گفتار دهم

گفتار دهم

 

نقش مردم در مشروعيت و مقبوليت حكومت اسلامى

 

چكيده‌اى از مباحث جلسه قبل

 

قرن‌ها است كه شيعه در مسأله «رهبری» و «امامت»، بر اين عقيده پای می‌فشرد كه اين مقامْ «انتصابی» است و خدای متعال هر كس را كه خود صلاح بداند برای اين امر برمی گزيند. با اين همه، متأسفانه در سال‌های اخير برخی افرادی كه به ظاهر ادعای اسلام و تشيع دارند اين نظر را مطرح كرده‌اند كه امامت مقامی است كه مردم به پيامبر(صلی الله عليه وآله) و حضرت علی و ائمه(عليهم السلام) می‌دهند! اينان معتقدند تعيين حاكم و حكومت در اختيار مردم است و حاكمان و حكومت‌ها آن گاه مشروع هستند و حق اعمال حاكميت دارند كه مردم اين حق را به آنان داده باشند. گفته می‌شود، بر اين اساس كه خداوند انسان‌ها را آزاد آفريده و آنان را حاكم بر سرنوشت خودشان قرار داده، بنابراين كسی حق ندارد بر آنها حكومت كند! حتی پيامبر(صلی الله عليه وآله) نيز، گرچه خدا گفته باشد، چنين حقی ندارد! مردم حاكم بر سرنوشت خودشان هستند و پيغمبر(صلی الله عليه وآله) و حضرت علی(عليه السلام) و هر كس ديگری، زمانی حق حكومت بر مردم را پيدا می‌كنند كه مردم اين حق را به آنها واگذار كنند. اگر مردم رأی بدهند و بيعت كنند، آن گاه آنها حق حكومت پيدا می‌كنند. اين هم كه پيغمبر(صلی الله عليه وآله) در روز غدير و مواقع ديگر خلافت علی(عليه السلام) را مطرح كرده اند، چيزی بيش از كانديداتوری نبوده است. اين كار پيامبر(صلی الله عليه وآله) فقط بدين معنی بود كه به نظر من اين شخص برای حكومت مناسب است، به او رأی بدهيد! اما چون در طول 25 سال مردم به آن حضرت رأی ندادند، امام و رهبر نشد و حق امامت و رهبری نيز نداشت! كسی حق امامت داشت كه مردم به او رأی داده بودند. بر اين اساس، سه خليفه قبلی حق حكومت داشتند و حكومت اسلامی در آن 25 سال حق آنها بود.

متأسفانه امروزه اين شبهه را از زبان كسانی می‌شنويم كه خود را شيعه و پيرو علی(عليه السلام) می‌دانند و احياناً عمامه نيز بر سردارند! اين در حالی است كه، شيعه هميشه معتقد بوده و هست كه منصب امامت و خلافت، از جانب خدای متعال به حضرت علی(عليه السلام) داده شده است. بر اين اساس حتی اگر تمام مردم جمع شوند و در مخالفت با علی(عليه السلام) شعار بدهند، از مشروعيت و حق حكومت او چيزی كاسته نمی‌شود. مگر آن زمان كه اكثريت مردم با پيامبر(صلی الله عليه وآله) مخالفت می‌ورزيدند و در طائف به سر و روی مبارك آن حضرت سنگ می‌زدند، آن حضرت از رسالت و نبوت و حق حاكميت خلع می‌شد؟! همان‌طور كه در اعطای مقام رسالت به آن حضرت از جانب خدای متعال، خواست و پذيرش مردم هيچ نقشی نداشت، خداوند مقام امامت و حق حاكميت و رهبری جامعه را هم به پيامبر(صلی الله عليه وآله) داده بود، چه مردم بپذيرند، چه نپذيرند. هنگامی كه خداوند مقام امامت و حق حاكميت و رهبری جامعه را به حضرت ابراهيم(عليه السلام) عطا فرمود، آن حضرت از خدا خواست كه اين مقام به فرزندانش نيز داده شود؛1 طبق نصوصی كه از شيعه و سنی نقل شده، پيامبر اكرم(صلی الله عليه وآله) فرمود: آن امامی كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) دعا كرد ـ كه خدايا امامت را در نسل من هم قرار بده ـ من هستم.2

بنابراين مقام امامت برای پيغمبر(صلی الله عليه وآله) ثابت شد چون خدا به او داده بود، نه چون مردم با ايشان بيعت كردند. پس از پيغمبر اكرم(صلی الله عليه وآله) نيز اين مقام به اميرالمؤمنين(عليه السلام) اعطا شد؛ چرا كه پيامبر(صلی الله عليه وآله) فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِیٌّ مَوْلاهُ.3 اين مقام به پذيرش يا عدم پذيرش مردم ارتباطی ندارد و مقامی خدادادی است.

و اما دليل اين كه حضرت علی(عليه السلام) برای احقاق حق خود و گرفتن حكومت اقدام نكرد اين بود كه كسی آن حضرت را ياری نكرد. وقتی آن حضرت در مقابل هزاران نفر مخالف فقط چند نفر طرفدار داشت چگونه می‌توانست اقدام كند؟ اين كار جز اين كه عده‌ای بی جهت كشته شوند و جامعه نوپای اسلامی دچار تشتّت و اختلاف گردد، نتيجه ديگری نداشت. حتی با اين كه جنگی صورت نگرفت، طولی نكشيد كه از اطراف افرادی مرتد شده و از اسلام برگشتند و در برابر جامعه اسلامی ايستادند. از زمان خليفه اول جنگ‌هايی با مرتدان آغاز شد كه در تاريخ به «جنگ‌های ردّه» معروف است. در چنين شرايطی، اگر جنگ داخلی در مدينة النبی(صلی الله عليه وآله) هم به راه افتاده بود، دشمنانی كه در اطراف مدينه بودند، فرصت را غنيمت شمرده و فاتحه كشور نوپای اسلامی را می‌خواندند. از اين رو برای حفظ اساس اسلام، حضرت علی(عليه السلام) از اقدام به جنگ برای گرفتن حق خود خودداری نمود. البته آن حضرت حجت را بر مردم تمام كرد؛ به در خانه‌های آنها رفت و با يادآوری داستان غدير و موارد ديگر، از آنها خواست برای شهادت بر اين كه خلافت حق آن حضرت است در مسجد حاضر شوند؛ اما مردم همراهی نكردند. هم چنين حضرت زهرا(عليها السلام) در مسجد بر مردم احتجاج كردند و حجت بر مردم تمام شد. در عين حال و علی رغم سكوت ظاهری، اميرالمؤمنين(عليه السلام) در زمان خلفا در هيچ جنگی شركت نكرد و هيچ منصبی را از طرف آنان نپذيرفت؛ برای آن كه معلوم باشد اين حكومت را به رسميت نمی‌شناسد؛ گرچه برای آن كه اختلاف در جامعه اسلامی پيش نيايد در ظاهر با آنها بيعت كرد.

 

همراهی علی(عليه السلام)  با جامعه غير اسلامی؟

ترديدی نيست كه مخالفت آگاهانه با حضرت علی(عليه السلام) مساوی با كفر است. كسی كه حكم خدا را آگاهانه رد كند، قطعاً در باطن كافر است، گرچه در برخی صور حكم به كفر ظاهری او نشود. بر اين اساس، و با توجه به اين كه حضرت علی(عليه السلام) از جانب خدای متعال برای حكومت نصب شده بود. بايد بگوييم جامعه‌ای كه اين حكم خدا و حق علی(عليه السلام) را ناديده گرفت جامعه‌ای كافر بود (هر چند كفر باطنی باشد). اكنون با عنايت به اين مسأله، سؤالی كه پيش می‌آيد اين است كه چرا با اين همه، حضرت علی(عليه السلام) می‌خواست آن جامعه كافر را حفظ كند؟!

در پاسخ می‌توان گفت، اسلامی و غيراسلامی بودن جامعه از امور تشكيكی است و مراتب دارد و به اصطلاح، امر آن داير بين «همه يا هيچ» نيست. زمانی، تمام احكام اسلام در جامعه اجرا و تمام ارزش‌های اسلامی پياده می‌شود و در رأس آن هم امام معصوم(عليه السلام) است؛ اين جامعه ايده آل و صددرصد اسلامی است. اما هر قدر به احكام و ارزش‌های اسلامی كمتر توجه شود، جامعه از اسلامی بودن كامل و از مرتبه صد فاصله می‌گيرد و مراتب نازل تری از «جامعه اسلامی» را خواهيم داشت.

از اين رو اولا، مادامی كه در جامعه صحبت از اين است كه پيغمبر(صلی الله عليه وآله) و قرآن حق هستند و احكام و ارزش‌های اسلامی كاملا رعايت می‌شود، جامعه ايده آل اسلامی است. اگر روزی با برخی توجيهات و شبهه افكنی‌ها بعضی از احكام را ترك كرده، برخی را بگويند مصلحت نيست و برخی را بگويند معنی آيه اين نيست و قرائت ما چيز ديگری است و...، باز هم به اسلامی بودن اصل جامعه ضرری نمی‌زند. بنابراين مادامی كه اين تفكر حاكم است كه اسلام، قرآن و احكام اسلامی حق است، مرتبه‌ای از حكومت اسلامی وجود دارد و چنين كشور و جامعه‌ای كافر نيست، گرچه افرادی در آن ـ در ظاهر يا فقط در باطن ـ كافر باشند.

ثانياً، اگر بر فرض، اكثريت يك جامعه كافر شوند و نظام هم ديگر نظام اسلامی نباشد، اما اگر اميد اين باشد كه در آينده بتوان همين افراد را اصلاح كرد، باز لازم است به عنوان مقدمه، وحدت را حفظ كرد تا روزی كه بتوان حكومت حقی را برای آنها ايجاد كرد. در اين فرض، حكومت، حكومت كفر است، ديگر صحبت از احكام اسلامی هم نمی‌شود و همان احكام جاهليت را دوباره زنده كرده‌اند يا طبق فرهنگ غربی و احكام كشورهای اروپايی عمل می‌كنند؛ اما اگر اميدی هست كه بعد از چندی حكومتی اسلامی سر كار بيايد، نبايد اختلاف ايجاد كرد. شاهد اين مدعا سخن قرآن است، هنگامی كه حضرت موسی(عليه السلام) به كوه طور رفت، به برادرش هارون فرمود: در نبود من تو جانشين منی. مواظب باش بين بنی اسرائيل، اختلاف ايجاد نشود. پس از رفتن حضرت موسی(عليه السلام) ، داستان سامری پيش آمد. گوساله‌ای درست كردند و عده‌ای مشغول پرستش گوساله شدند. عكس العمل حضرت هارون اين بود كه فقط به نصيحت اكتفا كرد؛ چرا كه دستور نداشت با آن گوساله پرست‌ها بجنگد. وقتی حضرت موسی(عليه السلام) برگشت و مشاهده كرد عده زيادی از مردم ـ در بعضی روايات هست كه بيش از نصفشان ـ گوساله پرست شده اند، بسيار عصبانی شد. يقه برادرش حضرت هارون را گرفت كه چرا گذاشتی اينها كافر و مشرك شوند؟ حضرت هارون پاسخ داد: يَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لا بِرَأْسِي؛4 دست از سر و ريش من بردار، إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي؛5 اينها نزديك بود مرا بكشند، نمی‌توانستم كاری انجام بدهم. هم چنين عذر ديگر حضرت هارون اين بود كه: إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ؛6 من اگر در اين فاصله ده روزی كه به پايان چهل روز مانده بود جنگی به راه می‌انداختم، بين بنی اسرائيل اختلاف می‌افتاد. از اين رو من اين چند روز را تحمل كردم تا اين وحدت از هم نپاشد تا خودت برگردی و هر طور صلاح است عمل كنی.

پس با اين كه گوساله پرست و كافر شده بودند، حضرت هارون آنها را طرد نكرد، بلكه مماشات نمود، به اميد اين كه حضرت موسی(عليه السلام) خودش برگردد و دستور خدا را درباره آنها اجرا كند. بنابراين حتی ـ العياذ بالله ـ با ظهور كفر در يك جامعه اسلامی، باز هم اگر اميدی باشد كه به تدريج از طرقی خاص، زمينه‌ای فراهم شود كه دوباره مردم هدايت شده و حكومت اسلامی برقرار شود؛ باز هم صبر كردن و خون دل خوردن جا دارد تا چنين روزی فراهم شود. حضرت علی(عليه السلام) نيز با علم امامتش می‌دانست كه مردم روزی دوباره به حق بازخواهند گشت و نوبت او خواهد رسيد. از اين رو 25 سال صبر كرد تا روزی بيايد كه بتواند احكام دين را كامل اجرا كند و آب رفته را به جوی بازگرداند.

 

روزی صبر و روزی جنگ، چرا؟

سؤال ديگری كه در اين جا مطرح می‌شود اين است كه چرا حضرت علی(عليه السلام) پس از دست يابی به خلافت تغيير روش داد و با مخالفان خود (اصحاب جمل، صفين و نهروان) مماشات نكرد و تقريباً تمام دوران حكومتش را به جنگ گذراند؟ اگر حضرت با آنها مماشات می‌كرد و كمی حوصله به خرج می‌داد، نه تنها اين همه خون و خون ريزی نمی‌شد، بلكه چه بسا خودش هم به شهادت نمی‌رسيد. زمينه ترور و شهادت آن حضرت را خوارج فراهم كردند؛ اگر با خوارج نمی‌جنگيد، شايد كسانی هم در صدد كشتن آن حضرت(عليه السلام) برنمی آمدند.

پاسخ اين است كه: حضرت علی(عليه السلام) می‌دانست كه پس از رسول الله(صلی الله عليه وآله) تنها نمونه حكومت معصوم و حكومت اسلامی تا ظهور حضرت ولی عصر ـ عجل اللّه فرجه الشريف  ـ حكومت آن حضرت است. بنابراين آن حضرت بايد در دوران حكومت خود الگويی كامل از حكومت اسلامی به دنيا ارائه می‌كرد؛ چرا كه در دوران سه خليفه قبلی چنين الگوی كاملی نشان داده نشده بود. به خصوص در زمان خليفه سوم، حكومت اسلامی با حكومت‌های سلطنتی و امپراتوری چندان تفاوتی نداشت؛ زيرا متصديان حكومت اموال بيت المال را تصرف می‌كردند و رشوه خواری، باند بازی و خويش و قوم گرايی و برخی فسادهای ديگر رواج پيدا كرده بود. همين امور نيز باعث شد كه مردم شورش كرده و خليفه سوم را به قتل رساندند. حكومتِ ديگرِ صدر اسلام نيز حكومت معاويه است كه آن نيز از همان ابتدا با حكومت سلاطين و امپراتوری‌ها تفاوتی نداشت. در حكومت او مشروب خواری، رامش گری و موسيقی به صورت كاملا علنی وجود داشت. البته شايد آنها هم مثل برخی افراد در زمان ما می‌گفتند موسيقی اسلامی است! در هر صورت، با توجه به اين مسايل، علی(عليه السلام) بايد در آن فرصت چند ساله، نمونه‌ای از حكومت اسلامی ارائه می‌داد كه تا روز قيامت الگو باشد و اگر كسانی بخواهند حكومت حق را تشكيل بدهند، بدانند كه بايد چگونه رفتار كنند.

برای نمونه، بنيان گذار جمهوری اسلامی ايران حضرت امام خمينی(رحمه الله) بر اساس همين الگو در ايران تشكيل حكومت داد. زمانی كه حضرت امام(رحمه الله) در پاريس تشريف داشتند در يك مصاحبه مطبوعاتی و راديو تلويزيونی، خبرنگاری از ايشان سؤال كرد: اگر شما پيروز شويد و شاه برود و در ايران حكومت تشكيل بدهيد، حكومت شما چگونه خواهد بود؟ امام(رحمه الله) فرمود: مثل حكومت حضرت علی(عليه السلام) ، ما می‌خواهيم آن گونه باشد، چون الگوی ما است. امام(رحمه الله) نفرمود، مثل حكومت امام حسن(عليه السلام) يا امام حسين(عليه السلام) يا ساير ائمه(عليهم السلام) ؛ چون آنها حكومتی نداشتند. بعد از پيامبر(صلی الله عليه وآله) كه عملا امكان تشكيل جامعه بزرگ اسلامی فراهم گرديد، تنها يك نمونه كامل حكومت اسلامی داشته ايم و آن هم حكومت حضرت علی(عليه السلام) بوده است. اگر اين حكومت هم تحقق پيدا نمی‌كرد آيا ما می‌توانستيم ادعا كنيم كه «حكومت اسلامی» اصولا قابل اجرا است؟ آيا در آن صورت كسانی مدعی نمی‌شدند كه حكومت اسلامی امری خيال پردازانه است كه امكان عمل ندارد و اگر امكان داشت، پس چرا خود ائمه(عليهم السلام) هيچ گاه نتوانستند آن را پياده كنند؟ بر اين اساس اميرالمؤمنين(عليه السلام) اين مصلحت را بر همه مصالح مقدّم داشت.

 

شيعه‌های مدرن!

با توجه به شبهات مختلفی كه امروزه القا می‌شود ما بايد بسيار مراقب باشيم كه در مسأله خلافت و امامت تحت تأثير وسوسه‌های خناسان قرار نگيريم. از ديدگاه ما شيعيان، خلافت و امامت منصبی الهی است كه خدای متعال به اهل بيت(عليهم السلام) داده است و مردم نقشی در اين زمينه ندارند. به عبارت ديگر، آنان ولايت و حق حاكميت و مشروعيت خويش را از مردم نمی‌گيرند بلكه اين مسأله با نصب و تعيين خدای متعال انجام می‌پذيرد. البته برادران اهل تسنّن در اين مسأله با ما اختلاف نظر داشته و دارند و اين امر تازگی ندارد. آنچه تازگی دارد اين است كه در زمان ما برخی از كسانی كه ادعای تشيع دارند منكر اين امر شده اند! متأسفانه حتی برخی از اين افراد كسانی هستند كه لباس روحانيت شيعه را بر تن دارند! اين امر نشان می‌دهد كه فتنه تا چه حد جدّی و مهم است. بسيار جای تعجب و تأسف است كه در حكومتی كه به نام اهل بيت(عليهم السلام) بر پا شده است كسانی اصلی ترين عقايد اسلامی را، آن هم به نام دفاع از تشيع، انكار می‌كنند! متأسفانه برخی از اين افراد نيز كسانی هستند كه حرفشان در مردم نفوذ دارد. اين مسأله برای ما بسيار سنگين است و جا دارد كه برای آن خون بگرييم و بايد بسيار مراقب باشيم كه اين شياطين ما را فريب ندهند و اعتقادمان را در مسأله ولايت و خلافت از كفمان نربايند.

از نظر شيعه ترديدی وجود ندارد كه حكومت حضرت علی(عليه السلام) و مشروعيت آن، الهی و خدايی بود، نه اين كه بيعت مردم به آن حضرت و حكومتشان مشروعيت بخشيده باشد. البته اين بيعت مردم بود كه زمينه اِعمال حقی را كه خدای متعال برای آن حضرت قرار داده بود فراهم كرد؛ اما اين غير از آن است كه بگوييم بيعت مردم برای آن حضرت مشروعيت و حق حكومت ايجاد كرد. اين همان نقطه تمايز بحث «مشروعيت» و «مقبوليت» است كه ما در جای خود به تفصيل از آن سخن گفته ايم.7

اما به راستی چرا امروزه برخی از افرادی كه ادعای تشيع دارند، در مسأله خلافت و ولايت ائمه(عليهم السلام) اين گونه موضع گيری می‌كنند؟ حقيقت اين است كه قصد اصلی آنها مسأله «ولايت فقيه» است. «ولايت فقيه» در واقع ادامه ولايت ائمه(عليهم السلام) است. از اين رو هر مبنايی را كه در مسأله خلافت و ولايت ائمه(عليهم السلام) بپذيريم، ولايت فقيه را نيز بر اساس همان مبنا توجيه خواهيم كرد. از اين رو اين عده در صددند با تشكيك در مبنای مشروعيت و حق حاكميت ائمه(عليهم السلام) اساس ولايت فقيه را سست كنند. اگر گفتيم مشروعيت حكومت اميرالمؤمنين(عليه السلام) مبتنی بر رأی و بيعت مردم بوده، در مورد ولايت فقيه هم می‌توانيم بگوييم مشروعيت حكومت فقيه بستگی به رأی و انتخاب مردم دارد. از اين رو آنها در واقع ريشه را می‌زنند تا شاخه خود به خود بخشكد. می‌گويند: حكومت حضرت علی(عليه السلام) هم از طرف مردم بود؛ بنابراين اگر روزی مردم ولیّ فقيه و حكومت او را نخواستند، بايد از بين برود! چرا كه مردم حاكم بر سرنوشت خودشان هستند!

 

مغالطه درباره «حاكميت ملت بر سرنوشت خويش»

مسأله «حاكميت انسان بر سرنوشت خويش» از جمله مغالطاتی است كه در سال‌های اخير زياد مطرح می‌شود. در اصل پنجاه و ششم قانون اساسی ما نيز به اين مسأله اشاره شده است. بر اساس اين قاعده، عده‌ای در صددند نتيجه بگيرند كه مردم در هر حوزه ای، هرچه را كه بخواهند همان بايد تحقق يابد و خواست مردم تأمين شود؛ چرا كه مقتضای «حاكميت انسان بر سرنوشت خويش» چيزی جز اين نيست.

در اين باره بايد بگوييم كه حق حاكميت يك ملت بر سرنوشت خويش، يك بعد خارجی و بين المللی و يك بعد داخلی دارد. از بعد خارجی و بين المللی مقتضای اين اصل آن است كه هيچ ملت و دولتی حق حاكميت بر مردم كشور ديگر و دخالت در تعيين سرنوشت آنان را ندارد و هر ملتی خود بايد در مورد سرنوشت خويش تصميم گيری كند. با لحاظ اين بُعد، آمريكا و هيچ ابرقدرت و دولتی حق ندارد برای ملت ما تصميم بگيرد. از بعد داخلی نيز مقتضای اين اصل آن است كه در داخل جامعه اسلامی ايران كسی از پيش خود، حق حكومت و حاكميت بر ديگری ندارد.

اما سؤال اين است كه اگر خدا برای كسی حق حاكميت قرار دهد چطور؟ آيا آن را هم نفی می‌كنيم؟ آيا قانون اساسی ما می‌گويد، مردم حق دارند حتی حاكميت خدا را هم نفی كنند؟! آيا «اسلاميت» اين نظام چنين تفسيری را برمی تابد؟ اصل دوم قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران می‌گويد:

«جمهوری اسلامی، نظامی است بر پايه ايمان به خدای يكتا (لااله الاالله) و اختصاص حاكميت و تشريع به او و لزوم تسليم در برابر امر او».

طبق اين اصل آيا مردم حق دارند كه احكام خدا را نسخ كنند؟! آيا معنای اين اصل اين است كه مردم بگويند ما نظام اسلامی نمی‌خواهيم؟! آيا معنای «جمهوری اسلامی» اين است كه بر اساس «جمهوريت» می‌توانيم از «اسلاميت» نظام دست برداريم؟! اساس جمهوری اسلامی بر اين است كه حق تشريع و قانون گذاری، مخصوص خدا است. كسانی كه قسم خورده‌اند از اين قانون اساسی حمايت كنند، چرا اصل دوم آن را فراموش می‌كنند؟

همچنين اصل چهارم قانون اساسی می‌گويد:

«كليه قوانين و مقررات مدنی، جزايی، مالی، اقتصادی، اداری، فرهنگی، نظامی، سياسی و غير اينها بايد بر اساس موازين اسلامی باشد. اين اصل بر اطلاق يا عموم همه اصول قانون اساسی و قوانين و مقررات ديگر حاكم است...».

با توجه به اين اصل، آيا معنای اصل 56 اين است كه مردم حق دارند قانون اسلام را تغيير بدهند چون حاكم بر سرنوشت خودشان هستند؟! خداوند روح مرحوم حاج شيخ مرتضی حائری(قدس سره) را با اوليای خودش محشور كند. اين جمله آخر كه: «اين اصل بر اطلاق يا عموم همه اصول قانون اساسی و قوانين و مقررات ديگر حاكم است» با پافشاری ايشان در قانون اساسی آمد. يعنی اگر اصل ديگری در خود قانون اساسی بود كه ظاهر آن با اين اصل سازگاری نداشت، اين اصل بر آن حاكم است. گويا آن روز به ذهن نورانی بعضی از كسانی كه در مجلس خبرگان قانون اساسی شركت داشتند، رسيد كه شايد روزی كسانی بيايند و بگويند ما از قانون اساسی قرائت جديدی داريم و معنای قانون اساسی چيز ديگری غير از اين است كه شما می‌گوييد! آری، قانون اساسی كه جای خود دارد، اينان همان كسانی‌اند كه می‌گويند ما از اسلام قرائت جديدی داريم!

ترديدی وجود ندارد كه روح كلی قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران، حاكميت «خدا» و «اسلام» است. از اين رو «اسلامی بودن» شاخصه انفكاك ناپذير و قطعی نظام ما است. در اين راستا، همان‌گونه كه در اصل چهارم قانون اساسی آمده، در بعد قانون و قانون گذاری، تمامی قوانين بايد منطبق بر احكام و شريعت مقدس اسلام باشد. تشخيص اسلامی بودن قوانين نيز طبق قانون اساسی بر عهده فقهای شورای نگهبان است. البته اعضای شورای نگهبان 12 نفر و مركّب از 6 فقيه و 6 حقوق دان هستند، اما در مورد انطباق و عدم انطباق قوانين مصوب با قوانين اسلامی، فقط 6 عضو فقيه اين شورا نظر می‌دهند. آيا مدعيان قانون گرايی و كسانی كه خود را حافظ و مجری قانون اساسی قلمداد می‌كنند و می‌گويند تغيير قانون اساسی خيانت است، آيا به اين گونه اصول قانون اساسی هم توجه و اعتقاد دارند؟ ما اگر از قانون اساسی حمايت می‌كنيم به لحاظ وجود همين اصل و ساير اصول مشابه آن است كه بر اجرای اسلام و احكام اسلامی تأكيد كرده است. اگر جز اين باشد ما به چيزها و كسان ديگر، سری نسپرده ايم تا آنان به عنوان اعلاميه حقوق بشر و امثال آن، مطالبی را مطرح كنند. ما فقط به خدا و اسلام سر سپرده ايم و بس. اگر به قانون اساسی احترام می‌گذاريم به علت وجود همين اصل چهارم است كه می‌گويد هر چه بر خلاف موازين اسلامی باشد اعتباری ندارد. اسلامی بودن يا نبودن هم نه به هر قرائتی، بلكه فقط به قرائت فقهای شورای نگهبان كه از زمره عالی ترين فقهايی هستند كه در كشور وجود دارند.

بنابراين معنای حاكميت مردم بر سرنوشت خويش اين نيست كه مردم حق دارند هر چه را دلشان بخواهد بر اساس رفراندوم و رأی ريزی حاكم كنند گرچه صد در صد خلاف اسلام باشد! برای مثال، آيا مردم مجازند كه وضعيت مطبوعات، راديو و تلويزيون، سينماها، زنان و... را بر خلاف احكام اسلام تغيير دهند و ارزش‌های اسلامی را زير پا بگذارند؟! آيا كسانی از مسؤولان حق دارند به نام مردم، اموال بيت المال را برای رقاصه‌ها و خواننده‌ها و نوازنده‌های زمان شاه و كسانی كه عليه همين نظام با همين قانون اساسی و با همين دولت مخالفند، صرف كنند؟! آيا وزير ارشاد اين مملكت می‌تواند به بهانه حاكميت مردم بر سرنوشت خويش، اين گونه افراد را با تشريفات و احترام بياورد و از آنها پذيرايی كند و بعد هم سيمرغ و دلفين بلورين به آنها جايزه بدهد؟! اگر ادعای آقايان ـ و البته به دروغ ـ اين است كه ما می‌خواهيم حاكميت مردم را احيا كنيم، پس اصل دوم و چهارم قانون اساسی چه می‌شود؟

 

عبرت‌هايی از تاريخ

از آنچه گذشت، نتيجه می‌گيريم كه اولا، بايد سعی كنيم عقايد خود را محكم كنيم و اين مسأله را شوخی نگيريم. اگر پايه ايمان ما محكم نباشد، شياطين آن را خواهند ربود. مقام معظم رهبری ـ مدّ ظلّه العالی ـ در يكی از سخنرانی هايشان اشاره فرمودند كه برخی مطبوعات داخلی پايگاه دشمن شده و نفوذی‌ها به آنها راه يافته اند. آنان ايمان جوان‌های ما را هدف قرار داده‌اند و با القای انواع شبهه‌ها سعی دارند روح دين داری و تقيد به دين را در جامعه، و به ويژه نسل جوان ما كم رنگ و به مرور از بين ببرند.

ثانياً بايد سعی كنيم در زندگی تا آن جا كه می‌توانيم ارزش‌های اسلامی را پياده كنيم و احكام اسلام را جدی بگيريم و در مورد آنها كوتاه نياييم و مسامحه نكنيم. همه شهدايی كه از زمان انبيا و اوليای پيشين و از صدر اسلام تا به حال خون خود را نثار كرده اند، برای اين بوده كه احكام الهی اجرا شود، نه اين كه عده‌ای اراذل و اوباش آزادی پيدا كرده و هر خلاف شرعی كه خواستند، بكنند. ما بايد سعی كنيم احكام اسلامی را ابتدا در زندگی خودمان پياده كنيم و سپس ديگران را نيز به اين مسير راهنمايی نماييم.

ثالثاً، ما به عنوان شيعه و پيروان مكتب امام حسين(عليه السلام) بايد هميشه برای مبارزه با دشمنان دين آمادگی داشته باشيم. از اوايل غيبت كبری، علمای بزرگ ما روزهای جمعه شمشير و اسب برمی داشتند و در اطراف شهر تمرين اسب سواری و شمشير زنی می‌كردند تا اگر امام زمان(عليه السلام) ظهور كرد، برای جنگ آماده باشند. قرآن می‌فرمايد:

وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة؛8 هر چه از نيرو در توان داريد بسيج كنيد.

ما بايد آمادگی‌های لازم را كسب كنيم؛ چرا كه اگر ما آمادگی داشتيم دشمن عقب نشينی می‌كند.

 مردم ما به بركت رهنمودهای حضرت امام(رحمه الله) آماده مبارزه با دستگاه كفر شاهنشاهی شدند، قيام كردند، خون دادند، شكنجه و تبعيد شدند و اموالشان از بين رفت تا اين انقلاب به پيروزی رسيد. آيا اين ملت برای چه مبارزه كرد؟ امام فرياد می‌زد: مرتكب كبيره است كسی كه امروز داد نزند.‌ای قم ساكت!‌ای نجف ساكت! اسلام از بين رفت، من برای اسلام احساس خطر می‌كنم. مردم در پاسخ به اين ندای امام(رحمه الله) و برای احيای اسلام قيام كردند. اگر خدای نكرده، دوباره روزگاری مثل زمان شاه، دشمنان خارجی يا سازش كاران و فريب خوردگان داخلی، اسلام را در معرض تهديد و خطر قرار دادند و وضع زمان شاه تكرار شد، همه ما بايد آماده مبارزه باشيم. آمادگی‌ای كه در طول 1300 سال به بركت خون سيدالشهدا(عليه السلام) در شيعيان پيدا شد، در 22 بهمن 57 نتيجه داد. بايد مراقب باشيم اين آمادگی را از دست ندهيم و ما را با شعارهايی نظير تساهل و تسامح خواب و خام نكنند. با اين حرف‌ها می‌خواهند اين آمادگی و روح سلحشوری، شهامت، فداكاری و شهادت طلبی را از ملت ما بگيرند. اينها نقشه‌های حساب شده‌ای است كه از جای ديگر آمده و كسانی آگاهانه يا ناآگاهانه آنها را اجرا می‌كنند. تأكيد می‌كنم كه بايد مراقب باشيم اين روح فداكاری و شهادت طلبی از شيعيان رخت برنبندد. بايد سعی كنيم اين روحيه را هميشه حفظ نموده و پيوسته دعا كنيم كه: خدايا مرگ ما را شهادت در راه خودت قرار ده!

«ضعف شناخت» و «خودباختگی» عواملی مهم در انحراف‌های جامعه اسلامی

«ضعف شناخت» و «خودباختگی» عواملی مهم در انحراف‌های جامعه اسلامی يكی از مهم ترين ابزارهايی كه در عدم پذيرش حكومت حق مؤثر است، تبليغات و سوء استفاده از ناآگاهی مردم است. از اين رو يكی از وظايف مهم همه ما، به خصوص قشر تحصيل كرده، اين است كه سطح فكر و فرهنگ مردم را بالا ببريم تا از حالت تقليد و تبعيت محض در مسايل سياسی و اجتماعی خارج شده، خودشان اهل تحليل شوند. اينها شعار نيست. ما به چشم خود شاهد بوديم و هستيم كه به بركت حركت امام(رحمه الله) و به بركت اين انقلاب، سطح آگاهی و بينش مردم ما نسبت به مردم كشورهای ديگر بسيار رشد كرد. امروزه سطح آگاهی سياسی مردم ما از مردم همه كشورهای دنيا بالاتر است. اما هنوز هم با سطح مطلوب فاصله داريم و جای كار هست. هنوز هم می‌بينيم گاهی كسانی می‌توانند با عوام فريبی و تبليغات، قشر عظيمی از مردم ما را به دنبال خود بكشانند و از آرای آنان برای تحقق نيّات و خواسته‌های سوء خود استفاده كنند.

اين سوء استفاده دو منشأ اساسی دارد: يكی ضعف آگاهی، و ديگری ضعف شخصيت. يكی جنبه شناختی و ديگری جنبه شخصيتی دارد. فردی كه معلومات و اطلاعات سياسی اش كم است، قادر به تحليل درست مسايل اجتماعی نيست و به راحتی تحت تأثير تبليغات قرار می‌گيرد. اين يك نقص است. نقص ديگر مربوط به ضعف شخصيت است. برخی افراد استقلال نظر ندارند و خيلی زود تحت تأثير ديگران قرار گرفته و از آنان تبعيت می‌كنند. معمولا افراد سرشناسی كه صاحب پول، مقام، شأن علمی و امتيازاتی از اين قبيل هستند برای مردم جاذبه دارند و بسياری از مردم چشمشان به آنها است و به دنبال آنها به راه می‌افتند. اين گونه تقليد كردن و به دنبال كسی رفتن، دليل ضعف شخصيت است و غير از مسأله ضعف شناخت و ندانستن است. ممكن است فردی در ابتدا مسأله‌ای را بداند و آن را برای خودش حل كرده باشد، اما وقتی می‌بيند ساير مردم به طرف ديگر می‌روند او هم دنبال آنها به راه می‌افتد.

ضعف شخصيت و ضعف بينش غالباً با هم هستند و بايد با آنها مبارزه كرد. يكی از وظايف اجتماعی و واجبات و معروف‌هايی كه بايد به آن امر و برای تحقق آن تلاش كنيم، اين است كه بايد سعی كنيم آگاهی مردم را بيشتر كنيم و كاری كنيم كه خود احساس شخصيت كنند. بايد آنها را تشويق كنيم كه برای هر مسأله‌ای خودشان فكر كنند و برای كاری كه انجام می‌دهند بين خود و خدايشان حجت داشته باشند. صِرف اين نباشد كه چون به كسی حسن نظر دارند، به دنبال او راه بيفتند. حتی ممكن است كسی در لباس روحانيت باشد اما دچار انحراف‌ها و خطاهای بزرگ گردد. اين كه كسی روحانی است يا شخصيت بزرگی است، نزد خدای متعال حجت نمی‌شود. روز قيامت هر كسی بايد جواب اعمال خودش را بدهد. در روز قيامت عده‌ای كه با انبيا مخالفت كرده اند، خواهند گفت كه شخصيت‌ها و بزرگانمان ما را فريب دادند؛ ولی از آنها نمی‌پذيرند و به جهنمشان می‌برند:

يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النّارِ يَقُولُونَ يا لَيْتَنا أَطَعْنَا اللّهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولاَ. وَ قالُوا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلاَ؛9روزی كه چهره هايشان را در آتش زير و رو می‌كنند، می‌گويند: «ای كاش ما خدا را فرمان می‌برديم و پيامبر را اطاعت می‌كرديم». و می‌گويند: «پروردگارا ما رؤسا و بزرگان خود را اطاعت كرديم و ما را از راه به در كردند.»

 كسانی كه در دنيا در چنين دامی گرفتار شده اند، روز قيامت به سراغ آن شخصيت‌ها و بزرگان می‌روند و می‌گويند، ما از شما پيروی كرديم، امروز مقداری از بار عذاب ما را شما بكشيد! آنها در پاسخ می‌گويند ما شما را مجبور نكرديم، خودتان آمديد:

وَ إِذْ يَتَحاجُّونَ فِي النّارِ فَيَقُولُ الضُّعَفاءُ لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنّا كُنّا لَكُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّا نَصِيباً مِنَ النّارِ. قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنّا كُلٌّ فِيها إِنَّ اللّهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ الْعِبادِ؛10 و آن گاه كه در آتش شروع به آوردن حجت می‌كنند، زيردستان به كسانی كه گردن كش بودند، می‌گويند: «ما پيرو شما بوديم؛ پس آيا می‌توانيد پاره‌ای از آتش را از ما دفع كنيد؟» كسانی كه گردن كشی می‌كردند، می‌گويند: «[اكنون] همه ما در آن هستيم. خدا است كه ميان بندگان داوری كرده است».

البته كسانی كه منشأ اغوای ديگران شوند دو برابر گناه دارند:

لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْم؛11 تا روز قيامت بار گناهان خود را تمام بردارند، و [نيز [بخشی از بار گناهان كسانی كه ندانسته آنها را گمراه می‌كنند.

با اين حال، آنها كه از گمراهی‌ها پيروی كرده‌اند چيزی از وزر و وبالشان كم نمی‌شود و مسؤول كار خودشان هستند؛ گرچه آن سركرده‌ها و كسانی كه باعث گمراهی و فريب مردم شده اند، دو برابر گناه دارند؛ يكی اين كه چرا خودشان رفتند و ديگر اين كه چرا ديگران را گمراه كردند. شايد آن روز در بين آن «كُبَرا» كسانی را مشاهده كنيم كه ما در دنيا به آنها بسيار حسن ظن داشتيم. آری، در آن جا حساب‌ها طوری ديگر است.

 در هر صورت، يكی از وظايف ما اين است كه سعی كنيم كارهايمان از روی بينش صحيح باشد. البته شايد عده‌ای بگويند، حال كه ما از مسايل سياسی و اجتماعی سر درنمی آوريم، پس كنار بنشينيم. در پاسخ بايد بگوييم، اين كاری است كه امثال سعد بن ابیوقاص و حسن بصری و ابوموسی اشعری كردند. مگر كنار كشيدن، تكليف را از دوش انسان برمی دارد؟ معاويه به سعد بن ابیوقاص گفت: چرا با من بيعت نكردی؟ گفت: مشكل داشتم. گفت: مشكلت چيست؟ گفت: نپرس. معاويه اصرار كرد. گفت: حال كه اصرار می‌كنی، بيعت نكردنم برای آن بود كه پيغمبر(صلی الله عليه وآله) فرمود: «اَلْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ».12 جا داشت معاويه به او بگويد،‌ای كوردل! تو كه اين را شنيدی، پس چرا دنبال علی(عليه السلام) نرفتی؟! مگر خودت اعتراف نمی‌كنی كه پيامبر(صلی الله عليه وآله) گفت: «الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ»، پس چرا با علی(عليه السلام) بيعت نكردی؟!

كسانی هستند كه می‌پندارند احتياط در اين است كه هيچ حرفی نزنند، چرا كه شايد غيبت شود! غيبت چه كسی؟ غيبت كسانی كه شمشير بسته‌اند اسلام را از بين ببرند و ريشه اسلام را بكنند؟! اوايل نهضت وقتی حضرت امام(رحمه الله) گاهی اسمی از شاه می‌بردند، بعضی‌ها می‌گفتند: اين، غيبت پادشاه شيعه می‌شود!!

انسان بايد فهم و درك خود را عميق كند. بايد وظيفه را تشخيص داده و بعد هم با جديت به آن عمل نمايد. در تشخيص وظيفه و عمل به آن، به هيچ وجه نبايد كوتاهی كرد، و گرنه ميدان برای اراذل و اوباش باز می‌ماند؛ هم چنان كه اين روزها كم و بيش شاهديم. نبايد گفت، رأی خودم است، اختيارش را دارم. بله اختيار رأی شما در دست خودتان است، اما بايد مراقب اين مطلب هم باشيم كه روزی بايد حساب هر رأی و امضايمان را پس بدهيم. چه بسا همين رأی ما باعث پيروزی فردی شود كه حكمی از احكام اسلام را تعطيل نمايد و هزاران نفر را به گناه مبتلا كند. در اين صورت ما در گناه همه آنها شريك هستيم. البته هركس اختيار رأی خود را دارد و هر كاری كه بخواهد، می‌تواند با آن انجام دهد؛ اما بايد به مسؤوليتش هم ملتزم باشد. ممكن است روزی بگويند، شما در تمامی فسادها و گناهانی كه بين چند ميليون مردم ايران از سال فلان تا فلان انجام گرفت، شريك هستی! چرا؟ چون شما رأی دادی كه اين افراد سر كار بيايند، اگر شما رأی نداده بودی، اين افراد در مسند قدرت قرار نمی‌گرفتند و اين كارها هم نمی‌شد.

ما بايد مسؤوليت خطير خود را درك كنيم. بايد ببينيم منشأ حب و بغض هايمان چيست. بايد ببينيم اگر برای كسی زنده باد و مرده باد، می‌گوييم برای چه می‌گوييم. مبادا «كينه‌های بدر و خيبر» در دل‌های ما باشد و باعث شود كه «لا حُبّاً لِمُعَاوِيَة بَلْ بُغْضًا لِعَلِیٍّ(عليه السلام)» كاری انجام دهيم!

نبايد تعجب كرد كه مگر كار و رأی يك نفر چقدر می‌تواند تأثير داشته باشد كه می‌گوييم يك نفر در گناه ميليون‌ها نفر شريك می‌شود! كافی است برای نمونه، به قضايای صدر اسلام توجه كنيم. در صدر اسلام آتش فتنه‌ای افروخته شد كه اكنون بيش از 1400 سال است كه مسلمانان در آن می‌سوزند. ميليون‌ها و بلكه ميلياردها نفر در طول اين مدت، در اثر اين فتنه از راه يافتن به حقيقت بازمانده اند. پايه گذاران اين فتنه بيش از چند نفر نبودند، اما كار همان چند نفر برای گمراه كردن اين ميلياردها نفر كافی بود! به همين دليل نيز آنان غير از تبعات اعمال مستقيم خود، بار گمراهی اين ميلياردها نفر را نيز بايد بر دوش بكشند.

از اين رو نبايد فكر كنيم كار و رفتار يك نفر نمی‌تواند چندان اثری داشته باشد. به خصوص در مواردی كه با يك رأی، مثلا، رئيس جمهور آمريكا بايد تعيين شود. در چنين موردی اين يك رأی تا بدان حد تعيين كننده است كه نه تنها بر سرنوشت آمريكا بلكه بر سرنوشت كل دنيا تأثير گذار است.

حضرت علی(عليه السلام) پس از رحلت پيامبر(صلی الله عليه وآله) ابتدا 25 سال خانه نشين شد و پس از به قدرت رسيدن نيز تقريباً تمامی دوران 5 ساله حكومت ايشان به جنگ سپری شد. در نهايت نيز فرق مباركش را شكافتند و آن حضرت را شهيد كردند. ريشه تمامی اين مسايل «كينه» و «حسد» بود. اين دو عامل همواره بسيار خطرناك هستند و ما بايد سعی كنيم خود را از حسدها و كينه‌ها تخليه كنيم. بايد سعی كنيم ملاك حب و بغض هايمان فقط ايمان و كفر باشد. اگر كسی مؤمن و حامی دين و ارزش‌های اسلامی است، او را دوست بداريم، و اگر كسی با دين و ارزش‌ها دشمنی می‌ورزد با او دشمنی كنيم. اگر ملاك حب و بغض و زنده باد و مرده بادمان مسايلی نظير خويشاوندی، رفاقت، پول، مقام و مسايل باندی و جناحی باشد، بر خلاف مقتضای ايمان و تقوا رفتار كرده ايم و نزد خدای متعال مسؤول خواهيم بود.

 

خلاصه و چكيده اين ده گفتار

در سلسله مباحثی كه طی ده گفتار كتاب تا بدين جا مطرح شد، ابتدا در مورد فضايل اميرالمؤمنين(عليه السلام) و انواع آن بحث كرديم. اشاره كرديم كه برخی از اين فضايل، غير اختياری و خدادادی است؛ يعنی خود حضرت در ايجاد آن فضايل نقشی نداشته اند. هم چنان كه برخی از فضايل آن حضرت اكتسابی است؛ يعنی به سبب اعمال و رفتاری كه خودشان انجام داده‌اند و به طور اختياری، آن فضايل را كسب كرده اند. عبادت‌ها و مناجات‌ها و رشادت‌ها و ايثارهای آن حضرت در راه اسلام، همه از سنخ فضايل اختياری آن حضرت است. همه اينها ويژگی‌های خاص آن حضرت بود كه با اختيار خودشان انجام می‌گرفت. البته همانند همه مؤمنان در انجام اعمال صالحشان، آن حضرت در انجام اين اعمال از توفيق الهی مدد می‌جستند، ولی به هر حال اصل انجام فعل از مجرای اراده و اختيار خودشان بود.

هم چنين اشاره كرديم كه فضايل و مناقب خدادادی آن حضرت(عليه السلام) نيز خود به دو دسته تقسيم می‌شود: تكوينی و تشريعی. مثلا اين كه نور مقدس پيامبر(صلی الله عليه وآله) ، اميرالمؤمنين، ائمه معصومين و حضرت زهرا(عليهم السلام) پيوسته در طول تاريخ در صلب مؤمنان و موحدان بوده و به هيچ شرك و كفری آلوده نشده، يك فضيلت «تكوينیِ» خدادادی است كه خود آن بزرگواران نقشی در آن نداشته اند.

موهبت‌های خدادادیِ «تشريعی» نيز عبارت است از منصب‌هايی كه خدای متعال برای اوليای خودش تعيين كرده است؛ منصب‌هايی كه لازمه اش تكاليف و حقوق خاصی است. مثلا خلافت و ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و وجوب اطاعت از فرمان آن حضرت، منصبی است كه خدای متعال به ايشان عطا فرموده است؛ يا بعضی از موارد تشريعی ديگر كه اختصاص به آن حضرت داشت؛ مثل اين كه پس از صدور فرمان «سدّ ابواب» از جانب خدای متعال، درِ همه خانه‌ها مسدود گرديد و فقط خانه حضرت علی(عليه السلام) از اين حكم مستثنا شد. در ثبوت اين حكم خود ايشان نقشی نداشتند و اين امتيازی بود كه خداوند برای اهل بيت(عليهم السلام) قرار داده بود. البته اين امتياز اختصاص به ايشان نداشت و فاطمه زهرا و حسنين(عليهم السلام) هم در اين فضيلت شريك بودند.

در اين ميان، مهم ترين موهبت تشريعی كه بايد به آن بسيار اهميت بدهيم و بزرگان و علمای ما در طول تاريخ برای آن خون دل‌ها خورده‌اند و عمری را صرف تبيين و تثبيت اين فضيلت كرده اند، مسأله خلافت و امامت آن حضرت است. ما بايد در مورد اين مسأله كاملا حساس باشيم و سعی كنيم با مطالعه و تحقيق، تحليلی درست از آن به دست آوريم، تا در دام فتنه گران و خنّاسان نيفتيم.

نكته ديگری كه به مناسبت به آن اشاره كرديم اين بود كه اعطای موهبت‌های تكوينی خداوند اختصاصی به پيامبر و اميرالمؤمنين و ائمه(عليهم السلام) ندارد، بلكه مراتبی از آن به ديگران نيز داده شده است؛ برای مثال، بعضی از افراد در برخی جهات، نبوغ و استعدادی فوق العاده دارند. گاهی بچه‌هايی ديده می‌شوند كه در سن سه چهار سالگی، رياضيات پيش رفته می‌خوانند؛ چيزی كه بسياری از جوان‌های بيست ساله هم پس از سال‌ها تحصيل به زحمت می‌توانند بفهمند. شبيه اين استعدادها، اما در مرتبه بسيار عالی و ممتاز آن را، خداوند به انبيا و اوليای خود داده است.

سؤالی كه در اين جا پيش آمد اين بود كه آيا اين امر موجب تبعيض نمی‌شود؟ چرا خداوند به برخی از بندگان خود چيزی می‌دهد كه به ديگران نمی‌دهد؟ در پاسخ اين پرسش اشاره كرديم كه اين كار از مقوله تفاوت بی جا و تبعيض نيست. اختلافاتی كه در عالم خلقت وجود دارد لازمه نظام هستی است و اگر اين اختلافات در خلقت نمی‌بود انسانی هم پديد نمی‌آمد. اگر بنا بود خداوند همه چيز را يكسان بيافريند، بنابراين، مثلا، بين انسان و حيوان و نباتات هم نمی‌بايست فرقی باشد و همه يا بايد انسان می‌بودند يا حيوان يا گياه! حال اگر همه انسان بودند، آن گاه انسان از چه گوشتی تغذيه می‌كرد يا از چه گياهی می‌خورد؟! از اين رو بقای اين عالم مرهون همين اختلافات است. اختلافات نيز گاهی بين يك نوع و نوع ديگر است؛ مثل اختلاف بين انسان و حيوانات ديگر، گاهی بين يك صنف و صنف ديگر است؛ مثل اختلاف مرد و زن، و گاهی نيز اختلاف بين افراد يك صنف است؛ مثل ويژگی‌های شخصيتی افراد انسان.

بنابراين اگر خدای متعال همه را يكسان آفريده بود اين عالم دوام نمی‌آورد. تفاوت نه تنها هيچ اشكالی ندارد، بلكه لازمه خلقت است. تفاوت در جايی ممنوع است كه مخالف عدالت باشد، و عدالت هم در جايی مطرح است كه كسانی حقی داشته باشند و حقشان به آنها داده نشود. اما انسان يا هر موجود ديگری، پيش از آن كه آفريده شود حقی بر خداوند نداشته است. خداوند طبق آنچه مصلحت می‌دانسته و حكمتش اقتضا می‌كرده، موجودات را به صورت‌های مختلف و با ويژگی‌های خاص آفريده است. البته هيچ يك از اين تفاوت‌ها بيهوده نيست و حكمت الهی آنها را اقتضا كرده است و در هر صورت، كسی حقی نداشته كه پايمال شده باشد.

بلی، آنچه حكم عقل اقتضا می‌كند اين است كه پس از آن كه خداوند به افراد طبق آنچه مصلحت و حكمتش اقتضا می‌كرد، استعدادها، امكانات و نعمت‌های مختلفی داد، آن گاه در مقام تكليف بايد بر هر كس به اندازه توانش تكليف بار كند. پس از ابلاغ تكاليف نيز هر كس كه تكليف خود را انجام دهد پاداش می‌گيرد و هر كس نيز تخلف كند متناسب با آن كيفر می‌شود. عدالت خداوند در اين دو مرحله اخير است كه مطرح می‌شود. تكليفی كه خداوند از يك فرد ضعيف می‌خواهد، نبايد با تكليفی كه از يك شخص قوی می‌خواهد مساوی باشد. آن تكليفی كه برای پيغمبر اكرم(صلی الله عليه وآله) و اميرالمؤمنين(عليه السلام) با آن استعدادها و توانايی‌های روحی تعيين می‌كند، نبايد برای ما تعيين شود؛ چرا كه ما هيچ گاه از عهده آن تكاليف برنمی آييم. هم چنين پس از ابلاغ و وصول تكليف، عدل خداوند اقتضا می‌كند كه افراد متناسب با رفتارشان پاداش يا كيفر ببينند.

در هر صورت از آن جا كه خدای متعال می‌دانست كه برخی اوليای خاصش، و از جمله اميرالمؤمنين(عليه السلام) ، از امتيازات تكوينی كه به آنها اعطا كرده حداكثر استفاده را خواهند كرد، از اين رو برخی امتيازات تشريعی نيز به آنان عطا فرمود:

اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ؛13 خداوند داناتر است كه رسالتش را در كجا قرار دهد.

خدا مقام نبوت را به هر كسی نمی‌دهد، بلكه بايد لياقتی ذاتی در فرد وجود داشته باشد؛ مثل اين لياقت كه بتواند با فرشته وحی تماس بگيرد. همه انسان‌ها اين لياقت را ندارند. چه بسا عوامل ژنتيكی و عوامل ارثی هم در آن مؤثر باشد. در سوره آل عمران هنگامی كه خداوند نام چند تن از انبيا (آدم، نوح و ابراهيم(عليهم السلام) ) را ذكر می‌كند، می‌فرمايد: اينها تيره‌ای بودند كه پشت در پشت پيغمبر و از اوليای خدا بودند:

 ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْض؛14 فرزندانی كه بعضی از آنان از [نسل] بعضی ديگرند.

از ظاهر اين آيه چنين برمی آيد كه وراثت در شخصيت آنها مؤثر بوده است. در رواياتی نيز داريم كه هيچ كدام از پدران پيغمبر اكرم(صلی الله عليه وآله) مشرك نبوده‌اند و بت نپرستيده اند. اين عوامل می‌تواند مؤثر باشد تا آن فضيلت تكوينی به آنها داده شود. پس از آن نيز خداوند به كسانی كه از مزايای تكوينی درست و به بهترين وجه استفاده می‌كنند، متناسب با حكمت، مقاماتی عطا می‌فرمايد؛ مقاماتی چون نبوت، رسالت، خلافت، امامت و ساير مقاماتی كه انبيا و اوليا داشتند. البته آنها نيز در يك رتبه نبودند و با هم تفاوت داشتند:

تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْض؛15 برخی از آن پيامبران را بر برخی ديگر برتری بخشيديم.

هر كدام به اندازه لياقتی كه داشتند خداوند به آنها مقاماتی داد.

در هر حال، خدای متعال اميرالمؤمنين(عليه السلام) را به خلعت تشريعی خلافت آراست و آن حضرت را بر مردم امير قرار داد. اما هم چنان كه می‌دانيم، پس از رحلت پيامبر اكرم(صلی الله عليه وآله) بسياری از مردم زير بار اين مسأله نرفتند و خلافت آن حضرت را نپذيرفتند. در مورد عوامل اين مخالفت، مطالبی به اجمال مطرح شد. در مورد خواص؛ دنيازدگی، حسد و كينه توزی، سه عامل مهمی بود كه سران فتنه را عليه حضرت علی(عليه السلام) وارد عمل كرد و به مخالفت واداشت. اما در مورد توده مردم، دليل عمده اين مسأله، ناآگاهی مردم بود.

 البته سنّت‌های جاهلی، تبعيت از بزرگان و رؤسای قبايل و عصبيت‌های كور نسبت به خويش و قوم و قبيله و عشيره و نظاير آنها نيز در اين مسأله بی تأثير نبود. اما عمده عاملی كه باعث شد توده مردم با حضرت علی(عليه السلام) مخالفت كنند ناآگاهی و ضعفِ شناخت بود. آنها به سادگی تحت تأثير قرار می‌گرفتند و فريب می‌خوردند. خواص، يعنی همان سران فتنه، نيز از همين ناآگاهی مردم سوء استفاده كردند. آنان به وسيله تبليغات، شخصيت حضرت علی(عليه السلام) را تخريب و ترور كردند، تا آن جا كه مردم شام باور نمی‌كردند كه حضرت علی(عليه السلام) نماز بخواند! آن هنگام كه به شام خبر رسيد كه حضرت علی(عليه السلام) را در مسجد در حال نماز به شهادت رسانده اند، مردم گفتند: مگر علی(عليه السلام) نماز هم می‌خواند؟! آری، تبليغات تا اين حد اثر كرده بود. تا مدت‌ها نيز ـ تا زمان عمر بن عبدالعزير ـ همين مسلمان‌ها پای منبری می‌نشستند كه در آن سبّ علی(عليه السلام) می‌شد، و در قنوت نمازشان علی(عليه السلام) را سبّ می‌كردند! كار به جايی رسيد كه وقتی عبدالله بن زبير در مكه حكومت تشكيل داد، در خطبه‌های نماز جمعه حتی بر پيامبر(صلی الله عليه وآله) نيز صلوات نمی‌فرستاد. او به دليل عنادی كه با بنی هاشم داشت، در توجيه اين كار خود می‌گفت: اگر من بر پيغمبر(صلی الله عليه وآله) صلوات بفرستم، كسانی از بنی هاشم كه در مجلس هستند باد به دماغشان می‌اندازند و می‌گويند پيغمبر(صلی الله عليه وآله) از طايفه ما بود. برای آن كه اينها همين اندازه هم احساس سربلندی نكنند من بر پيامبر(صلی الله عليه وآله) صلوات نمی‌فرستم! مهم تر اين بود كه آن مردم مسلمان اين حكومت را به عنوان حكومت اسلامی پذيرفته بودند! حكومتی كه به نام جانشينی پيغمبر(صلی الله عليه وآله) برپا شده بود، اما حاكمش از ذكر صلوات بر پيغمبر(صلی الله عليه وآله) ابا داشت! اين نشانه اوج ناآگاهی و غفلت آن مردم است؛ بلای بزرگی كه شياطين از آن بهترين بهره برداری را می‌كنند. ما نيز در زمان خودمان نمونه‌هايی از اين امر را شاهد بوده ايم.

البته به جز تبليغات كه در طول اين دوران برضد اميرالمؤمنين(عليه السلام) وجود داشت، هم چنان كه اشاره كرديم عوامل ديگری نيز در اين مسأله دخيل بود. در اين ميان شايد دو عامل بيش از ساير عوامل نقش داشت؛ يكی تطميع و ديگری تهديد. در هر صورت، مجموع اين عوامل دست به دست هم داد و موجب مخالفت مردم با اميرالمؤمنين(عليه السلام) و جنگ آنان با حضرت گرديد. گذشته از آن، اين عوامل در طول تاريخ اسلام، پيوسته در فتنه‌هايی كه دامن گير جامعه اسلامی شده، نقشی به سزا داشته اند.

 


 

1. قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِمِينَ؛ بقره (2)، 124.

2. ر.ك: بحارالانوار: ج 25، باب 6، روايت 12.

3. همان، ج 35، باب 8، روايت 9.

4. طه (20)، 94.

5. اعراف (7)، 150.

6. طه (20)، 94.

7. جناب استاد در برخی كتاب‌های ديگر خود اين بحث را به تفصيل مطرح كرده اند. برای نمونه، ر.ك: نگاهی گذرا به نظريه ولايت فقيه، فصل سوم.

8. انفال (8)، 60.

9. احزاب (33)، 66 ـ 67.

10. غافر (40)، 47 ـ 48.

11. نحل (16) 25.

12. ر.ك: بحارالانوار، ج 38، باب 57، روايت 1.

13. انعام (6)، 124.

14. آل عمران (3)، 34.

15. بقره (2)، 253.

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
محتوای بیشتر در این بخش: « گفتار نهم گفتار يازدهم »

پیام هفته

تکیه بر پشتوانه های مردمی
آیه شریفه : وَيَا قَوْم مَنْ يَنْصُرنِي مِنْ اللَّه إِنْ طَرَدْتهمْ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ (سوره مبارکه هود ، آیه 30)ترجمه : ای قوم من ، اگر آن ها (توده مردم مومن) را از نزد خود برانم ، چه کسی مرا از عقوبت الهی مصون خواهد داشت ، آیا توجه نمی کنید (که کار من در اعتماد داشتن به مردم دست است؟).روایت : قال علی (ع): ... وَ لْيَكُنْ أَحَبَّ اَلْأُمُورِ إِلَيْكَ أَوْسَطُهَا فِي اَلْحَقِّ وَ أَعَمُّهَا فِي اَلْعَدْلِ وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَى اَلرَّعِيَّةِ فَإِنَّ سُخْطَ اَلْعَامَّةِ يُجْحِفُ بِرِضَى اَلْخَاصَّةِ وَ إِنَّ سُخْطَ اَلْخَاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى اَلْعَامَّةِ وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ اَلرَّعِ...

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید