ولایت اصیل

ولايت اصيل

آياتى كه امشب تلاوت و تفسير مى شود آيه 59 تا آيه 71 از سوره آل عمران است.
«انّ مثل عيسى عند اللّه كمثل آدم، خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون. الحقّ من ربّك فلا تكن من الممترين.

 

فمن حاجّك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم، ثمّ نبتهل فنجعل لعنت اللّه علی الكاذبين. انّ هذا لهو القصص الحقّ و ما من اله الا اللّه و انّ اللّه لهو العزيز الحكيم. فان تولّوا فانّ اللّه عليم بالمفسدين.

قل يا اهلّ الكتاب، تعالوا الی كلمة سواء بيننا و بينكم، الّا نعبد الا اللّه و لا نشرك به شيئا و لا يتّخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه، فان تولّوا فقولوا شهدوا بانّا مسلمون. يا اهل الكتاب، لم تحاجّون فی ابراهيم و ما انزلت التورية و الانجيل الا من بعده، افلا نعقلون.

ها انتم هولاء حاججتم لا تعلمون. ما كان ابراهيم يهوديا و لا نصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما و ما كان من المشركين. انّ اولی الناس بابراهيم للذين اتبعوه و هذا النبیّ و الذين امنوا و اللّه ولیّ المؤمنين. ودّت طائفة من اهل الكتاب لو يضلّونكم و ما يضلّون الا انفسهم و ما يشعرون. يا اهل الكتاب، لم تكفرون بايات اللّه و انتم تشهدون. يا اهل الكتاب، لم تلبسون الحقّ بالباطل و تكتمون الحقّ و انتم تعلمون.»

وضع عيسی نزد خدا نظير وضع آدم است كه او را از خاك آفريد و سپس به او گفت، شو! و شد. حق از جانب خدای توست. تو از كسانی مباش كه دچار ترديدند.

اگر به دنبال آن علم و آگاهی كه برايت آمده، باز كسی با تو در اين زمينه به مباحثه برخاست، بگو بياييد پسرانمان و پسران شما، زنانمان و زنان شما، خودمان و خود شما را به مباهله دعوت كنيم و لعنت خدا را بر آنها بگذاريم كه دروغ می گويند.

اين همان داستان حق است. جز خدای آفريدگار خدايی نيست. و خداست آن والای كاردان. اگر از اين حق روی گرداندند، خدا می داند فسادكنندگان و تبهكاران چه كسانی هستند. بگو ای اهل كتاب، به سوی كلمه ای بياييد كه ميان ما و شما يكی و كسان است.

يعنی آنكه جز خدا را نپرستيم و هيچ چيز را شريك او قرار ندهيم و برخی از ما برخی ديگر را در كنار خدا و به جای خدا، ربّ و خداوندگار خود مگيرند. و اگر آنها از اين حقيقت روی گرداندند به آنها بگوييد، گواه باشيد كه مسلم و در برابر حق تسليميم.

ای اهل كتاب، برای چه در مورد ابراهيم بحث و گفتگو می كنيد با آنكه تورات و انجيل پس از ابراهيم نازل شده؟ آيا عقل و فكر نداريد! شما در چيزهايی بحث می كرديد كه درباره اش علم و آگاهی داشتيد، پس چرا درباره چيزی بحث می كنيد كه در موردش علم و آگاهی نداريد؟ خدا می داند و شما نمی دانيد.

ابراهيم نه يهودی بود و نه نصرانی، بلكه انسانی بود حنيف و روی گردان از آنچه غيرحق است. او مسلم و تسليم در برابر حق بود. او از مشركان نبود. پيوسته ترين مردم به ابراهيم همانهايی بودند كه پيرو او شدند.

و اين پيامبر و مؤمنان و خدا، همپيمان و ياور مؤمنان اند. گروهی از اهل كتاب دوست دارند شما را گمراه كنند، در حالی كه خود را گمراه می كنند و نمی توانند. ای اهل كتاب، چرا به آيات خدا كفر می ورزيد با آنكه خود گواه حقانيت آن هستيد؟ ای اهل كتاب، چرا حق را به باطل می پوشانيد؟ چرا باطل را حجاب حق قرار می دهيد و حق پوشی می كنيد، آن هم دانسته؟

عيسای مخلوق يا عيسای خدا؟

در اين آيات مطالب گوناگونی آمده كه ما پيرامون بسياری از آنها قبلا بحثهای مفصلی داشته ايم. آن بحثها را باز به صورت خلاصه عرض می كنم و رد می شود تا برسيم به آنچه احتياج به بحث تازه دارد.

آيه اول اين است وضع عيسی (ع) نزد خدا نظير وضع آدم است كه خدا او را از خاك آفريد و به او فرمان بودن و شدن داد. ما درباره آفرينش انسان چند شب به تفصيل در اينجا، به مناسبت آياتی كه اولين گروه آيات در اين زمينه بود؛ بحث كرديم. اين آيه به همان بحث اشاره دارد؛ يعنی اينكه آفرينش عيسی بدون داشتن پدر يك پديده اعجازآميز است؛ چيزی شبيه پيدايش خود انسان نخستين كه يك پديده بی سابقه بود.

همان طور كه پيدايش انسان نخستين يك پديده نو و بی سابقه بود كه به اراده خداوند رخ داد، پيدايش عيسی از مادر، بدون داشتن پدر، يك پديده بی سابقه و بی نمونه است كه نمونه دومی ندارد؛ اعجازآميز است، اما در برابر قدرت معمار طبيعت و جهان، امری عادی است. چون او، كه اصل جهان را پديد آورده، از پديد آوردن نمونه های استثنايی به منظور خاص و برای هدفهای خاص هرگز عاجز و ناتوان نيست.

بحث درباره اين مسايل اصلا درست نيست بايد درباره مسأله خدا بحث كرد. بايد ديد ما چه برداشتی از خدا داريم.

آيا او خدايی است كه دستش در برابر قوانين طبيعت بسته است يا خدايی است كه دستش در برابر قوانين طبيعت بسته نيست؟ او خود آفريدگار اين قانون است. آفريدگار قانون مندی ها. اسير قانون مندی ها نيست.

در باب اين اصول به مناسبت های مختلف و در بعضی موارد به تفصيل بحث كرده ايم. بنابراين، به اين مسيحيان كه پيدايش عيسای بدون پدر را بزرگ كرده اند و گفته اند حالا كه عيسی بدون پدر به دنيا آمده حتما خود خدا پدر اوست، و ميان عيسی و خدا يك نوع رابطه خويشاوندی خاص، رابطه ای جز رابطه موجودات ديگر با خدا را مدعی شده اند، به اينها بگو از اين سخنان دست برداريد. حق مطلب درباره عيسی اين است كه عيسی مخلوق و آفريده خداست.

هفته گذشته برای آقايان نقل كردم كه متن اعتقادنامه مصوّب شورای عالی دينی مذهبی مسيحيت در نيقيه (تركيه) در حدود اواسط قرن چهارم (ميلادی)، يعنی حدود هزار و ششصد سال پيش، با صراحت می گويد ما معتقديم كه عيسی پسر خداست؛ خدا از خدا؛ ملعون باد كسی كه بگويد عيسی مخلوق خداست! اينكه قرآن در موارد مختلف روی اين مطلب تكيه كرده، علتش تكيه عجيب دنيای مسيحيت بر اين نكته است.

شورای عالی مسيحيت در يك اعتقادنامه رسمی، كه تا امروز در ميان اكثر مسيحيان جهان اعتبار دارد و اعتبارش به قوت خود باقی است و شورای كليسای كاتوليك (كه بيش از سه چهارم مسيحيان جهان در كليسای كاتوليك هستند) چنين می گويند. آنها در همين اواخر باز مجددا اين مسأله را تأكيد كردند. بنابراين، وقتی اين شوراها می گويند.

ملعون باد كسی كه بگويد عيسی مخلوق خداست، جا دارد كه قرآن مرتب تكيه كند كه آقا، اشتباه می كنيد. عيسی مخلوق خداست، ولی يك مخلوق فوق العاده. اين است كه باز قرآن می گويد، «الحق من ربك»، حق همان است كه از جانب خدا بر تو وحی شد. «فلا تكن من الممترين»، كمترين شكی در اين زمينه نداشته باش.

خوب، من كه پيامبرم شك ندارم، اما با اين مسيحيان چه كنم كه هرچه می گويم به گوششان نمی رود و هرقدر مطلب را با بيان منطقی برايشان باز می كنيم باز می گويند عيسی پسر خداست؟ با اينها با شيوه احساس سخن بگو.

با مردمی كه نمی شود با منطق با ايشان حرف زد و اسير يك سلسله تلقينات متكی بر احساسات گذشته هستند، بايد با شيوه های احساسی روبرو شد شيوه احساسی چيست؟ بيم و اميد. اينها را به ميدان بيم و اميد بياور. اگر آنها دنبال مطلب را رها كردند كه هيچ؛ اما اگر با اين همه دنبال مطلب را رها نكردند آنها را به نفرين دعوت كن.

مباهله
اين شيوه دعوت به نفرين در دو مورد در قرآن به صورت يك فرمول حل كننده مشكل آمده است؛ يكی در مباهله، بر سر اينكه در مسأله مسيح حق با كيست، و يكی هم در داستان حقوقی لعان، كه ان شاء اللّه به وقتش خواهيم گفت.

شايد بعضی از دوستان با بحث لعان اجمالا آشنايی داشته باشند. لعان در جايی است كه مردی همسرش را به داشتن رابطه نامشروع با يك مرد بيگانه متهم می كند. خود مباهله هم يك نوع لعان است. مباهله اصلا يعنی لعان. در عربی، «مباهله» و «ملاعنه» يك معنی دارند. اگر پيروان پروپاقرص اينكه مسيح پسر خداست و خدا متجسّد شد و تبديل به گوشت شد

(تعبير تبديل شدن به گوشت در متن عبارات امروزی مسيحيت هم وجود دارد) بر اين مطلب پافشاری كردند، بگو بسيار خوب، حالا كه كميت شما در ميدان منطق و استدلال لنگ است، به ميدان دعا و نفرين درآيد. بياييد نزديكترين كسانی را كه دوست داريم نفرين كنيم!

خودمان، پسرانمان، زنانمان، و كسانی كه وابسته مستقيم ما هستند، جمع شويم و بگوييم بار الها، لعنت تو، دوری از رحمت تو، عذاب تو، بر آن گروهی باد كه در اين داستان راه دروغ می روند! پيغمبر آنها را به اين كار دعوت كرد و آنها هم، كه بيشتر اسير احساس بودند تا دنباله رو منطق، سنگر را خالی كردند و عقب نشينی كردند. گفتند: نه، ما جرأت نمی كنيم.

اين تاكتيك بسيار مناسب بود، برای اينكه تبليغات مسيحيت قبل از شروع اسلام آرام آرام در شبه جزيره شروع شده بود و پايگاههای كوچك مسيحی در اين طرف و آن طرف به وجود آمده بود و مسيحيت داشت مشركين را از شرك بت پرستی به يك نوع شرك سه گانه پرستی سوق می داد.

اسلام آمد تا اين مردم را به سوی يكتاپرستی واقعی دعوت كند، اما مسيحيت بر سر راهش قرار داشت. تبليغات مسيحی، گيرايی های خاصی دارد. بايد بر سر اين گيراييها ايستاد. اول با منطق، و اگر منطق كارگر نيفتاد با چنين تاكتيكی.

به محض اينكه مسيحت در برابر چنين دعوتی عقب نشينی می كرد، همان عقب نشينی افكار ديگران را برای توجه بيشتر به منطق اسلام آماده می كرد. همين طور هم شد. گروه مبلّغان ورزيده مسيحيت كه به مدينه آمده بودند تا با پيامبر(ص) مباحثه كنند و او را در زمينه اعتقاد مذهبی صحيح در نظر ديگران محكوم كنند و گسترش اسلام را از طريق اين مباحثه های جدال آميز متزلزل كنند، در برابر چنين صحنه احساس انگيزی به ناچار عقب نشينی كرد. و اين عقب نشينی پيروزی بسيار ارزنده ای برای نهضت اسلام بود.

شما دوستان در همين عصر خودمان ببينيد، چند درصد از مردم در بحثها دنباله رو حرف حسابی و منطقی هستند؟ به خصوص در زمينه مسائلی كه می شود با الفاظ كمی به آن آب و رنگ داد و احساسات را برانگيخت، كميت منطق واقعا لنگ می شود و حربه منطق واقعا از كار می افتد. من شخصا در همين عصر خودمان، در مسايل گوناگون، استفاده ناجوانمردانه افغالگرانه دكاندارهای عصرمان را از اين نوع حربه های احساسی، در مسايلی كه به راحتی می شود احساسات مردم را در آن مسايل تحريك كرد، مكرر ديده ام.

قصه «مار» و مار هنوز هم زنده است؛ به خصوص در مسايلی كه كار از نظر تحريك احساسات آسان است. واقعا در ميان توده های وسيعی كه اجمالا قلبشان مالامال از مهر علی (ع) است، قلبشان در گرو مهر صديقه طاهره (سلام اللّه عليها) است، قلبشان از آغاز زندگی تحت تأثير محبت فوق العاده نسبت به ساحت مقدس امام حسين (ع) است، از اين احساسات پاك، و لو جاهلانه اما پاك، (پاك به اين معنا كه واقعا حسين را دوست دارد، واقعا فاطمه را دوست دارد، واقعا علی را دوست دارد)، از اين احساسات پاك به عنوان زمينه ای برای تحريك و برانگيختن همين مردم عليه هدفهای علی، هدفهای فاطمه، و هدفهای حسين بن علی چه سوء استفاده ها كه نمی شود.

در اين گونه شرايط مگر می شود با منطق سخن گفت! گوش كسی به منطق بدهكار نيست! فكرش برای تحليل آماده نيست. در اينجا جز استفاده از تاكتيكهای تبليغی احساسی در مقابل آن تاكتيكهای اغفالگرانه احساسی هيچ راه ديگری وجود ندارد.

پيغمبر (ص) در برابر رهبران مسيحيت بخشی از عربستان زمان خودش (ملاهای كليسا) در وضعی قرار می گيرد كه هرچه با منطق با آنها روبرو می شود، آنها بر احساسات مخالف انگشت می گذارند و تحريك می كنند. پيامبر بايد كاری می كرد كه اينها در يك ميدان احساسی جا خالی كنند. پيامبر به فرمان خدا، با قاطعيت آنها را به ميدان لعن و لعنت دعوت می كند: نفرين خدا بر آنها باد كه به راه دروغ می روند! آن وقت اينها می ترسند و جا خالی می كنند.

توجه داريد كه جا خالی كردن ناشی از ترس در چنين صحنه ای چه تأثيری دارد. وضع حريف را برهم می زند. او را شكست می دهد و زمينه را برای منطق آماده می سازد.

مكرر از من سؤال شده است كه مگر، پيغمبر اسلام و قرآن هم برای اثبات حق و باطل خواسته از دعا و نفرين استفاده كند؟ هرگز! شما ببينيد سابقه اين صحنه چيست. ببينيد قرآن و پيغمبر، اول با چه زبانی به ميدان آمده و پيامبر چرا و تحت تأثير چه شرايطی سراغ اين اسلحه رفته است.

در شرايطی كه حريف، يا ناجوانمردانه يا جاهلانه، زمينه های فكری را برای كاربرد منطق از بين برده است. در چنين شرايطی شما چه توصيه ای می فرماييد؟ صاحب منطق جا را خالی كند و برود و زمينه را به دست مارگير بسپارد؟ با اينكه صاحب منطق با يك تاكتيك جالب زمينه را از دست مارگير بيرون بياورد تا در مرحله بعدی و شرايط مساعدتر مجددا منطق او كارگر بيافتد و روشنگری اش ثمربخش تر باشد؟ كدام را توصيه می كنيد؟ معلوم است كه روش دوم صحيح است.

مباهله برای اين نيست كه قرآن بخواهد حق و باطل را با دعا و نفرين اثبات و نفی كند. داستان مباهله برای آن است كه نقشه حريف را به بزند و استعدادهای انسانی را از دام حريف برهاند و آزاد كند و به ميدان تأثير منطق بياورد. و البته همين طور هم شد.

در اين داستان مباهله نكته لطيفی هم در مورد مولا علی (ع) هست و آن اين است كه قرآن می گويد: بگو بياييد پسرانمان را دعوت كنيم، زنانمان را دعوت كنيم، خودمانيها را دعوت كنيم تا بيايند ... اين نكته لطيف نه تنها درباره علی (ع) بلكه به طور كلی درباره اهل بيت است.

مورخين و مفسران و راويان حديث عموما نقل كرده اند كه به دنبال اين آيه، پيامبر، زهرا، سلام اللّه عليها، و همسرش علی (ع) و حسنين، سلام اللّه عليهما، به صحنه مباهله آمدند. همين پنج نفر. ابنائنا: پسرانمان را بياوريم، پيغمبر حسن و حسين را به عنوان پسرانش آورد. نسائنا: زنانمان را بياوريم، پيامبر به عنوان زنان، زهرا، سلام اللّه عليها، را آورد. خودمانی ها را بگوييم بيايند.

پيامبر به عنوان خودمانی ها فقط يك نفر را آورد: علی (ع). چه رابطه استثنايی اضافی خاصی ميان اينها و پيامبر وجود دارد كه در اين صحنه می بينيم همسران ديگر پيامبر به عنوان نسائنا و مردان ديگر نيز به عنوان انفسنا حضور ندارند؟ حتی اگر قصه دامادی پيامبر هم باشد، عثمان نيز داماد پيامبر است ولی به اين صحنه دعوت نمی شود.

درست است كه در موقع مباهله همسر عثمان وفات كرده، اما بالاخره ارتباط دامادی هنوز محفوظ است. داستان مباهله از نظر نشان دادن نوعی پيوستگی ممتاز برجسته ميان اين چهار تن و پيامبر، داستان جالب و قابل ملاحظه ای است.

منتها، فهم صحيح اين پيوند به اين است كه بپرسيم علت اينكه علی (ع) به پيامبر وابسته تر است چيست؟ اگر زهرا، سلام اللّه عليها، به پيامبر وابسته تر است علتش چيست؟ اگر حسنين، سلام اللّه عليهما، به پيامبر وابسته ترند علتش چيست؟ اين دو مطلب برای جامعه ما بسی پرخسارت و مصيبت بار شده است.

برادر و خواهر عزيز، شاهد زنده اينكه اين پيوندها پيوند تنی نيست در خود دودمان اهل بيت وجود دارد. مگر جعفر، برادر امام علی نقی سلام اللّه عليه، يك عنصر برادر متصل وابسته به اهل بيت نيست؟ چرا او به عنوان جعفر كذّاب، مطرود است؟ مگر او از اين سلاله نيست؟ چرا ملعون است؟ چرا مطرود است؟ چرا او را كنار می زنی؟ چرا خودت به عنوان يك شيعه از او به عنوان جعفر كذّاب به بدی ياد می كنی؟

چون پيوند اصيل پيوند عقيدتی است. جالب اين است كه در همين آياتی كه امشب خواندم، قرآن بر همين فرمول انگشت می گذارد: «انّ اولی الناس بابراهيم للذين اتبعوه»؛ پيوسته ترين افراد به ابراهيم و صاحبان ولايت او كسانی هستند كه راه او را رفتند. در اينجا هرگز فرمول را چنين بيان نمی كند كه «انّ اولی الناس بابراهيم لاولاده و احفاده» يا «لذريته».

نمی گويد پيوسته ترين انسانها به ابراهيم ذريّه و نسل او هستند. در نسل و ذريّه ابراهيم كسان زيادی مشمول عنوان «پيوسته ترين افراد به ابراهيم» هستند، اما نه به عنوان ذريّه، بلكه به عنوان تبعيت. ذريّه هم در پرتو تبعيت به مرحله ولايت و پيوستگی می رسد، نه در پرتو انتساب و نسب.

پس فرمول، فرمول تبعيت است. شيعه ترين افراد نسبت به علی چه كسانی هستند؟ «للذين اتبعوه.» شيعه ترين افراد نسبت به امام صادق (ع) چه كسانی هستند؟ «للذين اتبعوه.» دارندگان ولايت اهل بيت چه كسانی هستند؟ «للذين اتبعوهم.» اين فرمول قرآن است.

ملاحظه كنيد، همين جاست كه به محض اينكه خواستيم مطلب صحيح قرآن، كتاب، سنت و عترت را در زمينه خود ولايت بگوييم، آن وقت صداها و فريادها بلند می شود كه ولايت به خطر افتاده است! جو احساسی به وجود می آيد و گوشها ديگر به منطق بدهكار نيست. اين مصيبت بار است.

آن وقت، ولايتی كه به حق بايد كليد سعادت و نجات باشد، چون بدل ولايت است و نه خود ولايت، و چون مفهوم انحرافی ولايت است نه خود ولايت، متأسفانه به عامل تيره بختی تبديل می شود؛ چه در اين دنيا و چه در آن دنيا.

خوشبختانه در زمينه اين مسأله، كه حتما نيازمند فهم صحيح و موضعگيری صحيح است، در اين سالهايی كه تفسير داشتيم فرصتهای جالبی پيش آمده كه به استناد قرآن و به استناد روايات صريحی كه از معتبرترين كتابهای شيعه، از قبيل كافی، كه برای دوستان نقل كرديم، مفهوم صحيح ولايت برای شما روشن شود تا بدانيد كه بحث بر سر ولايت داشتن و بی ولايتی نيست؛ بحث بر سر ولايت اصيل داشتن و ولايت غير اصيل منحرف را جانشين ولايت اصيل صحيح كردن است.

پس آيه مباهله ارتباط و پيوستگی ممتازی را ميان علی (ع)، زهرا، سلام اللّه عليها، و حسين، سلام اللّه عليهما، به پيامبر بيان می كند. اما توجه كنيد كه اين پيوستگی ممتاز به خاطر اين است كه علی نسخه دوم پيغمبر است. يعنی مثل پيامبر فكر می كند و مثل او عمل می كند. اين پيوستگی به خاطر اين است كه زهرا، سلام اللّه عليها، بانويی است كه خود را با معيارهايی كه پدر از جانب خدا آورده، سراپا ساخته است.

اگر صديقه است، اگر طاهره است، اگر زكيّه است، اگر طيّبه است، به همين دليل است. و اگر حسنان تا آن اندازه مورد علاقه پيغمبرند ... البته بخشی از اين علاقه طبيعی است.

پيغمبر نوه هايش را دوست دارد، و اين طبيعی است. اين علاقه طبيعی در اسلام تصويب شده است و انسان بالاخره بچه هايش را دوست دارد. اما دوست داشتن يك حساب است و اينكه «حسنان سيدا شباب اهل الجنة» شوند حسابی ديگر است.

حسنين به اعتبار نوه پيغمبر بودن «سيدا شباب اهل الجنة» نيستند. حسنين به اعتبار اينكه دو عنصر جوانند كه از نخستين روزهای تولّد، درست با معيارهای قرآن و اسلام پرورش يافته اند و در طول زندگی همواره مراقب اين معيارها بوده اند و از اين موهبت استثنايی اجتماعی اهلی برخوردار بودند سيدا شباب اهل الجنه هستند.

تو ای دوستدار علی، تو ای دوستدار فاطمه، و تو ای دوستدار حسنين، فكر مكن كه دوستی تو نسبت به آنها به اين است كه چيزی نذرشان كنی! مثلا سفره نذرشان كنی، چلچراغ نذرشان كنی ... اين دوستی آنها نيست. آنها اهل اين حرفها نيستند تا دوستيشان به اين چيزها باشد. دوستی تو به آنها در كجا نمودار می شود؟ فقط يك جا، و آن رفتار تو، عقيده تو، انديشه تو، فكر تو و عمل توست.

هرقدر عقيده و انديشه و عملت به اينها نزديكترباشد نشانه آن است كه دوستی راستين صحيح آنها در تو ريشه دارتر است. محبت اهل بيت و ولايت آنها بازده و ثمره ای جز اطاعت بيشتر خدا و پرهيز بيشتر از معصيت خدا ندارد.

لذاست كه در آن روايت كافی امام علی (ع) بانگ و فرياد می زند: و اللّه و اللّه، ولايت ما را ندارد جز آن كسی كه خدا را اطاعت می كند. هركس از خدا اطاعت كند از ولايت ما برخوردار است و هركس خدا را معصيت كند از ولايت ما برخوردار نيست. اين دو به هم پيوسته است.

اگر می بينيد در آن حديث می گويد اركان اسلام پنج تاست كه آخرينش را ولايت می داند و بعد می گويد مهمترينش ولايت است، صحيح است. اين ولايت مهمترين است چون همراه اين پيوستگی، سازندگی است. پيوستن انسان به يك گروه يعنی خود را در مسير سازندگی دقيقتر آن گروه قرار دادن. در مورد ولايت اهل بيت هم همين طور است.

چرا يك مفهوم وارونه از اين ولايت درست می كنيم و به خورد مردم می دهيم؟ هم تشيع را بدنام می كنيم، هم شيعه را در برابر منطقها محكوم می كنيم، هم گسستگيهای نابجا را در امت اسلامی ايجاد می كنيم، هم يك مطلب بسيار عالی را به صورت يك معمای غيرقابل فهم در برابر ديده انسانهای انديشمند قرار می دهيم، بعد هم داد می زنيم كه چرا جوانها از دين فرار می كنند!

عدم جواز تقليد در مسائل اعتقاد

قرآن مجددا تكرار می كند كه: «انّ هذا لهو القصص الحق». با اينها مباهله كردی؟ نتيجه چه بود؟ نتيجه اين بود كه «انّ هذا لهو القصص الحق»، مطلب حق درباره عيسی همين است.

«و ما من اله الا اللّه»، خدا يكی است؛ تثليث نداريم. «و انّ اللّه لهو العزيز الحكيم.» بعد از اينكه اين گفتگو و درگيری فكری با مسيحيت از مرحله تثليث گذشت، بايد از يك مرحله ديگر هم بگذرد. برای اينكه پاك كردن مسيحيت از شرك تثليثی و سه گانه پرستی يك مرحله ديگر از پاك كردن از نوعی شرك ديگر را هم به همراه داشته باشد، فورا می گويد ای اهل كتاب، بياييد تا دست كم در مورد مطلبی كه نبايد ميان ما و شما مورد اختلاف باشد، اتفاق كنيم.

«الا نعبد الا اللّه، و لا نشرك به شيئا»، كسی را شريك او قرار ندهيم. تا اينجا مطلب سربسته است. بعد مطلب را باز می كند. يعنی جمله ای را عطف می كند كه حكم عطف تفسيری را دارد: «و لا يتخذ بعضا بعضا اربابا من دون اللّه»؛ بياييد در داخل خودمان هم بتهای داخلی و خانگی و ملّی و ميهنی و گروهی و اجتماعی نداشته باشيم و برخی از ما پرستنده برخی ديگر نباشيم.

يعنی، توحيد اسلامی را كه آن قدر بال وپرش گسترده است كه تا زوايای زندگی بشر می آيد، عرضه می كند. می گويد، با كنار گذاشتن تثليث حتی توحيد كامل نمی شود. اما چرا با كنار گذاشتن تثليث توحيد كامل نمی شود؟ ما الان در آيينمان تثليث نداريم اما به ضد توحيد مبتلا هستيم، برای اينكه از ديد توحيد عالی وسيع زيربنايی سازنده اسلام، اگر من مسلمان، چشم و گوش بسته و بی حساب به حرف يك انسان ديگر تسليم شوم گويی عبد او شده ام؛ گويی عبادت او را كرده ام؛ گويی از توحيد منحرف شده ام.

به حرف افراد بايد اعتماد كنی اما از روی حساب. تقليد می كنم؛ اما تقليد يعنی چه؟ خوب دقت بفرماييد كه اتفاقا در همين عصر ما اين نمونه ها وجود دارد. يك عالم دينی فقيه ممتاز دارای معلومات را به عنوان مرجع تقليد انتخاب كرده ای. البته ممكن است در تشخيص اين آقا اشتباه كرده باشی و او اعلم يا عادل نباشد، ولی اصل كار و فرمولت درست است.

برای شناختن حلال و حرام، چون تو خودت نمی توانی با اجتهاد و مطالعه كتاب و سنت از حلال و حرام سر دربياوری، وظيفه ات اين است كه مجتهدی را، كارشناسی را، متخصصی را كه درستكار و كارشناس باشد، آن هم بهترين كارشناس موجود را، انتخاب كنی و به او مراجعه كنی. تا اينجا كار تو براساس فرمول است و در آن بحثی نيست.

حال فرض كنيد در جلسه ای نشسته ای و يك معمّم با يك فرد كلاهی درباره يك مسأله اعتقادی سخن می گويد؛ واكنش شما در برابر او چيست؟ آيا می گوييد استفتاء كنيم و از حضرت آيت الله العظمی بپرسيم حرفی كه تو در زمينه فلان مسأله اعتقادی می زنی درست است يا نه؟ اگر اين را بگوييد منحرف شده ايد و دچار انحراف از توحيد اسلام شده ايد.

مسأله اعتقادی استفتاء از مرجع تقليد برنمی دارد. آنجا جای تقليد نيست.

اگر هم آن آقا به عنوان مرجع تقليد نظر خود را در زمينه فلان مسأله اعتقاد نوشت، آن يك نظر است و نظر اين آقا هم يك نظر. دليلی بر تقدم و ارزش قاطع سخن آن آقا در برابر اين آقا وجود ندارد. نه كتاب و قرآن اين را می گويد و نه سنت. در مسائل اعتقادی هر كسی بايد خودش تحقيق كنيد.

بنابراين، تو ای انسان مسلمان، در اين مسأله اعتقادی اگر خودت شايسته فكر و انديشه و تحقيق هستی، حق نداری به جوابی كه فلان مرجع تقليد در مسأله عقيدتی نوشته ترتيب اثر بدهی و آن را بپذيری و حرف فرد ديگری را به استناد سخن او رد كنی.

تو بايد ببينی دلايل آن دو نفر چيست. اگر عقلت می رسد و اين قدر رشد داری، فكر كن و يك نظر را انتخاب كن. اگر اين رشد را نداری، مسأله را كنار بگذار! البته در مسايل اساسی بايد خودت اجتهاد كنی. در مورد خدا، پيامبر، امام، معاد، در اين مسايل اساسی خودت بايد با استدلال فهميده باشی و حق تقليد، حتی از مرجع تقليد، نداری. در گسترده كردن و تفصيل اين مطالب هم باز حق تقليد نداری.

اگر اهل مطالعه هستی مطالعه كن تا به نتيجه ای برسی. اگر اهل مطالعه نيستی و وقت و آمادگی اش را نداری، مسأله را كنار بگذار نه اينكه تقليد كن. اين تقليد انحراف از توحيد است. از شما می پرسم، كدام محفلی از محافل مردم ماست كه اگر چنين بحثی در آن پيش آمد و دست خطی از فلان آقا آوردند دهانها بسته نشود؟ جامعه ما از اين نظر چقدر توحيدی است؟

فرمول روشن است: تقليد در مسائل فرعی عملی درست و صحيح است. من بايد نماز بخوانم، من بايد معاملات داشته باشم، من بايد عقد و ازدواج داشته باشم، من بايد بدانم اين غذا را بخورم يا نخورم؛ اينها مورد احتياج عملی من است و می خواهم حكم خدا را در اين باره بدانم. لذا يا بايد خودم اهل اجتهاد و تحقيق باشم يا چون مورد احتياج عملی من است ناچار بايد از يك كارشناس بپرسم.

در مسايل عملی فرمول روشن است: يا اجتهاد يا تقليد؛ احتياط هم كار حضرت فيل است! اما در مسايل عقيدتی چطور؟ آنجا تقليد جا ندارد، و بلكه ضد اسلام است. اگر تقليد در مسايل عقيدتی جا داشت، چرا قرآن بی خودی اين قدر پرخاش می كند؟

قرآن می گويد وقتی ما پيامبری برای آنها می فرستيم كه آيات ما را بر آنها می خواند، می گويند «انّا وجدنا آبائنا علی أمة و انّا علی آثارههم مهتدون»؛ ما پدرانمان را در راهی ديديم و به دنبال همانها می رويم. قرآن می گويد: «او لو كان آبائهم لا يعقلون شيئا و لا يهتدون». حتی اگر فكر و عقل پدرانشان درست كار نمی كرد، قرآن نبايد به آنها انتقاد كند، چون بالاخره آنها تقليد می كردند.

يك بام و دو هوا كه نمی شود! اگر تو می گويی مسيحی حق ندارد در اعتقادش در زمينه خدا و پيامبری، مقلّد پاپ باشد، چطور مسلمان حق دارد در مسايل اعتقادی مقلّد پاپ خودش باشد؟ من تعجب می كنم از مراجعی كه در اين زمينه ها قلم بر كاغذ می آورند! آنها چطور متوجه اين خطای بزرگ خودشان نيستند!؟

يك مرجع چه حقی دارد كه در زمينه مسايل اعتقادی جواب استفتادء بنويسد؟ چه كسی اين حق را به او داده است؟ رفقا، از مراجع انتقاد كنيد. چه كسی گفته است از مراجع انتقاد نكنيد؟ نمی گويم توهين، می گويم انتقاد. انتقاد غير از توهين است. انتقاد كنيد. از او بپرسيد چه كسی به تو حق داده است درباره مسأله اعتقادی جواب استفتاء بنويسی؟

اگر استفتاء از تو درباره مسأله اعتقادی صحيح است، عمل تمام مسيحيانی هم كه پيرو پاپ هستند درست است. همان اعتقادی كه اين مسلمان شيعه نسبت به تو دارد آن مسيحی نسبت به پاپ دارد. تو آنجا می گويی فرمول قرآن اين است كه در مسايل عقيدتی پيروی از بزرگان و سران و رهبران معنی ندارد؛ پس چرا خودت ضد اين فرمول عمل می كنی؟ شما اين بيراهه را نرويد.

اين انحراف از توحيد اسلام است. ببينيد توحيد اسلام چه ميدان گسترده ای دارد! قرآن اين مراجعه منحرف، حتی به علما را ضد توحيد می شمارد و می گويد: «و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه». در آيه ديگر دارد «اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون اللّه و المسيح عيسی بن مريم.» اينها نه تنها مسيح، بلكه احبار و رهبان، علما و قديسان و زاهدان را ارباب خود گرفتند.

می گوييم يك مسأله اعتقادی پيش آمده؛ از چه كسی بپرسيم؟ از فلانی كه يكپارچه تقواست! آن آقا يكپارچه تقواست. بالای چشم ما؛ اما چه كسی گفته به او مراجعه كنيم و مسأله اعتقادی بپرسيم؟ اگر او آدم آگاه و باتقوايی باشد، وقتی به وی مراجعه می كنيد می گويد برادر، بيخود به من مراجعه كرديد.

اگر به شما جواب داد، بدانيد كه يا از آن كسانی است كه با لذات عادی دنيا قهر كرده اند و در خط مريدبازی اند و لذت مريدبازی را بر هر لذت ديگری مقدم داشته اند، كه بايد از آنها بپرهيزيد- از همانها كه امام (ع) در روايت معروف عدالت از آنها ياد می كند- يا جاهل و نادان اند، كه باز هم به درد ما نمی خورند.

ولی اگر باتقوای آگاه باشد، می گويد پسرم، دخترم، بيخود برای اين سؤال پيش من آمده ای؛ اين مسأله يك مسأله اعتقادی است، اگر فكر خودت می رسد و زمينه های مطالعاتی ات برای فهم اين مسأله كافی است، برو مطالعه كن، اگر هم نيست آن را كنار بگذار.

اين فرمول قرآن است. در مورد آن آيه، هم شيعه و هم سنی روايت كرده اند. روايت سنی را از علی بن حاتم نقل می كنند- يا از علی بن حاتم يا از يكی ديگر از مسيحيانی كه اسلام آورده بود. می گويد، بعد از نزول آن آيه دوم (اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون اللّه و المسيح عيسی بن مريم) نزد پيامبر آمد و عرض كرد يا رسول اللّه، ما اين پاپها و احبار و رهبان و قديسين را نمی پرستيم؛ ما در برابر آنها سجده نمی كنيم؛ ما برای آنها نماز و روزه نمی گزاريم.

خيال می كرد كه غير خداپرستی منحصر است به اين كه آدم در برابر او سجده كند. پيامبر فرمود، نه، و اللّه آنها برای اينان نماز نمی خواندند و روزه نمی گرفتند، و لكن چشم و گوش بسته آنها را اطاعت می كردند و آنها حلال خدا را بدون سند حرام می كردند و اينها گوش می كردند، و حرام خدا را بدون سند حلال می كردند و اينها تسليم حرف آنها می شدند.

در روايتی ديگر آمده است كه اينها می گفتند فلان چيز حرام است؛ وقتی يك آيه از كتاب الهی خودشان را می آوردی كه می گفت آن چيز حلال است، آنها می گفتند آيه را كنار بگذار، آقا اينطور می فرمايد! الان ما هم همين طور هستيم. هرچه آيه می خوانيم، هرچه حديث می خوانيم، می گويند آيه و حديث را كنار بگذار؛ آقا اين طور فرمودند (در مسأله عقيده).

عين اين روايت از طريق شيعه از ائمه ما، سلام اللّه عليهم اجمعين، به همين مضمون هست كه ائمه ما آن را بر پيروی كوركورانه برادران اهل سنت در زمان ائمه از ملاهای درباری خودشان تطبيق می كنند. در عصر پيغمبر هم آيه آن طور تطبيق شده است.

نمی دانم اين روايات چند بار به گوش شما خورده! اصلا مثل اينكه اينها جزو روايات شيعه نيست و آنها را نبايد برای مردم گفت! جالب اين است كه پس از كنار زدن تثليت، آيه بيان می كند كه با كنار زدن تثليت، توحيد تمام نشد و هنوز توحيد ناتمام است. بايد تبعيتهای كوركورانه خارج از فرمول را هم كنار بزنی تا به توحيد اسلام نزديك بشوی. «و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه.»

بگو راه ما اين است: «فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون»، اگر اينها نمی خواهند از اين راه بيايند، بگو بدانيد كه ما تسليم حقيم و «لكم دينكم ولی دين»؛ بدون عصبانی شدن، بدون ناراحتی، بدون درگيريهای منحرف مضر ضد اخلاق، بدون توهين، بدون شتم، بدون دشنام، و لو ديگران دشنامهای جاهلانه بدهند. «و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما و اذا مرّوا مرّوا كراما» از راه صحيح بحث و گفتگو هرگز منحرف نشويد.

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پیام هفته

امر به معروف و نهی از منکر
   آیه شریفه : الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ ... (سوره توبه ، آیه 71)ترجمه : مردان و زنان با ایمان ولی (و یار و یاور) یکدیگرند، امربه معروف و نهی از منکر می‌کنند، نماز را برپا می‌دارند و زکات را می‌پردازند و خدا و رسولش را اطاعت می‌کنند.روایت : قال الباقر(ع) : ان الامر بالمعروف و النهي عن المنكر سبيل الانبياء و منهاج الصالحين فريضة عظيمه بها تقام الفرائض و تأمن المذاهب و تحل المكاسب و ترد المظالم و تعمر الارض و يتصف من الاعداء و يستقيم الامر. ( تهذيب الأحكام ، ج6 ،ص ١٨٠و اصول کافی ، ج5 ، ص 55)ترجمه : امام...

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

HTML 5نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید