بيعت كنندگان با من، همان بيعت كنندگان با ابوبكر و عمر بوده‏اند، حضرت شورا را متعلق به همه مهاجران و انصار می‏داند و امامی را كه اين شورا انتخاب كند، مورد رضايت خداوند متعال می‏داند:
انما الشوری للمهاجرين و الانصار فان اجتمعوا علی رجل و سمّوه اماما كان ذلك للّه رضا[51]
البته از لحاظ ديگری نيز بر نصب حضرت علی (ع) به مقام خلافت، ايراد گرفته ‏اند. آن حضرت هنگامی كه مردم برای بيعت به سراغش رفتند، از آنان می‏خواهد او را رها كنند و ديگری را به خلافت برگزينند؛ زيرا اگر او وزير باشد، برای مردم بهتر از اين است كه امير و خليفه باشد:
دعونی والتمسوا غيری فانّا مستقبلون امراً له وجوه و الوان... و انا لكم وزيراً خير لكم منّی‏اميراً.[52]
و در جای ديگر می‏فرمايد: من به خلافت نه رغبتی و نه نيازی داشتم و شما مرا به آن دعوت كرديد و بار آن را بر دوشم گذاشتيد:
و الله ما كانت لی فی الخلافة رغبه و لا فی الولاية اربة و لكنكم دعوتمونی اليها و حملتمونی‏عليها.[53]
كسانی كه خلافت را در اختيار مردم و از طريق شورا می‏دانند، اين جملات را دليل گفته خويش گرفته‏ اند؛ زيرا اگر آن حضرت خود را خليفه منصوب از سوی پيامبر اكرم(ص) می‏دانست، نبايد با توجه مردم به سوی او آنان را به ديگری رجوع دهد، بلكه می‏بايست آن را می‏پذيرفت و به وظيفه خويش عمل می‏كرد، نه اين كه بگويد: من به خلافت رغبتی نداشتم و شما مرا به پذيرش آن واداشتيد.

نقد و بررسی

اشكال اول را اين گونه پاسخ داده‏اند كه حضرت علی(ع) در اين نامه، به احتجاج با معاويه پرداخته است و چون معاويه خود را منصوب از سوی ابوبكر و عمر می‏داند كه به اعتقاد او شورای مسلمانان آنان را انتخاب كرده است، حضرت علی(ع) نيز برپايه همين اعتقاد با او احتجاج كرده است كه همان شورای مهاجران و انصار مرا انتخاب كرده‏اند. پس بايد تو به خلافت من نيز گردن نهی. بنابراين، اين جمله بر مبنای اعتقاد معاويه گفته شده است و خود آن حضرت، به آن اعتقادی ندارد.[54]
اما اين پاسخ، منطبق بر آن چه آن حضرت فرموده، نيست؛ زيرا هر چند قبل از اين جمله، حضرت علی(ع) به معاويه تذكر داده است كه بيعت كنندگان با من، همان بيعت كنندگان با ابوبكر و عمر هستند، اما در اين جمله نكته‏ای اضافه شده است كه آن را از صرف احتجاج بر اساس عقايد طرف مقابل خارج می‏كند. در اين جمله، ايشان انتخاب شورای مهاجران و انصار را مطابق رضايت خداوند می‏داند و نيز اين كه هر امری را خداوند به آن راضی باشد، بايد در واقع امری حق باشد نه امری كه معاويه يا شخص ديگری آن را حق بداند.
به اين اشكال، دو پاسخ ديگر داده شده است كه می‏تواند بين اين سخن حضرت علی(ع) و سخنان بسيار او، كه خلافت را حق خويش می‏داند، جمع كند. اولين پاسخ، درباره مراتب‏مختلف يك واجب است. بعضی از واجبات در دين اسلام، مراتبی دارند كه هر گاه يك‏مرتبه از آن، قابل انجام باشد يا فوت شود، نوبت به مرتبه بعد می‏رسد. قضای نماز وروزه،در حقيقت، يك مرتبه نازل‏تری از اصل آن دو هستند كه پس از فوت آن‏ها لازم است‏به جا آورده شود، حتی اگر كسی اصل آن‏ها را عمداً ترك كرده باشد. درباره حكومت نيزچنين تصويری وجود دارد و در سخنان حضرت علی(ع) نيز آمده است. ايشان در مقابل خوارج، كه به طور كلی حكومت را قبول نداشتند، بر اصل وجود يك نوع حكومت در جامعه،حتی اگر حاكم آن، انسانی فاسق باشد، تأكيد كرده است‏[55] و حتی اين قيد را نيز مطرح‏نكرده است كه آن شخص، منتخب مردم باشد. در اين جا نيز آن حضرت، مرتبه ديگری از حكومت را بيان كرده است كه حاكم با انتخاب مردم و از طريق شورای مهاجران و انصار به حكومت برسد.
بدين ترتيب، حكومت واجبی است كه مراتب متعددی دارد و در والاترين مرتبه آن، حاكم از سوی خداوند متعال و رسولش نصب می‏شود و بر مردم واجب است كه چنين حكومتی را با پذيرش و تبعيت از كسی كه نصب شده، تحقق بخشند تا به سعادت واقعی برسند. اين، مرتبه‏ای از حكومت است كه حضرت علی(ع) سعی وافر در تحقق آن داشت و با رجوع به خانه اصحاب و تقاضای كمك، می‏خواست سعادت واقعی را برای مردم ايجاد كند؛ اما چون نتوانست و اسلام را در خطر ديد، با ابوبكر بيعت كرد. يعنی در حقيقت، با اين كار خود، زمانی كه ملاحظه كرد مردم بر ترك واجب اصلی اصرار دارند، به تحكيم حكومت در مرتبه ديگری دست زد كه مرتبه انتخاب حاكم توسط مردم بود.
اين مطلبی است كه حضرت علی(ع) در يكی از خطبه‏های خويش بيان كرده است.[56] ايشان پس از توضيح اولويت خويش برای مقام حكومت پيامبر اكرم(ص) و امتناع از بيعت با ابوبكر تا هنگامی كه اصل اسلام را در خطر ديد، می‏گويد:
بيعت من برای نجات اسلام بود و حتی با عمر و عثمان نيز با اكراه و اجبار بيعت كردم؛ زيرا حكومت، ميراث من و حقی است كه خداوند و رسولش (ص) برای من قرار داده بودند و قريش با ستم بين من و آن، فاصله انداختند و چون من ياوری جز اهل بيت خويش نداشتم و از نابودی آن می‏ترسيدم، صبركردم و برای حق خويش برنخاستم.[57]
نكته‏ای كه در اين خطبه هست و شورايی بودن اصل حكومت را نفی می‏كند، اين است كه آن حضرت، در هنگام احتضار هر يك از ابوبكر و عمر و رسيدن مرگ آنان می‏گويد: «من فكر نمی‏كردم كه او خلافت را به غير از من واگذارد»، در حالی كه اگر ايشان خلافت را شورايی می‏دانست، نبايد چنين مطلبی را بيان می‏كرد.
بنابراين، در اين نامه نيز كه حضرت علی(ع) به معاويه احتجاج می‏كند، با صرف نظر از مرتبه والای حكومت و با در نظر گرفتن منتفی بودن آن، پس از خلافت عثمان، به مرتبه ديگری از آن، كه مورد قبول معاويه است و به علت اصل ضرورت حكومت برای جامعه، مورد رضای خداوند نيز هست، استدلال می‏كند و اين مرتبه انتخاب حاكم از طريق شورای مهاجران وانصار است؛ همان طور كه در مقابل خوارج، به پايين‏ترين مرتبه حكومت، يعنی وجود فردی برای ايجاد نظم و اداره جامعه استدلال می‏كند كه آن هم در مرتبه خويش مورد رضای خداوند است، هر چند مردم به علت ترك واجب اهمی، مانند ترك حاكم منصوب از سوی خداوند، در زمانی كه او حضور دارد، به عقاب الهی و آثار بد آن در دنيا دچار خواهند شد؛ همان طور كه با ترك عمدی نماز در وقت خود و انجام قضای آن، عقاب ترك نماز را تحمل خواهند كرد.
پاسخ دوم به اشكال اول، اين است كه آن حضرت، چون عمل مهاجران و انصار در انتخاب ايشان مطابق با خواست خداوند و رسولش(ص) بوده است، اين كار را عملی مورد رضای الهی تلقی كرده است، هر چند در سخن خويش اين مطلب را به صورت مطلق، درباره همه افراد، بيان كرده است. شاهد بر اين مطلب، اين است كه به يقين، برای حاكم جامعه اسلامی شرايط ويژه‏ای لازم است كه در سخنان آن حضرت نيز بسيار تكرار شد. و ما نيز در بحث‏های قبل بعضی از آن‏ها را بيان كرديم. پس هر فردی، هر چند از سوی شورا انتخاب شود، صلاحيت حكومت را ندارد و اگر در اين جمله می‏فرمايد: «اجمعوا علی رجل»، اطلاق اين جمله، مقصود نيست، بلكه بايد ديگر شرايط نيز لحاظ شود. پس مقصود آن حضرت اين است كه اگر شورای مهاجران و انصار، بر كسی كه شرايط حكومت را دارد، اتفاق كردند و او راامام ناميدند، خداوند نيز به اين كار راضی است و اين احتمال باقی است كه يكی از شرايطامام، نصب از سوی خداوند و رسولش(ص) باشد كه روايات ديگر، اين شرط را توضيح داده است.
اما درباره سخنانی كه حضرت علی(ع) در آن‏ها از مردم می‏خواهد از او دست بردارند و ديگری را به خلافت برگزينند، ابن ابی الحديد از سوی اماميه، وجوهی را نقل می‏كند ؛ مانند اين كه آن حضرت در مقام تمسخر بوده است يا می‏خواسته آنان را متوجه كار خلافی كند كه قبلاً انجام داده بودند؛[58] ولی به نظر می‏رسد خود حضرت، علت اين سخن خويش را بيان كرده است. ايشان آن گاه كه به مردم می‏گويد: «دعونی والتمسوا غيری» بلافاصله توضيح می‏دهد كه امور مشتبه شده است و راه‏های روشن تيره و تار گرديده و من تنهابه علم خويش عمل می‏كنم و به سخن كسی گوش نمی‏دهم و اين امری است كه قلب‏ها و عقل‏های شما نمی‏تواند آن را تحمل كند:
فانا مستقبلون امراً له وجوه والوان لاتقوم له القلوب و لا تثبت عليه العقول و انّ الافاق قد اغامت و المحجّة قد تنكرت و اعلموا انی ان اجبتكم ركبت بكم ما اعلم و لم اصغ الی قول القائل... .[59]
پس آن حضرت می‏دانست كه در شرايط آن روز، مردم تحمّل حكومت او را نخواهند داشت. پس از آنان می‏خواهد كه از او دست بردارند و ديگری را برگزينند و تاريخ نيز پيش بينی آن حضرت را تصديق كرد.
بدين ترتيب، نتيجه می‏گيريم كه هر چند رسول خدا(ص) می خواست كه حضرت علی(ع) به حكومت برسد و او را برای اين كار نصب كرده بود و خود حضرت علی نيز همه تلاش خودرا برای تحقق مقصود او به كار برد، اما حكومت منصوب از سوی خداوند و رسولش(ص) تنها در شرايط خاصی به نفع مردم است و تأثير خاص خويش را دارد و پس از آن ديگر فايده‏خود را نخواهد داشت. از بررسی سخنان حضرت علی (ع) مشخص می‏شود كه تا پيش از خلافت عثمان، اين شرايط هنوز هم برقرار بوده و آن حضرت تلاش می‏كرده تا با در دست‏گرفتن حكومت، راه انحراف را ببندد و مردم را به صراط مستقيم بازگرداند؛ ولی دردوران حكومت عثمان اتفاقاتی رخ می‏دهد كه ديگر راهی برای بازگشت جامعه به سنت‏پيامبر اكرم (ص) باقی نمی‏ماند و امور، بسيار مشتبه و مختلف گرديده و حكومت حضرت علی(ع) نيز جز ايجاد فتنه‏های بيش‏تر، سودی برای مردم نداشته است. بدين رو، از آنان می‏خواهد دست از او بردارند؛ اما وقتی مردم اصرار فراوان كردند و حتی با هجوم به سوی او جان فرزندانش را در خطر قرار دادند، علی‏رغم ميل خويش خلافت را پذيرفت؛ زيرا حجت را بر خود تمام می‏ديد:
لولا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذاللّه علی العلماء ان لا يقارّوا علی كظّه ظالم...[60].
بعداً نيز وقتی نافرمانی و مخالفت مردم را باخويش ديد، به آنان يادآور شد كه من به خلافت رغبت و نيازی نداشتم و شما اين بارگران را بر دوش من گذاشتيد:
والله ما كانت لی فی الخلافة رغبة و لا فی الولاية اربة و لكنكم دعوتمونی اليها و حملتمونی‏عليها.[61]
2. حاكميت سياسی معصومين(ع) از نظر تفويض

امور دين و دنيای مردم به آنان
ائمه(ع) در ضمن مباحث امامت، با استشهاد به آيات قرآن كريم، اين نكته را بيان كرده‏اند كه خداوند متعال، پس از اين كه رسول خدا(ص) را به بهترين شكل تربيت كرد و او به كمال معنوی خويش رسيد، امور دين و دنيای مردم را به ايشان تفويض كرد تا او به امور بندگانش بپردازد و بدين وسيله، خداوند ميزان اطاعت مردم از خويش را بيازمايد. امام صادق(ع) در اين باره می‏فرمايد:
انّ اللّه عزّوجلّ ادّب نبيه فاحسن ادبه فلمّا اكمل له الادب قال: (انك لعلی خلق عظيم). ثم فوّض اليه امرالدين و الامه ليسوس عبادة فقال عزّوجلّ: (ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه‏فانتهوا) و انّ رسول اللّه كان مسدداً موفقا مؤيدا بروح القدس، لايزلّ و لا يخطی‏ء فی شی‏ء مما يسوس به الخلق.
و زراره از امام باقر و امام صادق(ع) روايت می‏كند كه:
انّ اللّه عزّوجلّ فوّض الی نبيه امر خلقه لينظر كيف طاعتهم ثم تلا هذه الاية: (ما آتاكم الرسول فخذوه ما نهيكم عنه فانتهوا).[62]
خداوند متعال در ادامه وظايف رسول خدا (ص) هر آن چه را به او تفويض كرده بود، به ائمه(ع) تفويض كرده است. امام صادق(ع) ضمن بيان اين مطلب يادآور می‏شود كه بسياری از مردم، به انكار اين امر پرداختند و می‏افزايد كه در مخالفت با امر ائمه(ع) هيچ خيری نهفته‏نيست:
عن ابی اسحاق النحوی قال: دخلت علی ابی عبداللّه(ع) فسمعته يقول: انّ اللّه عزّوجلّ ادّب نبيّه علی محبته، فقال: (و انّك لعلی خلق عظيم) ثم فوّض اليه فقال عزّوجلّ: (ما آتاكم الرسول فخذوه و مانهاكم عنه فانتهوا) و قال عزّوجلّ: (من يطع الرسول فقد اطاع اللّه) قال: ثم قال: و انّ نبی اللّه فوّض الی علی و ائتمنه فسلّمتم و جحد الناس فواللّه لنحبكم ان تقولوا اذاقلنا و ان تصمتوا اذاصمتنا و نحن فيما بينكم و بين اللّه عزّوجلّ، ما جعل اللّه لاحد خيراً فی خلاف امرنا.[63]
در روايتی ديگر، امام صادق(ع) با هم‏منزلت دانستن ائمه(ع) با رسول خدا(ص) همه مقامات او را به جز نبوت و بعضی احكام مخصوص به او، برای آنان ثابت می‏داند:
الائمة بمنزلة رسول اللّه(ص) الّاانّهم ليسوا بانبياء و لا يحلّ لهم من النساء مايحلّ للنبی(ص) فاّما ما خلاذلك فهم فيه بمنزلة رسول اللّه (ص) .[64]
نكته جالب درباره تفويض امور دنيوی مردم به رسول خدا، تشبيه آن به بخشيدن ملك عظيم به سليمان است و با استدلال به آيه (آتاكم الرسول....) عطای خداوند به رسول خدا، برتر از عطا به سليمان قرار داده شده است:
عن زيد الشّحام قال: سالت اباعبداللّه (ع) فی قوله تعالی: (هذا عطاؤنا فامنن اوامسك بغير حساب) قال: اعطی سليمان ملكاً عظيماً ثم جرت هذه الاية فی رسول اللّه (ص) فكان له ان يعطی ما شاء من يشاء و يمنع من شاء و اعطاه اللّه افضل ممّا اعطی سليمان لقوله: (ما آتاكم الرّسول فخذوه و مانهاكم عنه فانتهوا).[65]
3. حاكميت سياسی ائمه(ع) از نظر خلافت و جانشينی پيامبر(ص)
در روايتی در تفسير آيه (اوفوا بالعقود) آمده است:
پيامبر اكرم(ص) در ده جا با مردم درباره خلافت علی (ع) پيمان بست.[66]
علاوه بر اين، روايات بسياری درباره خلافت و جانشينی ايشان به ما رسيده است كه همگی حكايت از اهتمام بسيار رسول خدا(ص) به اين امر دارد.
حديث انذار يا حديث دار
اولين مرتبه‏ای كه پيامبر اكرم(ص) حضرت علی(ع) را خليفه و وصی خويش خواند، در جلسه‏ای بود كه برای ابلاغ رسالت خويش به خاندانش تشكيل داد. در اين جلسه، كه پس از نزول آيه (و انذر عشيرتك الاقربين)[67] تشكيل شد، آن حضرت اولين ايمان آورنده به خويش را به خلافت خودش بشارت داد؛ اما پس از سه بار تكرار، كسی جز حضرت علی(ع) به ايشان پاسخ نداد و آن حضرت نيز به حاضران فرمود:
هذا اخی و وصيیّ و خليفتی من بعدی.
حاضران در جلسه برخاسته با تمسخر و خنده، ابوطالب را مخاطب قرار داده و گفتند:«اطع‏ابنك فقد امّره عليك». اين روايت، در كتاب‏های مختلف اهل سنت، مانندتاريخ‏طبری آمده است‏[68] و علمای شيعه نيز آن را در كتاب‏های روايی خويش نقل‏كرده‏اند.[69]
جانشينی در حكومت، يك بعد از خلافت و وصی بودن
قبلاً درباره لفظ خلافت سخن گفتيم كه اين لفظ، حكايت از تسلط بر موقعيت و منصب شخص ديگری در زمان غيبت او دارد. در طول تاريخ، از آغاز خلافت، خلفا نيز يا خود را جانشين پيامبر اكرم(ص) می‏دانسته‏اند و يا جانشين خداوند. وصی بودن نيز تقريباً معنايی مشابه خلافت دارد. صاحب مجمع البحرين در اين باره می‏گويد:
الوصية فعيلة من وصی يصی اذا اوصل الشی‏ء بغيره لانّ الموصی يوصل تصرفه بعد الموت بماقبله.[70]
بدين ترتيب، همان طور كه خليفه، جانشين شخص ديگری است و در زمانی كه او حضور ندارد، كارهای او را استمرار می‏بخشد، وصی نيز با عمل خويش تصرفات شخص درگذشته را استمرار می‏بخشد و اگر برای وصی محدوده‏ای مشخص نكرده باشند، همه تصرفات آن شخص را شامل می‏شود.
بنابراين، خلافت و وصی بودن حضرت علی(ع) برای پيامبر اكرم(ص) به معنای استمرار بخشيدن به حكومتی است كه آن حضرت بر پا ساخت؛ هر چند شامل امور شخصی ايشان نيز می‏شود. حاضران در جلسه‏ای كه حديث انذار مطرح گرديد نيز همين برداشت را از معنای خلافت و وصی بودن حضرت علی(ع) داشتند و بدين علت، با تمسخر به ابوطالب گفتند: از پسرت اطاعت كن كه او را بر تو امارت و حكومت بخشيده است.
پيامبر اكرم(ص) در روايات ديگری نيز معنای خلافت و وصی بودن حضرت علی(ع) را به شكل ديگری يادآور شده و از نافرمانی امت خويش و حوادثی كه برای خليفه و وصی‏اش اتفاق می‏افتد، خبر می‏دهد:
...انّی بكيت لاّنی ذكرت غدر الامة به بعدی حتی يزال عن مقعدی و قد جعله اللّه له بعدی...[71].
ايشان در اين روايت می‏فرمايد: خداوند جايگاه مرا برای علی قرار داده بود؛ ولی امت، او را از آن محروم می‏كنند.
مقايسه وصی بودن حضرت علی و يوشع(ع)
كسانی كه با اديان پيش از اسلام آشنايی داشتند و می‏دانستند كه هر پيامبری وصی داشته است، به حضور پيامبر اكرم(ص) می رسيدند و سراغ وصی او را می‏گرفتند. سلمان يكی از اين انسان‏های آگاه است. او روزی خدمت رسول خدا(ص) رسيد و پرسيد: وصی شما كيست. آن حضرت از او پرسيد:
تعلم من وصیّ موسی؟ قلت، نعم، يوشع بن نون. فقال: لم قلت؟ قلت: لانه كان اعلمهم يومئذ. قال: فانّ وصيیّ و موضع سرّی و خير من اخلف بعدی ينجزموعدی و يقضی دينی علی‏بن‏ابی‏طالب.[72]
مقايسه وصی بودن حضرت علی(ع) با يوشع بن نون، در روايات ديگری نيز مطرح شده است و شايد علت تأكيد پيامبر اكرم(ص) بر او با اين كه هر پيامبری وصی داشته است، بدين علت بوده كه امت موسی(ع) تنها امتی است كه هم چون امت اسلام، از تشكل و انسجام برخوردار بوده است و همان طور كه يوشع(ع) از سوی موسی(ع) نصب شده بود تا وظايف او را در رهبری امت ادامه دهد، حضرت علی(ع) نيز همين وظيفه را برعهده داشته است و همان طور كه يوشع(ع) رهبری جنگ و استقرار دولت بنی اسرائيل در سرزمين موعود را به علت وصی بودن برای حضرت موسی(ع) انجام داد، حضرت علی(ع) نيز به همين علت، حكومت بر جامعه اسلامی را بر عهده داشت تا با تدبير امور مردم، آن‏ها را در استقرار حكومتی عادلانه رهبری كند.
خلافت و وصی بودن ديگر ائمه(ع)
روايات بسيار ديگری درباره خليفه و وصی بودن حضرت علی(ع) از پيامبر اكرم(ص) نقل شده‏[73] كه در بعضی از آن‏ها اين دو مقام، برای ديگر ائمه(ع) نيز ذكر شده است. ابن عباس از آن حضرت نقل می‏كند:
انّ خلفائی و اوصيائی لاثنی عشر اولهم اخی و آخرهم ولدی...[74].
وزارت امام علی(ع) در حديث منزلت
حضرت علی(ع) غير از خلافت، وزارت رسول خدا(ص) را نيز بر عهده داشته است. روايات بسياری، كه هم شيعه و هم اهل سنت از پيامبر اكرم(ص) نقل كرده‏اند، مقام و منزلت حضرت علی(ص) را نسبت به آن حضرت، مانند مقام و منزلت هارون(ع) نسبت به حضرت موسی (ع) معرفی می‏كند:
اما ترضی ان تكون منّی بمنزلة هارون من موسی غير انّه لانبی من بعدی انه لا ينبغی ان اذهب الاّ و انت خليفتی.[75]
هر چند مشهور است كه حديث منزلت، در غزوه تبوك، هنگامی كه پيامبر اكرم(ص) حضرت علی(ع) را به جای خويش در مدينه گذاشت و با اصحاب به مرز روم رفت، صادر شده است، اما از بعضی روايات استفاده می‏شود كه حتی در جلسه دعوت اقوام پيامبر اكرم(ص) به اسلام نيز اين كلام گفته شده است.[76] پس از آن نيز بارها تكرار شده است‏[77] و آن حضرت قبل از هجرت به مدينه در پاسخ شخصی به نام صخربن‏حرب ،كه در مقابل ياری آن حضرت، جانشينی ايشان را خواسته بود، فرموده‏اند:
يا صخر هذا الامر بعدی لمن هو منّی بمنزله هارون من موسی.[78]
وزارت امام علی و هارون(ع)
قرآن كريم هارون(ع) را به درخواست برادرش، حضرت موسی(ع) شريك رسالت او در رهبری قوم بنی اسرائيل و وزير حضرت موسی (ع) معرفی كرده است:
(لقد آتينا موسی الكتاب و جعلنا معه اخاه هارون وزيرا).[79]
علامه طباطبايی می‏گويد:
هارون با موسی(ع) در امری شريك بود كه اعطای آن در اختيار خود موسی نيز نبود و اذن خداوند را نياز داشت. پس مشاركت او با برادرش در تبليغ امور دينی، پس از ابلاغ آن به مردم‏نبوده است؛ زيرا اين وظيفه هر شخصی است كه به يك دين می‏گرود، بلكه او در تبليغ‏ورساندن وحی به مردم و هم چنين در وجوب اطاعت وحجت بودن سخن با برادرش شريك بود.[80]
بدين ترتيب، هارون نيز وظيفه‏ای هم چون برادرش در رهبری قوم بنی اسرائيل داشت؛ اما وزير و ياور او محسوب می‏شد و هر گاه حضرت موسی(ع) قوم خود را ترك می‏كرد، همه وظايف را به طور كامل به برادرش می‏سپرد:
(و قال موسی لاخيه هارون اخلفنی فی قومی و اصلح و لاتتبع سبيل المفسدين).[81]
تشبيه مقام حضرت علی(ع) به هارون اقتضا دارد كه او نيز در همه امور، حتی نبوت و رساندن وحی، با رسول خدا(ص) شريك باشد. اين مطلبی است كه در اين روايت، به آن توجه داده شده است؛ زيرا مقام نبوت از مقامات حضرت علی(ع) استثنا شده است؛ يعنی هر چند آن حضرت با هارون درمقامات يك سان است، ولی مقام نبوت كه، هارون آن را نيز داشته، استثنا شده است؛ اما خود اين استثنا نيز داشتن ديگر مقامات را تأييد می‏كند.
حضرت علی(ع) درمقام احتجاج با عمر و ابابكر و طلحه، با توجه به همين استثنا، ادعای آنان را كه گفته بودند: ما از رسول خدا(ص) شنيده‏ايم كه خداوند خلافت و نبوت را در اهل بيت من جمع نمی‏كند، مردود می‏داند:
او لستم تعلمون انّ الخلافة غير النبوّة؟ و لو كان مع النبوة غيرها لاستثناه رسول اللّه(ص).[82]
حضرت علی(ع) دراين جا يك استدلال روشن برای دلالت حديث منزلت بر خلافت خويش مطرح می‏كند. ايشان نخست يادآور شد كه مقام خلافت با نبوت تفاوت دارد. اين يادآوری بدين علت لازم است كه با استثنای مقام نبوت، مقام خلافت استثنا نمی‏شود. آن گاه اصل استدلال را بيان می‏كند كه رسول خدا(ص) نبوت را از مقامات من استثنا كرده است. حال اگر ايشان مقام خلافت هارون را نيز در مورد من روا نمی‏دانست، بايد آن را نيز استثنا می‏كرد و چون استثنا نكرده است، پس من اين مقام را دارا هستم.
در حقيقت، حضرت علی(ع) با اين استدلال، نه تنها صلاحيت خويش برای خلافت را، كه مورد انكار آنان بود، ثابت می‏كند، بلكه با حديث منزلت ثابت می‏كند كه مقام خلافت مخصوص من است و ديگران در آن حقی ندارند.
از برخی روايات ديگر استفاده می‏شود كه مقصود اصلی از حديث منزلت، همين مقام خلافت و جانشينی بوده است؛ زيرا با استثنای نبوت، مقام ديگری نمی‏ماند كه آن حضرت‏باجای گرفتن در مقام هارون، به آن برسد. حضرت علی(ع) در يكی از خطبه‏های خويش می‏فرمايد:
... و اصطفانی بخلافته فی امته فقال (ص) و قد حشره المهاجرون و الانصار و انغضّت بهم المحافل: «ايها الناس انّ علياً منّی كهارون من موسی الا انّه لانبیّ بعدی» فعقل المؤمنون عن اللّه نطق الرسول اذ عرفونی انّی لست باخيه لابيه و امّه كما كان هارون اخا موسی لابيه وامّه و لا كنت نبيا فاقتضی نبوّة و لكن كان ذلك منه استخلافا لی كما استخلف موسی هارون حيث يقول: «اخلفنی فی قومی و اصلح و لا تتبع سبيل المفسدين».[83]
در اين خطبه، حضرت علی(ع) نصب خويش به خلافت را با استدلال به حديث منزلت بيان می‏كند. ايشان می‏گويد: وقتی رسول خدا(ص) مرا در جايگاه هارون نسبت به موسی(ع) قرار داد، مؤمنين دانستند كه مقصود آن حضرت، جانشينی من است؛ زيرا من به هيچ وجه آن گونه كه هارون برادر نسبی موسی(ع) بود، با رسول خدا(ص) نسبت برادری، نه از طرف مادر و نه از طرف پدر، نداشتم و پيامبر هم نبودم كه مقصود ايشان از اين هم مقامی، نبوت باشد. پس مؤمنين دريافتند كه ايشان می‏خواهد مرا جانشين خويش گرداند، همان طور كه موسی هارون (ع) را جانشين خويش گرداند و از ميان قوم خود خارج شد.
در روايات ديگر، با استشهاد به حديث منزلت، مقام امامت رسول خدا(ص) كه به واسطه رسالت برای او قرار داده شده، برای حضرت علی(ع) نيز ثابت شده است و همچنين اين حديث را شاهد بر وحی بودن آن حضرت می‏داند:
انّ النبی(ص) مرسل و هو امام الخلق و علی(ع) من بعده امام الخلق و وصیّ محمد(ص) كما قال له. النبی(ص): انت منّی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی من بعدی.[84]
در روايات ديگر به شباهت ديگری بين حضرت علی و هارون(ع) اشاره شده است كه آن هم بر نصب آن حضرت به خلافت امت، دلالت دارد. اين شباهت، از نظر تخلف امت از پذيرش خليفه منصوب از سوی رسول خدا(ص) است؛ همان طور كه امت موسی(ع) پس از غيبت او از تبعيت برادرش روی گردانيدند و با پيروی از سامری و عبادت گوساله‏ای كه او ساخته بود، به شرك گرويدند، حضرت علی(ع) از پيامبر اكرم (ص) نقل می‏كند:
او به من خبر داد كه تو نسبت به من، مقام هارون نسبت به موسی را داری و امت، پس از من، به دو دسته تقسيم می‏شود: عده‏ای تابع هارون و عده‏ای تابع گوساله سامری.[85] پس با اين كه از آنان ياری خواستم، كسی مرا ياری نداد، بلكه با زور و اكراه، بر من غلبه كردند و مرا به بيعت واداشتند و من نيز همان سخن هارون را به رسول خدا(ص) گفتم: «يابن امّ! انّ القوم استضعفونی و كادوا يقتلوننی».[86]
بدين ترتيب، محسوب شدن خلافت به عنوان يكی از مقامات حضرت علی(ع) آن هم در ارتباط با نسبت او با رسول خدا(ص) مبيّن دو مطلب است: يكی اين كه خلافت و حاكميت بر جامعه اسلامی، پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) مخصوص آن حضرت است و انتخاب مردم در اين جا نقشی ندارد. دوم اين كه برای خود پيامبر اكرم(ص) اين مقام، يك مقام الهی به حساب می‏آيد، نه مقامی كه مردم با انتخاب به ايشان داده باشند؛ زيرا اگر انتخاب مردم در اين جا دخالتی داشت، بايد درباره حضرت علی (ع) نيز همين گونه باشد و به صرف هم منزلت بودن با پيامبر اكرم(ص) تحقق نيابد، در حالی كه در اين روايات، اين مقام به صرف هم منزلت بودن، به جز در مورد نبوت برای آن حضرت تحقق يافته است.
اشكالات بر دلالت حديث منزلت برخلافت
اولين اشكال بر دلالت حديث منزلت بر خلافت حضرت علی(ع) مربوط به اختصاص آن به واقعه جنگ تبوك است؛ يعنی حديث منزلت، تنها بيان می‏كند كه حضرت علی(ع) در اين زمان، جانشين رسول خدا(ص) در مدينه است و ربطی به خلافت پس از ايشان ندارد. صاحب الغدير با توضيح مدلول حديث و دلالت آن بر هم مقام بودن حضرت علی(ع) و پيامبر اكرم(ص) در حكم، امارت و سيادت، اين اشكال را چنين پاسخ داده است كه افراد بسياری در زمان‏های مختلف، هنگام خروج رسول خدا(ص) از مدينه، جانشين او در اداره مدينه می‏شدند؛ ولی چنين سخنی درباره هيچ يك از آنان گفته نشده است وافراد زيادی آرزوی چنين جمله‏ای را داشته‏اند. سعدبن ابی وقاص تحقق اين آرزو را برای خود، برتر از همه آن چه خورشيد بر آن می‏تابد، توصيف كرده است.[87]
پاسخ ديگر به اين اشكال، در تكرار آن در موارد مختلف نهفته است؛ زيرا اگر اين كلام، تنها در همين يك مورد درباره آن حضرت گفته شده بود، احتمال اختصاص آن به زمان خاص بود؛ ولی تكرار آن نشان دهنده عموميت آن است.
اشكال ديگر اين است كه وزارت حضرت علی(ع) اختصاص به زمان حيات رسول خدا(ص) دارد؛ زيرا هارون نيز در زمان حيات حضرت موسی(ع) وزير او بود و خود پيش از برادرش از دنيا رفت.
پاسخ اين اشكال، از مطالب قبل روشن می‏شود؛ زيرا وزارت هارون به معنای مشاركت او در رهبری قوم بنی اسرائيل و با اجازه خداوند بوده است و حضرت موسی(ع) در آن دخالتی نداشته است. هر زمان كه حضرت موسی(ع) از ميان قوم خود می‏رفت، مانند چهل روزی كه با خداوند در كوه طور مناجات می‏كرد، هارون به تنهايی رهبری قوم را بر عهده می‏گرفت. پس اگر عمر او بعد از برادرش نيز استمرار می‏يافت، مقام رهبری قوم بنی اسرائيل ويژه او بود. بدين ترتيب، رحلت هارون پيش از حضرت موسی (ع) موجب نمی‏شود كه با تشبيه مقام حضرت علی(ع) به مقام و منزلت او، وزارت حضرت علی(ع) به زمان حيات رسول خدا (ص) اختصاص می‏يابد.
استثنای موجود در اين روايات (الاّ انه لا نبیّ من بعدی) نيز پاسخ ديگری به اشكال اول است؛ زيرا برای يك رويداد جزئی، يعنی جانشينی در مدينه، كه بارها در مورد افراد ديگر نيز تكرار شده است، به چنين تعبيری عالی و تشبيه مقام حضرت علی(ع) به مقام هارون و استثنای مقام نبوت از آن، نيازی نبود و از افراد عادی نيز چنين كلامی سر نمی‏زند تا چه برسد به رسول خدا(ص) .
4. حاكميت سياسی ائمه از نظر ولايت بر امت،

همانند ولايت پيامبر(ص)
ولايت ائمه(ع) كه در روايات بسياری نقل شده و حديث غدير چون گوهری درخشان در ميان آن‏ها جلوه‏گر است، درطول تاريخ تشيع، همواره برای نصب حضرت علی و ديگر ائمه(ع) مورد استدلال علما بوده است. يكی از مقدمات استدلال به ولايت، بر حاكميت سياسی معصومين(ع) بررسی و تحقيق درباره معنای ولايت است كه به طور مفصل در مقدمه از آن سخن گفتيم و مشخص شد كه ولايت، بر حاكميت سياسی و اداره جامعه اسلامی نيز دلالت دارد. در بحث حاضر، به بررسی رواياتی می‏پردازيم كه در آن‏ها ولايت، با قراين و شواهد توضيحات، بر خلافت و جانشينی رسول خدا(ص) در اداره جامعه حمل شده است يا بر امری حمل شده كه شامل اين كار نيز می‏شود.
حديث غدير ونصب حضرت علی(ع) برای حكومت
حديث غدير كه مهم‏ترين سندی است كه شيعه و اهل سنت آن را نقل كرده‏اند و در حضور مسلمانان بسياری بر زبان پيامبر اكرم(ص) جاری شده است، از اهميت ويژه‏ای در مسأله ولايت حضرت علی(ع) برخوردار است و در احتجاجاتی كه از حضرت علی(ع) و ديگر ائمه(ع) درباره خلافت و امامت به ما رسيده است، بسيار به آن استناد شده است. در ميان احاديثی كه نقل واقعه غدير را بر عهده دارد، بعضی از آن‏ها به تفسير ولايت پرداخته‏اند و بعضی ديگر، با حكايت وقايعی كه در كنار نصب حضرت علی(ع) به مقام ولايت، رخ داده است، واقعيت و هدف پيامبر اكرم(ص) از اين كار را برای ما روشن ساخته‏اند.
در چندين روايت،[88] نقل شده است كه سلمان پس از كلام رسول خدا(ص) كه فرمودند:«من كنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه...» برخاست و پرسيد: اين ولايت چه ولايتی است. ايشان در پاسخ فرمود:
ولاء كولائی، من كنت اولی به من نفسه فعلی اولی به من نفسه....
حضرت علی(ع) نيز هنگام احتجاج باطلحه با يادآوری جمله «...فعلیّ اولی به من نفسه»، خلافت غير خود را باطل می‏داند؛ زيرا اگر او از ديگران بر خودشان اولی است، هيچ كس نمی‏تواند حاكم و امير بر حضرت علی(ع) باشد:
كيف اكون اولی بهم من انفسهم و هم امراء علیَّ و حكّام)؟[89]
در همين احتجاجات، وقتی حضرت علی(ع) از اصحاب می‏خواهد كه اگر آنان حديث غدير درباره او را شنيده‏اند، برخيزند و شهادت دهند، گروهی برخاسته و گفتند: ما از رسول خدا(ص) در حالی كه تو در كنارش بودی و بر منبر ايستاده بود، شنيديم كه می‏گفت:
ايهاالناس! انّ اللّه عزّوجلّ امرنی ان انصب لكم امامكم و القائم فيكم بعدی و وصيّی و خليفتی والّذی فرض الله عزّوجلّ علی المؤمنين فی كتابه طاعته بطاعته و امركم بولايته...ايها الناس! قد بينت لكم مفزعكم بعدی و امامكم بعدی و وليكم وهاديكم هو اخی علیّ بن ابی طالب و هو فيكم بمنزلتی فيكم فقلّدوه دينكم واطيعوه فی جميع اموركم...[90]
اين روايت، كه در آن، پيامبر اكرم(ص) قبل و بعد از بيان ولايت حضرت علی(ع) معنای ولايت راتوضيح داده و آن را به امامت و خلافت تفسير كرده است، يكی از احتجاجات حضرت علی (ع) به حديث غدير است كه در كتاب گران‏قدر الغدير نيز آمده است؛[91] اما در اين كتاب، احتجاجات ديگری نيز از آن حضرت به اين حديث آمده كه يكی در شورای شش نفره‏ای است كه عمر تشكيل داد و بعضی ديگر، در زمان خلافت عثمان و بعضی نيز در زمان خلافت خود ايشان بوده است. غير از آن حضرت، حضرت فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسين(ع) و صحابه نيز احتجاجاتی به اين حديث داشته‏اند.[92] اين احتجاجات، همگی درباره خلافت و دلالت حديث غدير بر نصب آن حضرت به اين مقام است و تعداد آن‏ها در اين كتاب، به 21 می‏رسد كه همگی از كتاب‏های مختلف اهل سنت نقل شده است؛ مثلاً يكی از آن‏ها، كه منسوب به خود حضرت علی(ع) و مشهور به يوم الرحبه است، از هجده كتاب و 24راوی نقل شده است.
علامه امينی غير از اين، آمار جالبی از راويان و كتاب هايی كه حديث غدير را نقل كرده يا درباره آن نوشته شده است، ارائه می‏دهد[93] و با توجه به آن‏ها ثابت می‏كند كه اين حديث اهميت بسياری نزد همه مسلمانان داشته است. تعداد اصحابی كه حديث غدير را نقل كرده‏اند، به 120 نفر می‏رسد. تعداد تابعين 84 نفر و طبقات راويان حديث غدير از ائمه حديث و حافظان و اساتيد 360 نفر هستند. غير از كتاب‏های حديث و تاريخ، كه به نقل حديث غدير پرداخته‏اند و علامه امينی هفده كتاب معتبر از آن‏ها را نام می‏برد، 26 كتاب مستقل درباره اين حديث نگاشته شده كه يكی از آن‏ها كتاب الولاية، نوشته مورخ مشهور، ابن جرير طبری است. ايشان هم چنين سند اين حديث را از 43 كتاب استخراج كرده است كه همه اسناد، صحيح دانسته شده‏اند.[94]
حديث غدير و بيعت مردم با حضرت علی(ع)
از كارهايی كه رسول خدا(ص) پس از بيان ولايت حضرت علی(ع) برای مردم انجام داد تا خلافت و امارت او را تثبيت كند و جای هيچ عذری برای هيچ كس باقی نگذارد. بيعت مردم با او و سلام بر او به عنوان اميرالمؤمنين بود. زيدبن ارقم پس از نقل تفصيلی جريان غدير خم و تعهد گرفتن پيامبر(ص) از مردم و اعلام وفاداری آنان به گفته‏های ايشان می‏گويد:
و كان اوّل من صافق النبی(ص) و علياً، ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و الزبير و باقی المهاجرين و الانصار و باقی الناس الی ان صلی الظهرين فی وقت واحد و امتد ذلك الی ان صلّی العشائين فی وقت واحد و اوصلو البيعة و المصافقة ثلاثا.[95]
اولين كسانی كه با پيامبر اكرم(ص) و علی(ع) دست دادند، ابوبكر وعمر و عثمان و طلحه و زبير بودند و سپس بقيه مهاجران و انصار و مردم تا اين كه نماز ظهر و عصر را با هم خواندند و اين كار ادامه يافت تا اين كه نماز مغرب و عشا را باهم خواندند و سه بار با علی(ع) دست دادند و بيعت كردند.
علامه امينی كتاب‏های مختلفی از اهل سنّت‏[96] را نام می‏برد كه اين رويداد را به طور مختصر نقل كرده و به تهنيت ابوبكر و عمر اكتفا كرده‏اند. عمر در هنگام تهنيت برای ولايت، وقتی به سوی حضرت علی(ع) می آيد، با خوشحالی می‏گويد:
بخ بخ! اصبحت مولای و مولی كل مؤمن و مؤمنة....
البته در بعضی روايات آمده است كه ابوبكر و عمر هنگامی كه برای بيعت با حضرت علی(ع) فراخوانده شدند، از رسول خدا(ص) پرسيدند كه آيا اين كار به دستور خداوند است و وقتی پاسخ مثبت شنيدند، با آن حضرت بيعت كردند.[97]
حضرت علی(ع) هنگامی كه با تهديد از او می‏خواستند با ابوبكر بيعت كند، واقعه بيعت مردم و از جمله، ابوبكر را در غدير به آنان يادآور شد كه شما قبلاً با من بيعت كرده بوديد حال چگونه می‏خواهيد من با شما بيعت كنم.[98] امام صادق(ع) نيز در تفسير آيه شريفه (انّ الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادو كفرا)[99] مصداق آن را كسانی می‏داند كه ابتدا به پيامبر اكرم(ص) ايمان آوردند و در هنگام عرضه ولايت بر آنان، به هنگام گفتن «من كنت مولاه...» كافر شدند. سپس با حضرت علی(ع) بيعت كردند و ايمان آوردند پس از رحلت رسول خدا(ص) بيعت خود را انكار كردند و كافر شدند و با وادار كردن افراد ديگر، كه با آن حضرت بيعت كرده بودند، به بيعت با خودشان بر كفرشان افزودند.[100] بدين ترتيب، پيامبر اكرم(ص) نصب حضرت علی(ع) به خلافت را به مرحله كمال رساند و مردم نيز با بيعت خويش تبعيت از اين فرمان آن حضرت را اعلام كردند و با سلام بر حضرت علی(ع) به عنوان اميرالمؤمنين، امارت او را پذيرفتند؛ اما پس از رحلت رسول خدا (ص) مسائلی پيش آمد كه خليفه منصوب از سوی خداوند متعال و رسولش كنار گذاشته شد و ديگران جای او را گرفتند.
ديگر احاديث درباره ولايت ائمه(ع)
روايات درباره ولايت حضرت علی(ع) در كتاب‏های روايی شيعه به اندازه‏ای زياد است كه جمع آوری آن‏ها چندين جلد كتاب خواهد شد.[101] بسياری از اين روايات، در تفسير آيات مختلف قرآن كريم، ولايت حضرت علی(ع) را مطرح می‏كند.[102] دو آيه‏ای كه بيش‏ترين روايات را به خود اختصاص داده است، آيه (اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول واولی الامر منكم...)[103] و آيه (انما وليكم الله و رسوله و الّذين آمنوا...)[104] است.[105]
علاوه بر معنای ولايت و تأكيدی كه در اين روايات بر آن شده و ظهور آن‏ها را مبنی بر اين كه مقصود از ولايت، رهبری امت در همه جوانب آن است، تقويت كرده است؛ در بعضی از آن‏ها به اين مطلب تصريح نيز شده است. در روايتی آمده است:
پس از نزول آيه (انما وليكم اللّه...) عده‏ای از اصحاب رسول خدا(ص) در مسجد مدينه جمع شدند و درباره آن بحث می‏كردند. يكی از آنان گفت: اگر ما به اين آيه كافر شويم، به ديگر آيات قرآن كريم نيز كافر می‏شويم و اگر ايمان بياوريم، اين برای ما ذلت است؛ زيرا علی(ع) را بر ما مسلط می‏كند. آنان سپس تصميم گرفتند كه تنها از رسول خدا (ص) تبعيت كنند و با اين كه فهميدند آن حضرت راست می‏گويد، تبعيت از حضرت علی(ع) را نپذيرفتند. پس اين آيه درباره آنان نازل شد: (يعرفون نعمة اللّه ثم ينكرونها)؛ يعنی ولايت حضرت علی(ع) را می‏شناسند و بيش‏تر آنان به اين ولايت كفر می‏ورزند.[106]
در روايتی ديگر، امام صادق(ع) از پيمان عده‏ای از اصحاب خبر می‏دهد كه تصميم گرفته بودند امر خلافت را از دست اهل بيت خارج كنند. آنان بنی اميه را نيز به تضعيف اهل بيت(ع) دعوت كردند و از آنان خواستند كه ايشان را از خمس محروم سازند. امام صادق (ع) اين افراد را كه ولايت حضرت علی(ع) را ترك كردند، كسانی می‏داند كه مرتد شدند واز ايمان خارج گرديدند.[107]
در روايات ديگر، تفسير ولايت امام علی(ع) و فرزندان او با تشبيه ولايتشان به ولايت پيامبر اكرم(ص) بيان شده است حضرت رسول در اين باره می‏فرمايد:
ولايتهم ولايتی و ولايتی ولاية اللّه.[108]
ولايت آنان (ائمه) ولايت من و ولايت من ولايت خدا است.
در اين احاديث، گاه برای توضيح بيش‏تر بلافاصله مسأله اطاعت نيز مطرح شده است تا مردم بدانند اطاعت از ائمه(ع) جزئی از ولايت آنان است:
يا علی! من بری‏ء من ولايتك فقد بری‏ء من ولايتی و من بری‏ء من ولايتی فقد بری‏ء من ولاية اللّه. طاعتك طاعتی و طاعتی طاعة اللّه فمن اطاعك اطاعنی و من اطاعنی فقد اطاع اللّه.[109]
هر چند اثبات ولايت حضرت علی(ع) برای ولايت ديگر ائمه(ع) نيز كفايت می‏كند، ولی در روايات غدير و روايات ديگر، به شكل‏های مختلف، ولايت ديگر ائمه(ع) نيز بيان شده است. در روايات غدير، رواياتی وجود دارد كه بعضی اصحاب از رسول خدا(ص) پرسيده‏اند كه اين مقام مخصوص حضرت علی(ع) است يا نه؟ و آن حضرت نخست اعلام داشته است كه اوصيای ديگر نيز همين مقام را دارند و سپس نام يازده فرزند حضرت علی(ع) را برده كه همگی مانند او «اولی بالمؤمنين من انفسهم» هستند.[110]
در روايات ديگر، ولايت همه ائمه(ع) ولايت خداوند و ولايت پيامبرش(ص) قرار داده شده است.[111]

5. حاكميت سياسی ائمه(ع) و نجات نيافتن امت، بدون رهبری آنان

حديث سفينه با تشبيهی جالب، مسأله رهبری و حاكميت ائمه معصومين(ع) را مطرح و بر آن تأكيد كرده است. پيامبر اكرم(ص) در اين حديث، جامعه پرتلاطم اسلامی را به دريايی تشبيه می‏كند كه بدون رهبری معصومين(ع) راه نجاتی برای آن متصور نيست:

مثل اهل بيتی فی امتی كمثل سفينه نوح فی قومه من ركبها نجا و من تخلّف عنها غرق.[112]
اين حديث ضمن تشبيه اهل بيت(ع) به كشتی نوح، يادآور می‏شود كه هيچ راه نجات ديگری برای امت اسلامی، بدون رهبری ائمه معصومين(ع) وجود ندارد و هر كس بر اين كشتی سوار نشود و تحت رهبری آنان قرار نگيرد، لاجرم نابود وغرق می‏شود.
ابوذر در روايت ديگری در مقام احتجاج با عثمان و اصحاب رسول خدا(ص) كه اهل بيت را از مقام خلافت ورهبری جامعه اسلامی كنار زده بودند، ضمن نقل حديث سفينه، يادآور می‏شود كه پيامبر اكرم(ص) از امت خواسته بود تا اهل بيت را در جايگاهی قرار دهند كه سر انسان نسبت به ديگر اعضای بدن دارد. اين تشبيه نيز تأكيد ديگری بر جايگاه رهبری و حكومت ائمه(ع) در جامعه اسلامی است و آن حضرت از مردم خواسته است تا هم چنان كه سر در والاترين مرتبه بدن قرار دارد و بدن تحت فرمان‏های آن اداره می‏شود، به رهبری و حكومت معصومين(ع) تن در دهند و با پذيرش رهبری آنان از ايشان اطاعت كنند:
اجعلوا اهل بيتی منكم مكان الرأس من الجسد.[113]
حديث ثقلين نيز با محتوايی ديگر، همان مطلب ذكر شده در حديث سفينه رامطرح كرده است. پيامبر اكرم(ص) در اين حديث، به امت می‏فرمايد كه من دو جانشين برای خويش درميان شما باقی می‏گذارم: قرآن كريم وعترت. بر طبق اين حديث، عترت پيامبر اكرم(ص) در ميان امت، همان مقام و جايگاه خود آن حضرت را دارند: زيرا اين اقتضای مقام خلافت و جانشينی است كه در اين حديث، يادآوری شده است:
انّی تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه عزّوجلّ وعترتی اهل بيتی الا و هما الخليفتان من بعدی و لن يفترقا حتی يردا علیّ الحوض.[114]
امام سجاد(ع) نيز محتوای حديث سفينه را رهبری و حاكميت سياسی جامعه اسلامی می‏داند. آن حضرت زمانی كه در حضورش به كتاب سليم بن قيس انتقاد می‏شود كه اگر محتوای آن صحيح باشد، قاطبه امت، در ورطه هلاكت می‏افتند؛ زيرا به راهی غير از خلافت حضرت علی(ع) رفتند، آن حضرت ضمن تأييد كتاب سليم بن قيس، می‏فرمايد كه حديث سفينه نيز به تنهايی، محتوای اين كتاب، يعنی هلاكت امت را در بر دارد و همه امت نيز اين حديث را قبول دارند.
بدين ترتيب، حديث سفينه و ثقلين، اين مطلب را بيان می‏كنند كه ائمه معصومين(ع) از سوی پيامبر اكرم(ص) برای خلافت و جانشينی آن حضرت منصوب شده‏اند و بر امت اسلامی لازم بود كه ضمن تبعيت از آن حضرت، پس از ايشان به سوی اهل بيت بروند و آنان به حكومت جامعه اسلامی نصب و از ايشان تبعيت كنند.

6. حاكميت سياسی معصومين(ع) و مالكيت دنيا و زمين

دنيا نيز مانند آخرت، متعلق به خداوند متعال و رسول اكرم(ص) و ائمه(ع) است و آنان مالك دنيا و آخرت هستند. اين مطلبی است كه چندين روايت بر آن تأكيد دارند. در بعضی روايات آمده است كه خداوند هنگام خلق حضرت آدم(ع) دنيا را به او واگذار كرد. سپس دنيا به مالكيت رسول خدا(ص) در آمد و پس از آن حضرت، ائمه(ع) مالك آن شدند:
خلق اللّه آدم (ع) و اقطعه الدنيا قطيعة، فما كان لآدم فلرسول الله(ص) و ما كان لرسول اللّه(ص) فهو للائمة من آل محمد(ص) .[115]
از روايات ديگر مشخص می‏شود كه مالكيت ائمه(ع) بر دنيا تنها از لحاظ تكوينی و باطنی نيست، بلكه شامل مالكيت شرعی و عرفی نيز می‏شود. شخصی از امام صادق(ع) می پرسد: آيا امام(ع) نيز بايد زكات بدهد؟ امام در پاسخ می‏فرمايد:
آيا نمی‏دانی كه دنيا و آخرت متعلق به امام است و او به هر كس بخواهد، می‏بخشد و هر جا بخواهد می‏گذارد و اين كار از سوی خداوند برای او جايز است.[116]
در روايت ديگری، وقتی شخصی به امام صادق (ع) گفت: من خمس را كه حق شما است، آورده‏ام. امام در پاسخ فرمود: خيال كرده‏ای ما تنها مالك خمس هستيم، بلكه همه زمين متعلق به ما است. پس هر چه را خداوند از آن خارج كند، به ما تعلق دارد:
انّ الارض كلّها لنا فما اخرج اللّه منها من شی‏ء فهو لنا.[117]
بدين ترتيب، وقتی زمين متعلق به ايشان است. اداره و سرپرستی آن نيز مختص آنان است، هر چند ايشان در دنيا به گونه‏ای عمل می‏كنند كه ديگران هر چه را به دست می‏آورند مالك هستند؛ يعنی هم چنان كه خداوند مالك همه چيز است، ولی با انسان به گونه‏ای رفتار می‏كند كه گويا انسان مالك هر آن چيزی است كه در دنيا به دست می‏آورد، ائمه(ع) نيز همين گونه رفتار می‏كنند. البته در زمان حضرت مهدی(عج) وضعيت تا حدودی متفاوت می‏شود و آن حضرت حكومت و مالكيت خويش را بر همه زمين، به گونه‏ای صريح‏تر فعليت می‏بخشد و از فضل و كرم خويش هر چه را بخواهد، به انسان‏های ديگر واگذار می‏كند.[118]

7. حاكميت سياسی معصومين(ع) و محور بودن در امور دين و دنيا

امام سجاد(ع) ضمن تشبيه حضرت علی(ع) به كعبه، به مردم يادآور می‏شود كه خداوند متعال آن حضرت را نصب فرموده بود تا مردم در امور دين و دنيای خود به او اقتدا كنند:
فان علياً(ع) كالكعبة التی امراللّه باستقبالها للصلاة جعل الله ليؤتم به فی امور الدين والدنيا.[119]
در اين روايت و روايات بسيار ديگری كه دارای اين مضمون هستند، اين مطلب به صراحت بيان شده است كه حضرت علی(ع) از سوی خداوند و پيامبر اكرم(ص) برای به دست گرفتن امور مردم و حكومت، پس از آن حضرت منصوب شده بود. خود حضرت علی(ع) نيز در روز شورا برای انتخاب خليفه پس از عمر، به آنان يادآور می‏شود كه پيامبر اكرم(ص) او را برای برپايی امور دين و دنيای امت اسلامی نصب كرده بود:
او لم يجعلنی رسول الله لدينكم و دنيا كم قوّاما.[120]
امام صادق(ع) همه امامان(ع) را سرور بندگان خداوند و كسانی معرفی می‏كند كه وظيفه دارند به امور آنان رسيدگی كنند:
نحن سادة العباد وساسة البلاد.[121]
اين مطلبی است كه در روايات قبلی، درباره پيامبر اكرم(ص) نيز آمده بود كه خداوند امور امت ودين را به پيامبرش واگذار كرد تا به اداره آن‏ها بپردازد:
ثم فوض اليه امر الدين و الامه ليسوس عباده.[122]
امام صادق(ع) نيز امور واگذار شده به پيامبر اكرم (ص) را ويژه ائمه معرفی می‏كند.[123]
بدين ترتيب، اين روايات، پيامبر اكرم(ص) و ائمه(ع) را افرادی معرفی می‏كند كه از سوی خداوند مأموريت دارند كه با رهبری دين و دنيای مردم، آنان را به سعادت دنيوی و اخروی برسانند و اين امر، در صورتی محقق خواهد شد كه حكومت جامعه اسلامی در دست ايشان باشد. آنان از سوی خداوند برای حكومت بر جامعه اسلامی منصوب شده‏اند تا با اداره صحيح آن و اجرای عدالت اجتماعی، راه را برای كمال انسان هموار كنند. جايگاه ايشان در اين روايات، چيزی جز محور اصلی در جامعه اسلامی نيست، كه همه امور جامعه بر گرد وجود آنان می‏چرخد و امت موظف هستند بر اساس سفارش‏های قران كريم و پيامبر اكرم(ص) زمينه را برای اجرای اين وظيفه، برای ائمه(ع) آماده كنند كه چنين امری سعادت دين و دنيای آنان را تأمين می‏كند و در صورتی كه از حكومت ائمه(ع) سرباز زنند، به گرفتاريهای دنيوی و اخروی دچار می‏شوند.

8. حاكميّت سياسی ائمه(ع) در نهج البلاغه

همان طور كه گذشت روايات درباره امامت، ولايت و خلافت معصومين(ع) به اندازه‏ای زياد است كه جمع آوری آن‏ها چندين جلد كتاب را به خود اختصاص می‏دهد؛ اما به نظر می‏رسد كه همين مقدار از روايات، كه در اين جا بررسی شد، به روشنی دلالت دارد بر اين كه يك بعد از ابعاد گسترده ولايت و امامت معصومين(ع) مربوط به رهبری و رسيدگی به امور دنيوی و سياسی مردم است و هر چند اين بعد، نسبت به ديگر ابعاد، جنبه مقدمی دارد و مقصود اصلی از امامت و ولايت آنان نيست، ولی از اهميت فوق العاده‏ای برخوردار است؛ زيرا حكومت معصوم(ع) كه به همه امور آگاه و خبير است، زمينه را برای رشد و تكامل مردم در همه ابعاد اعتقادی، اخلاقی و...آماده می‏كند ؛ همان طور كه در مدت حكومت پيامبر اكرم (ص) تحقق يافت و نبودن حكومت در دست آنان خسارت‏های مادی و معنوی بسياری بر مردم و جامعه اسلامی تحميل می‏كند؛ همان طور كه تاريخ گواه صادقی بر اين مطلب است.
حضرت علی(ع) نيز برای مردم توضيح داده است كه اگر به خلافت و حكومت حق او، پس از رسول خدا رضايت داده بودند، راه هدايت و دين اسلام به طور واضح و كامل برروی آنان گشوده می‏شد و بنياد ظلم و فقر از ميان مسلمانان رخت بر می‏بست و وسعت و گشايش، زندگانی آنان را فرا می‏گرفت:
ايّها الامّة الّتی خدعت فانخدعت و عرفت خديعة من خدعها فاصرّت علی ما عرفت و اتبعت اهواءها....لو اقتبستم العلم من معدنه و شربتم الماء بعذوبته.... و سلكتم من الحق نهجه لنهجت بكم السبيل و بدت لكم الاعلام و اضاء لكم الاسلام فاكلتم رغدا و ما عال فيكم عائل و لا ظلم منكم مسلم و لا معاهد و لكن سلكتم سبيل الظلام فاظلمت عليكم دنياكم برحبها.[124]
آن حضرت پس از تذكر به امت، كه شما فريب عده‏ای قدرت طلب را خورده‏ايد و از خيرات محروم شده‏ايد، به معرفی خود می‏پردازد كه او كسی است كه پيامبر اكرم(ص) به تبعيت از او فرمان داده بود و خداوند او را انتخاب كرده بود:
لقد علمتم انّی صاحبكم و الذی به امرتم و انّی عالمكم و الّذی بعلمه نجاتكم و وصیّ نبيكم و خير ربكم و لسان نوركم و العالم بمايصلحكم.[125]
سپس يادآور می‏شود كه حكومت معصوم (ع) آن قدر برای مردم ضروری است كه اگر او ياوری داشت، به مقابله با همه امت، كه به ناحق گرويده‏اند، بر می‏خاست و حكومت راكه حق او بود، در دست می‏گرفت:
و أما و اللّه لوكان لی عدة اصحاب طالوت او عدّة اهل بدر و هم اعداؤكم لضربتكم بالسيف حتی تؤولوا الی الحق و تبنيوا للصدق.[126]
حضرت علی(ع) در سخنانی ديگر، خود جايگاه خلافت را تنها برای اهل بيت پيامبر اكرم(ص) می داند و چون او فرد شاخص اهل بيت در زمان خود است، خلافت ويژه او است وبدين علت، بارها خلافت را حق خاص خود اعلام می‏كند كه ديگران آن را غصب كرده‏اند و او در ميان امت مظلوم بوده است. ابن ابی الحديد در شرح خطبه 172 نهج البلاغه، آن جا كه آن حضرت خلافت را حق خويش می‏داند و قريش را به علت غصب اين حق نفرين می‏كند، چاره‏ای جز اعتراف به اين حقيقت ندارد كه اين سخن و امثال آن، كه بسيار در سخنان حضرت علی (ع) تكرار شده است، دلالت بسيار قوی بر نظريه شيعه دارد كه آن حضرت را منصوب به خلافت می‏داند؛ اما از آن جا كه وی با اين نظريه مخالف است و آن را موجب تكفير و تفسيق اصحاب و بزرگان مهاجر و انصار می‏داند، می‏گويد: بايد با اين سخنان، هم چون آيات متشابه قرآن كريم عمل كرد و آن‏ها راتأويل كرد.[127] اما گويا خود او نيز اين عقيده را نمی‏پسندد و تأويل سخنان آن حضرت را تبديل سخنی به سخن ديگر می‏داند، نه تأويل؛ زيرا بلافاصله داستانی را از اسماعيل بن علی حنبلی، فقيه معروف نقل می‏كند كه شخصی برای او زيارت شيعيان در روز عيد غدير، در كنار مرقد حضرت علی(ع) و لعن ونفرين به غاصبان حق او را نقل كرد و اسماعيل در پاسخ او گفت: خود حضرت علی اين شيوه و رفتار را به شيعيان آموخته است و اگر موضعگيری‏های او در برابر اصحاب نبود، شيعيان نيز چنين نمی‏كردند. آن شخص می‏گويد: پس چرا ما تابع علی نباشيم؟ اسماعيل كه در پاسخ او درمانده است، مجلس را ترك می‏كند.

نصب يا افضل بودن امام علی(ع)

ابن ابی الحديد و ديگران از اهل سنّت، كه انصاف خويش را از دست نداده‏اند، با اعتراف به افضل بودن حضرت علی(ع) سخنان ايشان درباره حق خويش را نيز بر همين ويژگی حمل كرده‏اند؛ يعنی آن حضرت چون خود را افضل از ديگران می‏دانسته، بر حق خويش در خلافت، تأكيد می‏كرده است، نه به علت اين كه رسول خدا(ص) او را نصب كرده است. پس ممكن است ديگران نيز صلاحيت خلافت را داشته باشند.[128]
اما همان طور كه قبلاً گفتيم، سخنان آن حضرت دربعضی موارد، آن چنان در اختصاص خلافت به ايشان صريح است كه خود ابن ابی الحديد نيز در توجيه و تأويل آن‏ها بر مذهب خويش درمانده است. در يكی از خطبه ‏های نهج البلاغه، حضرت علی(ع) وضعيت امت، پس از رسول خدا(ص) را توصيف می‏كند كه آنان به قهقرا و جاهليت بازگشتند و خلافت را از سرمنشأ آن منحرف كردند و در جايی قرار دادند كه محل آن نبود:
حتی اذا قبض اللّه رسوله(ص) رجع قوم علی الاعقاب و غالتهم السبل و اتكلوا علی الولائج و وصلوا غير الرحم... و نقلوا البناء عن رصّ اساسه فبنوه فی غير موضعه.[129]
ابن ابی الحديد برای تأويل اين كلام نيز در نهايت، چاره‏ای جز تمسك به تطهير صحابه نمی‏يابد. او نخست می‏كوشد تا مقصود آن حضرت را كسانی معرفی كند كه پس از ايشان يا در زمان او به مخالفت با آن حضرت پرداختند؛ ولی هنگامی كه با ظهور كلام آن حضرت نمی‏تواند چنين امری را اثبات كند، می‏گويد: برای تعظيم مقام آن حضرت و تطهير صحابه، چنين تأويلی لازم است.[130]
اما سخنانی صريح‏تر از اين نيز در نهج البلاغه آمده است كه خلافت را مخصوص حضرت علی(ع) می‏داند و ابن ابی الحديد به راحتی از آن گذشته است. حضرت علی(ع) در خطبه شقشقيه، پس از اين كه جايگاه خود را در خلافت، توضيح می‏دهد كه من هم چون محور هستم و همه بايد دور من جمع شوند، همان طور كه آسياب بر گرد پايه وقطب خويش می‏چرخد، خلافت را ارث خويش می‏شمارد كه ديگران به غارت بردند:
اما واللّه لقد تقمصّها فلان و انه ليعلم انّ محلّی منها محلّ القطب من الرحا...فصبرت و فی العين قذی و فی الحلق شجی اری تراثی نهبا...[131]
در نامه ‏ای نيز ايشان خلافت را حق خويش می‏داند؛ زيرا آن حكومت پيامبر اكرم(ص) است و بايد به نزديكترين اقوام و اهل بيت او انتقال پيدا كند و قريش به علت تصاحب خلافت، با ايشان قطع رحم كرده‏اند:
فجزت قريشاً عنّی الجوازی فقد قطعوا رحمی و سلبونی سلطان ابن امّی...[132]
با توجه به اين سخنان حضرت علی(ع) مشخص می‏شود كه چرا ايشان هرگز احتمال نمی‏داده است كه خلافت از اهل بيت پيامبر اكرم (ص) خارج شود واز او كه سر آمد اهل بيت و فرد شاخص آنان در زمان خويش بود، دور گردد:
لمّا مضی تنازع المسلمون الامر من بعده فواللّه ما كان يلقی فی روعی و لا يخطر ببالی انّ العرب تزعح هذا الامر من بعده عن اهل بيته و لا انهم منحوّه عنّی من بعده.[133]
در حالی كه اگر ملاك انتخاب خليفه، آن طور كه ابن ابی الحديد و معتزله می‏گويند، تنها افضل بودن است واحتمال دارد كه در بعضی مواقع به علت موانعی افضل كنار زده شود و شخص ديگری به جای او قرار گيرد، بايد آن حضرت اين احتمال را می‏داد كه خلافت در دست اهل بيت(ع) و او قرار نگيرد.
از سوی ديگر، آن حضرت در اين نامه نمی‏گويد كه «من احتمال نمی‏دادم كه مردم، اهل بيت و مرا انتخاب نكنند»، بلكه می‏گويد: «من احتمال نمی‏دادم كه آن را از دست اهل بيت خارج كنند و از من دور گردانند» و اين بدان معنا است كه خلافت، پيش از رحلت رسول خدا(ص) در دست اهل بيت قرار گرفته بوده و حضرت علی(ع) به عنوان خليفه از سوی آن حضرت نصب شده بوده است و پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) آن را از دست ايشان خارج كردند و آن حضرت را از آنچه برايش قرار داده شده بود، محروم كردند؛ زيرا دو ماده «زَعَجَ» و «نَحَّ»، كه در اين سخن به كار رفته است، هر دو به معنای اين است كه چيزی را از جايگاهش خارج و دور كنند.

9. حاكميت سياسی معصومين(ع) از نظر وجوب اطاعت از آنان

رواياتی كه مردم را به اطاعت از معصومين(ع) فرا می‏خواند، بسيار زياد است و در كتاب‏های روايی باب هايی را به آن اختصاص داده‏اند؛[134] اما غير از اين، درباب‏های ديگر نيز روايات متعددی آمده است كه امر به اطاعت از آنان را در بر دارد. عناوين مختلفی در روايات برای لزوم اطاعت از معصومين(ع) به كار رفته است، گاهی با واژه اطاعت و گاهی با واژه‏هايی مانند تسليم، تقليد، همراهی، تبعيت و گرفتن اوامر و ترك نواهی آنان، كه جمع آوری همه آن‏ها خود كتابی مستقل می‏شود.

اطاعت از معصومين(ع) اطاعت از خداوند متعال

در برخی روايات، ائمه(ع) با مبنا قرار دادن اطاعت از رسول خدا(ص) به اطاعت خويش فراخوانده‏اند يا اين كه رسول خدا(ص) اطاعت از آنان را هم چون اطاعت از خويش و اطاعت خود را اطاعت از خداوند دانسته است:
طاعتهم طاعتی و معصيتهم معصيتی .[135]
طاعة علی طاعتی و طاعتی طاعة اللّه.[136]
طاعتنا طاعة اللّه و معصيتنا معصية اللّه.[137]
بدين ترتيب، اطاعت از رسول خدا(ص) تنها از سوی خداوند قرار داده شده است و مردم در آن دخالتی ندارند البته در روايات ديگر، اطاعت از ايشان به علت رسالت يا واجبی كه از سوی خداوند معيّن شده نيز آمده است. امام زين العابدين(ع) از رسول خدا (ص) نقل می‏كند كه خداوند اطاعت از او را واجب، و مخالفت او را حرام كرده است و اطاعت از حضرت علی(ع) نيز همين گونه است:
انّ اللّه فرض عليكم طاعتی و نهاكم عن معصيتی و اوجب عليكم اتباع امری و فرض عليكم من طاعة علی بن ابی طالب بعدی كما فرض عليكم من طاعتی و نهاكم عن معصيته...[138].
پيامبر اكرم(ص) حضرت علی را سيد عرب و خود را سيد بنی آدم معرفی كرده است. عايشه درباره معنای سيد از ايشان سؤال كرد. در روايتی آمده است كه ايشان فرمود:
من افترضت طاعته كما افترضت طاعتی.[139]
(سيد) كسی است كه اطاعت از او، همچون اطاعت از من واجب است.
در روايتی ديگر آمده است كه ايشان سيد را پادشاهی معرفی كرده است كه اطاعتش واجب است. روايات بسياری نيز در تفسير و توضيح آيه (اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول اولی الامر...) نقل شده است كه ائمه(ع) با تفسير «اولی الامر» به خودشان، يادآور شده‏اند كه چون خداوند اطاعت آنان را به اطاعت خود و پيامبرش متصل كرده است، هر كس از اطاعت آنان سرباز زند، از خدا و رسول نيز اطاعت نكرده است.[140]

تسليم بودن در برابر معصومين(ع)

بالاتر از مرحله اطاعت، تسليم بودن در برابر خداوند متعال و رسول او و ائمه(ع) است كه در روايات، معصومين، آن را از مردم طلب می‏كردند. امام رضا(ع) عبادت را هفتاد جزء می‏داند كه 69 جزء آن در تسليم در برابر خداوند متعال و معصومين(ع) نهفته است:
العبادة علی سبعين وجها فتسعة و تسعون منها فی الرضا و التسليم للّه عزّوجلّ و لرسوله و لاولی الامر.[141]
امام باقر(ع) نيز تنها سه چيز را بر مردم واجب می‏داند: شناخت ائمه(ع)، تسليم اوامر آنان بودن و رجوع به آنان در هر چيزی كه در آن اختلاف پيدا می‏كنند:
...انما كلّف الناس ثلاثة: معرفة الائمه والتسليم لهم فيما يرد عليهم و الرد اليهم فيمااختلفوا.[142]
در برخی روايات، آيه شريفه (فلا و ربك لايؤمنون حتی يحكموك فيما شجربينهم... و يسلّموا تسليما)[143] به تسليم در امور تفسير شده است‏[144] و تسليم بودن در برابر پيامبر اكرم(ص) مانند تسليم بودن در برابر خدا از مردم خواسته شده است.[145]

وجوب عمل به امر و نهی معصومين(ع)

برخی از روايات از مردم می‏خواهد اوامر معصومين(ع) را گردن نهند و اگر آنان از كاری نهی كردند، مردم آن كار را انجام ندهند و امر و نهی آنان را هم چون امر و نهی خداوند بدانند. امام صادق(ع) درباره اوامر و نواهی حضرت علی(ع) می‏فرمايد كه من هر آن چه را ايشان فرمان داده باشد و هر آن چه را نهی كرده، عمل می‏كنم؛ زيرا او در فضيلت و مقام، هم پايه پيامبر اكرم(ص) است و ايشان بر همه مخلوقات خداوند متعال برتری دارد:
ماجاء به علی(ع) آخذ به ما نهی عنه انتهی عنه جری له من الفضل ما جری لمحمّد(ص) و لمحمّد الفضل علی جميع من خلق اللّه....[146]
امام محمد تقی(ع) نيز درباره پسرش می‏فرمايد:
انّ الامام بعدی ابنی علی امره امری و قوله قولی و طاعته طاعتی.[147]
و روايات بسياری از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است كه ايشان اوامر و نواهی حضرت علی(ع) را اوامر و نواهی خود دانسته‏ اند:
امره امری و نهيه نهيی و تابعه تابعی و ناصره ناصری و خاذله خاذلی...[148].
اين روايات، با مفروض انگاشتن وجوب مطابعت از اوامر و نواهی پيامبر اكرم(ص) متابعت اوامر و نواهی حضرت علی و ائمه بعد از او را لازم شمرده است.
بدين ترتيب، با توجه به اين كه اطاعت از معصومين(ع) يكی از مهم‏تری واجبات دين است و خداوند متعال به فرمانبری از آنان دستور داده است واز مردم خواسته كه تسليم آنان باشند، آنان به عنوان رهبران جامعه اسلامی مطرح هستند كه هيچ كس اجازه مخالفت و نافرمانی ايشان را ندارد. پس آنان بر همه افراد، حاكم هستند و دستورهايشان بايد متابعت گردد. ديگر به هيچ وجه نمی‏توان گفت كه پيامبر اكرم (ص) تنها مأمور ابلاغ واجبات از سوی خداوند است و تنها اوامر و نواهی خداوند بايد اطاعت شود و آن حضرت تنها واسطه رساندن آن‏ها است و ائمه(ع) نيز همين وظيفه را دارند، بلكه يكی از واجبات بسيار مهم و عبادت‏هايی كه 69جزء عبادت را تشكيل می‏دهد، اطاعت و فرمان برداری از دستورها و نواهی خود پيامبر اكرم(ص) وائمه(ع) است؛ زيرا اگر آنان تنها واسطه رساندن اوامر و نواهی خداوند بودند، نه معنا داشت كه خداوند به اطاعت از آنان فرمان دهد ونه معنا داشت كه اطاعت از آنان و گوش‏دادن به اوامر و نواهی ايشان واجب باشد.

محدوده اطاعت از معصومين(ع)

رواياتی كه مسأله اطاعت از معصومين(ع) را مطرح می‏كند، درباره محدوده اطاعت از آنان هيچگونه قيدی را بيان نمی‏كند و اطلاق اين روايات، دلالت دارد كه هر چه را آنان فرمان دهند و از مردم بخواهند كه آن را انجام دهند، بر مردم لازم است كه تبعيت كنند، بلكه در بعضی روايات، عام بودن محدوده اطاعت از آنان تصريح شده و حتی امور شخصی افراد نيز در دايره آن گنجانده شده است. امام صادق(ع) از هشام می‏خواهد كه داستان احتجاج خود با عمربن عبيد را تعريف كند و وقتی هشام می‏گويد: ای فرزند رسول خدا! من در حضور شما شرم دارم و زبانم كار نمی‏كند، امام به او می‏گويد:
اذا امرتكم بشی‏ء فافعلوا.[149]
هر گاه به شما فرمان داديم، انجام دهيد.
در رواياتی كه درباره تسليم بودن در برابر معصومين(ع) نقل شد نيز عموميت اطاعت از آنان جلوه گر است. رواياتی كه تسليم بودن مردم در برابر رسول خدا(ص) در آيه شريفه (فلا وربك...) را در تفسير می‏كرد، با قيد «فی الامور»، همه امور، چه اجتماعی و چه شخصی را در اين محدوده داخل می‏كند و رواياتی كه تسليم بودن در برابر او را مانند تسليم بودن در برابر خدا می‏دانست نيز همين اقتضا را دارد؛ زيرا انسان در برابر خداوند متعال، در هيچ امری از خود اختيار ندارد و هر چه را او فرمان داد، بايد انجام دهد.

پینوشت ها


[1]. نظام الحكم فی الشريعة و التاريخ الاسلامی، ص 332؛
[2]. بحارالانوار، ج‏25، ص‏104، ح‏1؛ مسند احمد بن حنبل، ج 3، ص‏129.
[3]. صحيح مسلم، ج 3، ح‏1451.
[4]. تاريخ سياسی اسلام، ج 1، ص‏96 به بعد.
[5]. بحارالانوار، ج‏24، ص‏157؛ ح‏17؛ تاريخ الخلفاء، ص‏9.
[6]. نهج البلاغه، خ 144.
[7]. تاريخ الخلفاء، ص‏9؛ نظام الحكم فی الشريعه، ص 332.
[8]. نهج‏البلاغه، خ‏144.
[9]. نهج البلاغه، خ 189؛ بحارالانوار، ج 196.2.
[10]. صحيح بخاری، ج 2، باب مناقب قريش،265.
[11]. بحارالانوار، ج 36، باب نصوص الرسول علی الائمه، ص‏239، ح‏38.
[12]. همان، ص‏355، ح‏73.
[13]. صحيح مسلم، ج 3، كتاب الاماره، ص‏1453، حاشيه كتاب.
[14]. بحارالانوار، ج‏36، ص‏297، ح‏127.
[15]. تاريخ الخلفاء،ص 11،
[16]. بحارالانوار، ج 36، ص‏292، ح‏119.
[17]. همان، باب نصوص الرسول علی الائمه، ص‏192 به بعد.
[18]. الغدير، ج 8، ص‏291.
[19]. كنز العمال، ج 6، ص‏19، ح‏14653.
[20]. بحارالانوار، ج 1، ص‏143، ح‏5.
[21]. فروع كافی، ج 5، ص‏26، ح‏1.
[22]. بحار الانوار، ج 25، ص‏164، ح‏32.
[23]. همان، ج‏28، ص‏185، ح‏1.
[24]. اصول كافی، ج‏1، ص‏202،ح 1.
[25]. اصول‏كافی، ج‏1، ص‏287، ح‏1 و ص‏294، ح‏3.
[26]. همان، ص‏269، ح‏2.
[27]. اصول كافی، ج 1ص‏202، ح‏1.
[28]. اصول كافی، ج 1، ص‏202، ح‏1.
[29]. بحارالانوار،ج 27، ص‏126، ح‏116.
[30]. اصول كافی، ج‏2، ص‏20، ح‏6.
[31]. بحارالانوار، ج 28، ص‏255، ح‏39.
[32]. همان، ج‏23، ص‏92، ح‏36.
[33]. همان، ص‏81، ح‏18.
[34]. اصول كافی، ج‏2، ص‏18، ح‏5.
[35]. اصول كافی، ج 2، ص‏19، ح‏5.
[36]. همان، ج‏1، ص‏286، ح‏1.
[37]. اصول كافی، ج 1، باب ما نص اللّه عزّوجل و رسوله علی الائمة، ص‏289، ح‏4.
[38]. همان، ج‏2، باب دعائم الاسلام، ص‏22 و 23، ح‏10 و 13.
[39]. همان، ج‏1، ص‏290، ح‏6؛ ج‏2، باب دعائم الاسلام، ص‏18، ح‏3.
[40]. همان ص‏217، ح‏1.
[41]. همان، ص‏216، ح‏2.
[42]. مراة العقول، ج‏2ص 443.
[43]. اصول كافی، ج‏1، باب من ادعی الامامه ليس لها باهل، ص 374، ح 12.
[44]. همان، ص‏373، ح‏9.
[45]. همان، باب انّ الائمة فی كتاب اللّه امامان...، ص 215، ح‏1.
[46]. همان، ج‏2، باب الاذاعة، ص‏372، ح‏11.
[47]. همان، ج‏1، ص‏376، ح‏5.
[48]. همان، ص‏375، ح‏3.
[49]. كتاب سليم بن قيس، ج 2، ص‏896 ،ح 95.
[50]. همان، ص‏826، ح‏88.
[51]. نهج البلاغه، نامه 6.
[52]. همان، خ‏92.
[53]. همان، خطبه 205.
[54]. ناصر مكارم شيرازی، ترجمه و شرح نهج البلاغه، ج‏3، ص‏400.
[55]. نهج البلاغه، خ‏40 (لابد للناس من امير برّ او فاجر...).
[56]. ابن ابی الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 94.6.
[57]. همان، ص‏96.
[58]. ابن ابی الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 7، ص‏34.
[59]. نهج البلاغه، خ 92.
[60]. همان، خ 3.
[61]. همان، خ 25.
[62]. همان، ح‏3.
[63]. همان، ص‏265، ح‏1؛ ر.ك: همان ح‏6 و 7و 8و 9.
[64]. همان، ص‏270، ح‏7.
[65]. همان، ص‏286، باب التفويض الی رسول الله، ح 10.
[66]. بحارالانوار، ج 36، ص‏92، ح‏20.
[67]. شعراء، آيه 214.
[68]. تاريخ طبری، ج‏2، ص‏63؛ شرح نهج‏البلاغه ابن ابی الحديد، ح‏13، ص‏211؛ تفسير ابن اثير، ج‏3، ص‏364.
[69]. بحارالانوار، ج‏18، ص‏178، ح‏7.
[70]. مجمع البحرين، ح‏1ص 440.
[71]. بحارالانوار، ج‏28، ص‏38، ح‏1.
[72]. همان، ج‏38، ص‏12، ح‏17.
[73]. همان، ج‏8، ص‏19، ح‏9؛ج 22، ص‏386، ح‏29؛ ج‏23، ص‏128.
[74]. همان، ج‏51، ص‏71، ح‏21؛ج‏36، ص‏284، ح‏106.
[75]. همان، ج 38، ص 342، ح 4.
[76]. همان، ج‏18، ص‏212، ح‏41.
[77]. همان، ج‏38، ص‏122، ح‏70.
[78]. بحارالانوار، ج‏6، ص‏316، ح‏6.
[79]. فرقان، آيه 35.
[80]. تفسيرالميزان، ج‏14، ص‏127.
[81]. اعراف آيه 142.
[82]. كتاب سليم بن قيس، ج‏2، ص‏650 و 894.
[83]. روضه كافی، خطبة الوسيلة، ص‏26.
[84]. بحارالانوار، ج 26، ص‏3، ح‏1.
[85]. كتاب سليم بن قيس، ج 2، ص‏644.
[86]. همان، ص‏644؛ بحارالانوار، ج 28، ص‏209، ح‏7.
[87]. الغدير، ج‏3، ص‏199.
[88]. كتاب سليم بن قيس، ج 2، ص‏644.
[89]. همان، ص‏650.
[90]. همان، ص‏645 و 646.
[91]. الغدير، ج 1، ص‏165 و 214.
[92]. همان، ص‏213 159.
[93]. همان، ص‏159 1.
[94]. همان، ص‏313 294.
[95]. همان، ص‏270.
[96]. همان، ص‏283 270.
[97]. بحارالانوار، ج‏37، ص‏335، ح‏77.
[98]. كتاب سليم بن قيس، ج 2.
[99]. نساء، آيه 136.
[100]. اصول كافی، ج‏1، ص‏420، ح‏42.
[101]. ر.ك: بحارالانوار، ج‏34، 35، 36، 37، 38.
[102]. همان، ج‏35 و 36.
[103]. نساء، آيه 59.
[104]. مائده، آيه‏54.
[105]. بحارالانوار، ج‏35، ص‏183 به بعد؛ ج‏23،ص 283 به بعد.
[106]. اصول كافی، ج 1، ص‏427، ح‏77.
[107]. همان، ص‏426، ح‏43.
[108]. بحارالانوار، ج 36، ص‏286، ح‏107.
[109]. همان، ص‏136، ح‏93.
[110]. بحارالانوار، ج 33، ص‏266، ح‏534؛ ج‏36، ص‏345، ح‏611.
[111]. اصول كافی، ج 1، ص‏437، ح‏2.
[112]. بحارالانوار، ج‏18، ص‏347، ح‏34، ج‏22، ص‏408، ح‏2، ج‏23، ص‏75، ح‏37.
[113]. همان، ج‏23، ص‏17، ح‏1052، كشف الغمه، ج 1، ص‏48.
[114]. بحارالانوار، ج‏23، ص‏126.
[115]. اصول كافی، ج‏1، ص‏409، ح‏7.
[116]. همان، ح‏4.
[117]. همان، ص‏408، ح‏3.
[118]. بحارالانوار، ج 36، ص‏111، ح‏59.
[119]. همان، ص‏110، ح‏51.
[120]. همان، ح‏59.
[121]. همان، ج‏25، ص‏22، ح‏38.
[122]. اصول كافی، ج 1، ص‏266، ح‏4.
[123]. همان، ح‏2.
[124]. روضه كافی، خ طالوتيه ص‏32؛ تمام نهج البلاغه، خ 20ص 355به بعد.
[125]. روضة كافی، ج‏8، ص‏31، ح‏5.
[126]. همان.
[127]. ابن ابی الحديد، شرح نهج البلاغه، ج‏306.9.
[128]. همان، ج‏1، ص‏156.
[129]. نهج البلاغه، خ 150.
[130]. ابن ابی الحديد، شرح نهج البلاغه، ج‏135.9.
[131]. نهج البلاغه، خ 3.
[132]. همان، نامه 36.
[133]. نهج البلاغه، نامه 62.
[134]. بحارالانوار، ج‏23، باب 17؛ ج‏25، باب 12؛ اصول كافی، ج‏1، ص‏185 به بعد و 390.
[135]. بحارالانوار، ج‏26، ص‏342، ح‏13؛ ج‏27، ص‏62، ح‏21.
[136]. همان، ج‏28، ص‏68، ح‏27؛ ج‏32، ص‏315، ح‏285؛ ج‏33، ص‏17، ح‏375.
[137]. همان، ج‏36، ص‏228، ح‏6.
[138]. همان، ج‏26، ص‏263، ح‏48.
[139]. همان، ج‏4، ص‏198، ح‏2؛ ج‏38، ص‏93، ح‏8.
[140]. اصول كافی، ج 1، ص‏182، ح‏6.
[141]. بحارالانوار، ج 2، ص‏212، ح‏112.
[142]. همان، ص‏202، ح‏74؛ اصول كافی، ج‏1، ص‏390، ح‏1.
[143]. نساء، آيه 65.
[144]. بحارالانوار، ج‏2، ص‏199، ح‏61، ص‏200، ح‏64 و 67.
[145]. اصول كافی، ج‏1، ص‏267، ح‏4.
[146]. اصول كافی، ج‏1، ص‏196، ح‏1 و ص‏197، ح‏2 و ص‏198، ح‏3.
[147]. بحارالانوار، ج‏50، ص‏239، ح‏1.
[148]. همان، ج‏36، ص‏254، ح‏70؛ ج‏38، ص‏93، ح‏7.
[149]. اصول كافی، ج 1، ص‏169، ح‏3.

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پیام هفته

صلح طلبی
قرآن : وَإِن جَنَحُواْ لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (سوره انفال، آیه 61)ترجمه: و اگر به صلح گراييدند، تو [نيز] بدان گراى و بر خدا توكّل نما كه او شنواى داناست.حدیث: وَ لا تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعاكَ اِلَيْهِ عَدُوُّكَ وَ لِلّهِ فيهِ رِضًى، فَاِنَّ فِى الصُّلْحِ دَعَةً لِجُنُودِكَ، وَ راحَةً مِنْ هُمُومِكَ، وَ اَمْناً لِبِلادِكَ. وَلكِنِ الْحَذَرَ كُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّكَ بَعْدَ صُلْحِهِ، فَاِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّما قارَبَ لِيَتَغَفَّلَ. فَخُذْ بِالْحَزْمِ، وَ اتَّهِمْ فى ذلِكَ حُسْنَ الظَّنِّ.(نهج البلاغه ، نامه 53 به مالک اشتر)ترجم...

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید