عدالت مرجع

عدالت مرجع

آيات 130 تا 141 سوره بقره را توضيح مى دهيم. «و من يرغب من ملّة ابراهيم الا من سفه نفسه و لقد اصطفيناه فى الدنيا و انّه فى الاخرة لمن الصالحين. اذ قال له ربّه اسلم، قال اسلمت لرب العالمين. و وصى بها ابراهيم بنيه و يعقوب يا بنى انّ الله اصطفى لكم الدين فلا تموتنّ الا و انتم مسلمون»

كيست كه از آيين ابراهيم منصرف و روگردان باشد، جز كسى كه نابخرد است؟ ما ابراهيم را در دنيا انتخاب كرديم و او در آخرت از شايستگان است.


 

ابراهيم و يعقوب پسران خود را به همين ملت ابراهيم و به همين آيين سفارش و وصيت كردند. گفتند، اى پسران ما، خدا دين را براى شما انتخاب و معين كرده، پس نميريد جز مسلمان.

«ام كنتم شهداء اذ حضر يعقوب الموت اذ قال لبنيه ما تعبدون من بعدى قالوا نعبد الهك و اله آبائك ابراهيم و اسمعيل و اسحق، الها واحدا و نحن له مسلمون.»

يا شما حاضر بوديد آن وقتى كه مرگ يعقوب فرارسيد و به پسرانش گفت، پس از من، چه چيز را خواهيد پرستيد؟

گفتند، همان خداى تو و خداى پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را. همان خداى يكتا را. ما در برابر او تسليم هستيم.

«تلك امة قد خلت لها ما كسبت و لكم ما كسبتم و لا تسئلون عمّا كانوا يعملون.»

پس دعوا را درباره اينكه آيين آنها چه بود كنار بگذاريد. واقع مطلب اين است كه گفتيم.

علاوه بر اين، آنان گروهى بودند كه زمانشان سپرى شده است. آنها خودشان متوجه شدند كه چه مى كردند. «و قالوا كونوا هودا او نصارى تهتدوا، قل بل ملّة ابراهيم حنيفا و ما كان من المشركين. قولوا آمنا باللّه و ما انزل الينا و ما انزل الى ابراهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب و الاسباط و ما اوتى موسى و عيسى و ما اوتى النبيّون من ربهم. لا نفرّق بين احد منهم و نحن له مسلمون.»

در برابر اين مطلب، آنها (يعنى يهود و نصارا) و همچنين گروهى ديگر كه گرايشى به آنها داشتند، گفتند يهودى، يا نصرانى باشيد تا در راه هدايت الهى قرار گيريد. بگو، نه! همان آيين حنيف ابراهيم را داريم؛ ابراهيمى كه از مشركان نبود.

بگو ما دار و دسته سازى در كار دين نمى كنيم. بگو ما به خدا ايمان داريم؛ به وحى الهى كه از طريق محمد (ص) به سوى ما فرستاده شد، به آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان او فرستاده شد، به آنچه به موسى و عيسى و پيغمبران از جانب خداوندشان فرستاده شد و داده شد ايمان داريم. به همه يكجا ايمان داريم و ميان هيچ يك از آنها فرقى نمى گذاريم. چرا؟ چون همه پيغمبران اويند و ما هم در برابر او تسليم هستيم.

«فان آمنوا بمثل ما امنتم به فقد اهتدوا و ان تولّوا فانّما هم فى شقاق فسيكفيكهم اللّه و هو السّميع العليم. صبغة اللّه و من احسن من اللّه صبغة و نحن له عابدون.» اگر يهود و نصارا و ديگران هم به چنين چيزى ايمان آورند و گفتند ما هم به آنچه بر همه پيغمبران، از جمله پيغمبر اسلام، نازل شده ايمان داريم، در اين صورت آنها در راه هدايتند. ولى اگر روگرداندند، بدانيد كه مى خواهند تفرقه افكنى و تفرقه اندازى كنند. شما هم نگران نباشيد. خدا شما را در برابر آنها نگه خواهد داشت، و او شنواى داناست. اين است رنگ خدا و آيين خدا و رنگ آميزى خدا و كيست كه رنگ آميزى اش از خدا بهتر باشد؟ ما آن خدا را مى پرستيم.

«قل اتحاجّوننا فى اللّه و هو ربّنا و ربّكم و لنا اعمالنا و لكم اعمالكم و نحن له مخلصون». بگو دعوا بر سر خدا معنا ندارد. آيا با ما بر سر خدا دعوا مى كنيد! او، هم خداى ماست و هم خداى شماست. ما به پاداش و كيفر اعمال خودمان مى رسيم، شما هم به پاداش و كيفر اعمال خودتان مى رسيد. ما آيين و دين و عمل را خالص و يكسره براى خدا قرار داده ايم.

پس اينكه دائما مى گوييد بياييد يهودى باشيد يا نصرانى يعنى چه؟ «ام تقولون انّ ابراهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب و الاسباط كانوا هودا او نصارى قل انتم اعلم ام اللّه و من اظلم ممّن كتم شهادة عنده من اللّه و ما اللّه بغافل عما تعملون.» يا مى گوييد ابراهيم، كه اصلا پيش از موسى و عيسى بود، اسماعيل، اسحاق، يعقوب، و فرزندان آنها، يهودى و نصرانى بودند؟ بگو، آيا شما بهتر مى دانيد يا خدا؟ كيست ستمگرتر از آن كه شهادتى پيش او از جانب خدا باشد و او آن را كتمان كند، و خدا از آنچه شما مى كنيد غافل نيست.

«تلك امة قد خلت، لها ما كسبت و لكم ما كسبتم و لا تسئلون عما كانوا يعملون.» آنها گروهى بودند كه دوره شان گذشت. آنچه كردند براى خودشان كردند، آنچه شما بكنيد براى خودتان مى كنيد و شما مسؤوليت كارهاى آنها را نداريد.

اين آيات دنباله آيات قبل است كه درباره آنها به تفصيل صحبت كرده ام و راه و رسم زندگى پاك مسلمانى را به همه ياد مى دهد، ولى متأسفانه خود ما مسلمانها اين راه و رسم را پشت گوش انداخته ايم. با صراحت تمام مى گويد كه در مورد همه پيغمبران يكجا و يك كاسه فكر كنيد. همه، پيغمبران يك خدا هستند. همه، آيين او را براى بشريت آورده اند. همه، انسانيت را دعوت كرده اند به اينكه در برابر خدا و آيين خدا تسليم باشند.

جنگ بر سر اين پيغمبر و آن پيغمبر شايسته مردمى كه خداپرست هستند نيست. اصول اديان يكى است. در هر دينى ممكن است احكامى نسخ شده باشد حتى در دين يك پيغمبر هم ممكن است در سالهاى اخير برخى از احكام سالهاى اول نسخ شده باشد. ولى آيا اين امر، دين يك پيغمبر را دو دين مى كند؟
بر حسب آنچه از تاريخ اديان به دست مى آيد، در پنج نوبت يك نوع بالا آمدن در سطح وجود داشته است؛ در پيغمبران اولى العزم، يعنى پيغمبرانى كه با سطحى برتر آيين خدا را آوردند. ولى بالا آمدن سطح هم  جدايى ايجاد نمى كند. اصول در همه آنها يكى است.

در بحث از خاتميت پيغمبر اسلام به تفصيل دراين باره صحبت كرديم كه اين امر عبارت است از يك نوع بالا آمدن سطح، آن هم بالا آمدنى كه از نظر دينى، بعد از آن، سطح بالاتر اصلا معنا ندارد. نه اينكه احكام و خصوصيات و كيفيت اجراى احكام ثابت خواهد بود، بلكه دين ثابت خواهد بود. خيلى فرق است بين اينكه دين ثابت باشد يا حكمى ثابت باشد. گفتيم ممكن است موضوع قسمتى از احكام در زمانهاى بعدى تغيير كند. وقتى موضوع تغيير كرد، حكم هم تغيير مى كند. حكم جاودانى است اما موضوع جاودانى نيست.

مثلا، در قرآن كريم داريم كه مشروبات الكلى حرام است. اين قانون ثابت است. اما اگر يك روزى در دنيا اصلا مشروبات الكلى ساخته نشد، آيا اين قانون باز هم مصرف دارد؟ نه! اينجا قانون از مصرف مى افتد نه اينكه از بين برود. گفتيم اصلا همه نسخها از همين قبيل است؛ يعنى موضوع قانون تمام مى شود. اگر همان موضوع دوباره بيايد، باز همان قانون مى آيد. به همين جهت گرچه «حلال محمد حلال الى يوم القيامة و حرام محمد حرام الى يوم القيامة»، اما درعين حال ممكن است دوران موضوع برخى از قوانين بگذرد و منتفى شود. به اين مى گوييم سالبه به انتفاء موضوع. اين امر هيچ منافاتى با ابديت و خاتميت هم ندارد. اين بحث از نظر اسلام شناسى علمى و عملى، بحث بسيار دقيق و حساس و ارزنده اى است كه بايد بسى مورد توجه قرار بگيرد، گرچه تا كنون به اندازه كافى مورد توجه قرار نگرفته است.

علل و عوامل اين عدم توجه هم از نظر اجتماعى و شناخت زيربناى مسائل اجتماعى خيلى زياد است كه آن بحثى دگر دارد. اين توضيحى بود درباره اين آيات و اما بحث امشب.

وعده داده بودم درباره بخش اخير از نخستين آيه مربوط به داستان ابراهيم براى رفقا صحبت كنم. آيه را مجددا مى خوانم (آيه 124 از سوره بقره): «و اذ ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات فاتمّهن. قال انّى جاعلك للنّاس اماما. قال و من ذريّتى قال لا ينال عهدى الظالمين.» آنگاه كه ابراهيم را خدايش با چند كلمه آزمود و ابراهيم از عهده آنها برآمد و آنها را به انجام رسانيد، خدا به او گفت من تو را پيشواى مردم قرار مى دهم. گفت، از نسل من چطور؟ خداوند گفت، عهد و پيمان و سمتى كه من مى دهم نصيب ستمگران نمى شود.

ذيل اين آيه زيربناى بحثى است كه همه شما با آن آشنايى داريد: بحث عصمت. آيه مى گويد كه خدا ابراهيم را آزمايش كرد.

نتيجه آزمايش مثبت بود. آن وقت خدا به او فرمود من تو را به سمت پيشوايى مردم منصوب مى كنم. پيشواى الهى. ابراهيم گفت، اين از من؛ از نسل من چه؟ پاسخ نه مثبت بود و نه منفى. به جاى پاسخ مثبت و منفى، قانونى اعلام شد: سمتهاى الهى من نصيب ستمگران نمى شود. بنابراين، از ذريّه و نسل تو، آنها را كه اهل ستم و انحراف اند امام قرار نمى دهم، و آنها كه چنين نيستند آنها را امام قرار مى دهم. عهد من نصيب ستمگران نمى شود. در مقابل ظالم چيست؟ عادل. يعنى عهد و سمت من نصيب عادلها مى شود.

معناى عدل

معناى عدل چيست؟ عدالت چيست؟ ما از عدل يك معناى خودمانى داريم: دادگرى، حق كسى را پايمال نكردن، به حق كسى تجاوز نكردن.

يك معنى فلسفى هم داريم: معتدل بودن، به هيچ سمتى متجاوز و منحرف نبودن، پاك بودن از انحراف به طور كلى. در اخلاق قديم عدل را اساس اخلاق پسنديده بشرى معرفى مى كردند. مى گفتند انسان خواستها و گرايشهايى دارد. در هريك از اين گرايشها ممكن است به جانب افراط برود، ممكن است به جانب تفريط برود؛ بهتر اين است كه ميانه رو باشد؛ خير الامور اوساطها. مثلا مى گفتند آدمى خوب است شجاع باشد.

اگر در شجاعت كمبود داشت مى گوييم آدم جبون و ترسويى است. اگر بيش از حد خواست دل به دريا بزند، مى گوييم آدم متهورى است. نه تهور خوب است و نه ترس و بزدلى. آن چيزى كه خوب است دليرى است، كه به آن مى گوييم شجاعت. يا مثلا در شهوت نسبت به مال (مال دوستى) مى گفتند يك وقت يك كسى است كه اصلا ارزش پول را در نظر نمى گيرد و هرچه به دست مى آورد فورا از دست مى دهد و اصلا چيز نگه دار نيست. به اين مى گوييم گشادباز. يك وقت هم هست كه جانش به پول بسته شده و اگر دينارى به دست بياورد خيال مى كند كه بايد آن را تا آخر عمر نگه دارد.

زبان حالش اين است كه پول است، نه جان است كه آسان بتوان داد! اين آدم بخيل است. نه بخل خوب است و نه گشادبازى. آن چيزى كه خوب است اقتصاد در معيشت است. يعنى روى حساب زندگى كردن، به دخل و خرج خود هر دم نظر كردن و آن وقت زندگى را تنظيم كردن. مى گفتند اين عدل در مسأله پول دوستى است.

اين اعتدال و ميانه روى است. به اين معناى اخلاقى فلسفى، عدل معناى بسيار وسيعى پيدا مى كند. يعنى، به تعبير بسيار لطيف ما در زبان عرفى فارسى كه خيلى گوياتر از همه تعبيرات علمى است، آدمى كه همه چيزش ميزان است؛ فكرش ميزان است، برخوردش ميزان است، عملش ميزان است. همه چيزش روى ميزان است. اينجا عدل معنايى وسيع و عالى پيدا مى كند. اين «لا ينال عهدى الظالمين»، يعنى عهد من نصيب عادلها مى شود. اما عادل به كدام يك از اين دو معنى؟ آن معنى محدود اول يا آن معناى وسيع دوم؟

پاسخ مطلب اين است كه معناى اول در نظر ساده محدود است، اما اگر كمى دقت بكنيم، مى فهميم همان معنى دوم است. چرا؟ چون عادل كسى است كه به حق كسى تجاوز نكند. بسيار خوب، حالا حقها را بشماريم. اگر كسى خواست به حق الناس تجاوز نكند، به مال مردم، به ناموس مردم، به آبروى مردم، به حقوق مردم تجاوز نكند، بايد خود را بپايد. علاوه بر اين، اگر انسان خواست به خودش هم تجاوز نكند- آن روزها كه خواندن دعاى كميل در شبهاى جمعه در ميان ما معمول تر بود، در يك جا از دست خود به خدا پناه مى برديم: «ظلمت نفسى»؛ به خودم ستم كردم. انسان از اين ستم به خود، ناله و شكوه و گلايه مى كند. اگر آدم عادل باشد، يعنى ستمگر نباشد، بايد به حقوقى كه خودش بر خود دارد نيز تجاوز نكند.
خدا هم بر ما حقوقى دارد. ما بايد به خدا و حقوق خدا نيز تجاوز نكنيم.

اين بازمى گردد به همان معنى دوم. اگر قرار شد كسى نه به حقوق ديگران تجاوز كند، نه به حقوقى كه خودش بر خودش دارد تجاوز كند، ونه به حقوقى كه خدا بر گردن هر بنده اى دارد تجاوز كند، او همان آدمى است كه همه چيزش روى ميزان است. بنابراين، حقيقت اين است كه هر دو معنى يكى است، به شرط اينكه از قالب اصطلاحات بيرون بياييم و مطالب را با همان زبان قرآن، كه زبان مورد فهم عموم است، مطرح بكنيم. در اين صورت جنگها از ميان برمى خيزد.
بنابراين، عدل كه در اين آيه مطرح است عبارت است از ميزان بودن انسان در تمام جهات زندگى، به طورى كه هيچ گونه تجاوزى در زندگيش راه نداشته باشد. خداوند در اين آيه مى فرمايد عهد من نصيب كسانى كه اين نوع عدالت راندارند، نمى شود. اگر كسى مى خواهد عهد من، پيمان من، منصب الهى را به دست بياورد، بايد از اين نوع عدل و عدالت برخوردار باشد. اما اگر قرار باشد عدالت به اين محكمى و به اين جامعيت كه گفتيم باشد، آن وقت مسأله در زندگى اجتماعى بسيار مشكل مى شود! شما مى گوييد امام جماعت بايد عادل باشد، شاهد بايد عادل باشد، قاضى بايد عادل باشد، كسانى كه مى خواهند سمتهايى را در جامعه به عهده بگيرند (فرماندار شهرى باشند، شهردار شهرى باشند، بخشدار باشند؛ منصبى از مناصبى كه كار مردم به دست آنان است، حتى رئيس يك اداره معمولى) اينها هم بايد عادل باشند، عدل را هم كه به اين اهميت معرفى كرديد، اما چنين عادلى را از كجا پيدا كنيم! نقل مى كنند كه يكى از علماى باتقواى گذشته هرروز در مسجدى نماز مى خواند.

مردم نزد او رفتند و گفتند، آيا در مواقعى كه شما تشريف نداريد ما مى توانيم پشت سر آقازاده نماز بخوانيم؟ آيا او را عادل مى دانيد تا ما پشت سر ايشان نماز بخوانيم؟ آن آقا كه عدالت را به همين معنى سخت گرفته بود، گفته بود، عادل يكى است، آن هم امام زمان (عج) است! به احترام نام امام زمان از جا بلند شده و رفته بود تا اصلا ديگر دنباله مطلب را پاسخ نگويد. خوب، اگر واقعا سطح عدالت به اين بالايى باشد، آن وقت در امور عادى زندگى اجتماعى، مثل نماز جماعت و شهادت و امثال آن، چنين عادلهايى را از كجا پيدا كنيم؟ اين مطلب اتفاقا در روايتى كه گويا از امام سجاد (ع) نقل شده، آمده است. اين روايت درباره عدالت است.

در اين روايت امام سطح عدالت را تا همين عدالت كذايى مى آورد. مى فرمايد، اگر ديديد مردى نمازش را مى خواند، روزه اش را مى گيرد، زكاتش را مى دهد، گول نخوريد. آدم گاهى از درون خرابيهايى دارد. ممكن است آدمى باشد رياست طلب يا جاه طلب. اگر ديديد كه حتى نسبت به رياست هم بى اعتناست، باز هم گول نخوريد. ممكن است محبوبيت را دوست داشته باشد و چون مى داند كه اگر رياست طلب باشد آن وقت مردم نسبت به رؤساى تحميلى علاقه قلبى ندارند، بنابراين خود را بر شما تحميل نمى كند، تا بدين وسيله محبوبيت بيابد. چنين كسى نيز عدالت ندارد و خودپرست است نه خداپرست. خداپرست كسى است كه از همه اين خودپرستيها به درآمده باشد. اما ما از اين گونه عادلها چند نفر را مى توانيم پيدا كنيم و چگونه مى توانيم پيدا كنيم؟

يكى از نويسندگان كه اين روايت را در كتابش طرح كرده، مى گويد حقيقت اين است كه ما بايد براى عدالت بر حسب سمتها درجاتى قائل باشيم. اگر مسأله امام جماعت مطرح است بايد درجه ساده تر و معمولى ترى را در نظر بگيريم. همين قدر كه آدم ظاهر الصلاحى است كه در معاشرت با او ترك واجب و انجام معصيتى نمى بينيم، مى توانيم با او نماز بخوانيم، چنانكه در رساله هاى عمليه هم همين طور آمده است.

اگر او را براى شهادت مى خواهيم، يعنى مى خواهيم حقى را با شهادت او اثبات يا نفى كنيم، يا مى خواهيم او را در مسأله طلاق به شهادت طبيم، در اينجا بايد قدرى بيشتر دقت كنيم كه آدمى باشد كه بشود به حرف او واقعا اعتماد كرد. خودمان را جاى طرف بگذاريم؛ ببينيم اگر او در مورد خود ما نظرى مى داد اعتماد مى كرديم يا نه. اگر براى سمتهاى دست چهارم و پنجم و ششم حكومتى است، همين كه آدم درستى باشد كه رشوه نگيرد، كارهايش را روبه راه انجام بدهد، منحرف نباشد، از مقامش سوء استفاده نكند، مى گوييم عدالت او عدالتى است كه متناسب با اين سمت است.

آن نويسنده مى گويد، اين عدالت در سطح اعلى كه در اين روايت از امام نقل شده، آن عدالتى است كه ما شيعيان آن را در امام منصوب معتبر مى دانيم و مربوط به بحث عصمت است. عدالتى كه در حدى است كه سر زدن گناه و فوت واجبى از آن فرد اصلا از مقام او و از آن ايمان و يقين و تقواى اعلاى او دور باشد.

مى گويد اين عدالتى كه در اين روايت است عدالت امام است. اتفاقا روايت هم در همين زمينه است. روايت در زمينه اى است كه مى خواهد به كسانى كه در سمت زمامدار الهى بودن به اين عدالتهاى معمولى اكتفا كرده اند، هوشيارباش دهد.

اين آيه هم در اين زمينه است آيه در زمينه عهد خداست. يعنى آنجا كه قرار است خدا به كسى سمتى دهد. مى فرمايد «لا ينال عهدى الظالمين»؛ يعنى من اگر بخواهم كسى را امام مردم قرار دهم، در او اين عدالت عالى اعلى را معتبر مى دانم.

اگر ده نفر دور هم جمع شويم و هر كدام مبلغى سرمايه گذارى كنيم و شركتى را تأسيس كنيم، بعد بخواهيم مدير عاملى انتخاب كنيم، ولى آن قدر مته به خشخاش بگذاريم كه فردى را كه شايسته مقام امامت است براى مدير عاملى شركت در نظر بگيريم، در اين صورت به ما مى خندند.

مى گويند شما اصلا اهل بازرگانى و تجارت نيستيد، براى اينكه در امور اقتصادى اعتماد تا يك حدود معينى بايد رعايت شود. اگر خواستيد تا اين حد مته به خشخاش بگذاريد اصلا شركتى در دنيا به وجود نمى آيد كه بخواهد مدير عامل داشته باشد. اگر ما براى اين آقاى مدير عامل يك ناظر و يك بازرس و يك مشاور هم معين كرديم هيچ اشكالى ندارد و طبيعى است. هر سال خودمان هم در مجمع عمومى به بيلان كار اين آقا رسيدگى مى كنيم؛ اگر خوب بود باز انتخابش مى كنيم، اگر خوب نبود انتخابش نمى كنيم. گاهى حتى در وسط سال با ضباطه هاى مشخصى به اين امر رسيدگى مى كنيم.

اما به هر حال اعتماد ما به مدير عامل در مورد سرمايه شركت است و با كنترل همراه است، با عزل و نصب همراه است، مدتش محدود است، اعتماد به او محدود است؛ همه چيزش محدود و قابل تصرف است. اما در زمينه زمامداران و رهبران الهى چطور؟ ما آنجا كه مى خواهيم به كسى كه سمت الهى دارد اعتماد كنيم، قصد داريم چه نوع اعتمادى بكنيم؟ اعتماد صددرصد. آنجا موضوع اعتماد صددرصد است. اگر بخواهيم درستى يا نادرستى كار اين زمامدار و پيشوا رسيدگى كنيم راهى جز اين نيست كه خود خدا پيشوايى را معين بكند.

همه راهها جز اين بسته است. آيا در اينجا در مورد اين فردى كه خدا انتخاب مى كند تا به او سمتى بدهد، جز اينكه او در اين حد اعلاى عدالت و قابليت اعتماد باشد. اصلا راه حل ديگرى وجود دارد؟ او فقط زمامدار امت نيست، چون ما خودمان زمامدار امت را در زمان غيبت امام زمان انتخاب مى كنيم. ما براى اداره امور اجتماعى خود كسى را انتخاب مى كنيم و سمت زمامدارى را ما به او مى دهيم. اين عهد الهى نيست. قصه از اين بالاتر است: كسى است كه زمامدارى او به وسيله ما به او داده نشده بلكه به وسيله خدا به او داده شده است. ولايتش ولايت الهى است، نه ولايتى كه ما به او داده باشيم. ميدان ولايتش وسيع تر از ميدان ولايت زمامدار امتى است كه ما انتخاب مى كنيم. او مبيّن قرآن است در سطحى بس بالا.

او مفسّر قرآن است. قبلا گفته بوديم كه تفسير چند درجه دارد. يك درجه اش مخصوص پيغمبر و امام است. درجات بعدش را علما و دانشمندان برجسته هم مى توانند داشته باشند. او كسى است كه مى خواهد به اتكاى علمى كه با وحى ارتباط دارد قرآن و اسلام را براى ما تفسير كند. او مى خواهد در دايره زمامدارى اش به كارهايى دست بزند كه ما براى زمامدار پاك باتقواى انتخابى خودمان آن حق را قائل نيستيم.

بنابراين، در اينجا بحث در اين نيست كه ما مردم مسلمان كسى را به مرجعيت انتخاب مى كنيم. مى دانيم كه ما مرجع تقليد را انتخاب مى كنيم.

لذا اگر از اين آقاى مرجع خطايى ديديم كه با شأن مرجعيت سازگار نبود به مرجعى ديگر عدول مى كنيم. يعنى، اگر ما مرجعى را عادل شناختيم اما پس از مدتى كه با او سر و كار پيدا كرديم متوجه شديم عدالت وى كافى نيست، به مجتهد عالم عادل ديگرى رجوع مى كنيم. در اين هيچ شكى نيست و بايد هم اين كار را بكنيم. اين ما هستيم كه مرجع را مى شناسيم و انتخابش مى كنيم تا از او تقليد كنيم.

اين ما هستيم كه زمامدار را، در هر درجه اى كه باشد، انتخاب مى كنيم؛ از كسانى كه مسؤوليتهاى محلى را بر عهده دارند تا كسانى كه مى خواهند مسؤوليتهاى امت اسلام را بر عهده بگيرند. اينها دارندگان عهد خدا نيستند. اينها دارندگان عهد ما هستند. بين ما و آنها يك نوع رابطه از طريق خود ما برقرار شده است. قرار نيست عهد خدا به اينها برسد. اما آنجا كه صحبت عهد خدا و منصب الهى است، كسى كه خدا مى خواهد به او منصبى بدهد و ما به او اعتماد صددرصد كنيم بايد آن عدالت اعلايى را كه عرض شد داشته باشد. او بايد همه چيزش ميزان باشد. بايد از هر نظر قابل اعتماد باشد و اين است زيربناى بحث عصمتى كه ما درباره انبيا و درباره امامان منصوب از طرف خداوند و به امر خداوند معتبر مى دانيم.

البته در مسأله عصمت، علاوه بر اين زيربنا، شاخه هايى هم پيدا شده است، اما فعلا درباره ان شاخه ها بحث را روا نمى دانيم؛ نه اينكه نمى خواهيم بحث كنيم، بلكه اصلا روا نمى دانيم كه بحثهاى اختلافى را مطرح كنيم. آنچه يك بحث اصولى و اساسى است.

اين است كه پيغمبر و امامى كه از طرف خدا و به فرمان خدا بخواهد به سمت پيشوايى منصوب شود بايد قابليت اعتماد صددرصد داشته باشد. اين مسأله اى بسيار روشن است؛ مسأله اى است اساسى و قاطع؛ مسأله اى است كه به عمل ما مربوط است و به همين جهت آن را مطرح مى كنيم. اما از طرح شاخه هاى آن نه فقط در اينجا بلكه در كل جامعه خوددارى خواهيم كرد. چون طرح كردن اين شاخه ها جز اينكه ما را از اصلها و ريشه ها دور كند هيچ ثمره ديگرى ندارد.

و اين است آنچه ما لازم مى دانيم درباره ولايت الهى بگوييم و بدانيم و بدان معتقد و بر آن آگاه باشيم. وقتى ولايت، ولايت الهى است، دايره اش بسى وسيع است، شرط آن هم بسى سنگين است. چون دايره وسيع است شرط هم سنگين است. اما در بحث از ولايت الهى هم به سراغ شاخه هاى ديگر رفتن را در جامعه اسلامى صحيح نمى دانيم؛ نه طرح موافقش را، نه طرح مخالفش را. در اين زمينه آنچه اهميت دارد اين است كه اين چيزى كه به عنوان تعليم قرآن و تعليم اسلام و تعليم خاص شيعه طرح مى كنيم مسأله اى است كه اصولا قابل درك منطقى است و احتياجى به اين همه جار و جنجال ندارد. سمت الهى براى اعتماد صددرصد ماست و اعتماد صددرصد را تنها به كسى مى شود كرد كه از هر گونه انحراف مصون باشد. اينك به پرسشها پاسخ مى دهيم.

پرسش و پاسخ

[يكى از حاضران:] آيا بايد علاوه بر عصمت عملى براى امام، به عصمت ديگرى هم قائل باشيم؟ يعنى امام از نظر افكار هم بايد معصوم باشد؟

اين مسأله در ميان جامعه اسلامى و حتى در ميان شيعه مورد اختلاف است. مرحوم صدوق و برخى از علماى ديگر شيعه نظرى دارند و بقيه نظرى ديگر. حقيقت اين است كه اين مسأله اگر از ديد روايات مطرح شود يك بحث مى طلبد و اگر از ديد ضابطه اى كه امشب در مورد آن بحث كرديم طرح شود، بحثى ديگر را مى طلبد.

به تعبير ديگر، اگر خطا در ابلاغ وحى باشد، يا در تفسير احكامى باشد كه متكى به علم مربوط به بيت وحى است، اين خطا مضر است و امام بايد از اين جهت هم معصوم باشد.

اما اگر خطا در امورى باشد كه خارج از اين مسأله است، بايد ببينيد بر مبناى ضابطه اى كه بيان كردم، آيا اين درجه عصمت از خطا لازم است يا لازم نيست. شما خودتان به عنوان يك فرد، اگر بخواهيد به پيغمبر يا امامى به عنوان پيشواى الهى اعتماد كنيد تا در ابلاغ وحى و در تفسير آن از خطا مصون باشد، چنانچه در كارهاى ديگرش خطايى بكند آيا به او اعتماد مى كنيد يا نه؟

[همان شخص:] بله، اعتماد مى كنيم.

بسيار خوب. پس اصلا اين بحث را طرح هم نمى كنيم. البته اين يك كمال است كه از آن خطاهاى عادى هم مصون باشد و حتى ممكن است خداوند اين كمال را به او داده باشد، اما براى ما جاى بحث نيست، چون تماسى با بحث ما ندارد. كمالى است كه اگر داشته باشد خيلى خوب است، اگر هم نداشته باشد مخلّ به رسالت و امامت و پيشوايى او نيست.

بنابراين، عصمت در حدى كه كمترين خللى به مقام الهى او وارد نشود لازم است. اما همين قدر كه بخواهد از اين بالاتر برود و يك كمال بشود، خوب، اگر اين كمال را داشته باشد چه بهتر، اگر هم نداشته باشد جاى نگرانى نيست.

 [يكى از حاضران:] البته عصمت عملى از همه مسلمين خواسته شده است.

اين را عصمت نمى ناميم. شما به عدالتى كه در مورد امام جماعت و شاهد و اين گونه افراد مطرح شد دقت كنيد. حد اين عدالت چيست؟ حد آن را حتى در رساله هاى عمليه هم ذكر كرده اند، ولى من با زبانى اجتماعى مى گويم تا دليلش همراه خودش باشد. به آدمى كه در معاشرت با او مى فهميم كه در برابر گناه مقاومت دارد و در روبرو شدن با واجب و وظيفه، تحرك دارد، مى گوييم آدم عادل. در اينجا اطلاق «عصمت» ما را از مسأله دور مى كند. تعبير «عدالت» در اينجا گوياتر است. در مورد امام جماعت هم همين طور است. اگر كسى بود كه در زندگى با او دريافتيم كه آدمى است كه در برخورد با گناه ترمز دارد و در برخورد با واجب و فريضه هم آدمى است كه آرام نيست و واقعا مى خواهد فريضه را انجام بدهد، كافى است. بنابراين، حتى اگر يك بار گناه كبيره اى از او سر زد، مثل آدمى است كه يك بار پايش را از روى ترمز برداشته، ولى ترمزش نبريده. اين يك بار سر زدن گناه، حتى گناه كبيره، منافاتى با عدالت ندارد. چون چنين آدمى كه ترمز دارد، بلافاصله وقتى متوجه شود كه گناه كبيره از او سر زده توبه هم مى كند و تصميم مى گيرد كه بار ديگر گناه نكند؛ و اين با عدالت منافاتى ندارد.
اتفاقا در جامعه ما كه خيلى چيزها عوامى شده مسأله عدالت هم عوامى شده است. براى اينكه مردم اگر از آقايى كه به او اعتماد دارند يك بار يك گناه ببينند اصلا پاك نسبت به او بى اعتقاد مى شوند. اين غلط است. همين امر سبب شده كه متأسفانه بازار حقه و ريا و تظاهر در جامعه ما خيلى گرم بشود. اين غلط است. ممكن است آدمى واقعا عادل باشد اما يك بار از او گناهى سر بزند- اصلا نه فقط يك بار، بلكه گاه گاه از او گناه سر بزند- اما آدمى است كه هر بار گناهى از او سر مى زند ناراحت مى شود.

بنابراين، عدالت عبارت است از ترمز داشتن در برابر گناه؛ تحرك داشتن در عمل به وظيفه. آدم عادل در عمل به وظيفه آرام نيست. يعنى تا با وظيفه اى روبرو مى شود به جنب وجوش مى افتد. گرچه ممكن است يك بار هم وظيفه اى از او فوت شود.

[يكى از حاضران:] آن ملكه عدالت آيا با اين گناههاى گاه به گاه سازگارى دارد؟

اصلا ملكه عدالت يعنى همين ترمز. اين ترمز همان ملكه است.
 [همان شخص:] آيا اين مقدار از عدالت در زمامدارى كافى است؟
مسأله مرجعيت و زمامدارى و دست اندركار بودن فرق دارد. آن حساب ديگرى است. در مسأله زمامدارى و مرجعيت، خواه مرجعيت يك محل، خواه مرجعيت يك شهر، خواه مرجعيت يك جامعه اسلامى،
علاوه بر عدالت (همان عدالت به عنوان ترمز در گناه) خيلى چيزهاى ديگر نيز معتبر است. در آغاز، درجه بالا مى رود و فكر زمامدار هم بايد ميزان باشد؛ قدرت تدبير هم بايد داشته باشد؛ در برخورد با مسائل هم بايد ورزيده باشد. يعنى غير از مسأله گول نخوردن معمولى، بايد ورزيدگى و ابتكار هم داشته باشد، در اين صورت است كه علاوه بر عدالت در برابر گناه و در برابر وظيفه، مى توانيم لياقت براى مرجعيت در شهر، در محل يا در جامعه را هم به او نسبت بدهيم.
[همان شخص:] جمع عدالت با انجام گناه كبيره براى من قابل هضم نيست.
ممكن است آدمى عادل باشد ولى يك بار هم گناه كبيره اى مرتكب شود.
[همان شخص:] در اين صورت از عدالتش عدول كرده است.
نه خير! اين طور نيست. كسى را در نظر بگيريد كه در درون او پرهيز از گناه وجود دارد و ترمزش هم كار مى كند، اما يك جا ترمزش كار نمى كند.
مثلا آقايى است كه در برابر گناه واقعا ترمز دارد، در برابر واجبات هم واقعا انگيزه نيرومندى دارد، اما يك جا عصبانى مى شود و از روى عصبانيت حرف زشتى به كسى مى زند. اين گناه است و جزو گناهان كبيره هم هست. (فحاشى كردن و حرف تند و رنجاننده زدن جزو گناهان كبيره است.) بعد هم به محض اينكه عصبانيتش فروكش كرد پيشمان مى شود، احساس ناراحتى مى كند، عذرخواهى مى كند. آيا اين آدم به نظر شما از عدالت بيرون رفته است؟
شما عدالت را با عصمت اشتباه نفرماييد. معناى عدالت اين است كه در درون اين آدم ترمزى قوى وجود دارد. ولى احيانا اين ترمز قوى ممكن است يك يا دو جا هم كار نكند. يعنى عامل نيرومندترى بر آن اثر بگذارد.
ولى ترمز براى هميشه از كار نيفتاده است. لذا به محض اينكه آن عامل رفع مى شود، آن آقا احساس ندامت كرده و توبه مى كند. او عادل است.
[همان شخص:] پس مى شود براى يك بار مال مردم را خورد!
اين سخن شما را دو جور مى توان فهميد. اول بفرماييد وقتى كه كسى مال مردم را يك بار مى خورد، در آن موقعى كه دارد مال مردم را مى خورد چه انگيزه اى از اين كار دارد؟
[همان شخص:] ترمزش دررفته.
بسيار خوب. چطور شده كه ترمزش درفته؟ اين ترمز تقوا را بايد يك عامل فشار مقابل از كار بيندازد. آن عامل چه بوده است؟
[همان شخص:] فرض كنيم هوا و هوس بوده.
خيلى خوب. يعنى يك بار هوس بر او مسلط شده و اين كار را كرده است، بعد هم برگشته و متنبّه شده است. يعنى به محض تنبّه ناراحت مى شود، كوشش مى كند، مال مردم را از اين طرف و آن طرف مى گيرد و به صاحبش رد مى كند. اين معناى تنبّه است. چنين آدمى اگر يك بار ديگر در شرايط مشابهى قرار بگيرد، چون چنين تجربه اى داشته قوى تر رفتار مى كند و مقاومتش بيشتر است. آيا به نظر شما چنين كسى عادل نيست؟
[همان شخص:] ولى ديگر در بازار كسى به او اعتماد نمى كند و چيزى را به دست او نمى سپارد.
نه خير. اتفاقا اين طور نيست. اگر بازار ما به اين دقت بود اين همه ورشكست و مال مردم خور در آن پيدا نمى شد!
[يكى از حاضران:] ولى در رساله هاى عمليه نوشته شده عادل كسى است كه گناه كبيره نكند و بر صغيره هم اصرار نورزد.
در كجاى رساله است! عبارت رساله اين است كه عادل كسى است كه در او ملكه اى وجود داشته باشد كه او را از ارتكاب كبيره و از اصرار بر صغيره بازدارد. من هم همين را مى گويم. مى گويم او يك چنين ملكه اى دارد، اما يك جا كند مى شود. با يك جا كند شدن، ملكه از بين نمى رود.
آيا امامها از طرف خدا منصوب شدند؟
بله. بحث ما در امامت شيعه همين است. اگر صرفا قصه زمامدارى امت بود، ما الان در عصر غيبت چه كار مى كنيم؟ آيا بايد هرج ومرج داشته باشيم يا بالاخره كسى بايد كارهاى ما را سروسامان بددهد؟ بايد زمامدار داشته باشيم. پس مسأله بيش از زمامدارى است. امامت شيعهه نسبت به زمامدارى يك مسأله علاوه هم دارد كه به آن اشاره كردم.
چرا مى فرماييد «امامت شيعه»؟ چرا نمى گوييد «امامت مسلمانان»؟
چون در بحث امامت امت و زمامدارى امت، در ميان مسلمانها دو نظر هست: يك نظر را شيعه دارد و يك نظر را فرقه هاى ديگر. اين فهمى است كه شيعه از امامت دارد. «امامت شيعه» يعنى آن مفهومى كه شيعه از امامت دارد.


امامت و رهبرى
به مناسبت اينكه در بحثها مكررا به مسأله رهبرى برخورد كرده بوديم، دوستان در هفته پيش اظهار داشتند كه خوب است مسأله رهبرى را تا حدودى روشن تر كنيم و توضيح دهيم كه مقصود از اين رهبرى چيست.
پيشنهاد صحيح و بجا و به موردى بود. ازاين رو امشب ناچاريم دنباله بحثهاى گذشته، يعنى بحثهاى تفسيريمان را، به خاطر ضرورت اين بحث قطع كنيم.
توجه بفرماييد كه ما منهاى آنچه از نصوص اسلام به دست مى آيد، يك سلسله معلومات درباره مسأله رهبرى داريم. اجازه بدهيد در ابتدا آنها را تبيين و تنظيم بكنيم و بعد ببينيم آيا در نصوص و تعاليم اسلامى در اين زمينه چيز اضافه اى داريم يا نه. براى اينكه اين مطلب براى رفقا روشن شود لازم است در آغاز نكته اى را شرح دهم. وقتى كه يك دين و مسلك جديد در جامعه ظهور مى كند، چنين نيست كه از همان ابتدا همه چيز را دربست، كلى و جزيى، ويران كند و بگويد هرچه تاكنون بوده به كلى ملغى و بى اعتبار است و من حتما بايد به جاى تك تك آنها چيزهاى نويى بياورم. هيچ مسلكى، حتى انقلابى ترين مسلكهاى دنيا، اصولا توفيق اين كار را نمى يابد. هيچ مسلكى نمى تواند هنگام ظهور به مردم بگويد اگر تا به حال، مثلا، نفس مى كشيده ايد، ديگر نفس نكشيد چون من مى خواهم سيستم جديدى براى نفس كشيدن شما اختراع كنم و اگر قرار باشد كه شما مردم مثل سابق نفس بكشيد، انقلاب ما تكميل نمى شود و انقلاب نيست، چون انقلاب بايد همه چيز را زيرورو كند، از جمله طرز نفس كشيدن را! و هكذا در مورد خوابيدن، راه رفتن، غذا خوردن و ... هيچ مسلك نويى اين كار را نمى كند. يك مسلك نو اگر صددرصد انقلابى باشد اعلام مى كند كه اى مردم، آنچه تاكنون به آن عمل مى كرده ايد از اين لحظه به بعد به شرطى ارزش و اعتبار دارد كه به صورتى از صور از طرف مسلك جديد بر آن صحه گذارده شود يا گر صحه گذارده نمى شود، راه تازه اى در برابر راه كهنه و قديم بر شما عرضه بشود. بنابراين، در حقيقت برخورد مسلك انقلابى نو با تمام سنتها و قانونها و عادتهاى حاكم بر جامعه، در يك فرمول كلى خلاصه مى شود: مسلكى نو آمده؛ از اين پس هيچ كس اجازه ندارد هيچ يك از ارزشهاى قبلى را معتبر و محترم بشناسد مگر اينكه آن ارزش قبلى از طرف مسلك نو تأييد شود. براى اينكه مردم به دردسر نيفتند به آنان گفته مى شود هرجا مسلك جديد راه تازه اى داشته باشد اين راه تازه را بر شما عرضه خواهد كرد؛ هرجا هم كه راه تازه اى عرضه نكند خودبه خود به اين معناست كه همان راه قبلى را يا به صورت موقت يا براى هميشه ارزشمند شناخته است. اگر قرار باشد يك مسلك جديد به غير از اين شيوه عمل كند، مردمى كه با آن مسلك و آيين نو روبرو مى شوند از همان لحظه اول دچار سرگردانى و بلاتكليفى خواهند شد، براى اينكه مسلما يك مسلك نو نمى تواند يك روزه در مورد تمامى كارهاى خرد و درشت مردم ايده اى نو ارائه بدهد. اما مادام كه آن مسلك ايده نو ندارد مردم چه كنند؟ بخصوص بايد توجه داشت كه مردم مسلكى، مردمى هستند كه مى خواهند كارشان داراى ارزش مسلكى باشد. مردم مذهبى مردمى هستند كه مى خواهند كارشان از طرف مذهب تصويب بشود و منع نشده باشد. اين است كه ما در فقه خودمان و در اسلام شناسى خودمان مى گوييم كه اسلام در محيط و جامعه اى ظهور كرد كه يك سلسله قانونها، سنتها، و روشها معمول بود و مردم در معاملات، در اجتماعيات، در اخلاقيات، در اعتقادات، در آداب و رسوم عادى زندگى فردى، خانوادگى و اجتماعى، به يك سلسله آداب و رسوم و اعتقادات و سنتها و احكام و قوانين و مقررات عادت كرده بودند. وقتى كه اسلام خواست هركدام از اينها را عوض بكند نظر جديدش را اعلام كرد و هركدام را هم كه عوض نكرد، خود عوض نكردن معنايش امضاى آن قانون، ايده، برداشت، اخلاق، آداب و رسوم بود. اين مسأله خيلى روشن و منطقى و قابل فهم است. با اين حال، اگر رفقا بر اين نظر نقدى داشتند در پايان سخن مى فرمايند؛ ولى با اين بيانى كه عرض كردم مطلب براى خود من روشن به نظر مى رسد.

بنابراين، وقتى مى گوييم فلان مطلب مطابق با اسلام است، آقايان نبايد فورا بپرسند كه به استناد كدام آيه و كدام حديث به استناد همين اصل، در مورد بسياى از مطالب مى گوييم كه مطابق نظر اسلام است.

مى گوييم فلان مطلب عقلايى بوده است؛ يعنى عقلا، مردم دانا و هوشمند، آن را معتبر و داراى ارزش مى شناختند. همين قدر كه ما با تتبع وسيع در نصوص اسلامى، نصى برخلاف آن نيافتيم، استنباط مى كنيم و مى فهميم كه نظر اسلام نيز هيمن است. ازاين رو دقت كنيد كه در مورد بسيارى از مسائلى كه مى گوييم اسلام نيز همين را مى گويد، در حقيقت دليل آن نبودن دليل مخالف است. نبودن دليل مخالف در بسيارى از موارد نقش دليل را ايفا مى كند. اين اصل وسيع معتبرى است كه كسانى كه در اسلام شناسى و اجتهاد در علوم اسلامى قدم مى گذارند بايد به آن توجه كنند. در زمينه رهبرى نيز ما در ابتدا بايد يك سلسله مسائل را شناسايى كنيم كه مسائل روشنى هستند و مردم دنيا همواره به آنها معتقد و پايبند بوده اند. پس از آن بايد ببينيم اسلام در مورد اين مسائل در كجا نظر مخالف داده و در كجا نظر مخالف نداده است. همين قدر كه دريافتيم اسلام نظر مخالفى نداده مى گوييم پس اين مسائل مطابق با نظر اسلام است؛ چه رسد به آنهايى كه اسلا نه تنها نظر مخالفى درباره آنها نداده بلكه آنها را تأييد هم كرده است.
كارهايى كه بشر انجام مى دهد گاه كارى فردى است. يعنى يك نفر مى خواهد كارى را انجام بدهد؛ اعم از اينكه آن كار مربوط به شخص خودش باشد يا مربوط به جامعه باشد. كار، مادام كه فردى است، مى توان آن را با مسؤوليت فردى اداره كرد و به صورت فردى درباره اش تصميم گرفت. مثلا شما مى خواهيد خودتان به تنهايى به مسافرت يا به گردش برويد، يا خودتان به تنهايى مغازه كوچكى دائر يا كارى توليدى را ايجاد كنيد. در اين موارد انسان مى تواند به تنهايى مطالعه كند، به تنهايى بينديشد، به تنهايى تصميم بگيرد و با مسئوليت خودش، مشغول كار شود و آن را اداره كند. ولى گاه كارى دو نفرى صورت مى گيرد و دو نفر تصميم مى گيرند كه باهم كار كنند. وقتى كه دو نفر خواستند باهم كار كنند، همكاريشان بايد براساس يك سلسله ضوابط و معيارهاى معين انجام بگيرد. يعنى بايد معلوم باشد كه در اين كار دو نفرى تصميم با كيست. آيا تصميم با هر دو است؟ آيا هر كارى را كه هر دو باهم تصميم گرفتند حق دارند اجرا كنند؟ يا اينكه يكى تصميم مى گيرد و ديگرى بايد اجرا كند؟
اگر تصميم گيرى با يكى از آن دو باشد مطلب تمام است: يكى تصميم مى گيرد و پس از آن هر دو مسئولند آن را اجرا كنند. اگر تصميم گيرى با هر دو نفر است و فقط كارى را كه هر دو نفر باهم تصميم مى گيرند لازم الاجرا مى شود، در مورد كارى كه با يكديگر هم رأى نيستند چه بايد كرد؟ بايد تكليف چنين موردى روشن بشود. بدون روشن كردن تكليف مواردى كه اين دو نفر ممكن است دچار اختلاف نظر متقابل شوند- يكى مى گويد بايد كرد، ديگرى مى گويد نبايد كرد- كار اين دو روى حساب و ميزان نخواهد بود و روزى به اختلاف و جدايى خواهد كشيد. آنان بايد مشخص كنند كه در موارد اختلاف نظر چه بايدكرد و چه روشى بايد اتخاذ نمود و همين طور است اگر سه نفر يا بيشتر شدند. هر قدر دايره افراد بيشتر شود، تعيين تكليف اتخاذ تصميم نيز ضرورت بيشترى مى بايد. اگر قرار باشد هزار نفر در يك جا باهم كار بكنند، آن وقت اين پرسشها مطرح مى شود كه چه كسى طراحى كند؟ چه كسى نقشه كار را طرح كند؟ چه كسى به حساب و كتاب كار برسد؟ چه كسى دستور بدهد كه فلان كار انجام شود يا نشود؟ اين مسائل همگى ضرورت دارند و اهميت آنها هم روشن است و فكر نمى كنم به دليل نياز داشته باشد. همين قدر كه تعداد افراد از يكى شد دو تا، كار جمعى مى شود. در كار جمعى بايد مشخص شود كه اتخاذ تصميم در مواردى كه اتفاق نظر وجود ندارد بر عهده كيست. اين حداقل مطلب است. در كار جمعى، و لو دو نفر، مقام مسؤول لازم است؛ امام و رهبر لازم است. تا يك نفريد مى توانيد به تنهايى به نماز بايستيد؛ همين قدر كه دو نفر شديد و خواستيد باه نماز بخوانيد بايد يكى امام شود و ديگرى مأموم. نماز دو نفرى بدون امامت و رهبرى نمى شود. پيغمبر بزرگوار اسلام وقتى كه براى انجام مأموريتى دو نفر را مى فرستاد فورا معين مى كرد كه كدامشان امير باشد. در تاريخ اسلام مى خوانيم كه پيغمبر براى فلان كار پنج نفر را فرستاد و به آنها فرمود فلانى امير شماست. اگر غير از اين باشد كار پيش نمى رود. پس اصل مسأله ضرورت رهبرى، امامت، پيشوايى، زمامدارى، مسؤوليت درجه اول، در هر كار دو نفرى به بالا مسأله اى بسيار روشن است. مطلب تا اينجا براى رفقا روشن است. هر چند در عين روشنى، شايد در ميان رفقاى موجود كارهاى اشتراكى دو يا چند نفره اى وجود داشته باشد كه تكليف اين مطلب به صورت مشخص و در ضمن قرارداد، معين نشده باشد و صرفا به شكل رفاقتى پيش رود.
يعنى براساس رفاقت باهم كار را شروع كرده اند. و چه كار بدى! رفاقت خوب است، اما اين رفاقت خوب در اين موارد، وقتى مسؤوليتها مشخص نشود به خطر مى افتد. اگر رفاقت چيز خوبى است چرا آن را اين قدر آسان و ارزان به خطر اندازيم؟ مگر عيب دارد كه هم رفيق باشيم و هم حدود و ثغور كارمان مشخص باشد؟ اين چه اخلاقى است كه ما داريم؟
خودخواهى! دو نفر رفيق تحمل مى كنند كه يكى رئيس باشد و ديگرى مرئوس. اين خودخواهى است. اين عيب است، كمال نيست. با خيلى از رفقا كه صحبت مى كنيم مى گويند فلانى، قصه رئيس و مرئوس را كنار بگذار كه رفاقتمان به هم مى خورد! اين نقص ماست؛ كم رشدى ماست.
البته آنجا كه قرار باشد جو رفاقت به هم بخورد ما از خير رئيس و مرئوسى مى گذريم، براى اينكه از رئيس و مرئوسى كه باهم رفيق نباشند كارى ساخته نيست. من اين روش عملى را كه وقتى احساس مى كنيم رفاقتها به هم مى خورد تعيين سمتها را ناديده مى گيريم، خيلى تخطئه نمى كنم. اين حالت، اين ضعف، اين كم رشديمان را تخطئه مى كنم كه اصلا چرا احساس رفاقت و پيوند دوستانه ميان زن و مرد جامعه ما با تعيين مقام و مسئوليت منافات دارد. توجه همه را به اين نقطه ضعف بزرگ جلب مى كنم؛ نقطه ضعفى كه در دايره محاسبات من، از عوامل شكست و ناكامى بسيارى از كوششهاى ما بوده است. صرفا خواسته ايم با رفاقت ديمى كار جمعى انجام بدهيم. به محض اينكه تصميم مى گيريم اين حالت را از رفاقت ديمى دربياوريم؛ سامان اجتماعى به آن بدهيم و مقام مسئول معين كنيم، رفاقتها به هم مى خورد. يا اين را داريم يا آن را، اما هر دو را با هم، هرگز! و چون اين طور بوده خيلى خسارت مى بينيم. آنچه ارزش دارد، توأم بودن اين دو باهم است؛ در غير اين صورت، مى شود همين رئيس و مرئوسهاى خشك بى مغز تشكيلات اجتماعى ما كه به درد نمى خورد البته اين تجربه را هم داريم كه كارايى و همان رفاقتهاى ديمى عملا از آن رئيس و مرئوس هاى بى روح بيشتر است. اما آن چيزى كه به درد مى خورد تعيين امام و رئيسى است كه قلبا مطاع باشد. يعنى پيوند ميان امام و مأموم، پيوند قلبى باشد و روح داشته باشد. ما به چنين چيزى احتياج داريم و به دنبال آن هستيم. ولى به هر حال، اگر هم مسأله از نظر عملى در جامعه ما آن طورى كه دلمان مى خواهد مصاديق روشن و نمونه هاى برجسته اى ندارد، گمان مى كنم رفقا از نظر فكرى به ضرورت چنين چيزى رسيده باشند. تا اينجا مسأله رهبرى مسأله چندان غامض و پيچيده اى نبود كه من بخواهم درباره اش بحث كنم. اما از اينجا به بعد مسائلى هست كه بايد پيرامونش بحث كنيم.

روش شناخت رهبر
وقتى كه خواستيم رهبر را انتخاب و تعيين كنيم، رهبرى و رهبر با چه ضوابط و ملاكهايى شناخته مى شود؟ ناچارم پاسخها را خيلى فشرده و فرموله ارائه كنم تا در همين يك جلسه نتيجه اى از اين بحث بگيريم. از نظر يك مسلمان، اعم از شيعه و سنى، رهبر دو گونه است. يكى رهبرى كه از جانب خدا تعيين شده باشد، يا از جانب كسى كه آن كس از جانب خدا تعيين شده باشد. اين يعنى رهبر انتصابى، رئيس انتصابى، امام انتصابى، پيشواى انتصابى مستقيم يا غيرمستقيم شيعه و سنى قبول دارند كه پيغمبر اسلام (ص) يك پيشواى انتصابى بود، ولى انتصاب او از نظر روح دار بودن از هر انتخابى بالاتر بود. اول مى پذيرفتند كه او پيامبر پاك خداست و بعد او را به رهبرى قبول مى كردند. به محض اينكه اين ايمان را به پيامبر مى آوردند، اگر هم مى خواستند براى رهبرى رأى بگيرند، خود به خود به او رأى مى دادند. درست است كه رأى دادن و انتخابات و نامزد شدن و نطقهاى انتخاباتى و تبليغات و امثال آن در كار نبود؛ درست است كه كميته هاى بالا و پايينى براى انتخاب او تشكيل نشده بود؛ اما در حقيقت هر فردى ايمان مى آورد به اينكه او رسول اللّه (ص) است، خودبه خود ايمان مى آورد به اينكه او رهبر است. يعنى با اين ايمان، رأيش را داده بود.
مبادا اين رهبر انتصابى با اين رهبريهاى انتصابى معمول اشتباه بشود! اينها دو عالم است، دو چيز است، دو حساب است. اگر از رهبر انتصابى صحبت مى شود منظور رهبر انتصابى الهى است. چه شيعه و چه سنى، هردو اصل مسأله رهبر انتصابى را به اين شكل قبول دارند. فرق شيعه و سنى در اين است كه سنى اين را در حد پيغمبر پايان يافته مى داند، اما شيعه مى گويد همان طور كه پيغمبر در زمان حياتش اگر فرماندارى براى مكه تعيين مى كرد ديگر جاى انتخابات نبود؛ اگر براى طائف، فرماندار و زمامدار والى و اميرى معين مى كرد مسأله انتخاب نبود؛ و اگر براى فلان لشكر كوچك يا بزرگ يا گروه نمايندگى سياسى يا غيرسياسى رئيس معين مى كرد انتخابى در كار نبود؛ به همين ترتيب هم وقتى به فرمان خدا براى بعد از وفاتش پيشوايانى را معين كرده آنجا هم خودبه خود جاى انتخاب نبود. البته اين اصل را هم سنى قبول دارد، منتها شيعه مى گويد پيغمبر اين كار را كرد و على (ع) و ائمه ديگر را تعيين كرد، اما سنى مى گويد تعيين نكرد. اگر اختلاف نظرى هست به اصطلاح در صغرى است نه در كبرى؛ در مصداق و در مورد مطلب است نه در اصل قانون.

بنابراين، ملاحظه مى كنيد كه در مورد اصل مسأله رهبرى انتصابى در اين دايره نبايد گفت يكى از اختلافات ميان شيعه و سنى در موضوع رهبرى است. شيعه و سنى و هيچ مسلمانى اصلا نمى تواند در اين اصل با مسلمان ديگر اختلاف داشته باشد. همه اين اصل را قبول دارند كه پيغمبر (ص) رهبرى است انتصابى از جانب خدا؛ انتصابى فوق انتخاب. و هر رهبرى را هم كه پيغمبر معين بكند باز از همين قبيل است، براى اينكه انتصابى است فوق انتخاب. يعنى از نظر روحدار بودن خيلى بالاتر از انتخاب است.
مطلبى از گاندى به يادم آمد كه آن را نقل كنم براى اينكه دوستان بدانند حتى در نظامهاى خيلى دموكرات هم كه زبانزد خاص و عامند، مسأله از همين قرار است. اين مطلب در يكى از مقالات كتاب انديشه هاى نهرو آمده، كه چون سالها پيش آن را خوانده ام الان جزئياتش را به خاطر ندارم ولى كلياتش را ذكر مى كنم. نهرو مى گويد، در فعاليتهاى مبارزاتى خود با استعمار انگلستان در هندوستان به موارد زيادى برخورد مى كرديم كه ما گروه نزديكان گاندى گاهى به اتفاق، نظرى مخالف نظر گاندى داشتيم. گاندى يك نظر داشت اما همه ما به اتفاق يا با اكثريت، نظرى مخالف او داشتيم. خوب، اصول دموكراسى در رهبرى ايجاب مى كرد كه گاندى تسليم ما بشود و نظر ما را اجرا كند. ولى گاهى مسائل آنقدر حساس بود كه گاندى در مقام پيشوايى به خودش حق مى داد كه به استناد تشخيص خودش تصميم بگيرد و تصميمش را به ما ابلاغ كند و ما هم ناچار آن را اجرا مى كرديم. نهرو مى گويد، اول بار كه چنين موردى پيش آمد براى ما تحمل مطلب بسيار مشكل بود. مى گفتيم، ما سالها با استبداد مبارزه مى كرديم، حالا در داخل گروه خودمان دچار استبداد گاندى بشويم! منتها موقعيت آنقدر خطير بود و چنان در برابر دشمن قرار داشتيم و دشمن چنان ما را احاطه كرده بود كه بالاخره ناچار بوديم نظر او را اجرا كنيم. مى گويد، دفعه اول كه تصميم او را اجرا كرديم بعد از مدتى نتيجه كار را ارزشيابى كرديم و فهميديم حق با گاندى بوده و ما به اتفاق در اشتباه بوديم. يك چنين تجربه اى خودبه خود براى ما بسيار آموزنده بود، اما در عين حال به خاطر حفظ و رعايت اصول دموكراسى خودمان، آرزومى كرديم كه هرگز بار ديگر چنين چيزى پيش نيايد. نهرو مى گويد، در طول نهضت و در طول مبارزات هند، مكرر چنين وضعى پيش آمد؛ با اين تفاوت كه در دفعه هاى بعد ديگر عمل كردن به رأى انحصارى گاندى بر ايمان آنقدر ثقيل و سنگين نبود. هر قدر جلوتر مى رفتيم به بينش سياسى و اجتماعى فردى گاندى و به اينكه گاهى برد بينش فردى او از بينش جمعى ما بيشتر است، ايمان بيشترى پيدا مى كرديم. ملاحظه كنيد، در يك چنين نهضتى كه اصلا بر پايه اصول دموكراسى بنيانگذارى شده بود، مسأله ايمان تجربى به درست انديشى رهبر به عنوان يك رأى، هضم و قبول رأى او را كه برخلاف رأى خود آنهاست آرام آرام بر ايشان آسان مى كند. پس ببينيد ايمان محكم الهى چگونه است و چقدر برد دارد! اگر كسى ايمان پيدا كرد كه رهبر، رهبرى است كه يا مستقيما از جانب خداست يا از طريق رهبرى كه از جانب خداست تعيين شده، مسأله برايش بيشتر ايمان زا و اطمينان آور است. همان همكارى صميمانه اى كه ما آن را به عنوان بهترى فرآورده زندگى اجتماعى همراه با دموكراسى معرفى مى كنيم، و همان ايمان و همان پذيرش قلبى، به درجات نيرومندتر در اينجا وجود دارد. ولى البته اين فقط يك جانب مطلب است، چون مسأله حكومت دموكراسى جوانب ديگرى نيز دارد كه آنها هنوز محفوظ است، اما من فعلا با همين يك جهت كار دارم.
بنابراين، رهبر اگر انتصابى بود و از جانب خدا تعيين شده بود و ايمان ما به آن رهبر در پرتو ايمان ما به خدا و ارتباط رهبر با خدا به وجود آمده باشد جاى بحث نيست و اصلا قصه انتخاب در آنجا معنى ندارد. ولى از آن كه پايين تر بياييم بايد رهبر را انتخاب كنيم؛ مستقيم يا غيرمستقيم. لازم نيست. انتخابات هميشه مستقيم باشد، ولى بالاخره انتخابى در كار هست.
اما با چه ضابطه هايى، با چه ملاكهايى، با چه معيارهايى بايد رهبر را انتخاب كرد؟ اين مهم است. در يك حكومت دموكراتيك به معنى معروف، يعنى حكومتى كه ارزشش آن است كه در خدمت مردم و خدمتگزار مردم باشد، ملاك انتخاب افراد براى رهبرى اين است كه كسانى كه هرچه بيشتر بتوانند ابتكار و قدرت فكرى و قدرت اجراييشان را در خدمت خواست همه يا اكثريت قرار دهند بايد به مقام رهبرى برسند. بنابراين، رهبر خوب در يك چنين جامعه اى رهبرى است كه لياقتهاى او براى تأمين خواسته هاى همه مردم يا اكثريت مردم، بيشتر باشد. ولى در يك جامعه مسلكى اين طور نيست. در يك جامعه ليبرال مسأله اين طور است، ولى در يك جامعه متعهد به مسلك مسأله اين طور نيست.


آگاهى و پايبندى به مسلك
در يك جامعه متعهد به مسلك، شرط اول انتخاب رهبر اين است كه رهبر نسبت به آن مسلك آگاهتر، پايبندتر و براى تحقق بخشيدن به آرمانهاى آن مسلك شايسته تر باشد، و لو در مواردى برخلاف خواست همه يا اكثريت مردم عمل كند. ملاحظه مى كنيد كه اين دو درست مقابل همند. در اينجا سياست و اداره امور اجتماعى عبارت است از اداره اى در خدمت هدف و در راه تحقق بخشيدن به مسلك و آرمانهاى مسلك. معناى سياست و اداره اجتماع در اينجا تحقق بخشيدن هرچه بيشتر به خواسته هاى توده مردم يا اكثريت مردم يا فلان قشر خاص نيست. در جامعه هاى طبقاتى هم گاهى مسأله مصلحت چنين و چنان پيش مى آيد. مثلا، در جامعه اى كه طبقه سرمايه دار در آن حاكم است، آن طبقه حكومتى را بر سر كار مى پسندد كه هرچه بيشتر در خدمت منافع طبقه سرمايه دار باشد. در جامعه اى هم كه طبقه كارگر و رنجبر و زحمتكش حاكم است، حكومتى را سر كار مى آورند كه هرچه بيشتر در خدمت خواسته ها يا حتى مصالح طبقه رنجبر و زحمتكش باشد. ولى در جامعه مسلكى از اين هم بايد بالاتر رفت. در جامعه مسلكى بايد بگوييم كسانى بايد به مقام رهبرى برسند و رهبران جامعه باشند كه قبل از هر چيز همه ابتكارها و استعدادها و لياقتهايشان در خدمت مسلكى قرار بگيرد كه جامعه آن مسلك را به عنوان زيربناى اول پذيرفته است. دقت كنيد كه در اينجا هم حكومت برخلاف خواسته اكثريت بر سر كار نيست؛ اما اكثريت وقتى مى خواهد حكومت را انتخاب كند با اين ملاك انتخاب مى كند. انتخاب حكومت با خواست اكثريت است؛ انتخاب رهبر با خواست اكثريت است؛ اما عمل رهبر ممكن است با خواست و تمايلات اكثريت متناسب نباشد. عمل رهبر در اينجا با مصلحت اكثريت متناسب است نه با تمايلات اكثريت. اين است كه حكومت و رهبر در يك جامعه مسلكى در درجه اول مربى است، دردرجه دوم مدير است. اداره آن جامعه آهنگ تربيت دارد. لذا امام و رهبر در چنين حكومتى مرشد و راهنما نيز هست. مرشد به اصطلاح معروف؛ يعنى افراد را در راهى مى برد و مى كشاند. اين مسأله اول در مسأله رهبرى، در يك جامعه مسلكى است.
شرط اول رهبر، ايمان و پايبندى اوست به آن مسلك. اين همان است كه آن را عدالت مى ناميم. عدالت از نظر مفاهيم دينى يعنى چه؟ به چه كسى مى گوييم عادل؟ به يك انسان باتقواى با پروا و پايبند به قوانين اسلام رهبر، در هر قسمى باشد، شرط اولش عدالت است. و فقه، تفقه، يعنى آگاهى بر اسلام. تا من اين را مى گويم لابد در ذهن دوستان اين توهم پيش مى آيد كه فلانى دارد براى قشر و هم لباسهاى خودش نان مى پزد و مى گويد هرجا خواستيم كار جمعى كنيم فورا يك آقاى معمم را كه داراى فقه و عدالت باشد بياوريد؛ نه فقط در مسجد به عنوان امام جماعت، بلكه در شركت به عنوان مدير عامل و رئيس هيأت مديره شركت، در مدرسه به عنوان رئيس مدرسه، در يك گروه نظامى به عنوان فرمانده، و هكذا! اما من چه كنم كه برداشت ما از فقه و عدالت يك برداشت عوضى است! فكر مى كنند فقه و عدالت يعنى عمامه و عبا و قبا. اين ديگر تقصير من نيست.
البته چرا، تقصير من است. تقصير من و امثال من است كه برداشت اجتماع از فقه و عدالت اين است. اما توجه كنيد كه من عرض كردم فقه و عدالت؛ عرض نكردم عبا و عمامه و قبا. نسبت اين دو، به اصطلاح ما، عام و خاص من وجه است. آدمى داريم داراى عبا و قبا و عمامه، با فقه و عدالت. آدمى هم داريم داراى عبا و قبا و عمامه ولى بدون فقه يا بدون عدالت يا بدون هر دو، كه غالبا آن كس كه بدون هر دو است عمامه اش هم خيلى گنده تر و عبا و قبايش هم خيلى گشادتر است! براى اينكه بايد از اين راه بالاخره شخصيت خودش را نشان بدهد. و آدمى هم داريم داراى فقه يا عدالت يا هر دو، بدون عبا و قبا و عمامه. اما بالاخره آنچه ملاك است فقه و عدالت است؛ مى خواهد با قبا و عبا و عمامه باشد، مى خواهد بدون اينها باشد. ما نه مى توانيم ضد عبا و قبا و عمامه باشيم و نه مى توانيم بنده آن باشيم؛ هيچ كدام. ما دنبال آن نيستيم، ضد آن هم نيستيم، بلكه دنبال فقه هستيم و عدالت.
بسيار خوب، آمديم و فقه و عدالت را هم درست كرديم و قبول كرديم كه فقه و عدالت به عبا و قبا و عمامه نيست. ولى آيا همين فقه و عدالت كافى است؟ نه! من فقط عرض كردم اصل اول، فقه و عدالت است.
رهبرى اصول ديگرى هم دارد. اما به هر حال، همه مهارتها و تخصصهاى ديگر منهاى فقه و عدالت نمى تواند در يك جامعه مسلكى در خدمت مسلك قرار بگيرد. مهارتها و لياقتها و شايستگيهاى ديگر هنگامى مى توانند در يك جامعه مسلكى در خدمت جامعه و مسلك جامعه و مصلحت جامعه از ديدگاه آن مسلك قرار بگيرند كه در تمام آنها فقه و عدالتى وجود داشته باشد. مهارتهاى ديگر بدون فقه و عدالت كافى نيست. حتما بايد فقه و عدالت باشد. اما فقه در چه حدود؟ در حدودى كه يك رساله عمليه بنويسد؟ نه! فقه در حدود كارش. مولا على (ع) در بازار كوفه اعلام عمومى مى كرد و ندا در مى داد: آى تجار مسلمان «الفقه ثم المتجر»، اول آشنايى به قوانين تجارت از نظر اسلام، بعد تجارت.
بنابراين، اگر به كسى مى گوييم فقه، يعنى فقه در دايره كار خودش. و اگر در مقام رهبر است، آگاهى متناسب با رهبرى چند گونه آگاهى داريم. يك نوع آگاهى داريم كه خط معينى دارد؛ مثل بنّايى كه معمار آمده و تمام خصوصيات بنّا را براى او خطكشى كرده است. او فقط بايد بتواند مطابق اين خطكشى كار بكند. اما به محض اينكه در جايى گير كرد ديگر نمى تواند كارى انجام بدهد و بايد منتظر معمار بنشيند. اين فرد فقط مى تواند بنّا باشد. اما اگر كسى هم بنّا بود و هم معمار، اگر در جايى به مشكلى برخورد كرد راه حلش را مى داند. رهبر بايد اين طور باشد. رهبر بايد در دايره كارش اگر به مشكلى برخورد كرد راه حلش را هم بفهمد.
رهبر بايد فقهى در دايره كارش داشته باشد، اما در حد يك فقه زنده همراه با يك نوع استنباط نسبى. اين بحث را كلى مى گويم و مى گذرم، براى اينكه نمى توانيم فعلا بيش از اين بگوييم و مى خواهيم اين بحث را يكجا به ثمر برسانيم. پس، اصل اول: ايمان و پايبندى به مسلك، آگاهى بر مسلك، آگاهى در حد يك رهبر، و پايبندى عملى به آن مسلك در حد عدالت.
ايمان، فقه، عدالت.


مهارت و مديريت
اصول بعدى را در يك اصل خلاصه مى كنم: مهارت، آگاهى، ابتكار و داشتن قدرتهاى فكرى و اجرايى لازم براى رهبرى در آن كارى كه به عهده مى گيرد. به مناسبت همين مطلب يك كاسب مسلمان بايد در كار خودش وارد باشد و بعد خودش را به عنوان اينكه من اين كاره هستم معرفى كند.
اگر معلم است بايد اول واجد مهارت لازم براى معلمى باشد، بعد بگويد من معلم هستم. اگر مهندس است همين طور، اگر در و پنجره آهنى مى سازد همين طور، اگر بنّاست همين طور، اگر نجار است هيمن طور، اگر پزشك است همين طور، اگر در آزمايشگاه كار مى كند همين طور، اگر خياط است همين طور، و هكذا. يكى از آقايان مى فرمود روزى به حمام رفتم. حمّامى هم كه خيلى به آقا ارادت داشت كارگرى را مى فرستد براى اينكه سر آقا را بتراشد. كارگر وقتى شروع به تراشيدن سر آقا مى كند قسمتهايى را زخمى مى كند. در اثناى كار آقا مى گويد، بس است! ديگر نمى خواهم سر مرا بتراشيد. كسى را سراغ استاد حمامى مى فرستد كه بيايد. استاد مى آيد و آقا مى گويد، اين چه كارگرى است كه گذاشتى سر مرا بتراشد! اين كه همه جاى سر مرا زخم كرد! استاد مى گويد، حضرت آيت اللّه، اختيار داريد، من عمدا اين فرد را خدمت شما فرستادم، براى اينكه او هر شب نماز شب مى خواند! آقا مى گويد، برادر، من كه نگفتم مى خواهم با يك كسى نماز بخوانم يا مسافرتى بروم كه مرا در موقع نماز شب بيدار بكند. گفتم كسى را مى خواهم كه سر مرا خوب بتراشد! تو بايد يك كارگر مسلمان خوب مى فرستادى كه سر را خوب بتراشد نه اينكه نماز شب بخواند. اين آقا اگر نماز شب خوان واقعى است از اين به بعد ديگر حرام است سر بتراشد، براى اينكه سر مردم را زخم مى كند! بايد برود سراغ يك كار ديگر.
پس شرط و اصل دوم، داشتن مهارت لازم براى آن كارى است كه فرد بر عهده مى گيرد. براى يك رهبر، رهبرى را در آن كار ايجاب مى كند كه هم آگاهى و هم قدرت مديريت در آن كار داشته باشد. اما مديريت يعنى چه؟
مفهومى كه ما از مديريت در اجتماعمان داريم مفهومى عوضى است.
مدير در جامعه ما يعنى كسى كه گردنش را كج بگيرد، باد با غبغب بيندازد، بى اعتنا به همه از در وارد بشود، برود پشت ميزش بنشيند و مرتب زنگ يا تلفن بزند و بعد هم ماشين امضا باشد. يعنى اوراق زيادى را جلويش بگذارند، او هم مرتب امضا بكند. اين مى شود مدير و رئيس و مدير كل و وزير و نخست وزير و امثال اينها! مدير خيلى لايق در اجتماع ما كسى است كه هر كسى را با يك زبانى به كار بكشد. به اين مى گوييم مدير! اما رهبر در اسلام اين نيست. رهبر و مدير در قاموس جامعه هاى پيشرفته، به چنين آدمى نمى گويند. رهبر و مدير در جامعه پيشرفته عبارت است از كسى كه قبل از آن فردى كه مى خواهد او را رهبرى كند آن راه را خودش طى كرده، از نشيب و فراز آن راه آگاه باشد. رهبرى كه راهنورد نباشد و راه را نپيموده باشد رهبر نيست. رهبر بايد نشيب و فرازها را طى كرده باشد. آگاهيهايش از اسرار كار، آگاهيهاى كتابى، روزنامه اى، شنيدنى و مسموعى و كلاسى نباشد. آگاهيهايش بايد عينى باشد. فن مديريت را در دانشگاه نخوانده باشد. كتابهاى مديريت را در دانشگاه خوانده باشد و نمونه هاى آنچه را خوانده در زندگى اجتماعى ديده باشد. من باورم نمى آمد كه مهندسين خوب دانشگاه ديده ما واقعا از نظر انجام وظيفه مهندسى به عنوان يك مهندس عملى خيلى نارسا هستند، تا وقتى كه خودم به اين مسأله برخورد كردم و ديدم واقعا همين طور است. مهندس، با ايمان، پاك، درس خوانده، اما در مقام عمل خسارت زا. براى اينكه هر چه معلومات دارد در كتاب است و در مقام عمل كند است. از يك مكانيسين معمولى واقعا كندتر است. حالا فكر كنيد اين آقاى مهندس بخواهد رهبرى يك كار فنى را به عهده بگيرد. آيا او واقعا مى تواند آن مكانيسين و تكنيسين را خوب به كار بكشد؟ شايد با چاخان و با زبان خوش و قربان صدقه بتواند، ولى اين، آن رهبرى اسلامى و رهبرى ايده آل عقلايى در جامعه هاى پيشرفته نيست. بايد در برخورد با نشيب و فرازهاى عملى، مهارت چندان از او تجلّى كند كه تكنيسين خودبه خود در برابر او خاضع شود. اين يك امرطبيعى است. آدمهاى سالم، در جامعه هاى سالم، در برابر كسانى كه چيزى بيشترى مى دانند خاضع اند. چون يكى از عيوب عجيب در جامعه ما جهل هاى مركب است. وقتى كه به كسى حالى مى كنى كه اينجا اشتباه است باز مى خواهد زير بار نرود! اين آدم غيرسالم است. آدمهاى سالم در برابر افراد كاردان، خودبه خود خضوع دارند و حرف او را مى شنوند. باز همان داستان گاندى و نهرو را به يادتان مى آورم.
ملاحظه كنيد، آن چيزى كه سبب مى شود نهرو و دوستانش در برابر گاندى خضوع كنند، ارادتهاى قلبى و امثال آن نيست. آنها در برخورد با بحرانها، فكر او، برداشت او و روشن بينى او را تجربه و لمس مى كنند. اينها اين را مى بينند و آن وقت خاضع مى شوند. رهبر بايد در دايره رهبريش يك چنين ورزيدگى فكرى و عملى داشته باشد تا در آن دايره، آنهايى كه بايد به رهبرى او تن بدهند با نداى فطرت تن بدهند.
نتيجه اينكه رهبر بايد در آن ميدان رهبرى همواره خودش در ميدان عمل باشد. يعنى هيچ گاه رابطه او با عمل، رابطه اى ذهنى نشود. منظور از «در ميدان عمل بودن» اين است. هميشه بايد رابطه اش با تمام زواياى ميدان رهبرى اش رابطه عينى باشد. لازم نيست خودش بيايد و فلان كار را انجام بدهد، اما رابطه اش با آن كار بايد عينى باشد. با اين توضيح، يك رهبر سياسى صحيح كدام است؟ رهبرى است كه مردمى را كه مى خواهد اداره كند به صورت عينى شناخته باشد. دنيايى را كه مى خواهد اين مردم را در آن دنيا به سوى هدفى پيش ببرد به صورت عينى شناخته باشد.
منظورم از عينى اين نيست كه تك تك مردم را بشناسد. من به اين نمى گويم آگاهى عينى. چه بسا افرادى به همه جا هم بروند اما ذره اى برداشت عينى كسب نكنند. و چه بسا افرادى كه به يك جا، حتى از فاصله دور، نگاه مى كنند اما برداشت عينى دارند. آنچه مهم است آگاهى و برداشت عينى است نه نزديكى مكانى. آگاهيهاى او نسبت به ميدان عمل و ميدانهاى مماس با ميدان عملش، بايد آگاهيهايى در حد آگاهى عينى باشد. او مثل آدمى است كه ديده است. چه بسا خودش هنوز هم نديده اما مثل كسى كه ديده، مطلبى را مى فهمد. ايمان، فقه، عدالت، مهارت، ورزيدگى عملى درميدانى كه مى خواهد رهبرى كند و آگاهيهايى در حد آگاهى عينى از زوايا و گوشه كنار ميدان رهبرى اش: اينها شرايط رهبرى در ميان مردم پيشرفته است. آيا اسلام چيزى غير از اين هم دارد؟ آيا چيزى از اين ويژگيها را رد يا ابطال كرده، يا چيزى بر آن افزوده است؟ نه! اسلام نه هيچ يك از اينها را ابطال كرده و نه هيچ چيزى بر اينها اضافه كرده است.
گفته همين ها را بياور، فقط در كنار آنها مسلك اسلام را بگذار. هيچ چيز ديگرى جز همين ها درباره رهبرى در اسلام نيست، فقط يك مسلك به آن مى افزايد.
رفقاى عزيز، هر كارى كه مى كنيد، از هر قبيل كه باشد، اگر مى خواهيد كار رشد يافته و ثمربخشى باشد، حتما بايد در آن رهبرى باشد؛ با اين مفاد و معنايى كه عرض كردم. هر كار اجتماعى را مشروط مى كنيم به رهبرى؛ با اين اصول و معيارهايى كه عرض شد. هر كار جمعى كه مى كنيد: تحقيق، تأليف، كار مطبوعاتى، كار اقتصادى، كار فرهنگى، كار سياسى، كار نظامى، هر كارى مى خواهد باشد، اينها بايد با رهبرى و با توجه به معيارهايى كه امشب عرض شد همراه باشد. اميدوارم اگر از اين به بعد در بحثها به مسأله رهبرى اشاره كردم، مفهومى نسبتا روشن و مشخص در ذهن دوستان بماند تا ارتباط مطلبى كه در آن از رهبرى نام برده مى شود با رهبرى به اين معنا، در برداشت دوستان منعكس گردد.


انتخاب رهبرى (عدم جواز تقليد در مسائل اعتقادى)
اعتقاد به پيامبرى پيامبران، اعتقاد به پيامبرى پيامبر اسلام، اعتقاد به اينكه قرآن كلام و وحى خداست، اعتقاد به امامت، اعتقاد به امام، شناخت امامهايى كه از جانب پيغمبر يا از جانب ائمه يكى پس از ديگرى براى رهبرى مسلمانها منصوب و معيّن شده اند، اعتقاد به معاد، همگى از جمله اعتقادهايى هستند كه هر مسلمانى با تحقيق خود مى تواند بر آنها دست يابد. راه تحقيق درباره اين مسائل، پيچيده و مشكل نيست. با پيدا كردن اين اعتقادات از طريق تحقيق شخصى و نتيجه گيرى از تفكر و انديشه و تفحص، شخصى، مسلمان راه خود را پيدا مى كند. از اين پس اين مسلمان، كه در نتيجه آن عقايد به صورت يك انسان متعهد درآمده، مى خواهد ببيند تعهداتش چيست. مسلمان در زمينه شناخت اين تعهدات و اصولا هرجا پاى مسأله اعتقادى به ميان بيايد، بايد خودش تحقيق كند. از كسى نمى تواند بپرسد. البته به عنوان معلّم مى تواند بپرسد ولى به عنوان مقلّد از نظر كسى نمى تواند پيروى كند. در هيچ مسأله اعتقادى مثل شفاعت، علم امام، توانايى امام، ولايت تكوينى، خصوصيات معاد، خصوصيات بهشت و دوزخ، خصوصيات عالم برزخ، اصل عالم برزخ، فرشتگان، خصوصيات آنها و ساير مسايلى كه جنبه اعتقادى دارد، احدى حق تقليد از احدى را ندارد؛ حق استفتاء ندارد؛ و حق افتاء ندارد. اين مسأله خيلى روشنتر از آن است كه فكر كنيد. براى هر كسى كه در ميدان تحقيق اسلامى وارد باشد اين مسأله خيلى روشن است. ولى مسائل عملى و اجرايى، مثل نحوه خواندن نماز، نحوه گرفتن روزه، انفاق كردن و مقدار و شرايط آن، حمايت از قانون و پاسدارى از دين، امر به معروف و نهى از منكر، نحوه حفظ حدود اللّه، چگونگى خلقيات و اخلاقمان به عنوان اخلاق يك مسلمان، اينكه با چه كسى دوستى كنم و با چه كسى دوستى نكنم، با چه كسى حالت قهرآلود داشته باشم، به چه كسى بپيوندم، در كجا چه بگويم و كجا چه بكنم، در اين مسائل عملى است كه اگر هر مسلمانى شخصا بخواهد تحقيق كند راه تحقيق باز است و به روى هيچ كس بسته نيست، اما طولانى است و كار ساده و آسانى هم نيست. ما در اينجا همچون مسيحيت نمى گوييم كه روح القدس از طريق حواريون و به خصوص از طريق پطروس، در پاپها يكى پس از ديگرى حلول كرده و پاپ اگر حق اظهار نظردرباره مسائل را دارد به دليل حلول روح القدس در اوست و بنده هم كه دسترسى به روح القدس ندارم، شما هم كه نداريد، حق اظهار نظر نداريم.
چنين چيزى در اسلام و تشيع نداريم. هر انسانى كه بتواند فراغت كافى داشته باشد، تحصيل كند، مطالعه كند، قرآن شناس، حديث شناس تاريخ شناس باشد و در رشته هاى گوناگونى كه به اين سه شناخت مربوط مى شود بتواند در مورد مسائل در حد يك صاحب نظر كار بكند، مى تواند به آنچه خودش مى يابد و به نتيجه هايى كه خودش از تحقيقش مى گيرد عمل كند و اگر صاحب نظر برجسته اى شد، اگر صاحب نظر درجه اول شد، ديگران هم مى توانند نظر او را به حساب بياورند و از او تقليد كنند و به آن نظر عمل كنند، هركه مى خواهد باشد. پس مسأله مرجعيت تقليد، مسأله صاحب نظرى و صاحب فتوايى، همان طور كه همه مى دانيد، هرگز در اختيار هيچ فرد يا گروه معيّن يا طبقه معيّنى نبوده است. چه بسا يك طلبه ساده دهاتى و روستايى كه از كنج فلان روستا به حوزه آمده، سى سال ديگر بشود مرجع تقليد عصر. اتفاقا بيشتر مراجع تقليد در اين دوره هاى اخير از روستاها برخاسته اند؛ چون جوانهاى زحمتكش و پاكدلى بوده اند و پشتكار داشته اند و با مشقتها و محروميتهاى دوران ممتد تحصيلو تحقيق ساخته اند. هركس، از هرجا، حتى يك بانوى و مسلمان، يك خانم مسلمان، اگر فراغت داشته باشد، اگر آمادگى داشته باشد، حق دارد در رشته هاى متناسب و لازم براى شناخت اسلام از كتاب و سنت تحصيل كند، مطالعه پى گير داشته باشد، تحقيق كند، به مرحله صاحب نظرى و اجتهاد برسد و به آنچه خودش به آن مى رسد عمل كند اينها از مسائل خيلى روشنى است كه در رساله هاى عمليه هم هست.
حالا دوست ما سؤال كرده كه ما اگر بخواهيم قرآن را بفهميم، راه چندان طولانى نيست. ولى شمايك زمينه و يك منبع بس گسترده و بس ناسره و ناخالص به نام حديث و سنت در كنار كتاب و قرآن گذاشته ايد و كار را مشكل كرده ايد. من عين عبارت سؤال را مى خوانم. «اگر در تمام مسائل بخواهيم يك زمينه به اسم روايت و حديث داشته باشيم، پس ادعاى اينكه قرآن يك كتاب كامل است نداريم.» انتقادى است بر اينكه ما در شناخت تعاليم اسلام همه جا از كتاب و سنت باهم ياد مى كنيم. به نظر دوستان، اين انتقاد تا چه حد وارد است؟ توضيح بايد داد. چماق بلند نكنيد! بايد توضيح روشن و كافى بدهيد. بايد روشنگرى كنيد، نه اينكه چماق برداريد! بسيار خوب، فقط رأى داديد كه وارد است. بد نيست آقاى اسلامى چند كلمه اى براى ما توضيح بدهند كه چرا وارد نيست؟ ...
متشكرم. شايد عده اى از دوستان، بخصوص خواهران عزيزمان، پاسخ آقاى اسلامى را نشنيدند. براى اينكه دوستانى كه دورتر هستند، يا خانمها، عينا از وضع جلسه آگاه باشند، سخنان ايشان را تكرار مى كنم و بعد توضيح مى دهم. پاسخ آقاى اسلامى اين بود كه يك ايدئولوژى، يك سلسله كليات دارد كه اينها در يك كتاب اصلى تدوين و تنظيم مى شود و بعد بايد به تناسب شرايط مختلف زمانى و براى تطبيق اين اصول بر نيازها كارى صورت بگيرد. اين كار در درجه اول در صلاحيت كسانى است كه به اين ايدئولوژى در مقام پيدايش نزديكترند. به مورد دين كه مى رسد مطلب از اين بالاتر است. در مورد قرآن باز از اين هم بالاتر است.
در آغاز اين جلسات، حدود سه سال قبل، پيرامون قرآن فهمى و تفسير و مراخل آن در دو يا سه جلسه بحث كرديم. بايد كليات آن بحث گفته شود. عنايت كنيد؛ ما مى خواهيم قرآن را بفهميم. مى خواهيم همين قرآن را بفهميم. اصلا حديث چيزى جز توضيح قرآن نيست. عترت هم چيزى جز توضيح دهندگان قرآن نيستند. مى خواهيم اين قرآن را بفهميم. اما در چه حد مى خواهيم بفهميم؟ يك مرحله از فهم قرآن در بسيارى از آيات كارى است كه از عهده هر شخصى كه عربى بداند، البته عربى قرآن، و با اسلوب عبارات و كلمات و جمله بندى هاى قرآن آشنا باشد برمى آيد. اين همان بخشى است كه مربوط است به شناخت اصول كلى تعاليم اسلام كه بنده عرض كردم هر فردى بايد شخصا روى آن كار بكند و جاى تقليد نيست. اين كار ساده اى است و پيچيده نيست. ولى آيا شناخت يك ايدئولوژى، شناخت يك مكتب و مسلك، به شناخت همين كليات زيربنايى منحصر و محدود مى شود، يا دايره اى بس گسترده تر دارد؟
شناخت مسائل تفصيلى و آگاهى بر آنها از راه قرآن، احتياج به معلومات بسيار وسيعى دارد؛ از جمله يكى اينكه اين آيه در زممان نزولش، آن موقعى كه آمد، مردم از آن چه فهميدند. اتفاقا سؤال بعدى اين دوست ما مثال جالبى است. عنايت كنيد به اين آيه؛ آيه 101 از سوره نساء است. من آيه 101 و 102 را عينا بدون توضيح اضافى مى خوانم و ترجمه مى كنم؛ درست مثل اينكه يك عرب زبان بفهمد. سه آيه را عينا ترجمه مى كنم. در اين ترجمه مقيد هستم چيزى را اضافه نكنم. «وقتى در زمين به راه مى افتيد و حركت مى كنيد، براى شما مانعى نيست كه نماز را كوتاه كنيد، اگر بيم داريد كه كافران شما را غافلگير كنند. به راستى كه كافران براى شما دشمنى آشكار بوده اند. و در آن موقع كه تو اى پيغمبر، در ميان آنها هستى و نماز را براى آنها اقامه مى كنى، دسته اى از آنها با تو بايستند و سلاحهاى خود را برگيرند، وقتى اينها به سجده مى روند آنها در پشت سر اينان باشند و دسته اى ديگر كه نماز نخوانده اند بيايند و با تو نماز بگزارند و آنها هم وسيله هاى دفاعى و سلاحهاى خود را با خود داشته باشند. كافران دوست دارند شما از سلاحها و وسايلتان غافل شويد و يكباره بر شما هجوم برند. بله؛ اگر شما ناراحتى و بيمارى داريد يا اشكالى از نظر باران داريد يا بيمار هستيد، مانعى ندارد كه سلاحهايتان را زمين بگذاريد؛ اما وسايل دفاعيتان را با خود داشته باشيد. خدا براى كافران شكنجه اى خوارى آور فراهم ساخته است. پس از آن كه نماز را به پايان رسانديد به ياد خدا باشيد، ايستاده و نشسته و بر پهلو. و آنگاه كه آرامش يافتيد و اطمينان، نماز را به پا داريد كه نماز بر مؤمنان فريضه اى معيّن و مشخص بوده است.»
اين عين ترجمه آيات بود. حالا من از آن دوست عزيزى كه اين سؤال را داده اند، اگر تشريف دارند، سؤال مى كنم. آيه اول اين بود كه وقتى در زمين حركت مى كنيد و به راهى مى رويد، مانعى ندارد كه نمازتان را كوتاه و مختصر كنيد، اگر مى ترسيد كه كافران شما را غافلگير كنند. سؤال: نوع كوتاه كردن اين نماز چگونه است؟ آيا اين مسأله را از كلمات اين آيه مى شود فهميد، يا براى شناخت شكل كوتاه كردن نماز بايد به تاريخ و سيره، يعنى همان حديث، مراجعه كرد؟ نمى دانم آن دوستمان تشريف دارند پاسخ بدهند.
 [يكى از حضار:] بله!
تشريف داريد؟ بفرماييد! آيا مى شود از اين آيه فهميد كه كوتاه كردن نماز به چه شكل است؟
 [همان شخص:] از اين قسمت نمى شود!
نمى شود؛ بسيار خوب. پس اجازه بدهيد كه كنار اين آيه يك حديث بگويم. اين حديث لازم است، نه به خاطر اينكه اين آيه كم است و كامل نيست، بلكه به خاطر اينكه اين آيه آن روزى كه آمد، به دنبال آيه، آورنده آن مشكل كوتاه كردن نماز را همان جا بيان كرد و ابهام و اشكالى براى شنونده در ميان نبود. ولى من امروز آيه را مستقيم از آورنده وحى نمى گيرم تا مشكل كوتاه كردن نماز را برايم بيان كند. براى بيان شكلش بايد از دالان طولانى تاريخ چهارده قرن عبور كنم، كه متأسفانه بعضى قسمتهاى آن هم فروريخته، تا بعد به آن توضيحى كه آورنده وحى آورده برسم.
خوب، من نمازم را به چه شكل كوتاه كنم؟ در اين زمينه يك تحقيق تاريخى وسيع سر راه يك اسلام شناس و يك مجتهد است. من وارد تفسيرش نمى شوم؛ خسته مى شويد. پس جهت اول مشخص شد. جهت اول اين است كه چطور مادر اين مسائل احتياج به تحقيق اضافى داريم.
اينكه يك سلسله توضيحات براى شكل كارها در آن عصر بوده، كه همان حديث است، همان سيره است، همان سنت است، همان عترت است، يك جهت از احتياج به سنت است. حالا به جهت دوم توجه كنيد. در اين آيه آمده است: وقتى به سمتى راه مى افتيد، عيبى ندارد كه نمازتان را كوتاه كنيد، اگر مى ترسيد كه كافران شما را غافلگير كنند. شما سؤال كرديد كه آقا، اين آيه نماز شكسته و كوتاه را براى كجا مى گويد؟ براى جايى كه انسان نگران و بيمناك باشد از غافلگيرى دشمن. ولى شما الان آمده ايد و مى گوييد آقا، هركس سفر مى كند نمازش را شكسته بخواند! بسيار خوب.
حالا از جنابعالى و برداران و خواهران ديگر مى پرسم؛ شما دوستان عزيز، طرفدار تحجّر در يك مكتب هستيد يا طرفدار تحرك و كنار گذاشتن تحجّر؟ خيلى روشن است. مثل اينكه جواب همه طرفدارى از تحرك است. اين تحركى كه مى فرماييد يعنى چه؟ يا اين تحرك معنايش اين است كه اين بيان و اين مطلب، اين قانون، اين حكم، در يك جا آمده و به مناسبت آنجا و آن موردى كه در آن مورد آمده، يك نوع آرايشهايى در بيان قانون به همراه دارد. اول بار كه قرار شد نماز تخفيف پيدا كند و مسلمان با آن روبرو شد كجا بود؟ جايى بود كه به جنگ مى رفت، يا به راهى مى رفت و در آن راه نگران حمله دشمن بود. اگر مى خواست نماز را تمام بخواند، نماز موجب پيروزى دشمن بر او مى شد، با آنكه نماز بايد عامل پيروزى من بر دشمن باشد. قرآن مى آيد مى گويد روح نماز در اين ايستادن و نشستن نيست. ايستادن و نشستن يكى از اشكال نماز است.
نماز شكلهاى ديگرى هم دارد. مى آيد كمى آن فكر تحجّرى را از مسلمان بگيرد و بگويد متحجّر مباش! فكر نكن موقعى هم كه دارى در راه به جنگ مى روى و دشمن مى خواهد غافلگيرت مى كند باز هم بايد چهار ركعت نماز تمام عيار بخوانى. نه! اينجا بايد به نحوى روح نماز را حفظ كنى؛ اما شكل نماز را چه مى كنى؟ آن را تغيير بده. پس يك قدم به سوى بيان روح قانون و شكل قانون، روح نماز و شكل نماز، حركت كرد. خوب، اين شكل معمولى نماز مربوط به شرايط معمولى است، اما روح نماز هميشه هست. «الصلوة لا تترك بحال.» روزه ممكن است از انسان ساقط بشود و بعد قضا بكند، اما نماز هيچ وقت ساقط نمى شود، حتى اگر در آب دارى غرق مى شوى و موقع نماز است، چنانچه زبانت را هم مى توانى باز كنى و بگويى اللّه اكبر، در دلت بگو اللّه اكبر. در دلت به ياد خدا باش.
همان كه در دلت به ياد خدايى نماز است. در اينجا اصلا نماز قضا هم واجب نيست، چون عين نماز است. اين صلاة غرقى در كتابهاى فقه هست. مى گويد نماز چيزى است بسى وسيع تر. اين شكل عادى آن است، ولى البته شكلهاى ديگرى هم دارد. اين شناخت روح قانون از شكل اجرايى خاص، كار كيست؟ آيا اين را هر كسى كه با اين آيه روبرو مى شود مى تواند درك كند يا نه؟ آيا درك اين مسأله جز از طريق آورنده وحى از طريقى ديگر ممكن است؟ اين هم مسير دوم براى اثبات نياز به سنت. اگر سنت نباشد ما در مسلمانى دچار تحجّر مى شويم. گسترش لازم در تعاليم براى شرايط نو در پرتو سنت انجام مى شود. خود آيه آمد و گفت اگر ترسيدى نماز را كوتاه كن؛ سنت مى آيد وسيعترش مى كند و مى گويد اگر غرق هم مى شوى در آب هم نمازت را كوتاه كن؛ آنقدر كوتاه كه در دلت بگويى. اگر بيمارى و در بستر افتاده اى و نمى توانى تكان بخورى، مثلا چشمت را عمل كرده اند و گفته اند تكان نخور، همان طور خوابيده در دلت نماز بخوان؛ مثل همان غريق نماز بخوان. اين را چه كسى مى گويد؟ سنت.
كار خوبى مى كند يا كار بدى؟ كار خوبى است. اين نشانه كمال دين است.
كمال قرآن به اين نيست كه تمام جزئيات را براى تمام شرايط و ادوار و اعصار داشته باشد، چون در اين صورت ديگر كتاب نمى شود، مى شود يك كتابخانه! كمال قرآن به اين است كه راه تفسير را براى اهل تفسير باز گذاشته است. اين كمال قرآن به اين است كه ما مى گوييم عترت و سنت مكمل و مفسر كتاب است نه در مقابل آن. هرجا ديديد چيزى به نام عترت يا به نام سنت، مقابل كتاب و ضد كتاب بودند، بدانيد نه مال عترت است نه مال سنت. «ما خالف كتاب اللّه فاتركوه»؛ هرچه را مخالف كتاب بود دور بريزيد! اما هرچه را توضيح دهنده كتاب بود بايد بگيريم. پس به سؤال اول و سؤال دوم، هر دو، پاسخ داديم.
 [يكى از حضار:] در مورد غرق شدن، يا اين كه مسلمان نمى تواند تكان بخورد، يا جنگيدن، كه دائما از حمله مى ترسد، درست است. اما در مسافرت معمولى كه ديگر اين حرفها نيست!
احسنتم! بسيار خوب، بنده اضافه مى كنم كه در مسافرت معمولى، در همين مسافرتهاى معمولى، فعلا سفرهاى تفريحى را كنار مى گذاريم، در همين سفرهاى كارى كه انسان به خاطر كار به مسافرتى مى رود و مثلا از تهران مى خواهد به كارى در قزوين برسد و از اتوبان استفاده مى كند، در آنجا نگران هستيد كه يك روزه به كارهايتان نرسيد، يا مى ترسيد به قطار (اگر ماشين از خودتان نيست) يا به اتوبوس نرسيد. همين امروز هم كه آدم يا هواپيما مى رود، مقدارى محدوديت براى انسان وجود دارد كه در حضر آن محدوديت را ندارد. خوب، چطور است كه «خفتم» قرآن را قدرى گسترش بدهيم تا به اينجا هم برسد. من نمى گويم مسأله چگونه است.
مى خواهم بگويم ببينيد آيا «خفتم» به وسيله آن منبع گسترش دهنده براى شرايط گوناگون مى تواند تا اينجاها بيايد؟ بله؛ اگر من باشم و بخواهم «خفتم» را عمل كنم، مى بينم دنباله اش مى گويد اگر مى ترسيد كه كافران شما را غافلگير كنند؛ اين خيلى روشن است. ولى او قرار است گسترش بدهد. در غرق شدن مى ترسيد آب به دهانتان برود. اما اين كه در قرآن نيست. آنچه قرآن مى گويد اين است كه «ان خفتم ان يفتنكم الذين كفروا».
اين عبارت شامل غرق شدن نمى شود، شامل بيمار هم نمى شود كه مى ترسد اگر سرش را بلند كند بخيه هاى چشمش پاره بشود. پس اين گسترش را به چه وسيله انجام داديم؟ به وسيله آن منبع صلاحيت دار براى گسترش روح قانون به موارد ديگر. خيلى خوب، وقتى من به مسافرت مى روم، چهار ساعت يك جا كار دارم، با هواپيما مى روم و برمى گردم.
چهار ساعت كار دارم و مى ترسم به كارم نرسم، اگر چهار ركعت نماز را از گرده من برداريد مى توانم يك كار اضافى انجام بدهم؛ دستم بازتر است.
در اينجا چه مى گوييد؟ من نمى دانم درست است، شما هم نمى دانيد؛ اما آيا آن منبع صلاحيت دار براى تفسير اين مورد مى تواند گسترش بدهد؟ آيا اصل آيه زمينه اى براى اين گسترش هست يا نه؟ عرض كردم حتى در سفر تفريحى و سفر معمولى؛ مى ترسم به قطار نرسم. فرض كنيد با قطار به سفر زيارت مى رويد. اگر قرار بشود همه وضو بگيرند و همه هم چهار ركعت نماز بخوانند، چطور مى شود؟ ميزان توقف قطار خيلى بالا مى رود.
خوب، حالا چهار تا آدم هم هستند كه كمى هم كندتر مى جنبند و مى ترسند به قطار نرسند. مى فرماييد به آنها چه بگويم؟ بگوييم چهار ركعت نماز را كامل بخوان، يا بگوييم نه، اين «ان خفتم» كه مفسر قرآن گفته، اين نگرانى تو را هم در آن سفر تفريحى يا زيارتى شامل مى شود؟
حال، انصاف بدهيد، آيا اين نوع فقاهت و اسلام شناسى فنى هست يا نيست؟ احتياج به پيجويى وسيع در حديث و تاريخ دارد يا نه؟ اما آيا مى فرماييد آن را كنار بگذاريم، يا از آن طرف، مى گوييد نه، همين طور گسترشش بدهيم تا هركس هر جورى خواست رفتار كند؟ همان رأى و قياسى كه شيعه و ائمه ما سخت با آن مبارزه كردند. گفتند حق تفسير براى كسانى محفوظ است كه با جمع بنديهاى گوناگون قرآن آشنا باشند. البته جمع بندى كانال سوم است و بعدا به آن مى رسم.
 [يكى از حاضران:] در مورد مسأله غرقى، شايد اين طور باشد. ولى در عين حال، دور ركعت دوم نهايتا يك دقيقه و نيم بالا يا پايين مى شود و وقت مى گيرد.
اگر آدم ماشين از خودش داشته باشد و دلواپسى هم نداشته باشد چطور؟ يا اگر به شهر مقصد رسيد و خواست پنج يا شش روز در آنجا بماند چطور؟ چون در اين صورت ديگر نه عجله اى دارد و نه هراس از اينكه به كارى نرسد.
من حالا نمى خواهم وارد اين مسأله بشوم و الّا همه اش را يكى يكى برايتان بيان مى كردم. به اين مقدارى كه شما موقع سؤال كردن از آن «خفتم» برداشت داشتيد و همين مقدارى كه باهم تا حالا آمديم اكتفا كنيد تا به سراغ اصل مطلب برويم. اگر بخواهيم در اين مسأله بمانيم طول مى كشد. البته من حرفى ندارم، اما اين كار كمى خلاف روال و رويه صحيح بحث است.
 [يكى از حاضران:] مسافر را آزاد بگذارند. چون رأى قطعى فقها اين است كه اگر كسى نماز شكسته در سفر نخواند نمازش باطل است. مى شد براى نماز و روزه او را آزاد بگذارند.
نه! ما مرز را معين مى كنيم. مى گوييم حتما دو ركعت بخوان. اگر هم خيلى دلت مى خواهد نماز بخوانى، بايست و صد ركعت نماز مستحبى بخوان آقاى اسلامى!
 [آقاى اسلامى:] من فكر مى كنم سؤال ايشان را اگر كمى تغيير بدهيم يك سؤال عمومى مى شود. يعنى، همه اين سؤال را دارند كه با اين فرمى كه الان بيان كرديم، تقريبا قرآن از زندگى ما كنار مى رود و دست بسته، تسليم نظريات كسانى مى شويم كه بايد بيايند و برايمان تفسير بكنند.
در چه مسائلى؟
 [آقاى اسلامى:] بنده همين را مى خواهم عرض بكنم كه مسائل و احكام و امثال آن را از هم جدا كنيم تا صرفا تسليم سنت نباشيم. قرآن بايد مقدارى هم در زندگى ما اثر داشته باشد.
ما از اول جدا كرديم. گفتيم اصلا تقليد در احكام است. ما از اول همين را گفتيم. دو يا سه جلسه است كه داريم روى اين تكيه مى كنيم كه بگوييم تقليد در مورد احكام است. اين سؤالى است كه واقعا دوستان دارند و واقعا هم بايد آن را حل كرد. بايد در قلب شما اين سؤال حل بشود. اصل لزوم تقليد در رساله ها هم هست. انسان نمى تواند از مسايلى كه تقليدى نيست تقليد كند. برخى مسائل را هر انسانى شخصا بايد از همين بحثهايى كه داريم باهم مى كنيم به روشنى دريابد. بايد برخى جاها به كارشناس مراجعه كند. اتفاقا اين تقليدى نيست؛ اين هم تحقيقى است. پس آن سؤال عمومى همان سؤالى است كه اين دو- سه جلسه داريم روى آن كار مى كنيم. قرآن از زندگى كنار نمى رود. قرآن از شناسايى شما كنار نمى رود.
قرآن از قابل استفاده بودن براى شما كنار نمى رود. اما وقتى بخواهيد پرتو قرآن را بر آن گوشه هاى دوردست بيفكنيد، كار در آنجا كارى فنى مى شود. اگر بخواهيد در همين حد معمولى قرآن توقف كنيد، مثلا همين آيه را بخوانيد و بفهميد، البته مقدارى برايتان قابل فهم است. اما آنچه را مى خواهيد گسترش بدهيد، توسعه بدهيد، تحرك بدهيد، تا دين و قرآن ديناميسم داشته باشد، آنجا ديگر كار همهكس نيست. اين كه مى گويم كار هر كسى نيست واقعا خودتان ببينيد همين طور هست يا نه؟ اين مثالى كه بيان كردم همين طور بود يا نه؟ آيا مثال من مى توانست نشان بدهد كه چطور جنبه هاى فنى وسيعى در آن هست كه بايد به آن رسيد؟ اين يك نمونه. اما اگر دوستان سؤالشان را درباره اصل مسأله نماز و نماز شكسته و خصوصيات آن مطرح مى كنند، آن را بگذاريد كنار. من الان وارد آن نمى شوم. من مسأله را فقط در حد يك مثال توضيح دادم، براى اينكه نشان دهم چطور يك آيه وقتى مى خواهد روى بعضى مسائل پرتوافكنى كند، شعاع بياندازد و آنها را روشن كند، مسأله چقدر فنى مى شود.
حالا برويم سراغ آن مسأله اصلى. نوشته اند: «لطفا بفرماييد كه رهبرى چگونه انتخاب مى شود، و آيا رهبرى تا چه حدود اختيار دارد. ضمنا بفرماييد مراجع تقليد تا چه حدود در تعيين رهبرى مؤثر مى باشند.» اينها سه سؤال جداگانه است. سؤال دوم كه رهبرى تا چه حدود اختيار دارد سؤالى نيست كه بتوان جوابى سريع به آن داد. اين برمى گردد به بحث مفصل حكومت در اسلام. يعنى يك سؤال جنبى نيست كه من جواب بدهم.
تعيين موضوع شأن فقيه نيست ولى در مورد اينكه سؤال كرديد كه رهبرى چگونه انتخاب مى شود و مراجع تقليد تا چه حدود در تعيين رهبرى موثر مى باشند، به اين جواب با دقت توجه فرماييد. اين جواب، جوابى نيست كه من حتى به استناد تحقيق شخصى و استنباط و رأى خودم جواب بدهم. اين سؤال پاسخى دارد كه به صورت نرخ شاه عباسى در فقه مطرح است؛ يعنى همه آن قبول دارند: تعيين موضوع شأن فقيه نيست. اين جمله را بايد ياد بگيريد. «تعيين موضوع شأن فقيه نيست.» اين جمله را برايتان معنى مى كنم.
در رساله، صاحب فتوا و فقيه و مرجع تقليد فتوا مى دهد، مى گويد آب انگور را اگر بجوشانند، قبل از آنكه دو سوم آن تبخير شود خوردنش حرام است. اين يك فتواست. اين فتوا را سركه انداز و انگورفروش نمى تواند بدهد. اين فتوا را فقيه مى تواند بدهد. يك فقيه ديگر هم مى تواند مقابل او بايستد و بگويد نه خير! مكروه است؛ حرام نيست. آن بحث، بحث فقاهتى است؛ اختلاف نظر ميان دو فقيه است. بسيار خوب، اما شيره پز يك طرف آب انگور را در مغازه اش مى جوشاند، يك فقيه عالم اعلم هم كه آن كنار ايستاده، مى گويد، آهاى، حلوايى شيره پز! از اين نخور! مى گويد، چرا آقا؟ مى گويد چون هنوز دو ثلثش تبخير نشده. مى گويد نه خير آقا، اشتباه مى فرماييد! من بهتر از شما بلدم؛ مى دانم دو ثلث اين تبخير شده است. حالا شما مى فرماييد چه كنيم؟ مى فرماييد اين شيره پز بگويد يا مرجع تقليد من مى فرمايد كه دو ثلثش تبخير نشده، و لذا نخوريم؟ آيا نظر اين مرجع تقليد در تشخيص اينكه دو سوم آب انگور اين ديگ تبخير شده، بر نظر شيره پز مقدم است؟ خير! نظر آن مرجع در اين مورد با نظر ديگران تفاوتى ندارد، چون تشخيص موضوع و تعيين موضوع ربطى به فقاهت ندارد و كار فقيه نيست. فقيه، با استفاده از مطالعات تخصصى اش و مقام فقاهتش فتوا مى دهد و مثلا مى گويد براى آنكه طلاق درست باشد بايد در برابر دو عادل انجام گيرد. بسيار خوب؛ شما آمديد احمد و نقى را براى شهادت دعوت كرديد. مى گوييد اينها عادل هستند؛ مى خواهيد در برابرشان طلاقى انجام بدهيد. مرجع تقليد از راه مى رسد مى گويد، طلاق نده! چرا؟ براى اينكه احمد عادل نيست. شما در اينجا چه مى كنيد؟ آيا مى گوييد، خوب، چون مرجع تقليد مى گويد احمد عادل نيست، پس او ديگر عادل نيست؟ نه! مى گوييد آن مرجع احمد را درست نمى شناسد؛ من بهتر از او احمد را مى شناسم؛ من با او معاشرت دارم و او را عادل يافتم. اطلاعات آقا درباره خصوصيات احمد از شما كمتر است. آيا اين خدشه اى به فقاهت آقا وارد مى آورد؟ نه! تشخيص اينكه اين آقا عادل است يا عادل نيست چه ربطى به فقاهت دارد؟ مطالعات تخصصى فقاهتى در تشخيص اينكه اين آدم، آدم درست و راستى است اصلا نقشى ندارد.
در اينجا فوت و فن معاشرت را بلد بودن راهگشاتر است و بهتر مى تواند به آدم نشان بدهد كه اين آدم، آدم درستكارى است. اتفاقا سر خيلى از اين آقايان فقها، آدمهاى ظاهر الصلاح دغل كلاه مى گذارند. فاسق واقعى خودش را به اينها عادل جا مى زند، چون آنها كمتر در زندگى اجتماعى حضور دارند و از اين دغل بازيها كمتر خبر دارند. بنابراين، نظر آقا در مورد عادل بودن يا فاسق بودن او با نظر مردم ديگر هيچ فرقى ندارد و حتى گاهى هم ارزش كمترى دارد. وقتى مى گوييم ارزش نظر آقا در اين مورد كمتر است هيچ جسارتى به مقام فقاهت آقا نيست و كمترين تزلزلى هم در مسائل مربوط به تقليد و مرجعيت و فقاهت به وجود نمى آورد. پس تشخيص موضوع كار فقيه نيست؛ شأن فقيه نيست. يعنى فقاهت او در اين مورد دخالتى ندارد. اين مسأله مثالهاى دم دست هم دارد. آقاى دكتر و پزشك در مطبش نسخه مى نويسد، اما چون كمتر با شيشه هاى دارو سر و كار دارد، اگر به داروخانه برود و بخواهد دارويى را از ميان هزاران داروى موجود پيدا كند، ممكن است اشتباه كند، درحالى كه براى بچه داروساز كه هر روز پانصد نسخه مى پيچد، اين اشتباه كمتر پيش مى آيد. تشخيص اينكه اين دارو همان دارويى است كه دكتر گفته، ربطى به دكتر ندارد. چه بسا حتى اگر دارو را نزد پزشك ببرند خود او چون يك بار بيشتر آن را نديده يا در روزنامه درباره آن خوانده، يا آن را در كاتولوگ ديده و فقط مى داند براى فلان چيز خوب است، اصلا آن را نشناسد. تشخيص اينكه اين دارو آن دارويى است كه دكتر نوشته يا نه، در درجه اول به داروشناس ربط دارد. اين مسأله ارتباط كمى با پزشك دارد.
بنابراين، اينكه سؤال فرموديد آيا مراجع تقليد تا چه حدود در تعيين رهبرى دخالت دارند، اگر منظور از دخالت آنها اين است كه مسائل فقاهتى و ايدئولوژيك مربوط به مسأله رهبرى را بگويند، البته دخالتشان تام و كامل است. مراجع تقليد و فقها در بيان مسائل ايدئولوژيك درباره رهبرى تخصص دارند و بايد بگويند. لذا دخالتشان تام است. دخالت مراجع تقليد در بيان مسائل مربوط به رهبرى تام است و تمام فن آنهاست.
اما اگر منظور اين است كه مراجع تقليد بگويند فلان كس براى رهبرى شايسته است، نظر آنها با نظر ديگران تفاوتى ندارد و يك رأى است در كنار آراى ديگر. چه بسا ديگرانى باشند كه اطلاعات آنها و نظر آنها از خود مراجع تقليد براى شناخت فردى كه داراى صلاحيتهاى لازمى است كه خود آنها بيان كرده اند بيشتر باشد. صلاحيتهاى را آنها بيان كرده اند؛ معيارها را آنها بيان كرده اند؛ اما در تشخيص اينكه اين آدم داراى آن هم واردتر باشند. اگر انسان با آنها مشورت كند بهتر مسأله را مى فهمد.


نحوه انتخاب رهبر
اما اينكه رهبر چگونه انتخاب مى شود، در اين مورد من شما را حواله مى دهم به بخشهاى اول رساله هاى عمليه. مى خواهم هيچ بحث اضافه اى برايتان نكنم. پس، رهبر چگونه انتخاب شود؟ پاسخ، همان گونه كه مرجع تقليد انتخاب مى شود. شما مرجع تقليدتان را چگونه انتخاب كرديد و شناختيد؟ در اول رساله هاى عمليه آمده است كه براى شناسايى مجتهد عادل، اعلم، آشناتر و آگاه تر به نيازهاى فقهى جامعه، يا بايد خودت وارد و كارشناس و خبيرباشى تا بتوانى انسان مجتهد را از غيرمجتهد، عادل را از غيرعادل، آگاه را از غيرآگاه بازشناسى و مجتهد طراز اول را از ديگران تشخيص دهى، يا اگر خودت وارد نيستى، اما دو نفر آدم وارد درست كه به وارد بودن و درستى آنها اعتماد كامل دارى، معرّف شدند، از آنها نظر بخواهى. و اگر گروهى، عده اى از افراد كه تو مى دانى آدمهايى هستند كه از روى مطالعه و دقت و جستجو كار مى كنند، گفتند فلان مجتهد عادل تراز فلان آقاست، در اين صورت مى توانيد به گفته آنها اكتفا كنيد. البته شهرتى كه اطمينان آور باشد، نه شهرت تبليغاتى نيكسونى! اين مسائل در رساله هاى عمليه هست.

بنابراين، مرحله اول در انتخاب رهبر و شناخت رهبر، بايد بدن نحو بگذرد. در مورد مرجع تقليد و مقلد مسأله در همين جا تمام مى شود. ولى در مورد رهبر يك مرحله دوم هم هست. رهبر بايد لياقت، آگاهى، شجاعت، توانايى، مديريت براى اداره يك امت را داشته باشد. بنابراين، در شناخت اين صفات براى رهبر بايد نظام و سيستمى بر مردم عرضه شود. آن شناساييهاى فردى در اين مورد كافى نيست و به يك نظام و سيستم نياز است. آيا در اين سيستم، انتخابات عمومى باشد؟ آيا در اين سيستم انتخابات چند درجه اى حزبى باشد؟ آيا در اين سيستم، انتخاب به وسيله زبدگان جامعه باشد؟ انتخاب اهل حل و عقد باشد؟ اين مسأله در شرايط مختلف، زمانهاى مختلف، جاهاى مختلف، اوضاع و احوال سياسى مختلف فرق مى كند. اما در شرايط سالم پيشرفته جامعه اسلامى، برداشتى كه من از مطالعاتم در اين زمينه تا اين لحظه دارم اين است كه مطمئن ترين انتخاب و راه انتخاب و منطبق ترين راه انتخاب رهبرى با موازين و معيارهاى اسلامى كه تا اين لحظه مى شناسيم، براى يك امت و گروه پيشرفته آگاه، انتخاب چند درجه اى سيستاتيك است، مشابه با انتخابات حزبى. اين پاسخى است كه فعلا به صورت يك نظر مى دهم. شك نيست كه توضيح و تفصيل آن احتياج به يك بحث مفصل دارد. بار ديگر تكرار مى كنم كه در انتخاب رهبرى، يك سلسله مسائل هست كه آنها را همه بايد بفهمند، از همان طرقى كه عرض شد؛ از قبيل صلاحيتهاى علمى، درستى، پاكى. اينها را از همان طرقى كه درباره انتخاب مقلد در رساله هايتان هست مى توانيد دنبال كنيد و مفيد و خوب هم هست. ضامن جالبى هم هست براى اينكه افراد دغل در ميدان انتخاب و ليست كانديداهاى انتخابى اصلا وارد نشوند. تا آن حد، همان معيارهايى كه در آنجا هست خوب است و عمومى است؛ چيزى است شبيه آراى عمومى، اما قدرى ظريفتر و جالبتر. اما شناخت مديريت، تواناييها، شجاعتها، دليريهاى بجا، رعايت شرايط گوناگون، زيركيها و ...
اين ديگر با آن فرمولها به اين آسانى قابل شناخت نيست. مناسبترين راه براى شناخت قسمتهاى ديگرى كه در رهبرى لازم است، براى شرايط پيشرفته، عبارت است از نوع انتخابى شبيه انتخابات چند درجه اى سيستماتيك حزبى. اين هم پاسخ اين قسمت از سؤال.
نوشته اند: «لطفا مطالبى پيرامون شرايط رهبر بودن و بعد شناختن رهبر و رهبرى از جهت مردم بيان فرماييد.» در اين مورد تقريبا توضيح داديم.
گمان مى كنم بحثمان را بتوانيم در اين زمينه تا حدى يك بحث تمام شده تلقى كنيم، مگر اينكه امشب سؤالات ديگرى هم برسد.
نقش ايمان رهبر به ايدئولوژى خويش
آيات آخر سوره بقره، آيه هاى 285 و 286، مى گويد:
 «پيامبر به آنچه از جانب خداوندگارش بر او فروفرستاده شده ايمان دارد؛ مؤمنان هم هريك به خدا، به فرشتگانش، به كتابهايش، به پيغمبرانش ايمان دارند و مى گويند ما ميان هيچ يك از پيامبران او فرق نمى گذاريم؛ آنها مى گويند، شنيديم و اطاعت كرديم؛ خداوندا! مغفرت و آمرزش تو را مى طلبيم و بازگشت به سوى توست! خداوند هيچ كس را جز در حدود توانايى اش به كارى مكلّف نمى كند؛ آنچه به دست آورده به سود اوست، آنچه را به سود اوست، خود به دست آورده و آنچه را هم به زيان اوست، خود به دست آورده؛ بار خداوندا! اگر فراموش كرديم و دچار فراموشى شديم، اگر خطا و لغزشى از ما سر زد، ما را مورد مؤاخذه قرار مده! خداوندا! بر ما بارى سنگين منه، همچنان كه بر كسانى كه پيش از ما بودند نهادى؛ خداوندا! آنچه توانايى آن را نداريم بر دوش ما منه! از ما در گذر، گناه ما را ببخش! ما را مشمول رحمتت قرار ده! تويى سالار ما و پشت و پناه ما؛ پس ما را بر گروه كافران يارى ده.»
آيه با اين جمله شروع مى شود: «آمن الرسول بما انزل عليه من ربه»؛ اين پيامبر به آنچه از جانب خداوند به سويش فرستاده شده ايمان دارد.
توضيح داديم كه ايمان رهبر به ايدئولوژى اش؛ به راهش، به مسيرش، به رسالتش، چه نقشها دارد. مقدارى از بحث را هفته پيش توضيح دادم.
بخشى از نقش ايمان رهبر را امشب فشرده بازگو مى كنم. طبق قولى كه دادم، يك يا دو مورد از نصوص محققين غيرمسلمان تاريخ را هم آورده ام تا براى شما معنا كنم.
قبلا عرض كردم كه ايمان پيغمبر به رسالت خودش، از نظر مبارزه با شبهاتى كه درباره آيين پيمبر اسلام و نبوت و رسالت او در زمان خودش از طرف مخالفان پخش و ايجاد مى شد چقدر مؤثر بود. اين اثر حتى تا زمان ما هم باقى است و همچنان هم باقى خواهد ماند. امشب مى خواهم اين نكته را اضافه كنم كه در نهضتها دو عامل مى تواند خيلى اثر كند و تا اعماق جان پيروان يك نهضت پيش برود و پيوند ميان آنها و آن نهضت و رهبرى نهضت را به صورت روزافزون محكم كند: يكى ايمان رهبر و رهبرى به ايدئولوژاى اش، به خط مشى اش، به طرحش، به نقشه اش، به كارش. مردم ممكن است دنبال رهبران متزلزل راه بيفتند، اما اين دنباله روى دوام ندارد.
مردم رهبر را از آهنگ صدايش، از طرز القاى مطلبش، از نوشته اش، ازعملش، از رفتارش، از سيمايش، و بالاتر از همه از موضعگيرى اش در برخورد با مشكلات و عبور از عقبه ها و گردنه هاى يك نهضت، در مواجه شدنش با سيمهاى خاردار حامل الكتريسته، مى شناسند. در آنجاهاست كه پيروان مى بينند و لمس مى كنند كه آيا رهبر به كار خودش مؤمن است يا نه. اگر آنجاها، در آن سختيها و دشواريها، از او ايمان قاطع ديدند، با دل و جان دنبال او مى روند و نمى ايستند. همه را نمى گويم. آنهايى را مى گويم كه استعداد و لياقت اين پيروى را دارند؛ آنهايى كه صفايى دارند؛ آنهايى كه خودشان در جستجوى چنين ميدانهاى فداكارى هستند. ايمان رهبر كه در تمام حركات او، در سيماى او، در سيماى زندگى او و به خصوص در موقع برخورد با مشكلات، به آسانى تجلّى مى كند و نزديكانش خوب مى توانند اين جلوه ايمان را درك مى كند، نقش عجيب و مؤثر در محكم كردن پيوند ميان اعضاى شركت كننده در يك جنبش با آن جنبش و رهبرى آن جنبش دارد. كمتر چيز ديگرى مى تواند اين نقش را به عهده بگيرد.
رهبران نهضتهايى كه اول خيلى قرص و محكم حرف مى زنند اما تا به هچل مى افتند توبه نامه مى نويسند، معلوم است كه پيروها دنبال اينها نمى روند.
جمله اى كه محور و شعار اين بحث ما و همه بحثهاست اين است كه ايمان رهبر كه در قلب اوست، در نهاد اوست، در باطن اوست، در خمير اوست، در صحنه هايى از زندگى، از لابلاى سخنش، عملش، چهره اش، اندامش، همه چيزش، پرتو مى افكند؛ مثل اينكه يك چراغ نورانى اينجا باشد و دوروبر او يك سلسله پرده ها و زنجيرها آويخته باشند، وقتى چراغها را روشن مى كنى، از لابلاى هر سوراخى از اين پرده ها و زنجيرها يك شعاع نور بيرون مى تابد. اين اشعه تابنده پر جاذبه كه از نگاه چشمش، از آهنگ سخنش، از سيمايش، از برخوردش، از عملش فرامى تابد و بيرون مى آيد، درست در اعماق قلب گيرنده پيروان جاگير مى شود و آن را به يك كانون ايمان تبديل مى كند. فكر مى كنم اين مطلب كاملا براى شما ملموس باشد. بنابراين، نقش ايمان رهبر به راهش، به كارش، به ايده اش، اصلا نقشى خلاق و ايمان ساز است. او ايمانى دارد و ايمان آفرين است. و لذا، آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المؤمنون كل آمن باللّه». مثل اينكه درست با ترتيب ذكر شده! ايمان مؤمنان فروغى است از ايمان پيامبر كه بر قلب آنها تابيده است. و من رفقا مكرر اين را به صورت فردى يا جمعى گفته ام؛ برحسب شناختى كه خود من از زندگى انسان دارم. اين جمله را گوش كنيد، اما بحث مفصل و تحليلى را درباره اش امشب از من توقع نداشته باشيد، چون بحثى است قدرى فنى تر. اين را براى كسانى مى گويم كه ممكن است شعاعهاى اين بحث به ذهنشان بتابد. گاهى ما جمله هايى مى گوييم كه سؤال آور است. رفقا هم انتظار نداشته باشند كه غذاى راحت الحلقوم فكرى تحويلشان بدهيم. طرح جمله هاى سؤال آور عيبى ندارد. شما را برمى انگيزد تا بعد تحقيق كنيد. به رفقا عرض كرده ام كه بر حسب آنچه از ميان عوامل گسترش دهنده ايمان مى شناسم، هيچ عاملى را از نظر قدرت و وسعت ميدان اثر به اندازه ايمان رهبر و بعد هم كادرهاى متصل به او نشناخته ام. استدلال قوى و مطالب متقن البته ايمان آور است، اما بعد و برد اثرش به اندازه آن ايمان راستين تابنده و فروغ دارى كه از قلب كانون و كانون قلب رهبر فرامى تابد نيست. لذا گاهى مى بينيد حتى يك رهبر كه مؤمن به راه خود است ولى راهش غلط است، موجى در تاريخ و در اجتماع ايجاد مى كند كه يك رهبر داراى تفكر صحيح اما فاقد آن ايمان تابنده، قدرت ايجاد چنان موجى را ندارد. شما خيلى راحت مى توانيد در تاريخ معاصر اين سى- چهل سال اخير مطالعه كنيد و نمونه هايى از اين چيزى را كه عرض كردم بيابيد. فكر نكنيد كه فقط در جامعه مردم ساده كم خبر چنين حالتى وجود دارد. نقش ايمان و فروغ ايمان، در تمام جامعه هايى كه مى شناسم قابل شناخت و قابل لمس است. همه جا مسأله اين طور است. اصلا خاصيت ايمان اين است كه يك مغناطيس نيرومندى است كه چيزى را به نيرومندى او از نظر سازندگى نمى شناسم. بنابراين، يك عامل، بلكه عامل مهم در موفقيت يك نهضت، ايمان رهبر آن نهضت است؛ ايمانى كه قاطع، با فروغ و تابنده باشد. لذا آيه مى گويد، «آمن الرسول بما انزل اليه من ربه».
عامل دومى هم در موفقيت يك نهضت وجود دارد كه آن هم خيلى ايمان آور است: بينش درست رهبر نهضت در برخورد با حوادث، تفسير وقايع و تدارك و آمادگى براى برخورد با آن وقايع مى باشد. نهرو در كتاب انديشه هاى نهرو، كه چند مصاحبه است، در يكى از مصاحبه ها مى گويد ما نسبت به رهبرمان گاندى تجربه جالبى به دست آورده بوديم. اين تجربه سبب شده بود كه از يك مرحله سست ايمانى نسبت به او به يك مرحله ايمان محكم نسبت به او اوج بگيريم و ترقى كنيم. نهرو مى گويد، در اوايل نهضت هند، گاندى در جلسه مركزى كه عده اى از ما شركت داشتيم، شركت داشت و پيشنهاد يك اقدام سياسى وسيع را از طرف مردم هند عنوان كرد. همه اعضاى آن جلسه، كه در واقع اعضاى كميته مركزى نهضت بودند، با نظر گاندى مخالف بودند؛ يا مخالف يا لااقل مردّد.
گاندى يك طرف بود و همه ما يك طرف. يا رأى ممتنع داشتيم يا رأى مخالف. فقط خودش رأى موافق داشت. طبق آن شيوه دموكرات، مآبانه نهضت هند، بايد از اجراى تصميم گاندى خوددارى مى شد و تصميمى را كه اكثريت ما طرفدار آن بود و نقطه مقابل تصميم او بود مى گفتيم و اعلام مى كرديم. اما به هر حال چه جور شد كه فكر كردند مثلا يك بار حرف گاندى را گوش كنند. نهرو مى گويد ما بنا گذاشتيم كه حرف گاندى را بپذيريم و ببينيم چه مى شود. بنابراين، همان تصميمى را كه گاندى اتخاذ كرده بود به مردم هند ابلاغ كرديم و عمل شد. بعد معلوم شد كه گاندى درست فكر مى كرده و همه ما اشتباه مى كرديم! نهرو مى گويد، با اين پيش آمد ما يك نوع تزلزل نسبت به آراء و قدرت بينش و شناخت خودمان و يك نوع احترام و گرايش قلبى و يك نوع خضوع در برابر بينش و شناخت گاندى پيدا كرديم. او مى گويد، اين حادث چند بار در رهبرى نهضت هند پيش آمد و هر بار كه اين حادثه تكرار مى شد بر ايمان ما به درست انديشى و رهبرى صحيح گاندى در اين نهضت افزوده مى شد، تا جايى كه آرام آرام به جايى رسيده بوديم كه اگر گاندى نظرى مى داد ديگر ياراى ايستادن در برابر نظر او نداشتيم. اين يك عامل طبيعى است. وقتى رأى رهبر از نظر بينش اجتماعى و قدرت تفسير وقايع و برخورد با وقايع و واقع گرايى و واقع بينى در شناخت حوادث و علل آنها و كيفيت درمان آنها، به صورت يك تجربه مكرر براى پيروان درآمد، آنها با هر فرمان او كه صادر شود با حرارت و گرماى بيشترى به حركت درمى آيند. اين طبيعى است.
در حدود مطالعات تاريخى كه من دارم- البته فن من تاريخ نيست، من به مناسبت فن خودم كه اسلام شناسى است يك مقدار قابل ملاحظه اى با تاريخ سروكار داشته ام- و در حدود اطلاعات من در تاريخ جنبشهاى سياسى دنيا، اعم از جنبشهاى خوب يا بد، از جنبش مغول و تيمور بگيريد تا جنبش ناپلئون و انقلاب كبير فرانسه تا جنبش هاى بعدى تا جنبش هاى محلى در ايران خودمان در دوره هاى مختلف، در اين ميدان تاريخى كه من مطالعه دارم، رهبرى كه از نظر موفقيت در شناخت حوادث سياسى زمانش و اتخاذ تدبير مناسب در برابر آن حوادث، همپايه پيغمبر اسلام باشد نمى شناسيم. نبوت و رسالت را نمى گويم. پيغمبر را در مقام يك رهبر اجتماعى مقايسه كنيم با رهبران ديگر دنيا؛ كسانى كه در حد پيغمبر دفعات موفقيتشان و آمار موفقيتشان به اين بالايى باشد نمى شناسم.
پيغمبر بيست و سه سال در نهضتش تلاش كرد و حركت كرد و رهبرى كرد.
در اين سالها، حوادث گوناگون، برخوردهاى جنگى، برخوردهاى گوناگون داشته؛ با موافق، با مخالف، صلح داشته، جنگ داشته، قرار داد سياسى داشته، بخشيدن و عفو و گذشت داشته، كشتن داشته، يك جا فرمان داده بكشيد، يا خودش يا با حكميت يك داور آمدند يك گروه مخاصم را يكجا نابود كردند، همه اين موارد را داشته و در جمع، با اين همه نوسان، ميزان اصابه نظر و مطابقت نظرش با واقع آن قدر بالاست كه مشابهش را در ميان رهبران نهضتهاى ديگر و جنبشهاى سياسى و نظامى ديگر سراغ نداريم. اين هم يك عاملى بود كه در ميان مسلمانها سخت ايجاد ايمان مى كرد و آنها را از اعماق دل و جان با پيغمبر و رهبرى پيوند مى زد. گاهى مى بينيد كه شما به يك رهبر از نظر ايمانش، تقوايش، عملش ايمان داريد، اما از نظر رهبرى سياسى چهار بار كه فرمان و رهبرى اش خطا دربيايد ديگر دفعه پنجم آماده اجراى فرمان او نيستيد؛ با همه علاقه اى كه به او داريد، با همه عشقى كه به او داريد، با همه قداستى كه براى او قائليد ديگر آماده اجراى فرمانش نيستيد. يعنى خودبه خود پاها مى لنگد. اين طبيعى است. اين را به عنوان مكمل بحث عرض كردم، و الّا تكيه عرض من روى همان «آمن الرسول بما انزل عليه من ربه» بود.
بنابراين، يكى از آثار پرارزش ايمان پيغمبر و ايمان رهبر عبارت است از ايمان ارزنده اى كه از طريق تابش فروغ و شعاع درخشان و نافذ ايمان رهبر بر قلب پيروان به وجود مى آيد و آنها را به رهبر و رهبرى و نهضت سخت مى پيوند.
كتابى كه در دست من است كتابى است به نام تاريخ قرآن. نويسنده كتاب، تئودور نولدكه، از اسلام شناسان معروف دنياست كه حدود شصت سال قبل در گذشته است. روى كتاب او بعد سه نفر ديگر از اسلام شناسان معروف دنيا كار كردند و آن را با اضافات و تحقيقات تازه اى براى چاپ آماده كرده اند. اين تحقيقات تازه حدود بيست و هفت- هشت سال طول كشيد. دست به دست گشت و بعدا چاپ شد. اين نسخه اى كه دست من است چاپ دوم اين كار جديد است كه حدود ده- دوازده سال قبل چاپ شد. در اين متنى كه آن اسلام شناسهاى بعدى هم روى آن كار كرده اند اين عبارت را مى بينيم كه من ترجمه اش را مى خوانم. «هرقدر انسان بهترين زندگانى نامه هايى را كه درباره زندگى پيغمبر نوشته شده و بهترين منبع و مأخذى را كه براى شناخت روح پيغمبر در اختيار ماست، منبعى تحريف ناشده يعنى قرآن را بشناسد و مطالعه كند، به همان اندازه به اين نكته ايمان مى آورد كه محمد (ص) قلبا به حقانيت دعوتش ايمان داشت. ايمان داشت كه بايد بت پرستى نارواى اعراب را از بين ببرد و به جاى آن، دينى سعادت بخش جايگزين كند.» اين تعبيرى بود كه از صفحه سوم تاريخ قرآن نولدكه، چاپ سال 1961، يعنى سيزده سال قبل، براى شما نقل كردم.
تعبير دوم از صفحه 6 جلد اول است (چون در 3 جلد است و هر جلد جداگانه اى صفحه گذارى شده است). «مسأله مهم اين است كه پيامبر اسلام تا آخرين نفسش در راه خدايش و در راه سعادت بخشى به قومش پايدارماند. بالاتر از اين، در راه سعادت بخشى به همه بشريت از خود شوق و حرارت نشان داد و يقين محكم به رسالت الهى خويشتن را هرگز از دست نداد.» اين هم ترجمه دقيق اين بخش از نوشته اينهاست. پس وقتى مى گوييم، «آمن الرسول بما انزل اليه من ربه»، براى يك مسلمان يك مسأله ايمانى است و علمى، هر دو، ولى براى يك غيرمسلمان كه صرفا از ديدگاه بحث و تحقيق تاريخ در اين زمينه كار مى كند فقط يك مسأله علمى است. درباره اين مسأله علمى ببينيد با چه عبارات محكمى اظهار نظر مى كند. آيا از اين محكمتر داريم؟ اين از بزرگترين امتيازات اسلام است كه اين بخش از زندگى رهبرش آنقدر از نظر تاريخى روشن است كه به يك محقق تاريخى، كه شايد اصلا به خدا هم ايمان ندارد، امكان مى دهد تا درباره اين بخش از مختصات و نقطه هاى برجسته پيغمبر اسلام با اين قاطعيت حرف بزند. ملاحظه كرديد كه قاطع بود. نه اگر داشت، نه شايد داشت، نه به احتمال قوى داشت، و نه به احتمال نود و پنج درصد داشت. اتفاقا براى كسانى كه با اصل لغت كتاب آشنايى داشته باشند آن ظرافتهاى قاطعيت بيش از آن است كه در عبارت من بود. من خواستم امانت را رعايت كنم و در ترجمه اندكى كمتر تحويل دادم، ولى بيشتر تحويل ندادم. اين آنچه بود كه درباره آمن الرسول بخش اول آيه بايد مى گفتيم.

" محمدى" خواندن مسلمانها
در وسط آيه نيز مطلبى هست: مؤمنان نيز همگى ايمان دارند، يكى يكى ايمان دارند، ايمان دارند به خدا، به فرشتگانش، به كتابهايش، به همه پيامبرانش، و مى گويند «لا نفرّق بين احد من رسله»، ما ميان پيغمبران خدا فرقى نمى گذاريم. اين هم يكى از فرازهاى برجسته اسلام است. اين ارامنه چه مذهبى دارند؟ مسيحى اند. ملاحظه مى كنيد، آيينشان به نام مسيح در دنيا شناخته مى شود. جهودها چه آيينى دارند؟ كليمى اند؛ آيينشان به نام موسى كليم اللّه شناخته مى شود. بنده و شما چه دينى داريم؟ اسلام.
محمدى نيستيم. محمدى هستيم و محمدى نيستيم. محمدى هستيم، يعنى حضرت محمد (ص) را از جان و دل دوست داريم. به آن حضرت احترام مى گزاريم. او را پيامبر بزرگوار خدا مى دانيم. اما نام دينمان «محمدى» نيست. نام دينمان اسلام است. مذهب گبرها چيست؟ آنها هم زرتشتى اند. ملاحظه كنيد كه دين آنها هم به نام زرتشت، به نام پيغمبرشان شناخته مى شود. ولى ما مسلمانيم. اتفاقا يكى از مبارزاتى كه اخيرا مدتى كار شد و وقت صرف آن شد و حالا كم كم دارد به ثمر مى رسد، مبارزه با اين مطلب بود كه ااين شرق شناسها در مورد ما مسلمانها قياس به نفس كرده بودند. چون آنها با مسيحى اند يا كليمى اند، لذا در نوشته هاى خود در زبانهاى اروپايى به ما به جاى مسلمان مى گويند «محمدانها»؛ پيروان محمد. درحالى كه ما خودمان مى گوييم ما مسلمانيم. قرآن ما را مسلمان خوانده. براى ما در كتاب دينى نام انتخاب شده است، ديگر حاجتى به اينكه از ماوراى بحار براى ما نام انتخاب كنند، نبود. ولى آنها در قياس به نفس، مرتب در سخنرانيهايشان، در نوشته هايشان، حتى در زبان محاوره اى مردمشان، به ما مى گويند «محمدانها». اين يكى از پايه هاى اسلام را كه «لا نفرق بين احد من رسله» باشد، خراب مى كند. عده اى از دانشمندانى كه با اين افراد آشنا بودند، تلاش كردند تا از آن جلوگيرى كنند. خود من در اين چند سالى كه مخارج بودم سخت با اين مطلب درگيرى داشتم. ميزان موفقيت ما در اين امر خوب بود، به طورى كه اين اواخر ديگر آنهايى كه با ما سروكار داشتند قصه محمدانها را كنار گذاشته بودند و مى گفتند «مسلم»؛ به طورى كه اين روزها در نوشته هاى اهل فن، كسى كه به جاى محمدانها، «مسلم» يا «مازلم» بنويسد نشانه دقت اوست.
آنها براى اين مطلب اهميت قائلند. استاد دانشگاه و نويسنده دلش مى خواهد عبارتى بنويسد كه اهل فن او را اهل بخيه بدانند. بنابراين، حالا ديگر رقابت خوبى درست شده و بازار اين مطلب گرم شده است كه «محمدانها» از ادبيات مذهبى و اجتماعى آنها كنار برود و به جايش «مسلم» و «مازلم» بيايد. در مورد مسأله آيين هم كار شد. آيين ما اسلام است. ولى كلمه" اسلام" در نوشته هاى آنها خيلى كم بود. مثلا به جاى اسلام مى گفتند «دين عرب». دين اسلام دين عرب نيست. قرآن زبانش عربى است اما قرآنى عربى نيست. پيغمبر ما از عرب هست ولى پيغمبرى جهانى است. ملاحظه كرديد كه آن نويسنده گفت، تا آخرين نفس براى خدايش و براى سعادت بخشى قومش و بالاتر از آن، براى نجات همه بشريت، شور و شوق و حرارت نشان مى داد. اين حرف آنهاست؛ حرفى نيست كه فقط ما بزنيم. بنابراين، از اينكه پيغمبر ما و دين ما با قوميت عربى، و كتاب و قرآن ما با زبان عربى قاطعى شود و آيين اسلام به آيين عرب يا آيين محمد تبديل شود، جلوگيرى مى كرديم، چون زمينه فكرى خرابى بود. خوشبختانه اين تلاش به موفقيت انجاميده است. همان طور كه عرض كردم، اين اواخر هر نوشته اى از استادهاى معروف به دستم مى رسد، هر مقاله اى مى بينم، در آنها مواظبند كلمه اسلام و مسلم را به كار ببرند و از به كار بردن كلمات ديگر خوددارى كنند. اين موفقيتى بود. البته اين امر به يك معنا مهم نيست و به يك معنا هم مهم است. مهم نيست، يعنى شق القمرى نيست كه فكر كنيم چه كار بزرگى كرديم و در نامه اعمال ما يكى از بزرگترين كارها را مى نويسند كه به هفت پشتمان هم برسد.
اينطور نيست. اما مهم است از نظر اينكه زمينه يك سوءتفاهم و برداشت غلط را در يك فرهنگ وسيعى از بين برديم.
مسأله «لا نفرق بين احد من رسله» از اركان اسلام است. مسلمانان ميان پيغمبران خدا فرقى نمى گذارند و همه را از يك مبدأ و از يك سرچشمه و حامل يك رسالت اصلى مى دانند. «ان الدين عند اللّه الاسلام»، «و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه.» اصلا آيين خدا آيين اسلام است.
ابراهيم در قرآن مسلم است. دعاى ابراهيم و اسماعيل كه قرآن نقل مى كند آنان هنگام بنيانگذارى كعبه گفتند اين بود كه: «ربنا و اجعلنا مسلمين لك ومن ذريتنا امة مسلمة لك.» اما اسلامى يعنى چه؟ اين چه چيزى است كه آيين خدا در تمام اعصار و قرون است؟ چيزى است كه گفتنش كمى آسان است اما رسيدن به آن خيلى مشكل است. باور كنيد اينكه مى گويم اينقدر مشكل است، اغراق نيست. من در زندگى روزمره خودم مى بينم مشكل است. اين مشكل را لمس مى كنم. گفتنش آسان است. چيست كه روح دين ماست؟ اسلام! يعنى انصاف؛ يعنى در شناخت حق و قبول حق و ترجيح دادن حق و دفاع از حق هيچ چيز ديگر را با حق قاطى نكردن. يعنى در برابر حق تسليم بودن. «اسلمت لرب العالمين». «2» رب عالمين كيست؟ «2» حق، تعالى و تقدس، است. اسلام يعنى پذيرش حق مطلق، حق بى پيرايه، حق بدون برچسب و در برابرش خاضع بودن و هيچ نوع بستگى و وابستگى و من و تويى را در اين راه دخالت ندادن. خوب، گفتن اين آسان است اما عمل كردن به آن دشوار! شما واقعا بياييد بيست و چهار ساعت دقيق شويد، ببينيد چند درصد مسلمان هستيد. با اين معيارى كه گفتم، چند درصد تسليم حقيد؟ در هر كارى؛ در تاكسى سوار شدن، در معامله، در دادوستد، در گفتگو، در اظهار نظر درباره خودتان يا درباره ديگران، ارزشيابى كار خودتان يا كار ديگران، در قيمت گذاشتن روى جنس. همه اينها را دقيقا و با يك محك دقيق بسنجيد. ببينيد در اين بيست و چهار ساعت چند درصد مسلمان از آب درمى آيند؟ آنوقت مى فهميد چقدر مشكل است كه آدم مسلمان باشد؛ يعنى گردنش در برابر حق خاضع باشد؛ يعنى گردنش شقى در برابر حق را كنار گذارد و درست و حسابى مسلمان باشد. حتى مى توانيد از فرد ديگرى كمك بگيريد تا او هم كار شما را نقادى و داورى كند. فكر مى كنم كسى كه نمره بيست در اين جمع بياورد نداشته باشيم.
 «لا نفرق بين احد من رسله.» انگشت را بر جاى حساسى گذاشته.
مى گويد آن دليل و آن حجتى كه براى اثبات پيغمبرى موسى كليم اللّه (س) كافى بود و تو، كليمى را به ايمان قلبى به موسى برانگيخت، اگر مشابه اين دليل براى اثبات و نشان دادن نبوت عيسى (ع) بيايد، تو چرا نمى پذيرى؟
يك دليل براى ايجاد ايمان به نبوت موسى كليم اللّه در قلب تو كافى است.
اگر همان دليل براى عيسى آمد كافى نيست؟ اگر قلب تو در برابر حق خاضع بود، اين دليل بايد هم آنجا كارگر باشد و هم اينجا. اين دليل آنجا كارگر مى افتد، اما اينجا نمى افتد؟ كجاى كار عيب دارد؟ مى گويد اين مردم يهود اورشليم ديدند عيساى مسيح همراه با آيات و نشانه هاى نبوت به ميانشان آمد- آيات و نشانه هايى كه از عيسى با چشم ديدند ولى درباره موسى با گوش شنيده بودند- اگر قلب اينها در برابر حق خاضع بود، آيا ايمان سازى و نقش ايمان آور نشانه هايى كه از عيسى ديدند بايد قوى تر باشد يا آنچه درباره موسى شنيده بودند؟ ولى آنها ايمان نياوردند. از اين چه استنباط مى شود؟ اسلام مى گويد تعصب است: تعصب جاهلانه، تعصب مانع علم، تعصب مذموم. چون تعصب دو معنى دارد: پسنديده و ناپسنديده. يك وقت است مى گويند، آقا تعصب نداشته باش! يعنى دربرابر مسائل بى تفاوت باش. اگر معنى «تعصب نداشته باش» ترويج بى تفاوتى است، ما طرفدار تعصبيم! ما طرفدار تفاوت داشتن حق در برابر ناحق هستيم. آن تعصبى كه مى گوييم بد است عبارت است از چسبيدن به يك مطلب، به صورتى كه گوش ما را براى شنيدن مطلبى ديگر ببندد، چشم ما را در برابر ديدن مطلبى ديگر ببندد و كور كند. اين تعصب بد است. اما تعصب به اين معنا كه بعد از شناخت حق، در برابر حق و باطل بى تفاوت نيستيم و از حق با تمام احساس و شور خود دفاع مى كنيم، يك كمال مطلوب است. ما اين تعصب را ترويج مى كنيم. همين جاست كه اگر به كسى گفتيم بى تعصب، فحش بدى تلقى مى شود.
بنابراين، سؤال قرآن اين است كه آى يهوديها، آى كليمى ها، چه شد كه شما به عيسى (ع) ايمان نياورديد؟ آيا دلايل و نشانه هايى كه او براى نبوتش داشت و شما ديديد، نسبت به دلايلى كه درباره موسى (ع) شنيده بوديد چه كاستى داشت؟ اگر راستى راستى شما مرضى نداشتيد بايد در برابر دلايل مشابه عكس العمل مشابه نشان بدهيد. وانگهى، مگر عيسى چه گفت؟ عيسى گفت من آمده ام تا آيين برادرم موسى را از خرافاتى كه اين ملاها بر آيين يهود، بر آيين كليم اللّه بسته اند پيراسته كنم. او نيامده بود زير پاى موسى را جاروب كند. او آمد تا با نشانه هاى محكم، موسى (ع) را از پيرايه هاى نامطلوبى كه بر خودش و آيينش بسته بودند پاك كند. اين كار چه عيبى داشت! حالا كه شما ايمان نمى آوريد ما مى فهميم كه شما دچار يك بيمارى هستيد؛ بيمارى ضداسلام. اسلام يعنى بهداشت قلب و خرد؛ سلامت عقل و قلب در برخورد با حق كه به انسان يك خصلت عالى مى دهد: خضوع در برابر هرچه حق است. در مورد پيغمبر بزرگوار اسلام هم همين طور است. اى كليمى ها و اى مسيحى ها! مگر پيغمبر اسلام، نشانه و نشانه هايى گويا و ايمانزا بر رسالتش همراه نداشت؟ چه شد كه شما در برابر رسالت او مقاومت منفى و بعد تلاشى مخرب آغاز كرديد؟
معلوم مى شود قلب شما تسليم حق نيست. مسلمان مى گويد، لا نفرّق بين احد من رسله؛ براى ما همه پيغمبران بر حق پيغمبرند. فرقى ميان آنها نمى گذاريم. همه آنها را دوست داريم. اين كه مى بينيد من معمولا مقيدم بعد از نمازها صلواتى كه ختم مى كنيم، همه پيغمبران را داخل كنيم و بگوييم «اللهم صلّ على محمد و آل محمد و على جميع الانبياء و المرسلين»، و حتى در مورد اوصياء مى گوييم «و على الاوصياء المنتجبين»، يعنى همه اوصياء را داخل كنيم و بعد مولا على امير المؤمنين (ع) و همه ائمه را وارد كنيم، براى همين است. اين شعارها همه ما را مى سازد. بايد شعارها را طورى انتخاب كنيم كه ما را آن طورى بسازد كه قرآن مى خواهد: لا نفرّق بين احد من رسله.


همبستگى امام و امت

برادران و خواهران عزيز، ملت مسلمان و انقلابى به پا خاسته ايران! انقلابى شكوهمند بر پايه اسلام و به دنبال رهبرى اسلام امام، سالهاست مرزوبوم ايران را در دنيا، در جهان اسلام، در دنياى مستضعفان، به سرزمينى نام آور و پر افتخار تبديل كرده است. ملتى كه در يك قرن اخير بارها و بارها كوشيده بود خود را از دست استعمار جهانخوار خلاص كند و خود را از شر استبداد بيست و پنج قرنه رها كند و همه تلاشهايى كه به صورتهاى مختلف كرده بود با توطئه دشمنها عقيم شده بود، با يارى خداوند و با همّت والاى ملّت، با نقش قهرمانانه نسل جوان، با پيشتازى و پيشگامى دانشگاه و حوزه و كوچه و خيابان و بازار و پيشه ور و كارگر و دهقان، با شركت خلاق زنان به پا خاسته عزيز و پر ارج و قهرمانمان، در اين خيزش اخير موفق شد آرزوى چندين ده ساله اش را تحقق بخشد. ما مراحلى را پشت سر گذارديم؛ مراحلى سهمگين و سنگين. فكر مى كنم لااقل مراحل اين دو يا سه سال اخير در خاطر همه شما مانده باشد. چه رنج ها، چه تلاش ها، چه زندان رفتن ها، چه رنج و شكنجه ها، چه تحمل فشارها، چه خون دادن ها، چه پرخاش ها، چه اعتصاب ها، چه ناراحتى ها و تنگناهايى كه گريبان ملت قيام كرده ما را گرفت! اما ملت در برابر همه اينها با چهره اى شاداب و اراده اى توانا ايستاد. من مراحلى را كه ما پشت سر گذاشتيم نمى شمارم، اما دوست دارم با شما در ميان بگذارم كه ما امروز در چه مرحله اى از انقلاب هستيم.
ما از بهمن ماه توفيق پيدا كرديم دشمن اصلى را از ايران بيرون كنيم.
يك روز شما در راهپيماييها ديديد روزنامه ها با درشت ترين تيتر نوشتند «شاه رفت»! نه؛ شاه آواره شد! البته در اين دو روزه، آمريكاى دشمن سرسخت ما، با مريض شدن اين بيمار يا با تمارض و خود را به مريضى زدن، دو مرتبه او را آورده و در آغوش خود جا داده است. اگر هم تمارض است، آن را به فال نيك بزنيد و بگوييد ان شاء الله بيماريى است كه در برابر آن مقاومت نخواهد داشت [حضار: ان شاء اللّه ]. البته اگر مى شد او را زنده به اينجا بياوريم خيلى عالى بود. من به اين مناسبت بايد به آمريكا اخطار كنم كه ملت ما با ملت آمريكا و همه ملتهاى جهان روابط سالم انسانى را خواستار است.[حضار: صحيح است! صحيح است!]

ولى چه دولت امريكا و چه دولتهاى ديگر، بايد بدانند ملتى كه از دست اين خون آشام كمتر خانه اى سراغ دارد كه در آن خاطره مصيبت بارى نباشد، نمى تواند تحمل كند ك دولت آمريكا ميزبان دشمن ديرينه خلق ما باشد.[حضار: صحيح است!]

دولت آمريكا بايد وضع خود را در برابر ملت و دولت ايران هرچه زودتر روشن كند. [حضار: صحيح است!] مبادا اين دولت جهانخوار خيال بكند كه ملت ما به خاطر مسايل اقتصادى و روابط اقتصادى، در برابر اين اهانت بزرگ به آرمان ملتمان سكوت مى كند.[حضار: صحيح است!]

به هر حال، سال پيش در اثناى يكى از اين راهپيمايى ها ديديد كه روزنامه ها نوشتند «شاه رفت!» خوشحال شديد و جشن گرفتيد. من خودم همان روز به سمت يكى از اين برنامه ها مى آمدم.
ديدم ملت ما چطور با همه غمگينى و غمزدگى اش در ماتم شهداى عزيزش، شاداب و خندان است. ولى از همان موقع ما مى دانستيم كه با «شاه رفت» مطلب تمام نمى شود. ما مى دانستيم كه توطئه هاى سهمگين و سنگين ديگرى به دست دشمن فراهم شده است. ولى با يارى خدا و همت شما و رهبرى امام، اين توطئه ها را هم يكى پس از ديگرى در هم شكستيد تا ماه بهمن فرا رسيد. در بيست و دوم بهمن سران رژيم هم يا رفتند يا گرفتار و معدوم شدند. از آن موقع، ملت ما با مسايل تازه اى روبرو شد و رهبرى انقلاب با تعهدهاى تازه اى. ما تا بيست و دوم بهمن فقط با دشمن مى جنگيديم، ولى از روز بيست و دوم بهمن به اين طرف مسئوليتمان دو برابر شد. از يك سو بايد اين مملكت به خرابى كشيده شده و اين ويرانه شاهنشاهى را اداره و آباد كنيم، و از سوى ديگر بايد با توطئه ها و نيرنگهاى تازه و در شكل جديد دشمن روبرو شويم و آنها را شناسايى كنيم و درهم شكنيم.
دوستان عزيز! مرحله دوم انقلاب، يعنى از بيست و دوم بهمن تا امروز، به مراتب از مراحل قبلى دشوارتر است. هم ملت بايد خودش را براى عبور از اين مرحله دشوار آماده كند و هم رهبرى بايد خود را آماده كند. در چند ماه پيش در يك سخنرانى در مجمع برادران و خواهران عرض كردم. مبادا ملت ما اين طور فكر كند كه بحمد الله رژيم شاه رفت و حالا رژيم جديد مى تواند هر هفته يك كار و برنامه تازه در جهت رفاه و آسايش ملت عرضه كند! اين ممكن نيست. امروز شما مردم به مراتب بايد از گذشته آگاهتر و صبورتر و شكيباتر و پر ظرفيت تر باشيد. انجمنهاى اسلامى دانشجويان دانشگاهها نامه اى خطاب به شوراى انقلاب نوشته بودند. نامه سرگشاده اى بود. در اين نامه سرگشاده خطاب به شورا نوشته بودند، آقايان! چرا با ما حرف نمى زنيد، چرا سكوت كرده ايد؛ چرا به سؤالات ما جواب نمى دهيد؟ من امروز مى خواهم در اين مركز علم و مبارزه و تقوا و ايمان، يعنى دانشگاه تهران، به اين دانشجويان عزيز بگويم، باور كنيد مسئوليتهاى سنگين انقلاب براى ما اين فرصت را كه با هم بنشينيم و شما سؤالاتتان را مطرح كنيد و ما جواب بدهيم، باقى نگذاشته است. البته اگر شما به اينجا رسيده ايد كه اين نبودن و كم بودن فرصت اين سؤال و جواب خطر بزرگى براى انقلاب فراهم مى كند، با صراحت به شما اعلام مى كنم كه برادران و خواهران! ما آماده هستيم جلسات هفتگى با شما داشته باشيم تا شما سؤالاتتان را مطرح كنيد و ما به شما پاسخ روشنگر بدهيم. دوستان عزيز و جوانان مبارزى كه سرمايه بزرگ انقلابيد! مبادا دشمن بتواند شما را به سوى يأس و نوميدى سوق بدهد! از ما پرسيده ايد، تز اقتصادى شما چيست؟ پرسيده ايد، طرح اقتصادى شوراى انقلاب و رهبرى انقلاب، طرح اقتصادى اسلامى براى مبارزه با فقر و محروميت چيست؟ ما ترجيح مى داديم فشرده اين طرح به صورت اصولل قانون اساسى دربيايد و بعد با شما درباره آن صحبت كنيم.
ولى امروز، در اين روز تاريخى و فرصت عزيز كه با ملت ايران روبرو هستيم، دوست دارم مقدارى دراين باره توضيح بدهم.
كارگران، كشاورزان، تحصيلكرده هاى برومند و علاقه مند به اسلام! تز اقتصادى ما براى بيرون بردن جامعه مان از بن بست فقر و محروميت، خلاصه مى شود در اين بيان كه دولت اسلامى جمهورى ما در برابر هر انسانى كه مى خواهد كار مولّد انجام بدهد، چه كار كشاورزى باشد، چه كار صنعتى باشد، چه كار خدماتى، وظيفه دارد براى هركس كه مى خواهد كار كند سرمايه و ابزار كارى را فراهم كند كه در اختيار خود او باشد.
كشاورزان ما در جمهورى اسلامى بايد روى زمينى كار كنند كه متعلق به خود آنها باشد. كارگران ما در جمهورى اسلامى بايد با ابزار كار و سرمايه اى كار كنند كه متعلق به خود آنها باشد. يك مثال كوچك مى زنم.
از نظر اسلام وقتى يك مسلمان مى خواهد رانندگى كند در شهر با تاكسى رانى روزى خود و زن و بچه اش را دربياورد، دو حالت دارد. يا روى يك تاكسى كار مى كند كه مال فردى ديگر است كه آن را در اختيار اين فرد گذاشته و گفته روزها برو كار بكن و زحمت بكش، مقدارى درآمد مال تو و مقدارى هم مال من. ما فعلا در اين بحث نداريم كه آيا اين كار از نظر اسلامى و از نظر مالكيت درست است يا نه. اين بحث يك بحث فقهى جدا است. ما اين بحث را داريم كه اين راننده در جامعه اسلامى و در اقتصاد اسلامى نبايد مجبور شود برود روى ماشين ديگرى كار كند.
دولت اسلامى وظيفه دارد ماشين در اختيار اين راننده بگذارد تا راننده مجبور نباشد روى ماشين يك فرد ديگر كار كند. يا يك كسى مى خواهد خياطى درست كند. خودش هم مى تواند خياطى كند. يك وقت است كه كسى يك مغازه و يك چرخ خياطى و ميز و لوازم در اختيار روى مى گذارد و مى گويد كار بكن؛ آخر ماه مقدارى هم به من بده. در اينكه اين كار مشروع است يا نامشروع فعلا بحثى نداريم. آنچه ما بحث داريم اين است كه نامشروع است اگر دولت اين خياط را بى پناه بگذارد و او مجبور شود براى صاحب دكان و ميز و چرخ كار كند. اين براى دولت نامشروع است.
همين طور برويد سراغ كشاورز و بافنده و ريسنده و تعميركار و ماشين ساز و امثال اينها. به اين ترتيب، طرح اقتصادى جمهورى اسلامى اين است كه دولت اسلام، دولت جمهورى اسلامى، از بيت المال عمومى، از درآمد نفت، از درآمدهاى ديگر، از مالياتهايى كه مى گيرد، وظيفه دارد براى هر مسلمان، براى هر ايرانى، و لو غيرمسلمان، براى هركس كه تابع اين جمهورى اسلامى است، ابزار و سرمايه كارى فراهم كند تا هيچ فردى مجبور نباشد كار خودش را به مزد ناچيزى كه ديگران به او مى دهند بفروشد. حالا سؤال من اين است كه آيا به نظر شما، ما با استفاده از اين راه حل مى توانيم كاركنان اين مملكت را از مزدوريهاى كشنده و به ستوه آورنده نجات بدهيم يا نه؟ من مى خواهم همه كسانى كه در زمينه اقتصاد مطالعه دارند روى اين سؤال كار كنند و به ما پاسخ بدهند. (من متأسفانه گاهى از آغاز سخنرانى كمى رعايت نمى كنم كه نرم صحبت كنم؛ لذا زود حنجره ام گرفته مى شود؛ بعد ناچارم با صداى گرفته سخن را ادامه بدهم. ولى اشكال ندارد! اميدوارم باز بتوانم مطالبى را كه براى امروز بايد با شما در ميان بگذارم به راحتى با شما در ميان بگذارم.)
مى پرسند، تز سياسى شما براى اداره امور كشور چيست؟ برادران و خواهران عزيز! ما تا حدود زيادى طرح سياسى خود را براى اداره كشور در اصول قانون اساسى منعكس كرده ايم. ما در اصول قانون اساسى اين طور گفتيم كه جامعه ما يك جامعه اسلامى است. يك جامعه اى است كه مى خواهد با اسلام اداره شود؛ مى خواهد در راه اسلام بماند؛ آن هم اسلام راستين؛ اسلامى كه فقهاى متخصص در شناخت اسلام، كه باتقوا، روشن بين و آگاه به مسايل روز باشند براى مردم بيان مى كنند. براى اين منظور گفتيم جامعه اسلامى ما به اين شكل اداره مى شود كه رهبرى عالى، فقيه، باتقواى متعهد، مبارز آگاه غيردنياطلب، فقيهى كه رياست دوست نيست، رياست طلب نيست، دنياطلب نيست، مستبد نيست، ديكتاتور نيست؛ فقيهى كه مردم دوست است؛ فقيهى كه مثل رهبر اين انقلاب مى گويد من كارى نكردم، اين مردمند كه كار مى كنند؛ فقيهى با چنين خصلتهايى در رأس قوه مديريت مملكت قرار مى گيرد. اما نمى آيد در رأس تا رئيس باشد. اين اشتباه است. اگر كسى خيال كند ما مى گوييم فقها در رأسند، يعنى بايد در كبكبه و دبدبه و تبختر و سيادت فروشى و بزرگى فروشى باشند و به رخ مردم بكشند كه ماييم رئيس شما؛ چنين نيست! همين طور كه امام فرمودند، اگر يك فقيهى دچار اين بيمارى باشد ديگر ولايت بر مردم ندارد. پس چه فقيهى مورد نظر ماست؟ فقيهى آگاه، با عدالت، خداترس، مردم دوست، فروتن، متواضع. فقيهى كه با مردم خاكى است. شما مى دانيد كه يكى از كنيه هاى امير المؤمنين على، ابو تراب است. ابو تراب يعنى پدر خاك. يعنى على خاك نشين است؛ خاكى است؛ با مردم زندگى مى كند. پس يك فقيه متواضع فروتن مردمى مردم دوست در رهبرى امت قرار مى گيرد. آيا اين فقيه خود را بر مردم تحميل مى كند؟
يعنى به مردم مى گويند شما بايد اين فقيه را به رهبرى بپذيريد، چه دلتان بخواهد و چه دلتان نخواهد؟ نه! در قانون اساسى پيش بينى شد كه اين فقيه را بايد مردم بپذيرند. فقيهى كه اكثريت قاطع ملت او را به رهبرى پذيرفته باشد مى شود رهبر. خوب، اگر يك نفر فقيه سرشناس كه مورد قبول اكثريت مردم باشد پيدا نشد، آن وقت چه؟ آن وقت شوراى فقها.
چند نفر از بهترى، زبده ترين، پاكترين، آگاهترين فقها يك شورا درست مى كنند و اين شورا را نمايندگان آگاه منتخب شما مردم تعيين و نامزد ومعرفى مى كنند. چنين رهبر يا چنين شوراى رهبرى در مقام رهبرى امت مى نشيند. بعد شما مردم از ميان كسانى كه واجد شرايط باشند يك رئيس جمهور انتخاب مى كنيد. اين رئيس جمهور با آراى مستقيم شما مردم انتخاب مى شود. شما مردم از هر شهرى نماينده و نمايندگانى را براى مجلس شوراى ملى انتخاب مى كنيد. رئيس جمهور منتخب شما و نمايندگان منتخب شما يك دولت انتخاب مى كنند. اين دولت با مراقبت رئيس جمهور منتخب شما و با مراقبت نمايندگان منتخب شما، تحت رهبرى رهبران فقيه خداترس منتخب شما، مملكت را اداره مى كنند.
ملاحظه مى كنيد دولتى كه قدرت را در دست مى گيرد از سه طريق زير نظر شما ملت است يك؛ از طريق رهبرى فقيه، آگاه، عادل، منتخب. دو؛ از طريق رئيس جمهور منتخب. سه؛ از طريق نمايندگان منتخب. ولى ماجرا به همين جا تمام نمى شود. براى اينكه اينها فقط مى توانند نخست وزير و وزرا و معاونين را كنترل كنند، اما كارمند دولت در فلان روستا يا در فلان گوشه شهر دورافتاده را چه كسى كنترل كند؟ كارمند دولت، رئيس فلان اداره، فرمانده فلان پاسگاه كه در يك گوشه دورافتاده بيش از پانصد هزار كيلومتر با نمايندگان و رئيس جمهور و رهبر فاصله دارد را چه كسى بايد كنترل كند؟ شوراها.

شوراها

دوستان دانشجوى ما پرسيده بودند كه نظر شما درباره شوراها چيست؟

ما مكرر گفته ايم كه نظر ما اين است كه بايد شوراهاى برخاسته از مردم، اداره كنند و نظارت كننده واقعى اين انقلاب باشند. ولى البته شوراهايى كه شما مردم انتخاب كنيد. متأسفانه در اين انتخابات شوراى شهرها شماره آراى كسانى كه انتخاب شده اند غالبا آن قدر پايين است كه ما نمى توانيم بگوييم اينها نمايندگان اكثريت مردمند. شوراهاى متشكل از نمايندگان اكثريت مردم بايد مراقب حسن جريان امور در سرتاسر كشور باشند. اما كارخانه ها چه؟ اداره ها چه؟ آيا آنها هم شورا مى خواهند يا نه؟ به نظر ما، بله! ما مكرر گفته ايم كه به جاى اين بازرسى هايى كه هميشه بايد براى بازرس، بازرس ديگرى گذاشت، براى آن بازرس دوم هم يك سربازرس سوم گذاشت، براى آن هم بايد يك بازرس كل گذاشت ... بياييد يك سيستم نظارت و هدايت از متن توده در همه جا به وجود بياوريم تا به اين بازرسى هاى از بالا، كمتر احتياج داشته باشيم. شوراهاى كارخانه، شوراها ادارات و مؤسسات و شركتها، به نظر ما از لوازم يك انقلاب اسلامى و مردمى است. بنابراين، كيفيت اداره سياسى كشور و سياست داخلى كشور از نظر ما اين است كه بايد مردم، همين توده مردم، هرچه بيشتر در اداره كشور سهيم باشند.


سياست خارجى
اما سياست خارجى؛ سياست خارجى رهبرى انقلاب اسلامى امروز شما اين است كه ملت مسلمان ايران بايد از هر نظر روى پاى خودش بايستد.
ملت مسلمان ما نمى تواند متكى به آمريكا و اروپا باشد. نمى تواند متكى به شوروى باشد. نمى تواند متكى به چنين باشد. بايد متكى به خودش باشد. خوب، چگونه مى شود اين كار را كرد؟ ما چطور مى توانيم به خودمان متكى باشيم؟ وقتى كه از نظر اقتصادى روى پاى خودمان بايستيم. وقتى كه از نظر تجهيزات دفاعى روى پاى خودمان بايستيم.
كشاورزان، كارگران، صنعتگران، مهندسان، دانشجويان، جهاد سازندگى! بدانيد تا وقتى كه ما استقلال اقتصادى پيدا نكنيم، استقلال واقعى نخواهيم داشت. خوب، چه بكنيم تا استقلال اقتصادى پيدا كنيم؟ شما همه مى دانيد كه ما تا سال گذشته كشورى به تمام معنا وارد كننده بوده ايم.
گندممان، خوراك دامهايمان، ذرت و برنجمان، روغنمان، مواد روغن نباتيمان، كره مان، پنيرمان، گوشتمان، پارچه و لباس و الياف مصنوعى، ماشين آلات، لوازم ماشين آلات، مونتاژ، همه اينها از خارج مى آمد. ما ملتى مصرف كننده بوديم كه بايد نفت مى داديم تا اين كالاها را بگيريم.
ملتى بوديم به تمام معنا وابسته به آمريكا، وابسته به اروپا، وابسته به كشورهاى ديگر. حالا شما انتظار داريد در طول هفت- هشت ماه تمام اين وابستگى ها از بين برود؟ ممكن نيست! چه كنيم تا اين وابستگى ها از بين برود؟ بايد مقدارى از مصرف را كم كنيم. ملت ما براى ادامه انقلابش بايد روزه اقتصادى چند ساله بگيرد. شوراى انقلاب به ملت توصيه مى كند كه مصرفمان را كم كنيم. وقتى هر فردى از افراد ملت، به خصوص آنهايى كه بيشتر خرج مى كنند و بيشتر درآمد دارند، روزانه بيست درصد ازمصرفشان را كم كنند، ما چهل درصد مستقل تر مى شويم. الان همه توقع دارند كه در اين ايامى كه هشت ماه از انقلاب و پيروزى آن گذشته، بتوانند همان طور مصرف كنند كه دو سال و سه سال قبل مصرف مى كرده اند. اما اين كار، انقلاب ما را به سوى بن بست مى كشاند. كاستن از مصرف مسأله اول است.
مسأله دوم افزايش توليدهاى اوليه است. چه مانعى دارد براى اينكه كمتر پارچه از بيرون بياوريم، مجددا دست بافى ها و بافندگى هاى با ماشين هاى كوچك دستى و برقى را در اطراف ايران، در شهر و روستا، توسعه بدهيم؟ چه مانعى دارد كه صنعتگران را تشويق كنيم تا ماشين هاى كوچك براى توليدهاى كوچك اختراع كنند و بسازند؟ اقتصاد همراه با توليدهاى كوچك، متناسب با نيازهاى مصرفى ما، مى تواند يكى از اصول بزرگ پيشرفت اين انقلاب باشد.
نكته سوم اينكه الان نزديك به هشتاد درصد از كارخانه هاى توليد كننده مؤثر ما متعلق به شما ملت است. يعنى عملا آنها را از دست آن مدعيان مالكيت گرفته ايم و به دست شما سپرده ايم. ولى اين كارخانه ها را بايد شما كارگران و استادكاران و تكنسين ها و مهندس ها و مديرهاى عزيز خوب اداره كنيد و نگذاريد اين كارخانه ها بخوابد و دشمن بگويد بله، ديديد اينها كارخانه ها را از دست كارخانه دارهاى بزرگ خونخوار گرفتند و دست خود ملت دادند، ولى نتوانستند اداره كند! پس اصل سوم، اداره هرچه بهتر كارخانه هايى است كه عملا ملى شده اند.
اصل چهارم اين است كه ما بايد واسطه ميان توليد و مصرف را به حداقل لازم برسانيم. ما بايد كارى بكنيم كه توليد كننده و مصرف كننده حداكثر با يك يا دو واسطه بتوانند باهم مربوط شوند. بعد هم بايد سهمى را كه اين واسطه ها از درآمد مى خواهند، محدود كنيم. كسانى كه در بازار و تجارت كار مى كنند و مؤمن به اين انقلاب هستند، بايد بدانند كه ديگر بازرگان و پيشه ور ما حق ندارد درآمدى چندين برابر يك كشاورز و يك كارگر داشته باشد. اصل چهارم اين است كه بايد با همكارى ميان ملت و دولت، مصرف و توليد را تا آنجا كه مى توانيم به هم نزديك كنيم. با اين اصول است كه ما مى توانيم به استقلال اقتصادى نزديك شويم.
عده اى به ما توصيه مى كنند كه آقا، سرمايه ها و سرمايه دارها دارند فرار مى كنند؛ ترتيبى بدهيد كه اينها فرار نكنند. پاسخ ما به ملت اين است، ما سرمايه و سرمايه دار مؤمن به اين انقلاب مى خواهيم، نه سرمايه و سرمايه دارى كه دشمن اين انقلاب باشد. به صاحبان سرمايه كه مؤمن به اين انقلاب هستند مى گوييم اينجا بمانيد و سرمايه خود را به كار بيندازيد، مديريت خود را به كار بيندازيد، اما نه صرفا در راه بالا بردن هرچه بيشتر اندوخته هاى بانكى خودتان. اگر ما بتوانيم با استفاده از رهبرى اسلام و رهبران اسلام اين راه استقلال اقتصادى را تا پايان پيش ببريم، آن وقت انقلابمان به پيروزى نهايى نزديك شده است.
برادرها و خواهرها! دشمنان در خارج، بخصوص از راه ايجاد مشكلات اقتصادى، دارند براى انقلاب توطئه مى كنند. در برابرتوطئه هاى آنان مجهز شويد! در اين مرحله انقلاب يك خطر بزرگ ديگر انقلاب ما را تهديد مى كند و آن خطر تفرقه افكنى و جدايى افكنى و شايعه سازى و دشمن تراشى است. مى خواهند كسانى را كه در طول انقلاب باهم همصف بودند به اشكال مختلف از هم جدا كنند. ما از همه دوستان و برادران و خواهران مجاهدمان دعوت مى كنيم بياييد اقلا همه دور هم بنشينيم، حرفهايمان را از نزديك به هم بزنيم. اگر شما از آقا گله داريد، گله خود را مستقيما به او بگوييد. اگر او به شما انتقاد دارد، مستقيما به شما بگويد. آخر امروز كه ديگر مانعى بر سر راه برخورد سازنده و مستقيم آرا و افكار وجود ندارد. پيروزى اين انقلاب در گرو وحدت امت ماست و اين وحدت شعار مى خواهد، اما تنها با شعار تأمين نمى شود؛ راه مى خواهد. ما از همه روشنفكرهاى متعهد، داراى هر نوع فكر و سليقه اى، دعوت مى كنيم بيايند باهم بنشينيم و مطالبشان را در ميان بگذارند؛ بحث آزاد داشته باشند. آراى ما نبايد تبديل به عقده ها شود. اگر فكرى داريد، انديشه اى داريد طرحى داريد، انتقاد و نقدى داريد، باز و آزاد در ميان بگذاريد. من فكر مى كنم با استفاده از اين اصل عالى اسلام كه «فبشّر عباد الذين يستمعون القول و يتّبعون احسنه، اولئك الذين هداهم اللّه و اولئك هم او لو الالباب»، ملت ما مى تواند با برخورد سالم و سازنده آرا و عقايد و افكار و انديشه ها راه را به سوى وحدت واقعى همچنان باز نگه دارد.
اما اسطوره و افسانه تنهايى امام و اينكه امام تنهاست! من فكر مى كنم كه آن برادر عزيزمان كه در سخن دلسوزانه و دلسوخته اش مطرح مى كرد امام تنهاست، مى خواست مطلب خوبى را بگويد كه بعدها بد تفسير شد.
او مى خواست بگويد امام از نظر انديشه و منش انقلابى در اوجى قرار دارد كه هنوز همراهمان و پيروان و دنباله روها و همكاران و همرزمان امام نتوانستند به آن اوج برسند. امام در آن اوج و قله، بى نظير و تنهاست. اين سخن درست است.[حضار: صحيح است، صحيح است، صحيح است!]

بگذاريد يك بار ديگر معنى صحيح" امام تنهاست" را بيان كنم. امام به معناى رهبر كم نظير و بى نظير، در آن اوج قله انقلاب هنوز چهره درخشان انقلاب است كه هيچ كس همتا و هماورد او نيست.[حضار: صحيح است، صحيح است، صحيح است!]

به اين معنا امام تنهاست. يعنى بى نظير است. ولى به اين معنا كه بى ياور و يار است؛ خدا نكند امام روزى در جامعه ما چنين احساس تنهايى كند! چنين روزى از جامعه و انقلاب ما دور باد![حضار: صحيح است، صحيح است، صحيح است!]

نجا اين پلاكارد را بلند كرده اند كه آيا امام تنهاست؟ امام ميليونها نفر يار و ياور دارد.[حضار: صحيح است، صحيح است، صحيح است!]

امام صدها نفر يار مبارز توانايى كه بتوانند او را در اداره اين انقلاب يارى كنند دارد. [حضار:صحيح است، صحيح است، صحيح است!]
دوستان و ياران امام مثل خود امام مى خواهند انسانهاى بى داعيه اى باشند. مى خواهند كسانى باشند كه هميشه به مردم بگويند، ملت عزيز! ما هنوز در طول اين هشت ماه پيروزى نتوانسته ايم در راه انجام خواسته هاى شما قدمهاى درخشانى برداريم. آنها بايد متواضعانه اينچنين بگويند. ولى اين بدان معنا نيست كه امام كسانى را ندارد كه با همكارى آنها اين انقلاب را اداره كندو به پيش ببرد. امام فرمودند، بله، من اصحاب ندارم. مى دانيد اصحاب يعنى چه؟ يعنى ياران بادمجان دور قاب چين. البته امام ياران بادمجان دور قاب چين ندارند. ديده ايد هر موقعى كه امام در خانه شان با گروههاى مختلف روبرو هستند، دوروبر ايشان خود مردم نشسته اند. اين طرف امام، آن طرف امام، پيش روى امام، خود مردم هم نشسته اند؛ همانهايى كه با امام كار دارند. بنابراين، امام اصحاب و يارانى كه به صورت كسانى كه به عنوان حشمت و شكوه با امام حركت بكنند ندارند. چون امام حشمت و شكوهش، شكوه اسلامى است. يعنى ساده و تنها در ميان مردم تجلّى كردن و آمدن. بله، امام بى اصحاب و تنها به ميان مردم مى آيد. ولى امام در خانه، در بيرونى، آنجا كه مراجعات مردم هست، دوستانى دارند كه كارهاى مردم را انجام مى دهند. فكر مى كنيد امام تنهاست يعنى جوانان و فضلا و تحصيلكرده ها و انديشمندان و كسانى كه توانايى خدمت به انقلاب را دارند، امام را در اداره انقلاب تنها مى گذارند؟ هرگز!
عرايضم را اينجا تمام مى كنم، با اعتذار از اينكه در اين فرصت، مجموعه اى را كه مورد نياز شماست نمى شود عرضه كرد و با اميد اينكه يك روز كه از آغاز سخن دچار گرفتگى حنجره نشوم باز نتوانم با صداى نرمتر با شما سخن بگويم.
در مورد مسأله تنهايى امام سه شعار را مطرح مى كنم و شما مى توانيد پاسخ بدهيد.
شعار اول: امام در اوج انديشه و رفتار و قاطعيت مردم دوستى و حق پرستى، همچنان قهرمانى بى نظير و تنهاست! [حضار: صحيح است، صحيح است، صحيح است!]
شعار دوم: امام در مسير انقلاب، همچنان ميليونها مسلمان متعهد انقلابى را همراه دارد. [حضار: صحيح است، صحيح است، صحيح است!]
شعار سوم: امام در اداره و پيشبرد انقلاب، صدها و هزاران نفر افرادى را كه مى توانند در اداره و ادامه انقلاب او را يارى كنند همراه دارد. [حضار: صحيح است، صحيح است، صحيح است!]
و بالاتر از همه: امام و امت همچنان دست يارى خدا را به همراه دارند. [حضار: صحيح است، صحيح است، صحيح است!]
و درود و سلام فراوان من بر شما ملت قهرمان ايران و بر امام و رهبر عزيزمان باد! [حضار: درود، درود، درود!]
 [يكى از حضار: استدعا دارم مطلبى را كه خواسته همه ملت است بفرماييد!] [حضار: صحيح است، صحيح است، صحيح است!]
بله، شعار انقلاب ما همچنان ايمان است و شهادت است و دنبالش برقرارى نظام اسلامى؛ ان شاء الله. [حضار: ان شاء الله.]

امامت و زعامت

بسم اللّه الرحمن الرحيم. الحمد اللّه رب العالمين. و الصلوة و السلام على جميع انبيائه و رسله، و على سيدنا و مولانا ابى القاسم محمد و على الائمه الطاهرين من اهل بيته، و الخيرة من آله و صحبه. و السلام علينا و على عباد اللّه الصالحين.
امروز ملت قهرمان و مبارز و با ايمان ايران، به شكرانه بهبود امام امت و بازگشت ايشان از بيمارستان به منزل، مراسم باشكوهى را در تهران و شهرهاى گوناگون برپا داشته است؛ راهپيمايى، اظهار علاقه و عشق به آرمان انقلاب و به رهبر انقلاب، تجديد عهد و پيمان به آنچه امت ما در اين انقلاب از اول پذيرا شد، و سرانجام حضور در صحنه عبادت بزرگ اسلام: نماز جمعه. يكى از بركات اين انقلاب اين است كه امروز در بسيارى از شهرهاى ايران سيماى روز جمعه همان سيماى اسلامى شده است. روز جمعه: روز گردهمايى، روز تجمع؛ گردهمايى مكتبى، تجمع بر محور اسلام. همه ما امروز خوشحال هستيم. خوشحال از اينكه مى توانيم اميدوار باشيم حضور امام در صحنه رهبرى انقلاب در اين مراحل تداوم، روزبه روز بيشتر باشد.


اهميت تجربه تاريخى
ويژگيهاى منحصر به فرد انقلاب اسلامى ملت ايران از نظر بسيارى از متفكران داخل و خارج جهان اسلام، يك تجربه جديد تاريخ است.
مى دانيد كه سرمايه بزرگ انسان و انسانيت در شناخت راه از چاه و شناخت حق از باطل، يكى هم تجربه تاريخى است. تجربه تاريخ، سرمايه ارزنده اى است كه با هيچ چيز ديگرى قابل مبادله نيست. در هيچ آزمايشگاهى نمى شود تجربه هاى تاريخ را به صورت مصنوعى تكرار كرد و چيز ياد گرفت. تجربه هاى طبيعت اين طور نيست. شما تجربه هايى را كه در تاريخ طبيعت در طول قرنها به دست آمده، امروز به بركت پيشرفت علم و صنعت در طول چند دقيقه، چند ساعت يا چند روز، در آزمايشگاه تكرار مى كنيد تا ببينيد كه تجربه تكرار شده در آزمايشگاه به شما چه مى گويد. ولى تجربه تاريخ را كجا مى شود تكرار كرد؟ هيچ جا، جز در خود تاريخ. به همين دليل است كه هر تجربه تاريخى جديد، سرمايه ارزنده كم نظير با بى نظيرى مى شود براى بشريت، براى اينكه انسانيت بتواند راه هدايت را از ضلالت بازبشناسد. انقلاب ايران يك تجربه نو است. ما در اين تجربه نو بسيارى از چيزهاى تازه را ياد گرفتيم و برخى از چيزهايى را كه سابقه داشت و قبلا هم در تاريخ بود اما ما فقط مى شنيديم، در اين انقلاب ديديم و شنيدن كى بود مانند ديدن! ما مى شنيديم كه امامت يكى از اركان اسلام است؛ يكى از اركان سعادت انسانيت است. ما وقتى اصول دين را مى شمرديم و مى گفتيم توحيد، نبوت، معاد، و بعد اضافه مى كرديم عدل و امامت، ممكن بود بپرسيم آيا براستى اهميت امامت در اساس دين در رديف توحيد و نبوت است؟
يعنى چه كه امامت در اين رديف قرار بگيرد؟ مگر نقش امام و امامت در زندگى انسان تا اين حد بنيادى و اصولى است؟ تجربه انقلاب ايران توانست مطلبى را كه ما بايد تجزيه و تحليل و استدلال براى خودمان و ديگران بيان مى كرديم، براى ما و ديگران به صورت يك عينيت خارجى دربياورد و لذا آنچه را بايد بفهميم، به چشم ببينيم. بله، ما در اين دهه هاى اخير انقلاب در ايران، درباره علل شكست و پيروزى تلاش هاى انقلابى مطالعه ها و تجزيه و تحليل ها داشتيم. در اين سى سال اخير يك بار يك نهضت بزرگ به قدرت رسيده را تحت عنوان نهضت ملى ايران و نهضت ملى كردن صنعت نفت تجربه كرديم. تأثير آن نهضت در عوض كردن ايران بسيار ارزنده و مهم بود. نهضت ملى ايران يكى از افتخارات تاريخ ايران است. ملت ما به پيروزى در آن نهضت سخت دل بسته بود و با خود مى انديشيد كه روزگار رهايى از هرچه ظلم و ظالم است فرا رسيده. ولى پس از گذشت مدتى كوتاه، با يك كودتاى ننگين آمريكايى آنچه ملت در اين چند سال رشته بود پنبه شد. پس از كودتاى آمريكايى 28 مرداد سال 32 ملت يكباره احساس كرد همه زحمات و تلاشهاى چندين ساله اش بر باد رفته است. ديكتاتورى خشن سلطنتى، با حمايت ارباب آمريكايى، خشن تر از آنچه در آن ده- دوازده سال ديده بود، بار ديگر ملت آزاد شده ما را به بند كشيد. متفكرها به تجزيه و تحليل نشستند: چه شد كه اين همه موفقيت به يكباره از دستمان رفت؟ نهضت مقاومت سرّى تشكيل شد.
فعاليتهاى گوناگون در برابر اين كودتا آغاز شد. كمبودهاى نهضت ملى مورد تجزيه و تحليل قرار گرفت. آيا ما در آن نهضت به خاطر اينكه نتوانسته بوديم كاملا همگام با دنياى مدرن قدم برداريم شكست خورديم؟ آيا تشكل در صفوف مردم ضعيف بود؟ آيا تشكل در مركزيت رهبرى ضعيف بود؟ آيا چون رهبرى فردى بود نه جمعى، شكست خورديم؟ سالها گذشت. در سال 39 فضاى كمى باز سياسى براى ملت ايران به وجود آوردند تا ملت بتواند آن رژيم را بپذيرد و پذيرا باشد.
تلاشهايى در سال 39 تا 41 انجام گرفت. آن تلاشها هم شكست خورد. در سال 14 شكل تازه اى از نهضت و انقلاب، اين بار با يك نوع رهبرى جديد آغاز شد. اين بار ديگر حركت ملت ما با رهبرى زعامت سياسى آغاز نشد؛ با رهبرى امامت اسلامى و دينى آغاز شد. نه امامت دينى كه كنار از سياست است، بلكه امامت دينى كه عين سياست است؛ ولى سياستى برخاسته از دين و ايمان و شعور و وجدان الهى مردم. ملت ما اين بار به نداى رهبرى از قم، حوزه قم، مركزيت دينى، مركزيت تقليد دينى جامعه، به پا خاست. نداى رهبرى كه خواص، سالها بود كه او را مى شناختند اما توده ها تازه با او آشنا مى شدند: امام خمينى [صلوات حضار].

اين بار طلبه حوزه قم، دانشجوى دانشگاه تهران و دانشگاههاى ديگر، مردم شهر و روستا، كارگر وكشاورز و پيشه ور، همه باهم به پا خاستند. قيام 15 خرداد سال 42 جلوه خونينى بود از اين نوع به پا خاستن جديد ملت و امت در پرتو نقش امامت.
بعد از اينكه رژيم آمريكايى با آن سركوب سبعانه اش در روز 15 خرداد و 12 محرم به جنگ ملت آمد، همه جا كشت، همه جا خونريزى كرد و افراد و گروههاى مبارز را در هرجا سراغ داشت دستگير يا متوارى كرد، بار ديگر متفكران و تحليلگران دور هم نشستند و گفتند اين بار هم تلاشهاى ملت ما از دست رفت و به نتيجه نرسيد! كمبود كار كجاست؟ در آن موقع دو حركت آغاز شد. يك حركت در جهت غنى تر كردن ايدئولوژى انقلاب: بايد كارى بكنيم كه افراد و گروههايى كه انقلاب را نه فقط در حد يك شعار و احساس، بلكه در حد يك نظام انديشه و عمل مى خواهند، بتوانند اسلام را به عنوان مكتب انقلاب پذيرا باشند. و يك جهت فكرى ديگر گفت: ما فهميديم حركتهاى سياسى تا وقتى كه به حركت مسلحانه تبديل نشود اميد پيروزى آن نمى رود. شعار اينكه حالا كه دشمن از بن دندان تا نوك پا مسلح است، بايد دوست هم سراپا مسلح شود، به عنوان يك شعار تكميل كننده انقلاب مطرح شد. همه كسانى كه آن موقع در مراكز اين انديشه ها حضور داشتند يادشان است كه مسأله قيام مسلحانه و مسلح شدن مردم به پا خاسته، مسأله روز بود. در بين سالهاى 1343 تا سال 1356، در طول اين سيزده- چهارده سال، فكرها متوجه اين دو نقطه بود:
1- بايد انقلاب اسلاميمان را از نظر ايدئولوژيك و تفكر منسجم و سازنده، غنى تر كنيم؛
2- بايد بازوى مسلح انقلاب، روزبه روز قوى تر و گسترده تر شود.
تا سال 1350 پيشرفتهاى سرّى چشمگيرى در ميان جناحهاى مختلف در هر دو زمينه نصيب شد. در سال 1350 با كشف شبكه هاى مبارز مسلح و با دستگيرى و سركوب بسيارى از گروهها مسايل جديدى در جامعه مطرح شد. ولى، با تمام اين احوال، تا سال 1354 اين دو تلاش ارزنده، يعنى تلاش در جهت بارورتر كردن و غنى تر كردن ايدئولوژيك انقلاب، و تلاش در جهت گسترده تر كردن ايمان به جهاد و مبارزه مسلحانه، همچنان به خوبى پيش مى رفت. در سال 1354، يعنى چهار سال قبل، در ايران حوادثى روى داد كه در برابر اميدآفرينى اين دو تلاش، با كمال تأسف، شكاف ها، جدايى ها، تشتت ها، پراكندگى ها، چند دستگى ها و درگيريهايى كه به هر حال دشمن از آن بهره مند مى شد، تقريبا سراسر جامعه ما را فرا گرفت. سال 1355 سال بسيار نگرانى آور و ناراحت كننده اى بود براى همه كسانى كه با بافت انقلاب ايران در ابعاد مختلف آشنا بودند و جنبه هاى پيشرفت و جنبه هاى ضعف اين انقلاب را مى شناختند. سه سال قبل، در سال 55، همه مى پرسيدند: راستى پايان كار چيست؟ چه عاملى مى تواند به اين بيمارى شكننده مرگبار پراكندگى و تفرق و تشتت و صف بندى در برابر يكديگر پايان دهد؟ اما درمان آن بيمارى خطرناك چه بود؟ آيا مى توانيد حافظه ها را يك بار ديگر جستجو كنيد و ببينيد از اواخر سال 55، و بخصوص در سال 56، و بالاخص در سال 57، چه عامل ويژه اى پا به ميدان نهاد و توانست اين آفت بزرگ پيروزى انقلاب ملت ايران را از بين ببرد؟ امامت!
درست در موقعى كه جدايى ها، پراكندگى ها، صف بندى ها، شك ها، وسواس ها، تزلزل ها، بدگمانى ها، بدبينى ها، شايعه سازى ها، دروغ زنى ها، خودپرستى ها، حركت هاى ارتجاعى ضد اسلام و حركت هاى انحرافى مدرن، ولى ضد اسلام، داشت انقلاب ما را تهديد مى كرد، عاملى رهايى بخش حضور ديرينه اش را در صحنه مبارزات ملت انقلابى ما تشديد و تأكيد كرد: امام از پايگاه نجف، با فرستادن بيانيه ها، اعلاميه ها، پيامها و نوارها، همه اين نيروهاى پراكنده را به سمت آرمان مشترك و راه مشترك هدايت كرد. به حق، كسانى كه بخواهند نقش عوامل گوناگون را در پيروزى انقلاب ايران منصفانه و واقع بينانه ارزيابى كنند، بايد اعتراف كنند كه امام، رهنمودهاى امام، هدف گيريهاى امام، خط امام، كه همان صراط مستقيم خداوندى است، از سال 1356 تا پيروزى 22 بهمن 1357 عامل اساسى و بنيادى موفقيت انقلاب ايران در شكست رژيم شاهى بود. من به عنوان يك شاهد و كسى كه همه دقيقه ها و نكته هاى ظريف اين تحول را تا حدود زيادى از نزديك مى ديده ام، مى خواهم در اين روز كه تحت عنوان شكرانه سلامت امام مراسمى داريم، در اين مجمع صلات و نماز و نيايش خداوند يكتا، از صميم قلب و با تمام وجود بگويم كه عامل اساسى در رهايى ملت ما از آن همه توطئه ها و دامهاى تفرقه افكنى كه شيطان بزرگ و رژيم دست نشانده شاهى و دست پرورده عوامل رنگارنگشان در ايران بر سر راه ملت ما به وجود آورده بودند امام بود و امام، [تكبير حضار].
دوستان! اينجا بود كه به نظر من همه مردمى كه مى توانستند زيربناها را در لابلاى روبناها بشناسند و بفهمند، مى توانستند نقش اصل امامت را در سعادت بشر و در سعادت يك جامعه تجربه كنند. بله، ما در اين دو سال و نيم اخير بيش از هر زمان ديگرى ارزش اصل امامت را در يك عينيت اجتماعى ديديم و شاهد بوديم و يافتيم. آيا پس از پيروزى 22 بهمن، عرصه ها و تجربه هاى جديدى كه در اين سيزده ما اخير داشتيم كمتر از تجربه هاى قبل بود؟ در اين سيزده ماه موارد بسيارى پيش مى آمد كه ملت، گروهها، مغزهاى متفكر سياسى و دينى، درباره يك مسأله پيچيده، دچار تشتت و تفرق آراء مى شدند. در برخورد با يك مسأله دشوار، در شوراى انقلاب، در دولت موقت، در احزاب، جمعيتها، در روحانيت، در جامعه مدرسين حوزه، در ميان طلاب جوان، نظر واحدى به دست نمى آمد. مردد مى شديم كه آيا از اين راه بايد به جنگ دشمن رفت يا از آن راه؟ همه مى دانستيم كه بايد به جنگ دشمن برويم؛ همه مى دانستيم بايد دشمن ستيز و كفرستيز باشيم؛ اما راه عينى و مشخص اين ستيز بر ايمان روشن نبود، چون خودمان را در برابر دو، سه يا چهار راه مقابله با دشمن مى يافتيم. خداى رحمت كند عالم و مجاهد بزرگ، مرحوم آيت اللّه طالقانى را! ايشان چندين بار در جلسات گفتند و يكى دو بار هم در همين مجامع عمومى اين نكته را بيان كردند- اگر حافظه ام اشتباه نكند يك بار در همين نماز جمعه گفتند- گفتند، من هر بار به قم مى روم، درباره مسافرت من مطالب گوناگونى گفته مى شود و هر كسى مسافرت من را يك جور تفسير مى كند؛ ولى من مى خواهم بگويم مسافرت من به قم در واقع براى اين است كه هر بار در برابر انبوه مشكلات احساس نگرانى مى كنم به قم مى روم، با امام به سخن مى نشينم و در آنجا نگرانيم به آرامش تبديل مى شود و به تهران بازمى گردم.
برادران، خواهران! اين يك واقعيت و يك تجربه مكرر بوده است تا امروز. هر بار در برابر مسائل دشوار و پيچيده و نگرانى آور قرار گرفته ايم، حل مشكل را به نزد پير مغان برده ايم؛ با او در ميان گذاشته ايم؛ امام رهنمودى قاطع و روشن فرا راهمان نهاده است. چه بسا در آن موقع برايمان چندان روشن نبوده كه ايشان چرا چنين گفته اند. فقط به دليل تجربه هاى مكرر مى دانستيم كه رهنمود امام ناشى از يك ديد وسيع در افقى بسى گسترده تر است. لذا به دليل قبول رهبرى امام، آن رهنمود را همه پذيرفته ايم و عمل كرده ايم و پس از عمل كردن، با فاصله يك هفته، دو هفته، يك ماه، دو ماه، فهميده ايم امام مطلب را درست شناخته بود و ما از ديد آن نكاتى كه امام مى ديد غافل بوديم. همين ديشب با برادرى عزيز و مبارز و يارى ديرين، نشسته بوديم و در مورد دو مسأله صحبت مى كرديم.
اين دو مسأله مربوط به همين دو ماه اخير است. به ايشان گفتم ما در حدود بيست روز قبل دور هم نشستيم و مطالب را درباره آن تصميمى كه امام داشتند تجزيه و تحليل كرديم، ولى جهت تصميم امام هنوز برايمان روشن نبود. يك بار ديگر بنشينيم باهم صحبت كنيم و اين تصميم امام را با جميع جوانب و آثارى كه تا امروز يافته ايم بررسى كنيم. نشستيم، بررسى كرديم، هر دو به اتفاق به اين نتيجه رسيديم كه راستى امام در آن تصميم دو ماه قبل چيزها مى ديد كه ما نمى ديديم. خوب، بينندگان و شنوندگان عزيز مپندارند كه يك شاگرد و ارادتمند امام، امروز به مناسبت روز شكرگزارى براى بهبود امام به اينجا آمده تا از امام ستايش كند- هرچند ستايش شاگردى از استاد و رهروى از رهبر، كار ناپسندى نيست- ولى با صداقت مى گويم، منظورم از بيان اين واقعيت ها بحث پيرامون امام نبود؛ بحث پيرامون امامت بود. امام، كه آرزو داريم سال ها بركات وجودش براى جامعه ما پايدار بماند، به هر حال يك انسان است، يك فرد است؛ عمرش طولانى باد! ولى عمرش نمى تواند جاودانى باشد. بحث من پيرامون آنچه نمى تواند جاودانى باشد نبود. سخنم پيرامون آنچه جاودانى هست بود؛ يعنى امامت. شخص امام جاودانى نيست ولى نقش امام و نقش امامت بايد در جامعه انقلابى اسلامى ما جاودانه بماند، [تكبير حضار].
ملت ايران، جامعه اسلامى، امت اسلام، امت انسانى جهان! راه رسيدن واقعى در همه تلاشها و حركتهاتى اجتماعى به آرمانها و هدفهاى الهى و انسانى ات اين است كه در ميان اصول زيربنايى انقلاب و حركت، در هيچ لحظه و در هيچ مرحله، از نقش خلاق، رهايى بخش و سعادت آفرين امامت غافل نمانيم. «اما من كان من الفقهاء، صائنا لنفسه، حافظا لدينه، مخالفا لهواء، مطيعا لامر مولاه، فللعوام ان يقلّدوه.» اين اصل امامت است. اگر امام، معصوم و منصوص و منصوب خدا باشد، تكليف روشن است. در زمان غيبت آن امام، آن فقيه و عالم و اسلام شناس اصيل كه «صائنا لنفسه» باشد، خوددار باشد، در همه جا بتواند جلو تمايلات نفسانى خودش بايستد؛ «حافظا لدينه» باشد؛ بداند وظيفه يك رهبر اين است كه دين و آيين و مكتب را نگهبانى كند؛ «مخالفا لهواء» باشد؛ هرجا كه مى بيند هواى سركش نفسانى و تمايلات نفس اماره مى خواهد قدم به ميان بگذارد و در تصميم گيريهاى رهبرى جلو نفس بايستد؛ و «مطيعا لامر مولاه» باشد، همه جا فرمان خدايى كه مولا و ولى مردم با ايمان است را مراقب باشد و فرمان برد و اطاعت كند؛ يك چنين امام و رهبرى است كه شايستگى دارد توده ها دنباله رو، مطيع دستور و فرمان او باشند.
بار الها، ما حاجت و نياز به درگاه تو فراوان داريم، ولى با توجه عميق به اصل امامت، با تمام وجود از درگاه عزت و قدرت و كرمت مى خواهيم كه امت ما را در نگهبانى از اصول اسلام و اصل عالى و زنده كننده امامت همواره راهنما و يار و ياور باشى! [حضار: الهى آمين!]
بار الها، ما در امام امت جلوه ائمه هدى و انبياى تو را يافتيم. خداوندا،اين تجلى گاه حق و عدل و اسلام و انبيا و اوليا را براى ما و امت ما سالهاى سال نگهدار باش!

فقيه و اولى الامر

بسم الله الرحمن الرحيم، الحمد الله رب العالمين، و الصلاة و السلام على جميع انبياء و رسله، و على سيدنا و نبينا خاتم النبيين ابى القاسم محمد، و على ابن عمه و وصيه من بعده، مولانا على امير المؤمنين، و على الائمه الظاهرين من ولده و السلام علينا و على عباد الله الصالحين.
اين منطقه خيابان خراسان، خيابان زيبا، تير دو قلو، تا امتداد خيابان هفده شهريور وميدان شهداء، براى من خاطره هاى زيادى را تداعى مى كند. در سال 1342، هفده سال قبل، كه به جرم تلاشها و كوششهايى كه با دوستان در قم داشتيم ساواك شاه فشار آورد و من ناچار شدم به تهران بيايم و در قم نباشم، جلسات مخفى برادران هيأتهاى مؤتلفه عموما در اين منطقه تشكيل مى شد. اينجا براى اين گروه مصمّم انقلابى زيرزمينى، آن موقع كانون انقلاب بود و از نظر رژيم شاه هم كانون توطئه بود. حالا مى بينيم شور انقلاب و وفادارى به خفط مستقيم انقلاب و تصميم قاطع جهت نگهبانى از دستاوردهاى انقلاب، در اين محله ها شورى خاص ايجاد كرده است. شور و هيجانى كه بخصوص پس از پانزده خرداد و بالاخص پس از تبعيد امام به تركيه در آبان سال 42 پديد آمد، حركت هاى قهرمانانه را وادار مى كرد در طول اين هفده سال فروننشسته و رو به افزايش داشته باشند. در مرحله اوج انقلاب در سال 57، باز رساترين بانگ هاى اللّه اكبر را از بامها و خانه هاى همين منطقه مى شنيديم. من مى دانم كه همه ما آرزو داريم كه همه جاى تهران و همه جاى ايران و همه جاى سرزمين اسلام چنين باشد و مى دانم كه امروز بحمد اللّه در خيلى از محله هاى ديگر نيز همين شور و هيجان با همين اوج وجود دارد.
بخصوص در ديدارهايى كه در طول اين ده- يازده ماه اخير در مساجد با مردم عزيز اين مناطق غرب و شرق تهران در اين محور، اين طرف خيابان آزادى داشته ام، فراگيرى اين شور و هيجان را ديده ام. ولى اين تداعى خاص كه امشب در ضمير و ذهنم به وجود آمد، در پى پيودند زدن امروزمان با ديروزمان و ديروزمان با هفده سال و هجده سال پيش بود.
مبارك باد بر شما اين عشق، اين شور، اين علاقه، اين وجدان بيدار، و اين پيوند پايدار با اسلام و خدا! راه اسلام و ايثار و فداكارى در راه خدا بر شما مبارك باد! بر امت ما، بر شهيدان عزيزمان و رهبر عاليقدر و پرتلاشمان و حضرت وليعصر، امام زمانمان، عيد فرخنده ميلاد پيغمبر اكرم و ميلاد جعفر بن ممحمد الصادق نيز مبارك باد!
نمى رسيم كه هر دو ماه يا سه ماهى لااقل يك بار در جميع شما حاضر شويم و بخشى از گفتنى ها را بگوييم. ضرورت حضور در قسمت هاى مختلف شهر و قسمتهاى مختلف و شهرهاى مختلف جمهورى اسلاميمان احساس مى شود. اگر سالى يك بار بتوانيم به به هر محلى برويم و در آنجا با مردم عزيز اين محلها، در اين خانه هاى آشنا، مسجد، كه براى ما از همه خانه هاى ديگر آشناتر است، سخن بگوييم، خوب است. وقتى آدم در جمع شما حاضر مى شود، مى بيند گفتنى خيلى زياد است. امشب مصمم بودم كمتر به مسايل روز توجه كنم و به مناسبت فردا، بخشى از سرگذشت آموزنده مولود فردا را براى شما بازبگويم. ما در اين جلسات به حكم وظيفه هميشه به سراغ بحث پيرامون مسائل روز مى رويم و لذا از بحثهايى كه قبلا باهم داشته ايم بازمانده ايم. من ديگر كمتر فرصت مى كنم در مجلسى بحثهاى ايدئولوژيك اسلامى، تحليلهاى تاريخى اسلامى را با تكيه بيشتر بر روشن كردن گذشته تابناك اسلام مطرح كنم. گويى همه جا نگاهها مى گويند مسايل امروزمان را روشن كنيد كه بدان نيازمندتريم.
خوب، حرفى نيست! ما به هر دو بخش علاقه داريم. اما مبادا پرداختن به مسايل روز ما را از مسايل ديگر مربوط به معارف اسلام و تاريخ اسلام باز بدارد! به همين مناسبت امشب مصمم بودم گذشته طلوع فجر اسلام را در عالم مرور بكنم و زمينه هاى اين فجر صادق را در تاريخ مقدارى بيان كنم و مقدارى از نشيب و فرازهاى انقلاب اسلامى را كه پيامبر تاريخ ساز ما به وجود آورد تشريح وتوصيف كنم. ولى ضمن شعارها مطلبى مطرح شد كه ديدم اين مطلب هم مى تواند براى ديدار امشب ما متناسب باشد. فردا فرخنده روز ميلاد نبى اكرم است و فرخنده روز ميلاد امام صادق، عليهما السلام. چون مسأله نقش ولايت فقيه در نظام جمهورى اسلامى در شعارها مطرح شد، و مسأله نقش ويژه امام صادق، عليه السلام، به عنوان فقيه آل محمد، تشخيص دادم كه اين مسأله را كه مكرر خواسته ام در يكى از اين سخنرانيها تشريح كنم، مطرح كنم. با اين حساب، هم يك بحث ايدئولوژيك مطرح شده و هم يك مسأله روز كه تناسبى تام با زمان حضورمان در اين محفل پرنور دارد.
انقلاب شما ملت قهرمان، همان طور كه هميشه بر آن تكيه داريد، انقلاب اسلامى است. مردم ما از زور و ستم و فشار رژيم شاه مزدور امريكا در منطقه به ستوه آمده بودند. مشكلات و رنجهاى زيادى داشتند.
اما وقتى از يك قشر متعهد آگاه عظيم مى پرسيدى آقا، درد اصلى چيست، مى گفت دارند اسلام را در جامعه ما ريشه كن مى كنند؛ دارند جامعه ما را به سوى بى عفتى و ناپاكدامنى پيش مى برند؛ دارند دخترها و پسرهاى ما را از فضايل معنوى و اخلاقى اسلام دور مى كنند. مى گفتند، برنامه هاى گوناگون به فضيلتها و ارزشهاى متعالى انسانى آسيب مى رساند. راديو، تلويزيون، سينما، تماشاخانه، روزنامه ها، مجلات، همه اينها دارند به ترويج فساد كمك مى كنند. بنابراين، درد اصلى و رنج جانكاهى كه بسيارى از مردم متعهد ما داشته اند، درد اسلام بود. درد اين بود كه آمريكا و رژيم مزدور آمريكا مانع از حاكميت اللّه و حاكميت اسلام و حاكميت قرآن بر اين سرزمين و اين جامعه هستند. البته درد فقر، درد تبعيض، رنج مشكلات اجتماعى هم بود. مردم ما اين را هم يافته بودند كه ثروتهايشان به غارت مى رود و بسيارى از آنها در رنج و فقر و محروميت زندگى مى كنند. مردم تبعيضها را مى ديدند. محرومتر شدن پيوسته محرومان و چاق و چله تر شدن فزاينده محروم كنندگان و استثماركنندگان را هم مى ديدند. از اين هم رنج مى بردند. به طور جدى دنبال از بين بردن اين محروميت و اين تبعيض هم بودند. اما شعارهايشان يكجا و يكپارچه شعارهاى اسلام بود. به همين دليل، در اين انقلاب قشر متوسط هم كه نسبتا برخوردار بود و خيلى هم محروم نبود، حركت مى كرد و حضور داشت. در همان سالهاى 1341 تا 43 هسته هاى حركت از كسانى نبودند كه به خاطر نداشتن نان شب، انقلابى شده باشند. آنها از كسانى بوند كه حتى وقتى را كه مى توانستند صرف كسب درآمد بيشتر كنند، دنبال كار درآمدآور نمى رفتند، بلكه مى آمدند دنبال كارهاى انقلابى. مثلا، پيشه ورى بود كه حتى وقتى در مغازه اش را مى بست، مى دانست فردا چقدر او را اذيت مى كنند، اما درعين حال در مغازه اش را به عنوان اعتصاب و اعتراض، يا براى اينكه بيايد در برنامه مبارزاتى شركت كند، مى بست. تحليلهاى طبقاتى ماركسيستى حتى ذره اى درباره انگيزه هاى اينها صدق نمى كند. اين حرفها براى آنهايى خوب است كه در تاروپود اين جريان ها نبودند. ما انگيزه اين برادران پيشه ور متوسطى را كه در راه آرمانشان جانبازى مى كردند به خوبى مى يافتيم. من مرحوم حاج صادق امانى را با تمام خصلتهايش مى شناختم. حاج صادق كسى نبود كه بشود فعاليت هاى انقلابى اش را با اين فرمولهاى ماركسيستى توجيه كرد كه مثلا خرده بورژوا است و براى مقابله با سرمايه داران بزرگ، با محرومان جامعه همدست شده تا سرمايه دارى يا فئوداليسم را به زانو دربياورد و بعد بورژوا بشود. اين تحليلها به درد جامعه با انگيزه الهى نمى خورد. اين فرمولها نمى تواند اين جامعه ها و اين حركتها را به ما بشناساند. حاج صادق و حاج صادقها، كه خدايشان رحمت كناد، مردمى بودند كه اصلا به زندگى بى اعتنا بودند. او اصلا متوجه نبود كه امروز غذا خورده يا نخورده، يا در خانه اش چه هست و چه نيست. او يكپارچه عشق و ايمان بود به آرمان اسلام. اين است كه انقلاب شما ملت قهرمان تحقيقا يك انقلاب اسلامى است. البته نمى گويم انگيزه هاى ديگر، انگيزه هاى دنيايى، در مردمى كه انقلاب كردند نبود يا مؤثر نبود. خير! اين انگيزه ها هم بود و مؤثر هم بود. يعنى بخش زيادى از مردم، از محروميتها، تبعيضها، ستمها به ستوه آمده بودند و در راه از بين بردن اين تبعيضها و ستمها به حركت درآمدند. اين صحيح است. اما نقش بنيادى متعلق به چه عاملى بود؟ اين است كه مهم است. زيربنا در اين انقلاب چه بود؟ آيا زيربنا همان تلاش محرومان براى مبارزه با محروم كنندگان بود؟ يا زيربنا تلاش مؤمنان براى مبارزه با كافران و ملحدان و منافقان بود؟ اين مسأله جدى است. هركس بخواهد جامعه ما و انقلاب ما را بدون توجه به اين

نكته مهم تجليل كند خودش را گول زده؛ تاريخ كه گول نمى خورد! روشن بينان تاريخ، در بند حرف اين آقا و آن آقا و اين گروه و آن گروه نيستند. آنها مطمئنا مى توانند با اين همه نشانه هاى گويا و زنده بفهمند كه در اين مملكت در طول اين بيست سال چه گذشت است. اما ما نبايد اجازه بدهيم كه امروز هم عده اى از مردم ما فريب بخورند. ما نبايد اجازه بدهيم كه امروز هم امر بر نوجوانهاى ما، جوانهاى ما، معلمين ما، فرهنگيان ما، دانشجويان ما و دانشگاهيان ما مشتبه شود و خيال كنند يك مبارزه طبقاتى در ايران به وجود آمد و طبقه اى بر ضد طبقه ديگر شوريد. اين دروغ است؛ يك دروغ بزرگ! يك دروغ به تاريخ، يك خيانت به شهيدان، يك خيانت به آنها كه در طول اين سالها رنجها بردند. ما نبايد منتظر اين بنشينيم كه تحليلگران تاريخ در آينده بيايند اين دروغ را بيان كنند. ما بايد از همه كسانى كه بافت واقعى اين انقلاب را مى شناسند، بخواهيم كه متعهدانه اين دورغ را برملا كنند. برادران عزيزى كه در طول اين سالها در صحنه ها حضور داشتيد و اكنون برخى از شما را اينجا مى بينم! شما همه وقتتان را الان داريد صرف كار مى كنيد. مبارك باد بر شما اين عشق و اين پشتكار كه مسئوليتها را با جان و دل قبول كرده ايد و كار و خانه و زندگى را رها كرده ايد و باز هم دنبال تداوم انقلاب هستيد! اما به شما عرض كنم، بر همه شما لازم است حداقل ماهى يك بار يا دو بار به همين مساجد، به ميان همين مجامع بياييد و با مردم باشيد. ده نفر باشد يا ده هزار نفر، فرقى نمى كند. براى ما انسان، انسان است. براى ما يك انسان، امت است.
                        ولايت رهبرى و روحانيت، ص: 276
مكتب ما اين است كه هركس يك انسان را بكشد گويى همه انسانها را نابود كرد، و هركس يك انسان را زنده كند گويى همه انسانها را زنده كرده است. مكتب ما اين است. اين نص قرآن ماست. كارى نداشته باشيد كه چند نفر در اين مساجد و مجامع هستند. بياييد با همان زبان خودمانى حرف بزنيد. نگوييد ما سخنران نيستيم. دوره سرگرمى سخنرانيهاى حرفه اى گذشت. الان دلها و وجدانها چيز ديگرى مى خواهد. بياييد با همان زبان خودمانى مشهودات خودتان را در طول اين سالها براى اين مردم بگوييد و بازگو كنيد. بگوييد كه در اين سالها چه گذشت. بگوييد كه خواهان چه بوديد. بگوييد كه پيشتازان و پيشگامان شهادت در راه اين انقلاب، خونبهايشان چه بود و براى چه شهيد شدند. اينها را بگوييد. من سخت نگرانم كه اگر شما از بام تا شام به دنبال كارها و فعاليتها برويد و در مجامع نباشيد و با مردم حرف نزنيد، چهره انقلاب را جور ديگرى به نسلهاى نوخاسته معرفى كنند. اين امر، خطر تحريف و انحراف انقلاب را به دنبال خواهد داشت. اميدوارم اين تمناى من به گوش همه برادرها و خواهرهاى رنج ديده و زحمت كشيده اين دوره هاى طولانى برسد و آنان وظيفه خود بدانند كه در مجامع، در خانه، در مدرسه، در مسجد، در حسينيه ها حاضر بشوند و گذشته ها را آنطور كه بوده است، با صداقت و امانت براى مردم نقل كنند؛ بخصوص براى نوجوانها و جوانهايى كه جز اين دو- سه سال اخير انقلاب چيزى يادشان نيست. اگر شما اينها را نقل كنيد، تاريخ، اين صفحه ها را روشنتر، گوياتر و روشنگرتر نگه خواهد داشت و اين واجب
                        ولايت رهبرى و روحانيت، ص: 277
است. انقلاب، انقلاب اسلامى است. در يك انقلاب اسلامى، در تداوم انقلاب، تكيه مردم بيش از هرچيز روى حفظ هويت اسلامى انقلاب است. مردم آب مى خواهند، نان مى خواهند، پوشاك مى خواهند، مسكن مى خواهند، نظافت و پاكيزگى مى خواهند، شغل و كار و درآمد مى خواهند، تفريحات سالم مى خواهند، ورزش مى خواهند، مدرسه و دانشگاه مى خواهند، همه اينها را مى خواهند، اما در پرتو اسلام. اگر به مردمى كه انقلاب اسلامى كرده اند بگوييد قرار است به بركت انقلاب براى شما خوراك خوب، پوشاك خوب، مسكن خوب، شهرسازى خوب، روشنايى و برق منظم و مرتب، بهداشت و بيمارستان، اشتغال و كار، مدرسه و دانشگاه، خيلى زود و در زمان كوتاه تقديم كنيم. اما اين كار همراه با حاكميت اسلام و در پرتو اسلام صورت نمى گيرد، جوابشان چيست؟
ما امروز مى گوييم، ديروز هم گفتيم، فردا هم اگر زنده باشيم خواهيم گفت كه اما همه اين مواهب را مى خواهيم و جدا هم به دنبالش هستيم، اما نه منهاى اسلام، بلكه با اسلام [تكبير حضار] و حتى نه «با» اسلام، كه بر اساس اسلام و در پرتو اسلام و بر مبناى قانون اسلام. چون «با» اسلامى كه ما مى گوييم از قبيل آن «با اسلام» آريامهرى نيست. اسلام آريامهرى اسلامى بود كه مسجدها تروتميز و آباد مى شدند، كاشى هم مى شدند، فرش و قالى هم مى شدند، اجتماعات هم بود، عاشورا هم بود، تاسوعا هم بود، ماه رمضان هم بود، نام اسلام هم بود، راديو هم قرآن مى خواند،
                        ولايت رهبرى و روحانيت، ص: 278
شبهاى ماه رمضان هم دعاى سحر مى خواند، ابو حمزه مى خواند، مناجات مى خواند، اما نظام، نظام اسلامى نبود. براى ما مسأله اين است كه وقتى مى گوييم «با اسلام»، اين «با اسلام» ما با «با اسلامى» كه ديگران مى گويند فرق دارد. «با اسلام» ما يعنى اينكه همه اين مواهب براساس حاكميت اسلام است و اينكه قانون اسلام بايد حاكم شود. اگر قرار است قانون اسلام در اين جامعه حاكم شود دو سؤال مطرح مى شود. يكى شناخت قانون اسلام: مسئوليت شناسايى قانون اسلام با كيست؟ ما ملت چگونه خاطرمان جمع باشد كه قانونهايى كه اجرا مى شود قانون اسلام است؟ ما از كجا مطمئن شويم كه نظاممان در اقتصاد، در اداره جامعه، در سياست دفاعى، در سياست فرهنگى و آموزشى، در روش قضايى، در حقوق مدنى، در حقوق جزا، در همه اين مراحل، نظام اسلامى است و از اسلام منحرف نيست؟ چه چيزى مى تواند اين اطمينان را به ما بدهد؟
جواب اين را مسلمانهاى ما مى دانند. همه شما جواب اين سؤال را مى دانيد. برادرم، خواهرم؛ تو وقتى به نماز مى ايستى و مى خواهى دلت قرص باشد كه اين نمازى كه مى خوانى مطابق اسلام است و نماز درستى است، چه كار مى كنى و به چه كسى مراجعه مى كنى؟ به فقيه؛ به رساله فقيه. مى گوييم فقها هستند كه از صاحب نظران و كارشناسان قابل اعتماد در شناخت قوانين و احكام اسلامند. اين حرف هم تازگى ندارد. بعضيها خيال مى كنند اين حرف از دل اين انقلاب درآمده. ما تا به خاطر داريم، ديده ايم كه در خانه هر مسلمانى يك رساله عمليه پيدا مى شده است. اگر
                        ولايت رهبرى و روحانيت، ص: 279
رساله نبود، يك مسأله گو مى آمد. اگر به خانه نمى آمد، به مسجد مى آمد.
مسأله گو رساله مى گفت. فتوا و نظر فلان فقيه اعلم باتقواى جامع الشرايط را درباره مسايل نماز و روزه مى گفت. مردم ما براى شناخت احكام اسلام در زمينه نماز و روزه و عبادات و كارهاى خود، فقيه را مى شناخته اند. اين مسأله خيلى روشن و خيلى سابقه دار است. فرق اين دو در اين است كه آن روزها فقط در زمينه مسايل نماز و روزه و حج و زيارت و پاكى و نجسى سراغ فقيه مى رفتند. ولى بر اثر انقلاب، در مورد قوانين مالياتى، در قوانين كشاورزى، در قوانين تجارت، قوانين مربوط به صنعت، قوانين كار، قوانين بيمه، قوانين مدنى، قوانين جزايى و ... به سراغ فقيه مى رويم. آيا اين مبهم است؟ آيا جاى شك و ترديد دارد؟ نه! مسأله روشن است.
فرزندان عزيز و نورسته اين انقلاب! شما بايد با اين منطق همه كس فهم آسان، در مدرسه ها اين مطلب را به بچه هاى ديگر بگوييد و در مورد آن بحث كنيد. به آنها بگوييد كه ما از قديم، وقتى مى خواستيم مسايل دينمان را بفهميم، سراغ فقيه مى رفتيم. آن روزها از مسايل دين، مسأئل نماز و روزه و حج و زيارت و عاشورا و تاسوعا و خمس و زكات و اينها را مى فهميديم؛ حالا فهميده ايم آن چيزها هم بخشى از دين ماست و دين ما خيلى وسيع تر است. ما بايد همه نظامهاى اجتماعى، همه قوانينمان، همه آيين نامه هايمان را از اسلام بفهميم. پس براى همه اينها به سراغ فقيه مى رويم.
                        ولايت رهبرى و روحانيت، ص: 280

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پیام هفته

مقابله با دنیاطلبی
  آیه شریفه : مَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاء مِنكُمْ وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ (سوره مبارکه حشر ، آیه 7)ترجمه : آنچه خدا از [دارايى] ساكنان آن قريه‏ها عايد پيامبرش گردانيد از آن خدا و از آن پيامبر [او] و متعلق به خويشاوندان نزديك [وى] و يتيمان و بينوايان و درراه‏ماندگان است تا ميان توانگران شما دست به دست نگردد و آنچه را فرستاده [او] به ...

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید