مقدمه

مقدمه
مفهوم حاكميت سياسى و عناوين مقارن

«حاكميت سياسى» از عناوين مطرح در علم سياست است كه در مباحث مربوط به دولت و حكومت، اهميت ويژه‏اى دارد و متفكران علم سياست درباره آن، بسيار بحث كرده‏اند. حاكميت گاهى به معناى «اقتدار» است كه هم در زمينه امور سياسى مطرح مى‏شود و از اقتداردولت در اداره امور يك كشور بحث مى‏كند و هم در زمينه حقوق بين‏الملل، مطرح‏مى‏شود كه اقتدار يك دولت، در اثبات حق خويش در منازعه بين دو كشور، موضوع آن است؛ اما حاكميت به‏طور مطلق، به معناى اول انصراف دارد. از اين رو، حاكميت را اين‏گونه تعريف كرده‏ اند:


حاكميت عبارت است از قدرت عالی دولت كه قانون‏گذاری و اجرای قانون را برعهده دارد و بالاتر از آن، قدرتی نيست.[1]
بدين ترتيب، هرچند واژه «حاكميت» بر اساس اصطلاح علوم سياسی جديد به‏طور مطلق نيز می‏تواند گويای موضوع بحث بوده و نشان دهد كه ما در اين مباحث، در پی تبيين اين مسأله هستيم كه آيا اداره امور جامعه اسلامی و قانون‏گذاری و اجرای آن، برعهده معصومين(ع) بوده و به آنان اختصاص داشته است يا نه و اگر اختصاص داشته، نحوه اختصاص آن چگونه بوده و در زمان بركناری ايشان از حكومت، مشروعيت حكومت‏های وقت چگونه بوده است، ولی چون واژه «حكومت» در لغت عربی و متون اسلامی، غير از قدرت عالی دولت، كاربردهای ديگری، مانند قضاوت و حتی اقتدار معنوی نيز دارد، برای رفع اشتباه و مشخص شدن موضوع، صريح‏ترين عنوان، يعنی «حاكميت سياسی» را می‏گزينيم تا كاملاً واضح باشد كه مقصود ما از حاكميت معصومين(ع) رابطه آنان با جامعه، از نظر اداره و اقتدار بر امر قانون‏گذاری و اجرای قانون است؛ زيرا واژه «سياست»، هم در لغت عرب، به معنای حاكم شدن بر امور جامعه و اداره آن است و لذا روايت «كان بنو اسرائيل يسوسهم انبياؤهم؛ بنی‏اسرائيل را، انبيا اداره می‏كردند» را به سرپرستی امور مردم حمل كرده و كار آنان را شبيه كار امرا و حكّام معرفی می‏كنند[2] و هم در علم سياست، به معنای حاكم شدن بر امور جامعه و راه و رسم حكومت و به ‏كار بردن قدرت است.[3]
با اين توضيح درباره حاكميت سياسی، موضوع بحث حاضر نيز تا حدودی روشن می‏شود. بحث حاضر، به تحليل واژه‏هايی اختصاص دارد كه در باب «حاكميت»، در متون اسلامی، به‏ويژه منابع اوليه، مانند قرآن كريم و احاديث مطرح است و احياناً در اين زمينه، به آن‏ها استدلال شده است. اين بحث به واژه‏های «ولايت»، «امامت» و «خلافت» اختصاص دارد، هر چند واژه‏هايی ديگر، مانند «حكومت» و «امارت» نيز در همين معنا به كار رفته‏اند؛ زيرا اين سه واژه، به‏صورت شايع در منابع اسلامی به كار رفته و به‏دست مفسران و اهل لغت، مورد جرح و تعديل‏های فراوان قرار گرفته‏اند و تبيين معنای آنها در بحث حاضر، ضروری است؛ ولی واژه‏های «امارت» و «حكومت»، هم كم‏تر در اين زمينه استفاده شده‏اند و هم كم‏تر معنای آن‏ها مورد گفت‏وگو و بحث بوده است. از اين رو، اگر در جايی نيازمند شويم، به معنای آن‏ها خواهيم پرداخت.

1. ولايت

به كار بردن كلمه «ولايت» و مشتقات آن، به معنای تسلط بر امور يك فرد يا گروهی از انسان‏ها، نه تنها منشأ قرآنی و روايی دارد، بلكه در ميان اعراب قبل از ظهور اسلام نيز رواج داشته است. اعراب برای مالك بندگان و كنيزان تحت فرمان او، كه از خود هيچ اختياری نداشتند، واژه «مولی» را به‏كار می‏بردند و قرآن كريم نيز در تبيين اهداف خويش، برای تمثيل، از همين رابطه استفاده كرده است:
(و ضرب اللَّه مثلاً رجلين احدهما ابكم لايقدر علی شی‏ء و هو كلّ علی موليه).[4]
و خداوند دو نفر را مثال می‏زند كه يكی بنده كوری است كه هيچ كاری از او بر نمی‏آيد و سربار مولای خود است.
هم‏چنين قرآن كريم امور سفيهان، مهجوران و ضعيفان را، كه توانايی اداره امور شخصی يا اجتماعی خويش را ندارند، برعهده ولی و سرپرست آنان می‏داند تا با عدالت، كارهای ايشان را انجام دهد و بر امور آنان مسلط باشد:
(فان كان الذی عليه الحق سفيها او ضعيفاً او لايستطيع ان يملّ هو فليملل وليّه بالعدل).[5]
همين مسأله، در ابواب مختلف فقه نيز مطرح است و در موارد مختلف، ولی حق تصرف در امور افرادی را دارد. اين امور، گاهی تنها مربوط به يك فرد است و گاه امور اجتماعی است و به افراد مختلف مربوط می‏شود.[6]

الف. معنای لغوی ولايت

نكته مهم درباره واژه «ولايت» بررسی ابعاد گوناگون آن است تا روشن شود كه اين كلمه، در لغت و سنت اسلامی، چه نقشی دارد. ابن منظور برای كلمه «مولی» شانزده مصداق ذكر كرده است كه عبارتند از: ناصر و ياری‏كننده، پروردگار، مالك، سيد، بنده، بخشنده، بخشيده شده، آزادكننده برده، برده آزاد شده، دوست، تبعيت‏كننده، همسايه، پسر عمو، هم‏قسم، هم‏پيمان و داماد.[7]
اما مسلّماً نه تنها همه اين معانی، حقيقی نيستند، بلكه بعضی مجازی‏اند و به كار بردن واژه «مولی» در آن‏ها به علت مناسبتی است كه با معنای اصلی دارند. گفتنی است كه «مولی» از واژه‏هايی است كه در دو معنای متقابل به كار می‏رود و همان‏طور كه در معانی آن ديديم، هم به معنای مالك و هم به معنای برده به كار برده می‏شود؛ اما در اين‏جا ما تنها به معانی خاص اين واژه توجه داريم كه مصدر آن، يعنی ولايت نيز در آن، به كار می‏رود؛ زيرا واژه «ولايت» به معنای ناصر، پروردگار، مالك، سيد و... كاربرد دارد، نه در معنای بنده، تبعيت‏كننده و برده آزاد شده.
محققان برای واژه «ولايت» سه معنا بيان كرده‏اند و مصاديق فوق را در بيش‏تر آن‏ها گنجانده‏اند: سرپرستی امور، دوستی و ياری كردن، سه معنايی هستند كه در موارد مختلف كاربرد اين كلمه و مشتقات آن، مورد استناد قرار گرفته‏ اند؛[8] مثلاً بيش‏تر مفسران اهل سنت، واژه «ولی» در آيه (انّما وليكم اللَّه و رسوله و الذّين آمنوا...) را به معنای ياری كردن گرفته‏ اند و مفسران شيعه، آن‏را بر سرپرستی امور مسلمانان حمل كرده‏ اند.
اما به ‏نظر می‏رسد كه معنای ولايت، دارای يك ريشه اساسی است كه اين سه محور نيز از آن منشعب می‏شود. ولايت به معنای قرب و نزديك شدن است.[9] راغب نيز ضمن تأكيد بر اين‏كه ولايت به معنای نزديك شدن است، آن‏را نزديك شدن و قرب خاص به چيز يا كسی می‏داند كه در آن، بين دو طرف، هيچ چيز بيگانه‏ای قرار نگيرد.[10] علامه طباطبائی؛ برطرف شدن موانع بين دو طرف ولايت را موجب اين می‏داند كه ولايت به هر علتی كه تحقق يابد، تأثير آن حتمی باشد:
ولايت گونه‏ای از نزديك شدن است كه موجب برداشته شدن موانع و پرده‏ها بين دو طرف از جهتی می‏شود كه به خاطر آن، به‏هم نزديك شده‏اند. پس اگر از جهت حفاظت و ياری باشد، «ولی» كسی است كه هيچ چيز او را از ياری كردن كسی كه به او نزديك شده، باز ندارد و اگر از جهت يگانگی در معاشرت و محبت، كه جذبه روحی است، باشد، پس ولی محبوبی است كه انسان، بدون اختيار، از اراده او منفعل می‏شود و هر چه خواست او است، به او می‏دهد و اگر از جهت خويشاوندی باشد، پس «ولی» كسی است كه بدون مانع از مولّی‏عليه ارث می‏برد و اگر از جهت طاعت باشد، پس «ولی» كسی است كه در امور مولّی‏عليه هر حكمی بخواهد، می‏كند.[11]
بدين ترتيب، دو نكته مهم درباره واژه ولايت به‏دست می‏ آيد:
1. ولايت هيچ‏گاه از يك جنبه عملی در زندگانی انسان خالی نيست و حتی اگر مقصود از آن، تنها ياری كردن يا محبت باشد، باز هم اين واژه، با كلماتی هم‏چون «نصرت» و «محبت» تفاوت دارد. پس ولايت از جهت محبت نيز صرف دوست داشتن در قلب، بدون ظهور عملی آن در زندگی نيست، بلكه بين دو طرف در ولايت، جذبه روحی و تأثير و تأثرمعنوی به گونه‏ای وجود دارد كه دوست‏دارنده، بدون اختيار، از محبوب خويش و اراده او منفعل می‏شود.
2. هر چند ممكن است در بعضی موارد، تنها يكی از جهات مطرح‏شده برای ولايت، در زمينه قرب و نزديكی مقصود باشد، ولی چون معنای حقيقی اين كلمه، قرب و نزديكی است ممكن است در مواردی همه جهات مذكور يا بسياری از آن‏ها قصد شده باشد و ضرورتی ندارد كه در همه جا تنها يكی از جهات مطرح شده، اراده شده باشد و ما نيز به دنبال تعيين آن جهت باشيم. بدين ترتيب، اگر در موردی قرينه و دليلی بر تعيين يكی از اين جهات يا خارج شدن يكی از آن‏ها داشته باشيم، از مدلول دليل تبعيت می‏كنيم وگرنه هيچ اشكالی وجود ندارد كه در آن مورد، همه جهات مذكور، مقصود باشدو لذا ابن اثير می‏گويد در حديث «من كنت مولاه فهذا علی مولاه» كلمه «مُولی» در بيش‏تر مصاديق مطرح‏شده برای آن، به كار رفته است.[12]

ب. ولايت در قرآن كريم

قرآن كريم مهم‏ترين منبع موثق برای شناخت معانی لغات عرب و كاربردهای اسلامی آنها است و همه كتاب‏های لغت نيز در تعيين معانی لغات، به آيات آن استشهاد می‏كنند. از اين رو، تحقيق درباره ولايت، در قرآن كريم نيز روشن‏كننده معنای آن خواهد بود. قرآن كريم ولايت را در چند مورد بيان كرده است:
1. رابطه خداوند و موجودات جهان، كه او به‏عنوان تنها ولی، برای آن‏ها مطرح می‏شود:
(ام اتخذوا من دونه اولياء فاللَّه هو الولیّ).[13]
2. رابطه خداوند و پيامبرش با مؤمنان و رابطه شيطان و طاغوت و كافران با پيروانشان، كه خداوند و رسول، ولی مؤمنان و شيطان و طاغوت و كافران، اوليای طرفدارانشان هستند:
(اللَّه ولی الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الی النور و الّذين كفروا اولياءهم الطاغوت).[14]
3. رابطه مؤمنان با يكديگر و رابطه منافقان و كافران با يكديگر، كه مؤمنان ولی يكديگر و كافران و منافقان نيز همين‏گونه هستند:
(و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض).[15]
(والّذين كفروا بعضهم اولياء بعض).[16]
4. رابطه بين مؤمنان با كافران و منافقان كه به شدت از رابطه ولايی بين آنان نهی شده است و هر كس به هر علت، در صدد تحقق اين رابطه بر آمده است، مذمت شده و حتی از جمع مسلمانان اخراج و با كافران پيوند داده شده است:
(يا ايها الّذين آمنوا لاتتخذوا اليهود والنصاری‏ اولياء، بعضهم اولياء بعض و من يتولّهم منكم فهو منهم ان اللَّه لايهدی القوم الظالمين).[17]
5. رابطه ملائكه، به‏عنوان كارگزاران خداوند با مؤمنان:
(نحن اولياؤكم فی الحيوة الدنيا و فی الاخره...).[18]

ولايت خداوند، پيامبر(ص) و طاغوت

در آيات دسته اول، كه بيش‏تر مربوط به ولايت تكوينی خداوند است، قبل يا بعد از آيه‏ای كه در آن، مسأله ولايت الهی مطرح شده، سخن از قدرت عظيم خداوند و زنده كردن و ميراندن و كارهايی است كه ويژه خداوند است و ديگران از انجام دادن آن‏ها عاجزند و اين امر، حاكی از حق تصرف و مالكيت تام او بر جهان بوده و در نتيجه، ولايت در آن‏ها نيز به همين معنا است.
در آيات دسته دوم نيز ولايت خاصی از سوی خداوند و پيامبر(ص) بر مؤمنان مطرح شده و آثار وجودی بسياری بر آن مترتب گرديده است كه از جمله آن‏ها خارج كردن آنان از ظلمت‏ها به سوی نور است و در طرف مقابل، طاغوت و شيطان پيروان خويش را از نور به سوی ظلمت‏ها روانه می‏كنند:
(اللَّه ولی الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الی النور و الذين كفروا اولياءهم الطاغوت يخرجونهم من النور الی الظلمات).[19]
خداوند سرپرست مؤمنان است و آنان را از تاريكی‏ها به سوی نور بيرون می‏برد و سرپرستان كافران، طاغوت است كه آنان را از نور به سوی تاريكی‏ها می‏برد.
در سوره جاثيه، خداوند خويشتن را ولی متقين می‏داند كه اين حق را برای هدايت، به پيامبر اكرم(ص) عرضه كرده است و از آن حضرت می‏خواهد كه تنها تابع شريعت الهی باشد و از خواسته‏های ظالمان تبعيت نكند؛ زيرا ظالمان بر يكديگر ولايت و سرپرستی دارند و مؤمن نبايد تحت سرپرستی و تبعيت از ظالمان قرار گيرد:
(ثم جعلناك علی شريعة من الامر فاتبعها و لاتتبع اهواء الذين لا يعلمون * انهم لن‏يغنوا عنك من اللَّه شيئاً و انّ الظالمين بعضهم اولياء بعض واللَّه ولی المتقين).[20]
ما تو را بر راهی از دين قرار داديم. پس، از آن پيروی كن و از خواسته‏های نادانان پيروی نكن. آنان در برابر خداوند كاری برای تو نمی‏توانند انجام دهند. همانا ستمگران سرپرست يكديگرند و خداوند سرپرست متقين است.
اين رابطه ولايی بين خداوند و مؤمنان و شياطين و گمراهان، در بسياری آيات ديگر نيز در قرآن كريم تصوير شده است. در سوره اعراف، آيه 27 خداوند از يك عمل تكوينی خويش درباره كافران خبر می‏دهد كه شياطين را سرپرست آنان قرار داده است و به انسان هشدار می‏دهد كه شيطان و لشكريانش در صدد گمراهی او هستند. پس بايد هر لحظه مواظب باشد كه تحت سرپرستی آن‏ها قرار نگيرد:
(يا بنی آدم لايفتننكم الشيطان كما اخرج ابويكم من الجنة... انا جعلنا الشياطين اولياءللذّين لايؤمنون).[21]
ای فرزندان آدم! شيطان شما را فريب ندهد، همان‏گونه كه پدر و مادر شما را از بهشت خارج كرد... همانا ما شياطين را سرپرست كسانی قرار داديم كه ايمان نمی‏ آورند.
و در سوره عنكبوت، با تشبيه جالبی، هم معنای ولايت و رابطه ولايی بين شياطين و كافران را به تصوير می‏كشد و هم خبر می‏دهد كه هر كس، غير از خداوند را سرپرست خويش بگيرد، به پناهگاه بسيار سستی تكيه و اعتماد كرده كه هم‏چون خانه عنكبوت است و هرگز نمی‏تواند برای او كاری انجام دهد:
(مثل الذين اتخذوا من دون اللَّه اولياء كمثل العنكبوت اتخذت بيتا و انّ اوهن البيوت لبيت العنكبوت * لو كانوا يعلمون).[22]

رابطه ولايی بين مؤمنان و كافران

از آيات دسته سوم، دو آيه در سوره توبه آمده كه يكی، رابطه ولايی بين مؤمنان و ديگری رابطه ولايی بين منافقان را توضيح می‏دهد اين ارتباط، در مورد مؤمنان، در مسأله امر به معروف، و در ميان كافران و منافقان، در عكس آن يعنی امر به منكر تجلّی يافته است:
(المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض يأمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف... و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و يطيعون اللَّه و رسوله...).[23]
مردان و زنان منافق، بعضی مسلط بر بعض ديگرند و به بدی فرمان می‏دهند و از خوبی بازمی‏دارند... و مردان و زنان مؤمن، بعضی سرپرست بعض ديگرند و به نيكی‏ها فرمان می‏دهند و از بدی باز می‏دارند و نماز را به‏پا می‏دارند و زكات می‏پردازند و از خداوند و رسولش اطاعت می‏كنند.
در آيه ديگری نيز خداوند تنها گروهی از مؤمنان را كه ياور يكديگر بوده و جهاد و هجرت كرده‏اند، ولی يكديگر معرفی می‏كند و رابطه ولايی آنان را با آن دسته از مؤمنانی كه هجرت نكرده‏اند، قطع نموده است؛ اما آنان را ملزم ساخته است كه به مؤمنان غيرمهاجر نيز ياری برسانند.
در ادامه اين بحث، قرآن كريم در آيه‏ای ديگر، كافران را ولی يكديگر معرفی كرده و سپس به مؤمنان هشدار می‏دهد كه رابطه ولايی بين كافران بايد بين خودشان محصور باشد و به مؤمنان سرايت نكند و مؤمنان حتماً بايد بين خويش رابطه ولايی برقرار كنند وگرنه فتنه و فساد عظيمی بر روی زمين رخ می‏دهد:
(انّ الذين آمنوا و هاجروا وجاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبيل اللَّه و الذين آووا و نصروا اولئك بعضهم اولياء بعض و الذين آمنوا و لم‏يهاجروا مالكم من ولايتهم من شی‏ء حتی يهاجروا و ان استنصروكم فی الدين فعليكم النصر... والذين كفروا بعضهم اولياء بعض الا تفعلوا تكن فتنة فی الارض و فساد كبير).[24]
همانا كسانی كه ايمان آوردند و هجرت كردند و با جان و مال، در راه خداوند جهاد كردند و آنان كه همدلی و ياری نمودند، بعضی ولی بعض ديگرند و مؤمنانی كه هجرت نكردند، شما درباره ولايت آنان هيچ مسؤوليتی نداريد تإ؛ه‏ه اين‏كه هجرت كنند؛ اما اگر از شما طلب ياری كردند تا دين خود را محفوظ دارند، بر شما لازم است كه آنان را ياری كنيد... و كافران بعضی سرپرست بعض ديگر هستند. اگر اين امور محقق نشود، در زمين فتنه و فساد بزرگی روی خواهد داد.
در آيات دسته چهارم، رابطه خاصی بين مؤمنان و كافران مطرح می‏شود؛ مثلاً در سوره ممتحنه، پس از نهی از ولی قرار دادن دشمنان، استدراك از محبت و نيكی به آنان شده ومی‏فرمايد:
خداوند شما را از نيكی و احسان به كسانی كه با شما در دين نجنگيده‏اند، نهی نمی‏كند. همانا شما را از ولی قرار دادن كسانی كه با شما در دين جنگيده‏اند و شما را از شهر و ديارتان اخراج كرده‏اند يا بر اين كار كمك كرده‏اند، نهی می‏كند.[25]
همان‏طور كه در اين آيات، ملاحظه می‏شود، خداوند نه تنها نيكی و محبت به كافران غيرمحارب را روا می‏دارد، بلكه نخواسته است كه به كافران محارب هم نيكی نشود و تنها از اين‏كه آنان ولی قرار داده شوند، نهی كرده است.
در آيات ديگری به نيكی و محبت به پدر و مادر سفارش می‏شود حتی در صورتی كه كافر و مشرك باشند؛ ولی در صورتی كه سعی كنند انسان را به سوی شرك بكشانند، از اطاعت آنان‏[26] و از اين‏كه انسان آنان را ولی قرار دهد، منع شده است.[27]
در اين آيات، دو رابطه را بين مؤمنان و كافران مشاهده می‏كنيم: رابطه‏ای كه در آن، كافر مورد مهر و محبت مؤمنان قرار می‏گيرد و رابطه‏ای كه به شدت از آن نهی شده است و آن رابطه‏ای است كه كافر، ولی مؤمن قرار گيرد. رابطه دوم، در آيات ديگر، واضح‏تر تبيين شده و مقصود از ولايت، روشن‏تر بيان گرديده است. در سوره آل عمران، نخست مؤمنان از اطاعت از كافران نهی می‏شوند و بلافاصله خداوند، مولی‏ و بهترين ياری‏كننده آنان معرفی می‏شود.[28] از اين دو آيه، استفاده می‏شود كه «مولی‏» كسی است كه اطاعت شود و اكنون كه خداوند، مولای مؤمنان است، تنها بايد از او اطاعت كنند و مطيع غير او نشوند. هم‏چنين هر جا خداوند از ولی قرار دادن كافران و منافقان و مشركان، نهی كرده، مقصود مواردی است كه رابطه با آنان به سر حد اطاعت و زير سلطه رفتن برسد.
در سوره اعراف نيز به همين مطلب توجه شده و مؤمنان از تبعيت اوليايی غير از آن‏چه بر آنان نازل شده، منع شده‏اند:
(اتبعوا ما انزل اليكم من ربكم و لاتتبعوا من دونه اولياء قليلاً ما تذكرون).[29]
از شواهد بر اين مطلب، اين‏كه هر جا مسأله عدم اطاعت از خداوند و پيامبر(ص) يا حكمی از احكام الهی يا عهد و پيمانی كه خداوند با گروهی از بندگانش بسته است، مطرح می‏شود، از همين ماده (ولی) استفاده می‏شود:
(قل اطيعوا اللَّه و الرسول فان تولّوا فانّ اللَّه لايحب الكافرين).[30]
بدين ترتيب، ماده «ولايت» تنها يك معنا دارد. اين معنا همان طور كه علامه طباطبائی(ره) فرموده است، نحوه ‏ای از نزديك شدن به چيزی است كه موجب نوعی حق تصرف و مالكيت اداره امور می‏شود.[31] حال اگر علت اين نزديك شدن، مشخص باشد، مثلاً اگر به علت دوستی باشد، پس حق تصرف نيز از همين جهت ثابت می‏شود ؛ همان طور كه در آيه (يا ايّها الّذين آمنوا لا تتخذوا عدوّی و عدوّكم اولياء تلقون اليهم بالموّده...)[32] وجه نزديك شدن و ولايت و حق تصرف، هر دو بيان گرديده است؛ زيرا دوستی باعث ايجاد حقی برای دوست می‏شود و مالكيتی به او در جهت تدبير امور دوستش می‏دهد. تأثير دوست بر روحيات، اخلاق و زندگی دوست، مسلّم است. روايات بسياری درباره افرادی كه معاشرت با آنان جايز نيست در كتاب‏های روايی نقل شده است. گاهی علت نزديك شدن، طلب ياری معرفی شده است كه حق تصرف و مولويت نيز به همين علت ثابت می‏شود:
(و ما كان لهم من اولياء ينصرونهم من دون اللّه).[33]
اما اگر در جايی ماده «ولی» و «مولی» و به طور كلی، «ولايت» به كار رفته وعلتی برای آن ذكر نشده باشد و قرينه آشكاری نيز آن را به جهتی منصرف نكند، حق تصرف و تسلط در همه وجوه ممكن وقابل تصور، ايجاد می‏شود. ظاهراً كسانی هم كه برای ولايت، چند معنا ذكركرده اند و از جمله، ياری و محبت را نيز جزء معانی آن دانسته‏ اند، همين مطلب را اراده‏ كرده‏ اند.
نتيجه‏ گيری
با توجه به وجوه گوناگونی كه برای كلمه «ولايت» در قرآن كريم بيان شد و نيز معنای تسلط بر امور كه از موارد آن، استظهار كرديم، اين واژه در غير از مواردی كه در ولايت تكوينی به كار رفته است، دو جامعه را برای ما تصوير می‏كند: جامعه‏ای كه افراد آن را مؤمنان تشكيل می‏دهند و جامعه‏ای كه متعلق به كافران، مشركان ومنافقان است و هر دو گروه، واليانی دارند كه آنان را به سوی هدفشان هدايت و در امورشان تصرف می‏كنند. جامعه كافران، اوليای متعددی دارد و لذا متشتت و پراكنده است (اولياؤهم الطاغوت) و جامعه مؤمنان منسجم و دارای يك والی است (اللّه ولی الذين آمنوا...) كه او ولايت خويش رابه افرادی مانند پيامبر(ص) كه ولايتشان در طول ولايت او است، تفويض كرده است (انما وليكم الله و رسوله...).علاوه بر اين، در اين دو جامعه، افراد در حد خاصی بر يكديگر ولايت دارند ؛ ولی رابطه ولايی دو جامعه بايد به گونه‏ای باشد كه كافران هيچ حق تصرف و تسلطی بر مؤمنان نداشته باشند ؛ همان طور كه در آيات ديگر نيز اين مسأله، به گونه‏ای ديگر بيان شده است:
(حتی يؤتوا الجزية عن يدوهم صاغرون).[34]

2. امامت

الف. امامت در لغت و اصطلاح

واژه «امامت» را از ابعاد گوناگون می‏توان تجزيه و تحليل كرد. از لحاظ لغوی و كلامی، بين شيعه و اهل سنت، درباره معنای امامت اختلافی نيست. در كتاب‏های اهل لغت، «امام» به شخصی اطلاق می‏شود كه به او اقتدا می‏كنند و وی را در امور، مقدم می‏دارند. از اين رو، خداوند در آيه شريفه (انیّ جاعلك للناس اماما) حضرت ابراهيم(ع) را امام معرفی كرده است تا مردم به او اقتدا و از او تبعيت كنند.[35] در بحث‏های كلامی، متكلمان شيعه و اهل سنت، امام را شخصيتی می‏دانند كه به نيابت از پيامبر (ص) رياست دين و دنيای مسلمانان را بر عهده دارد و به حفظ دين و دنيای آنان می‏پردازد.
ابن خلدون نخست خلافت را به «نيابت از صاحب شريعت، در حفظ دين و سياست دنيا» تعريف می‏كند و پس از آن می‏گويد:
اين مقام را خلافت و امامت و متصدی آن را امام و خليفه ناميده‏اند. از اين رو، به او امام می‏گويند كه مانند امام در نماز جماعت، از او تبعيت و به او اقتدا می‏كنند و از اين رو به او خليفه می‏گويند كه جانشين پيامبر اكرم در امت او است.[36]
ماوردی نيز همين تعريف را برای امامت ذكر كرده است.[37] علامه حلی امامت را به «رياست عامه در دين و دنيا، برای شخصی از اشخاص» تعريف كرده است.[38] شيخ مفيد امامان را جايگزينان پيامبران(ص) در روان كردن احكام و برپا داشتن حدود الهی و پاسداری‏ازشرايع و تربيت كردن نوع بشر می‏داند.[39] عبدالجبار نيز امام را كسی می‏داند كه‏برامت‏ولايت دارد و به گونه‏ ای در امور آنان تصرف می‏كند كه دستی بالای دست اونيست.[40]
بدين ترتيب، با وجود اين كه از نظر اوصاف و شرايط، اختلاف بسياری بين شيعه و اهل سنت درباره امامت وجود دارد و شيعه امام را شخص منصوب از سوی خداوند و پيامبر اكرم(ص) و دارای صفات ويژه ‏ای، هم چون علم كامل و عصمت می‏داند، در حالی كه اهل سنت هر شخصی را مجاز برای تصدی اين مقام می‏دانند، اما مفهوم امامت و وظايفی كه در آن نهفته، نزد هر دو گروه، يك‏سان است. در تعريف‏های شيعه و اهل سنت، دو بعد تسلط بر امور دينی و دنيوی، درباره امام مطرح است و او تفسير احكام دينی و تصرف در امور اجتماعی را بر عهده دارد. مارتين مكدورت نيز با همين برداشت از مقام امامت، می‏گويد:
با اين تعريف، امام نه تنها رئيس اداری و قضايی و نظامی امت است، بلكه معلم پرقدرت توده مردم نيز هست.[41]
بنابراين، آن چه درمقام اعتراض به اهل سنت گفته شده است كه آنان در تعريف امامت، آن را مترادف خلافت گرفته‏اند، در حالی كه اين دو از يكديگر، تفكيك پذيرند، درست به نظر نمی‏رسد؛ زيرا مقام رهبری جامعه اسلامی، نزد شيعه و اهل سنت، مقام واحدی است كه از آن به امامت و خلافت تعبير می‏شود و اين مسأله، ربطی به جريان تاريخی خلافت ندارد كه در آن، واژه خلافت و خليفه، بر افراد مختلفی اطلاق گرديده كه بعضی از آنان شرايط امامت را نزد شيعه ندارند ؛ زيرا همان طور كه در بحث بعد خواهد آمد، اين افراد، از نظر شيعه، در واقع، خليفه نيز نيستند.
بدين ترتيب، امامت عظمی يا به تعبير فلاسفه، «رئيس اوّل» مقامی است كه رهبری جامعه، درهمه ابعاد، در آن نهفته است و متكلمان و مفسران شيعه و اهل سنت، با توجه به معنای لغوی و حقيقت اين مقام در مكتب اسلام، آن را به جانشينی رسول خدا(ص) در رياست عام بر امور دنيوی و دينی مردم تفسير كرده‏اند. بنابراين، نظريه‏ای كه امامت راصرفاً آگاهی و علم به حقايق و اراده تشريعی خداوند تفسير كرده و وظيفه امام را تنها ابلاغ احكام الهی دانسته، هم چنان كه وظيفه نبی را نيز تنها در انذار و رساندن احكام الهی خلاصه كرده‏اند، با حقيقت لغوی اين كلمه و كاربرد آن در قرآن و روايات، تناسبی ندارد، هر چند كه علم حقيقی به امور دينی و دنيوی مردم، يكی از شرايط امامت است ؛ زيرا هدايت امور دنيوی و اخروی، بدون علم ممكن نيست.

ب. امامت در قرآن و سنت

قرآن كريم در چند آيه، واژه «امام» را به صورت مفرد، و در چند آيه، به صورت جمع به كار برده است. اين واژه، هم درباره پيامبران و علما به كار رفته است و هم درباره فرعون و ديگر سردمداران جوامعی كه شيوه كفر را پيشه كرده‏اند. حضرت ابراهيم(ع) پس از اين كه از آزمايش‏های الهی موفق بيرون آمد، به مقام امامت منصوب شد. او اين مقام و رتبه را برای فرزندانش نيز طلب كرد و خداوند به او پاسخ داد كه اين مقام در دست ظالمان قرار نمی‏گيرد:
(و اذا ابتلی ابراهيم ربّه بكلمات فاتمهنّ قال انّی جاعلك للناس اماما قال و من ذريتی قال لاينال عهدی الظالمين).[42]
«ائمه كفر» و «ائمه ‏ای كه به سوی آتش دعوت می‏كنند» تعبيراتی‏اند كه قرآن كريم درباره رهبران جوامع كفر پيشه به كار می‏برد و فرعون را شخصی معرفی می‏كند كه مردم تابع خويش را در روز قيامت به سوی آتش راهنمايی می‏كند:
(و جعلنا هم ائمة يدعون الی النار و يوم القيمة لا ينصرون).[43]
(فاتبعوا امر فرعون و ما امر فرعون برشيد يقدم قومه يوم القيمة فاوردهم النار).[44]
در روايات نيز امامان به دو دسته تقسيم می‏شوند: امامانی كه به سوی خداوند دعوت می‏كنند و امامانی كه به سوی آتش می‏خوانند. امام باقر(ع) درباره آيه (يوم ندعو كلّ اناس بامامهم)[45] از پيامبر اكرم(ص) نقل می‏كند كه بعد از ايشان دو دسته امام در جامعه اسلامی وجود خواهند داشت: يك دسته، امامانی منصوب از سوی خداوند واز اهل بيت او كه مردم آنان را تكذيب می‏كنند و دسته ديگر امامان گمراهی و كفر، كه به ستم در حق دسته اول می‏پردازند. امام صادق(ع) نيز در تفسير آيات 21 سوره مزّمل و 41سوره قصص به تبيين ويژگی‏های هر يك از اين دو دسته امام پرداخته است.[46]
بدين ترتيب، قرآن كريم، امام را رهبر يك جامعه كوچك يابزرگ می‏داند كه به تدبير امور مردم آن جامعه می‏پردازد و مردم نيز از او تبعيت می‏كنند. خداوند بدين علت فرعون را امام جامعه خويش می‏داند كه او فرمان می‏داد و مردم از دستورهای او پيروی می‏كردند. امامان بر حق و منصوب از سوی خداوند نيز كار هدايت را در همه جوانب آن بر عهده داشتند. در روايات نيز شأن امام با تبعيت مردم پيوند خورده است و اين در حقيقت، همان معنای لغوی امام است. در پايان اين بحث، بيان دو نكته ضروری است:
اول اين كه كاربرد لفظ «امام» درباره امام منصوب، كه نتواند بالفعل رهبری همه جامعه را بر عهده بگيرد، با معنای لغوی امامت منافاتی ندارد؛ زيرا در اين شكل از امامت، شأن رهبری از سوی خداوند، برای چنين امامی قرار داده شده است و بر مردم نيز لازم است از او پيروی كنند، هر چند در عمل، چنين امری صورت نپذيرد. از سوی ديگر تبعيت گروهی از مردم نيز در اين كه آنان حتی به صورت بالفعل امام و رهبر باشند، كافی است. نكته دوم، شأن خاص امامت در قرآن كريم است كه خداوند به حضرت ابراهيم(ع) فرمود كه اين مقام به ظالمان نمی‏رسد. اين مطلب با كاربرد لفظ «امام» در قرآن كريم، در معنای لغوی منافاتی ندارد؛ زيرا در كاربرد الفاظ در يك ديدگاه خاص، بسيار شايع است كه لفظی را در معنای لغوی آن، كه معهود بين مردم است، به كار می‏برند؛ ولی برای مورد صحيح و پذيرفته آن، شرايطی قرار می‏دهند تا اين مصداق از ديگر مصاديق مشخص شود. قرآن كريم نيز درباره لفظ «امام» و بيش‏تر الفاظ، همين شيوه را در پيش گرفته است.

3. خلافت

الف. خلافت در لغت و اصطلاح

خلافت در لغت، به معنای جانشين شدن است؛ ولی اين جانشين شدن، آن گاه كه در خارج تحقق يابد، به يكی از دو صورت جلوه گر می‏شود: يا به اين شكل است كه عده‏ای از جايی يا كاری كنار روند و عده ديگری جانشين آنان شوند و يا اين كه شخص يا گروهی تدبير امری را از سوی شخص ديگری، برعهده گيرند.[47] در قرآن كريم اين واژه به شكل‏های مختلف، به كار رفته كه در بسياری موارد، معنای اول مقصود است:
(و اذكروا اذجعلكم خلفاء من بعد قوم نوح).[48]
و در بعضی معنای دوم اراده شده است؛ اما در هر دو دسته، حالتی از تسلط بر امری يا چيزی نهفته است و خليفه، در هر حالت بر چيزی مسلط می‏شود. علامه طباطبايی در اين باره می‏فرمايد:
معنای اين كه مردم خلائف در زمين هستند، اين است كه هر دسته لاحقی در مقام سابقين برخيزد و بر تصرف و انتفاع از زمين، همان طور كه گذشتگان مسلط بودند، مسلط شود.[49]
شاهد بر اين مطلب، اين است كه در بسياری موارد، اين ماده با «علی» متعدی می‏شود. دركتاب‏های لغت آمده است: «خلفه علی اهله و مات عنها زوجها فخلف عليها فلان اذاتزوجها بعده».[50]
علاوه بر اين، هر گاه جانشين بودن خليفه را لحاظ كنيم، اين معنا در آن نهفته است كه آن چه برای خليفه و جانشين كسی تحقق داشته باشد، برای خود او نيز وجود داشته، بلكه برای او بالاصاله و برای جانشين او بالتبع محقق است.
درباره معنای اصطلاحی خلافت، در بحث قبل گفتيم كه اهل سنت، امامت و خلافت را دو اسم برای يك منصب و مقام می‏دانند. ابن خلدون خلافت را نيابت از صاحب شريعت، در حفظ دين و سياست دنيا می‏داند.[51] هر چند اين تعريف، به صراحت، بر امر حكومت و كشور داری دلالت دارد، اما بايد بدانيم كه اين تعريف سال‏ها بعد از تحقق مصداق خارجی آن در مدينه واستمرار آن به شكل‏های گوناگون، به دست متكلمان و تاريخ نويسان ارائه شده است و از اين رو نمی‏تواند تبيين كننده ذهنيت مردم، درباره واژه خلافت، پس از رحلت پيامبر(ص) به هنگام آغاز خلافت ابوبكر باشد؛ بلكه با رجوع به سخنان خود صحابه، در می‏يابيم كه آنان كلمه «خليفه» را نخست با آن چه از حكومت پيامبر(ص) در ذهن داشتند، در معنای لغوی به‏كار برده‏اند.

ب. منشأ خلافت

تاريخ نويسان منشأ ظهور كلمه «خليفه» را اين می‏دانند كه ابابكر از همان ابتدا با لقب خليفه رسول الله(ص) كار خويش را آغاز كرد و برای توجيه حكومت خويش، درخطبه‏ای خطاب به مردم می‏گويد: «شما اكنون در خلافت نبوت هستيد»[52] و هنگامی كه می‏خواهد عمر را به جانشينی خويش بگمارد، در عهد خود از كلمه «استخلفت» استفاده می‏كند.[53]
در آغاز حكومت عمر، شخصی به او می‏گويد: «ياخليفة، خليفة رسول اللّه!» و عمر ناخشنودی خويش را از اين لقب، اين گونه اظهار می‏دارد كه اين سخن، بسيار طولانی و در آينده نيز مشكل سازتر خواهد شد و خود، لقب «اميرالمؤمنين» را بر می‏گزيند.[54] حتی خود عمر نيز به هنگام تدبير برای جانشينی خود، كلمه «استخلاف» را به كار می‏برد واز مقامی به نام خلافت نام نمی‏برد[55] و دست كم تا پايان خلافت عمر به موردی كه از آن بتوان استفاده كرد كه واژه‏های «خلافت» و «خليفه» از معنای لغوی خود عدول كرده و تبديل به اصطلاح سياسی شده باشند بر نمی‏خوريم؛ زيرا در همه موارد كاربرد آن، كه برخی از آن‏ها رابيان كرديم، تنها برای رساندن اين معنا كه حكومت فعلی، جانشينی پيامبر(ص) و استمرار حكومت او است، به كار رفته است و تنها در سخنان حضرت علی(ع) به واژه «الخلفاء» بر می‏خوريم.[56] اكنون با پذيرش اين كه اولين كاربردهای كلمه «خليفه» هرگز اصطلاحی سياسی نبوده است، آيإ؛ه‏ه می‏توان سخن افرادی را كه می‏گويند: اين كلمه، تنها از عرف و معنای لغوی برخاسته است و به هيچ وجه، رنگ و بوی دينی نداشته است،[57] پذيرفت؟ رواياتی كه درباره خليفه و خلافت، در كتاب‏های روايی نقل شده‏اند، هرگز اين امر را تأييد نمی‏كنند، بلكه حكايت از اين دارند كه خلافت به معنای استمرار امر نبوت، از آغاز نبوت پيامبر اكرم(ص) مطرح بوده و تا آخرين روزهای حيات آن حضرت، استمرار داشته است.
آن حضرت، در آغاز آشكار ساختن رسالت خويش و پس از نزول آيه (و انذر عشيرتك الاقربين) در جمع اقوام خويش اين مطلب را بيان می‏كند كه هر كس مرا در اين كار ياری كند و اولين مؤمن باشد، برادر، وصی، وزير و جانشين من است:
«فمن يؤازرنی عليه يكن اخی و وصيّی و وزيری و خليفتی».[58]
كه در اين جلسه، تنها حضرت علی(ع) ايمان خويش به آن حضرت را ابراز می‏كند و پيامبر اكرم(ص) نيز او را خليفه و جانشين خويش معرفی می‏كند. پيامبر در طول دوران زندگی خويش نيز بارها خلافت حضرت علی(ع) را به مردم گوشزد كرده است.[59]
بدين ترتيب، اين نظريه را نيز نمی‏توان پذيرفت كه نزد شيعه، خلافت و امامت متفاوتند و «امام» صاحب حق شرعی در رياست بر مسلمانان است، چه بالفعل حاكم باشد و چه نباشد و «خليفه» صاحب سلطنت بالفعل است، چه حق باشد و چه نباشد؛[60] زيرا بر طبق روايات نقل شده، همان طور كه امامت اختصاص به حضرت علی(ع) داشت، خلافت نيز مخصوص آن حضرت بود. از اين رو، شيعه معتقد به غصب خلافت است. آری اگر مقصود، اصطلاح سياسی باشد كه بعدها وضع گرديده، يا مقصود، آن امری باشد كه پس از رحلت رسول خدا(ص) اتفاق افتاد، درست است كه شيعه نيز برای حاكمان، بر طبق اصطلاح، اين واژه را به كار می‏برد، ولی اين مطلب ربطی به اختصاص خلافت به ائمه معصومين(ع) و غصب آن از سوی ديگران ندارد؛ همان طور كه به كار بردن واژه «امام» بر طبق معنای لغوی آن، درباره اين خلفا[61] ربطی به اختصاص امامت به آنان ندارد.


4. تلقی‏های مردم از ولايت و امامت، در دوران معصومين(ع)

در تشخيص معانی الفاظ، درك صاحبان آن زبان، اهميت ويژه‏ای دارد. اين تشخيص، در ارتباط با معنای متبادر از لفظ است كه در اصول فقه برای تشخيص معنای حقيقی الفاظ به كار می‏رود. در بحث امامت و ولايت نيز بإ؛ه‏ه استفاده از فهم اصحاب پيامبر(ص) و تابعين، كه خود، عرب اصيل بوده و در سخنوری مهارت تام داشته‏اند، می‏توانيم معانی حقيقی اين دو لفظ را به دست آوريم.
مشهورترين واقعه‏ای كه در آن، از ولايت بحث شده، واقعه غدير است. در اين روز، پس از اجتماع اصحاب به دستور پيامبر(ص)، ايشان خطبه‏ای خواندند و در بخشی از آن، خطاب به مردم فرمودند. «من كنت مولاه فهذا علی مولاه». پس از پايان خطبه، مردم برای بيعت كردن، به سوی حضرت علی(ع) شتافتند كه اولين آنان عمر بود كه با اين كلمات به ايشان تبريك گفت: «بخّ بخّ لك يا اميرالمؤمنين اصبحت مولای و مولی كل مؤمن».[62] و سپس ديگران نيز به سوی ايشان آمده و با جملاتی شبيه به آن، به حضرت تبريك گفتند و سپس جملگی با آن حضرت بيعت كردند.[63] آنگاه عمر با لقب «اميرالمؤمنين» آن حضرت را خطاب كرد، لقبی كه در زمان خلافت خودش آن را به جای «خليفه» می‏پسندد و از آن پس به حكمرانان همين لقب داده می‏شود.
در همين زمان، حسان بن ثابت، شاعر پيامبر(ص) از ايشان اجازه می‏خواهد كه واقعه غدير را در قالب شعر بريزد و هنگامی كه به او اجازه داده می‏شود. اين گونه می‏سرايد:[64]
يناديهم يوم الغدير بينهم
بخم و اسمع بالرسول مناديا
فقال من مولاكم و وليكم
فقالوا ولم يبدوا هنالك التعاديا
الهك مولانا و انت ولينا
و لا تجدن منا لك اليوم عاصيا
فقال له هم يا علی فاننی
رضيتك من بعدی اماماو هاديا
فمن كنت مولاه فهذا وليه
فكونوا له انصار صدق مواليا
هنالك دعا اللّهم وال وليه
و كن للذی عادی عليا معاديا
سال‏ها بعد، كميت بن يزيد نيز واقعه غدير را به نظم می‏كشد و اين گونه مفهوم مولی را بيان می‏كند:[65]
و يوم الدوح، دوح غدير خم
ابان له الولايه لواطيعا
و لكن الرجال تبايعوها
فلم ارمثلها خطراًمبيعا
فلم ابلغ به لعنا ولكن
اساء بذلك اولهم صنيعا
قيس بن عباده، از اصحاب حضرت علی(ع) درتوصيف آن حضرت، به ايشان لقب امام می‏دهد و آن را برداشت خود از حديث غدير ذكر می‏كند:[66]
وعلی امامنا امام لس'
و انا اتی به التنزيل
يوم قال النبی من كنت مولا
فهذا مولاه خطب جليل
ان ما قاله النبی علی الامة
حتم مافيه قيل و تحميل
به اين ترتيب، همه رويدادهای پس از غدير، بيعت با حضرت علی(ع)، لقب اميرالمؤمنين دادن به ايشان، تبريك به مناسبت ولايت و اشعاری كه درباره آن حضرت سروده شده، همگی «من كنت مولاه فهذا علی مولاه» را درباره امامت و حكومت و اداره جامعه، دانسته و معنای ديگری از آن، برداشت نكرده‏ اند.
به هنگام نزاع در سقيفه، بين عمر و حباب بن منذر سخنانی رد و بدل می‏شود كه در آن، با استفاده از واژه «ولايت» و مشتقات آن، درباره امر حكومت و امير و حاكم بعد از پيامبر(ص) بحث شده است. عمر در رد سخن حباب بن منذر، كه گفته بود: «از ما اميری و از شما نيز اميری» می‏گويد:
هيهات! لا يجتمع اثنان فی قرن و اللّه لاترضی العرب ان يؤمركم و فيها من غيركم و لكن العرب لايمتنع ان تولی امرها من كانت النبوة فيهم و ولی امورهم منهم.[67]
ابوبكر پس از تصدی مقام خلافت، در خطبه‏ای می‏گويد: «وليت عليكم ولست‏ بخيركم»[68] «من متصدی امور شما شده ‏ام، حال آن‏كه بهتر از شما نيستم» اخطل به هنگام مدح عبدالملك مروان، با برداشتی مشابه آن چه بيان شد، «مولی» را برخليفه‏ای كه مقام حكومت را در دست دارد، حمل می‏كند:
فاصبحت مولاها من الناس كلهم
واحری قرين ان تهاب و تحمد[69]
زبير نيز مقام ولايت و امارت را يكی دانسته و در هنگام تشكيل شورای شش نفره، برای تعيين خليفه پس از عمر، اين گونه خطبه می‏خواند:[70]
لولا حدود اللّه فرضت و فرائض اللّه حدّت تراح علی اهلها و تحيا لاتموت لكان الموت من الامارة نجاة و الفرار من الولاية عصمة لكن للّه علينا اجابة الدعوة واظهار السنة لئلانمومت ميةعمية.
در همين شورا حضرت علی(ع) عثمان و عبدالرحمان بن عوف نيز سخن می‏گويند. عبدالرحمان امام را اين گونه توصيف می‏كند: «امام كسی است كه با امر او مردم بر می‏خيزند و می‏نشينند». آن گاه به اهل شورا می‏گويد: «شما ائمه‏ای هستيد كه به شما اقتدا می‏شود. پس يك نفر را از ميان خود برگزينيد»[71] عثمان جمع حاضر را ائمه می‏خواند و می‏گويد: «جعلنا اللّه لفضله ائمة و بطاعته امراء».[72] حضرت علی(ع) نيز پس از برشمردن فضائل خويش و تبيين جايگاه خود در ميان امت اسلام، گروهی از اهل شورا را ائمه اهل ضلالت می‏خواند كه در آينده، مردم را گمراه می‏كنند.[73]
هنگامی كه عمر در بستر مرگ افتاده است، به اطرافيان سفارش می‏كند كه سه روز نگذرد مگر اين كه شما اميری داشته باشيد.[74] سپس با انتخاب شورايی به زمينه سازی برای انتخاب خليفه پس از خود دست می‏زند و عبدالرحمان بن عوف را در اين امر، محور قرار می‏دهد. عبدالرحمان بنا بر وصيت عمر به صهيب می‏گويد: سه روز با مردم نماز بخوان تا آنان بر سر امامی اتفاق كنند.[75]
در جريان سقيفه، مهاجران برای استوار ساختن جايگاه خويش و پيش‏برد هدفی كه در نظر داشتند، به حديثی از پيامبر(ص) استناد كردند كه گذشته از صحت و سقم آن، نشانگر برداشت آنان از امام، به عنوان امير و حاكم جامعه است. آنان گفتند: پيامبر(ص) فرموده است كه «الائمه من قريش...» و سپس با استناد به آن، خلافت ابابكر را تثبيت كردند.
محمد بن حنفيه روايت می‏كند كه پس از مرگ عثمان با پدرم بودم. او برخاست و به درون خانه رفت. اصحاب رسول خدا(ص) به خدمت آن رسيدند و گفتند: اين مرد كشته شده است و مردم حتماً بايد امامی داشته باشند....[76]
در اين گفته ‏ها و استشهادها به لفظ «امام» مسأله اصلی اگر همه مقصود نباشد حاكميت سياسی فردی است كه از آن، به امامت و از آن شخص، به امام تعبير شده است. از اين رو، در عرف صحابه و تابعين، امام كسی بوده است كه حاكم جامعه محسوب می‏شده است و اين وظيفه از مسؤوليت‏های او بوده است.
از سوی ديگر، در طول تاريخ، نزاع‏ها و مباحثات درباره امامت، به اندازه‏ای زياد بوده است كه در اين باره گفته شده است: «ما سل سيف كما سل فی الامامة». در همه اين نزاع‏ها كه از زمان رحلت پيامبر(ص) آغاز شد و سپس گسترش يافت و اكنون نيز ادامه دارد و غالباً بين شيعه و اهل سنت جريان داشته، محور اصلی اختلاف، حاكميت سياسی بوده است؛ زيرا اگر اين محور حذف گردد وامامت، نزد شيعه، به مقامی تفسير شود كه هيچ نقشی در امور دنيا ندارد و تنها به هدايت و ارشاد دينی می‏پردازد، در حالی كه اين مقام، نزد اهل سنت، همان مقام خلافت و حكومت و كشورداری است، همه اين نزاع‏ها بی مورد و بی موضوع بوده و با اندك توضيحی درباره كلمات، قابل رفع بوده است. در حالی كه اين نزاع‏ها در طول تاريخ، در حضور ائمه(ع) جريان داشته و ايشان نيز با شدت تمام، مبانی انتخابی بودن امام را نفی كرده‏اند كه در فصل‏های بعدی، روايات نقل شده در اين زمينه را بررسی خواهيم كرد.

 

پینوشت ها


[1]. محمود طلوعی، فرهنگ جامع سياسی، ص‏413.
[2]. مجمع البحرين، ج‏4، ص‏78، ماده «سوس».
[3]. محمود طلوعی، فرهنگ جامع سياسی، ص‏578.
[4]. نحل، آيه 76.
[5]. بقره، آيه 282.
[6]. جواهر الكلام، ج‏29، كتاب النكاح، ص‏170.
[7]. لسان العرب، ج‏15، ص‏409.
[8]. راغب اصفهانی، المفرادات فی غريب القرآن، ص‏533.
[9]. معجم مقاييس اللغة، ج‏6، ص‏141.
[10]. راغب اصفهانی، المفردات فی غريب القرآن، ص‏533.
[11]. تفسير الميزان، ج‏5، ص‏368.
[12]. لسان العرب، ج‏15، ص‏410.
[13]. شورا، آيه 9؛ و نيز انعام، آيه 62؛ توبه، آيه 74.
[14]. بقره، آيه 257؛ و نيز جاثيه، آيه 19؛ مائده، آيه 55؛ اعراف، آيه 27.
[15]. توبه، آيه 71؛ و نيز انفال، آيه 72؛ جاثيه، آيه 19.
[16]. انفال، آيه 73.
[17]. مائده، آيه 5؛ و نيز آل عمران، آيه 28؛ نساء، آيه 139 و 144.
[18]. فصّلت، آيه 31.
[19]. بقره، آيه 257.
[20]. جاثيه، آيه 18 و 19.
[21]. اعراف، آيه 27.
[22]. عنكبوت، آيه 41.
[23]. توبه، آيه 67 و 71.
[24]. انفال، آيه 72 و 73.
[25]. ممتحنه، آيه 9 1.
[26]. لقمان، آيه 15.
[27]. توبه، آيه 23.
[28]. آل عمران، آيه 149 و 150.
[29]. اعراف، آيه 3؛ و نيز بقره، آيه 246؛ آل عمران، آيه 20؛ مائده، آيه 92.
[30]. آل عمران، آيه 32.
[31]. تفسيرالميزان، ج‏6، ص‏12.
[32]. ممتحنه، آيه 1.
[33]. شورا، آيه 46.
[34]. توبه، آيه 29.
[35]. راغب اصفهانی، مفردات، ص 24؛ اقرب الموارد. ج‏1. ص‏19؛ مجمع البحرين، ج‏6، ص‏10؛ الكشاف، ج‏1، ص‏184.
[36]. مقدمه ابن خلدون، ص 198.
[37]. الاحكام السلطانيه، ص‏5.
[38]. منهاج اليقين فی اصول الدين، ص 439.
[39]. مارتين مكدورت، انديشه‏های كلامی شيخ مفيد، ترجمه احمد آرام، ص‏141.
[40]. همان، ص‏142.
[41]. همان، ص‏141.
[42]. بقره، آيه 124.
[43]. قصص، آيه 41.
[44]. هود، آيه 97 و 98.
[45]. اسراء، آيه 71.
[46]. اصول كافی، ج 1، ص‏215، ح 1 و 2.
[47]. مجمع البحرين، ج 5، ص‏50.
[48]. اعراف، آيه‏69.
[49]. تفسير الميزان، ج‏17،ص 52.
[50]. اساس البلاغه، ص 119.
[51]. مقدمه ابن خلدون، ص 198.
[52]. تاريخ طبری، ج 3. ص‏226؛ احمد، زكی، صفوت، جمهرة خطب العرب الزاهرة، ج‏1، ص‏183.
[53]. تاريخ طبری، ج‏3، ص‏429.
[54]. همان، ج‏4، ص‏208.
[55]. همان، ص‏227.
[56]. نهج‏البلاغه، نامه 28.
[57]. حاتم قادری، تحول مبانی مشروعيت خلافت، ص 53 به بعد.
[58]. شيخ مفيد، الارشاد، ج 1، ص‏7؛ كشف الغمة، ج 1، ص‏62.
[59]. كشف‏الغمه، ج‏1، ص‏62.
[60]. محمد فاروق نهبان، نظام الحكم فی الاسلام، ص 440؛ ابراهيم امينی، بررسی مسائل كلی امامت، ص‏26.
[61]. نهج البلاغه، خ 164(وانی انشدك اللّه الاتكون امام هذه الامة المقتول).
[62]. بحارالانوار، ج 21، ص‏386، ح 10.
[63]. همان، ج‏37، ص‏108، ح 1و ص‏142، ح 36.
[64]. شيخ مفيد، رسالة فی معنی الولاية (من مجموعة مصنفاته)، ص‏31 (به نقل از مناقب خوارزمی، فرائد السمطين)، مقتل حسين خوارزمی و ارجح المطالب.
[65]. همان، ص‏20.
[66]. همان، ص‏21.
[67]. جمهرة خطب العرب الزاهرة، ج‏1، ص‏176؛ تاريخ طبری، ج‏3، ص‏220.
[68]. جمهرة خطب العرب الزاهرة، ص‏180؛ تاريخ طبری، ج‏3، ص‏210.
[69]. همان.
[70]. همان، ص‏236.
[71]. همان، ص‏235.
[72]. همان.
[73]. همان، ص‏237.
[74]. همان، ص‏229.
[75]. همان، ص‏230.
[76]. همان، ص‏427.

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پیام هفته

ضرورت کاردانی و تخصص-در سیاست و مشاغل و...
  آیه شریفه : قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ (سوره یوسف ، آیه 55)ترجمه : (يوسف ) گفت : مرا بر خزانه هاي اين سرزمين (مصر) بگمار، زيرا كه من نگهباني دانا هستم .روایت : نبی اکرم فرمود : الا و من امّ قوماً امامة عمیاء و فی الأمة من هو أعلم منه فقد کفر (بحارالانوار ، ج66 ، ص 487)ترجمه : بدانید ! هر کس بدون داشتن اطلاعات کافی (و نداشتن تخصص های لازم) زمامداری ملتی را به دست بگیرد و در بین مردم ، فرد داناتری از او باشد بی تردید کافر شده (و از اسلام و تعهد اسلامی خارج گشته) است.

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید