اصول‏گرايى علوى(ع) در چالش با ماكياوليسم اموى

اصول‏گرايى علوى(ع) در چالش با ماكياوليسم اموى

سيدضياء مرتضوى

«اى مردم! وفا، قرين راستى است، و من سپرى نگاه‏دارنده تر از وفاى به عهد سراغ ندارم و كسى كه بداند بازگشتش چگونه است، مكر نمى‏كند. ما در زمانى واقع شده‏ايم كه بيشتر مردم آن، نيرنگ را زيركى پندارند و نادانان، ايشان را زيرك خوانند؛ چه سودى مى‏برند اين نيرنگ‏بازان؟ خدا ايشان را بكشد! شخص زيرك و كاردان (چون على(ع)) راه حيله و چاره هر كار را مى‏داند و سبب اينكه نيرنگ به كار نمى‏برد آن است كه امر و نهى خدا مانع مى‏شود، و با اينكه حيله و نيرنگ را ديده و دانسته و توانايى به كار بردن آن را دارد ترك مى‏كند، و كسى كه در دين از هيچ گناهى باك ندارد، فرصت را از دست نداده در هر كارى به مكر و خدعه دست مى‏يازد.»[1]

 

«سوگند به خدا معاويه از من زيركتر نيست، وليكن او عهدشكنی و خيانت كرده، معصيت و نافرمانی می‏كند و اگر خدعه و عهدشكنی نكوهيده نبود من زيركترين مردم بودم، ولی هر خدعه و بی‏ وفايی گناه است، و هر گناهی، نافرمانی است، و روز قيامت برای هر عهدشكنی، پرچم و نشانه‏ای است كه به آن شناخته می‏شود.»[2] «امام اميرالمؤمنين علی(ع)»

«همگان بر اين نكته واقفند كه صفاتی مانند وفاداری، حفظ حرمت و قول، درستی رفتار، و نيالودگی به نيرنگ، تا چه پايه در شهريار پسنديده است. اما از آن طرف، در قبال حوادثی كه در عصر ما اتفاق افتاده است، خود به چشم می‏بينيم كه شهريارانی كه زياد پايبند حفظ قول خود نبوده ‏اند، ولی در مقابل، رموز غلبه بر ديگران را به كمك حيله و نيرنگ، خوب می‏دانسته ‏اند، كارهای بزرگ انجام داده‏ اند و وضعشان در آخر كار خيلی بهتر از آن كسانی بوده است كه در معامله با ديگران صداقت و درستی به خرج داده‏اند. پس بگذاريد همه اين را بدانند كه برای رسيدن به هدف از دو راه می‏توان رفت: يكی از راه قانون و ديگری از راه زور. از اين دو راه، اولی شايسته انسانها و دومی شايسته حيوانهاست. ولی از آنجا كه طريقه اول، غالباً بی‏ تأثير است، تشبّث به طريقه دوم ضرورت پيدا می‏كند. بنابراين بر شهريار لازم است كه طريقه استعمال هر دوی اين شيوه‏ ها را خوب بداند و موقع را برای به كار بردن هر كدام نيك بسنجد.»[3] «نيكولو ماكياولی 1469 1527م»

«سياستمدار نمی‏تواند از عهده سياستی رسا و كارگشا برآيد جز هنگامی كه تنها به نظر خويش و به آنچه كه مصلحت ملك و هموار شدن كار و استوارسازی پايه حكومتش در آن باشد عمل كند، چه موافق شريعت باشد، چه نباشد. و هر وقت در سياست و تدبير به مقتضای اين نكند، بعيد است كه كار او نظام يابد يا وضع او استوار گردد، و اميرالمؤمنين، پايبند قيود شريعت بود، خود را تنها پيرو آن‏می‏دانست و آن دسته از آرای جنگی و كيد و تدبير كه موافق شرع نبود را كنار می‏گذاشت، هر چندمايه اصلاح كار و ثبات امر او بود. لذا قاعده او در خلافت، قاعده ديگرانی نبود كه چنين التزامی ‏نداشتند.»[4] «عبدالحميد بن‏ بی‏ الحديد معتزلی»

يكی از بارزترين مشخصه‏ های حكومت علوی در نگاه هر ناظری كه تنها مروری كوتاه بر تاريخ آن داشته باشد، «اصول گرايی»، راست‏مداری و درست‏كرداری اميرمؤمنان(ع) در دستيابی به «اهداف» می‏باشد. يكی از عمده‏ ترين بلكه اصلی‏ترين مشكل حكومت علوی، چالش با نظريه پذيرفته شده و پرطرفداری بود كه حدود نه قرن بعد در ايتاليا، توسط «نيكولو ماكياولی» در قالب قاعده حكومت ارائه شد و نگاه انديشه گران سياسی را به خود معطوف داشت و در اروپا نسخه بالينی سياستمدارانی شد كه بيش از هر چيز به دوام سلطه و ثبات حكومت و گسترش حوزه نفوذ و قدرت خود اهتمام داشتند. و اين پرسش بيش از پيش رواج گرفت كه آيا به راستی هدف، وسيله را توجيه می‏كند؟

به يقين، اصلی‏ترين شاخصه ساختاری و عملكردی حكومت علوی پس از اصل خاستگاه و جايگاه آن، كه آن را از حكومتهای ديگر متمايز می‏سازد، ويژگی اصول گرايی ‏اش می‏باشد. و به گزافه نيست اگر آن همه ناملايمات و دشواريهايی كه در دوران سی ساله پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) بويژه چند سال حكومت خود حضرت(ع)، متوجه وی شد را برخاسته از همين ويژگی و در چالش با قاعده‏ ای در حكومت بشماريم كه بعدها نام «ماكياوليسم» به خود گرفت و به صورت يك مكتب سياسی تدوين شد و دستمايه قدرت‏مدارانی چون آدولف هيتلر گشت كه به قول خودش، آن را هميشه كنار بستر خود نگه می‏داشته تا هميشه منبع الهامات وی باشد.[5]

ماكياولی، بعدها از سوی بسياری از جمله توسط سران مسيحيت، سخت نكوهش شد و كسانی چون پاپ پل چهارم او را نويسنده‏ای ناپاك و تبهكار خواندند و يا همانند كاردينال رجينالدپل، كتاب او را دست‏نوشته شيطان ناميدند،[6] اما همه می‏دانند كه آنچه در ميان نوع سياستمداران حرفه‏ای و در دستگاههای نظامهای سلطه طلب، امری پذيرفته شده به شمار می‏رود همان است كه ماكياولی با شجاعت در قالب پندنامه ‏ای مدلّل به شرح آن در كتاب «شهريار» خود پرداخت. آيا از دغلبازانی چون عمرو عاص كه در زير برق شمشير علی(ع) و برای نجات جان خويش، حيا و شرم آن امام بزرگ را به كمك می‏طلبد و عورت خويش را برملا می‏سازد، جای تعجب است كه در عين بی‏ايمانی خود، تهی مغزی و جهالت جمعی از سپاهيان علی(ع) را به خدمت خويش گيرد و قرآنها را بر نيزه كند و با نيرنگ تمام خود را در زير عَلَم قرآن، جای زند و «قرآن ناطق» را به سوی قرآن فرا خواند! در كار عمرو عاص چه تفاوتی است ميان كشف عورت و بر نيزه كردن قرآن؟ از فريبكاران قدرت‏طلبی چون معاويه كه پس از شهادت عمار ياسر به دست نابكاران سپاه شام، علی(ع) را قاتل وی معرفی می‏كند، با اين عوام‏فريبی كه علی(ع) باعث حضور عمار در جنگ شده لذا او قاتل است، آيا به دور است كه لباس خونين و انگشت بريده عثمان را بر منبر مسجد شام بياويزد و علی(ع) را قاتل خليفه رسول خدا معرفی كند و شاميان را به سوگواری و ضجه زدن بر قتل عثمان وا دارند؟ آيا برای اينان می‏توان تصويری به جز آنچه در رساله «شهريار» ماكياولی آمده است ترسيم كرد.

مقايسه سخن ماكياولی با فرازی كه از سخنان اميرالمؤمنين(ع) آمد و سپس تحليلی كه شارح معتزلی نهج‏البلاغه در تبيين شاخصه اصول گرايی در حكومت علوی و وجه تمايز آن، ارائه كرده، بخوبی می‏تواند دورنمای بحثی مبسوط باشد كه اينك چاره‏ای جز گذر اجمالی از آن وجود ندارد. در نگاه ما يكی از ضروری‏ترين مباحث، توجه به اين ويژگی حكومت علوی به معنای وسيع آن است. و صد البته كه انگيزه مباحثی از اين دست تنها تبيين تاريخی حكومت علوی به هدف تحليل مقطعی از تاريخ و دفاع از شيوه و قاعده حكومت علی(ع) نيست كه، اين نيز در جای خود لازم و دارای ارزش است؛ حكمت اين دست مباحث، تبيين حكومت علوی و ترسيم چهره آن به عنوان «حكومت الگو» و اسوه همه كسانی است كه داعيه تأسی به آن بزرگوار را دارند يا لااقل جامعه چنين خواستی از آنان دارد.

پرسش اصلی و كلی چنين مبحثی همان سؤال هميشگی است كه آيا «هدف»، «وسيله» را توجيه می‏كند؟ و آيا آنچه ملاك پيروزی و موفقيت است تنها دستيابی به اهداف است يا ابزار و راههای دستيابی نيز در ارزيابی و ارزشگذاری آن شرط است؟ و اساساً در منطق علوی، حتی موضوعی چون حفظ اساس حكومت و تقويت آن نيز مانع نمی‏شود كه اين مهم تنها در چارچوب اصول انسانی و ارزشی و در دايره پذيرفته شده شرع انجام پذيرد و جز اين هرچه باشد شكست تلقی شود هرچند به هدف ظاهری خويش رسيده باشد. بر اين اساس حكومت علوی، همواره پيروز است حتی اگر نزديكترين يارانش منطق او را تاب نياورده و رهايش سازند و سياست اموی، شكست خورده است حتی اگر همه لب به ستايش آن بگشايند.

ترديدی نيست كه در منطق علی(ع) آنچه به حكومت ارزش و حتی مشروعيت می‏دهد تنها اهداف والا و متعالی آن نيست، ابزار دستيابی به آن نيز ملاك عمده‏ای در ارزشگذاری و مشروعيت‏بخشی به اقدامات آن، است. در منطق علوی همه حقيقت و تمام مصلحت در اصل حكومت و تحكيم آن، جای نمی‏گيرد و در دستيابی به قدرت ختم نمی‏شود؛ حكومت و قدرت، ابزاری در خدمت عدالت و ارزشهای والای اسلامی و انسانی است، از اين‏رو اگر بقا يا قدرت آن به بهای پايمال شدن عدالت و ارزشهايی كه خاستگاه حكومت است، باشد فلسفه وجودی خود را از دست می‏دهد، چه اينكه اگر تحقق آن به بهای ناديده گرفتن اصول و آميختن آن به بدعت‏گذاری و سياست‏بازی و فاصله‏گرفتن از ارزشهای انسانی و باورهای دينی باشد، از پاره‏كفشی نيز بی‏ارزش‏تر[7] و از آب دماغ يك بز نيز پست‏تر[8] و از روده خوكی در دست انسانی جذامی پايين‏تر است.[9] بارها اين سخن را خوانده‏ايم كه اميرالمؤمنين(ع) مردن از غصه ربودن خلخالی از پای زنی ذمّی توسط سپاهيان متجاوز معاويه را جای سرزنش نمی‏داند بلكه سزاوار می‏شمارد[10] اما در تاريخ نخوانده‏ايم كه حضرت به خاطر غصه از دست دادن خلافت، خود يا ديگران را از غصّه سزاوار مردن بداند!

در منطق حكومت علوی، ستم و حق‏كشی هيچ گاه نمی‏تواند راه دستيابی به عدالت و حقوق مردم باشد، «فانّه ليس في الجور عوض من العدل»[11] و آن كس كه با گناه پيروز می‏شود، پيروز نيست و آن كس كه با شرارت غلبه می‏يابد مغلوب است: «ما ظفر من ظفر الا ثم به و الغالب بالشرّ مغلوب.»[12]

علی(ع)، برخاسته از منطق الهی انسانی خود، به خدا سوگند می‏خورد كه «اگر شب را بر خار سر تيز، بيدار بگذرانم، يا دست و پا بسته در غل و زنجير كشيده شوم، دوست‏داشتنی‏ تر از اين است كه به ديدار خدا و پيامبرش در روز قيامت بروم در حالی كه به برخی از بندگان ستم كرده باشم و چيزی از مال دنيا را به ناحق برده باشم.»[13] و اين به مقتضای اصول‏گرايی حكومت علوی است كه تنها در چارچوب شريعت و پايبندی به ارزشهای دينی،به اصلاح كج‏خلقی خلق و بدرفتاری مردم و وادار كردن به اطاعت و باز داشتن از سركشی و نافرمانی می‏پردازد، با اينكه راهِ رفته ديگران را به خوبی می‏داند و فضای حاكم نيز از او می‏پذيرد و نوع تربيت جامعه نيز همان را می‏طلبد اما اصولی كه حكومت علوی به آن پايبند است چنين مجالی به او نمی‏دهد، اين بود كه بارها می‏فرمود:

«و انّی لعالم بما يصلحكم و يقيم اودكم و لكنّی لا أری اصلاحكم بافساد نفسی؛[14]به آنچه شما را اصلاح می‏كند و كجی‏اتان را راست می‏گرداند آگاهم، اما اصلاح شما را به بهای تباهی خويش قبول ندارم.»

در جای ديگر می‏گويد كه می‏دانم آنچه شما را اصلاح می‏كند شمشير است اما من، مصلحت شما را به تباهی خودم ترجيح نمی‏دهم.[15]

به اميرالمؤمنين(ع) گفتند: مردم كوفه را جز شمشير اصلاح نمی‏كند. فرمود: اگر آنان را جز تباه ساختن من، اصلاح نمی‏كند، پس خدا آنان را اصلاح نكند![16]

اين در حالی بود كه حكومت علوی و شخص اميرالمؤمنين(ع) به شرحی كه از زبان حضرت گذشت، در فضا و شرايطی قرار داشت كه سياست‏بازی و نيرنگ‏سازی و فريب‏كاری در حكومت بر مردم، امری پذيرفته شده و به عنوان كاردانی و زيركی به شمار می‏رفت و طبعاً چنين رفتاری با اقبال عمومی مواجه می‏گشت.

در اين فرصت، افزون برآنچه گذشت، به اختصار برخی نكات و ويژگيهای اصول‏گرايی حكومت علوی بازگو می‏شود تا نمايی كلی از چالش آن بزرگوار با ماكياوليسم اموی و تقابل وی با رواداری هر كاری برای دستيابی به قدرت و توسل به هر شيوه‏ای برای حفظ و توسعه و تقويت آن، پيش روی ديدگان نافذ و وجدانهای اصول‏گرا و آرمان طلب قرار گيرد و اگر توفيقی ديگر دست داد به شرح و تحليل بيشتر آن خواهيم نشست.

يك. شفافيت سياست علوی

از روشن‏ترين مشخصه‏های اصول‏گرايی علوی، شفافيت و صراحت در بيان مواضع و بی‏پرده سخن گفتن از سياست و مشی خود با مردم است؛ هم در آغاز خلافت و پيش از پذيرفتن خواست مردم، و هم در ادامه آن. علی(ع) به صداقت و صراحت تمام ديدگاه حكومتی‏و شيوه عملی خويش را با مردم و همه مخاطبان خود در ميان می‏گذاشت. همان راكه اعتقاد داشت و خود را به آن ملتزم می‏دانست بيان می‏كرد و همان را بيان می‏كرد كه‏درعمل، خود را پايبند آن می‏دانست و بر آن ايستادگی می‏كرد. در خلوت و جلوت، يك چيزمی‏گفت و از مجامله‏گويی و دوز دوزه بازی و فريب دادن مردم به شدّت پرهيز می‏كرد وياران خويش را بدان فرا می‏خواند. برای سوار شدن بر مركب قدرت، خود را مجاز نمی‏دانست كه به خوش‏آمد اين و آن سخن گويد و يا خارج از اعتقادات و اصول خود شرطی رابپذيرد. عمر در جريان شورای شش نفره‏ای كه برای تعيين خليفه پس از خود قرار داد، اين‏حق را برای عبدالرحمن بن عوف كه خود يكی از اعضای شورا بود، گذاشت كه در صورت تساوی آرا خليفه را در واقع او انتخاب كند. عملاً نيز چنين شد. وقتی علی(ع) با پيشنهاد مكررعبدالرحمن مواجه شد كه اگر وی بپذيرد به كتاب خدا و سنت پيامبر و سيره شيخين‏ عمل كند با او بيعت خواهد كرد و در نتيجه به خلافت خواهد رسيد، حضرت شرط آخررا نپذيرفت و فرمود كتاب خدا و سنت پيامبر نياز به روش و سيره ديگران ندارد وبدين‏طريق حدود 12 سال ديگر از خلافت و قدرت دور ماند.[17] وقتی نيز پس از كشته شدن‏عثمان، مردم برای بيعت به سراغ وی آمدند به دلايلی از پذيرش حكومت كه حق مسلم او بود، سرباز می‏زد، از جمله با صراحت تمام اعلام كرد:

«واعلموا انّی ان اجبتكم ركبتُ بكم ما اعلم و لم اصغ الی قول القائل و عتب العاتب؛[18]آگاه باشيد كه اگر من خواسته شما را اجابت كنم (و خلافت را بپذيرم) آن گونه كه خود می‏دانم شما را راهبری خواهم كرد و به گفته اين و سرزنش آن گوش نخواهم داد.»

از اين رو، پس از آن، كسی علی(ع) را سرزنش نكند كه چرا به روش گذشتگان عمل نمی‏كند و چرا به گفته ما كه همواره طرف مشورت حاكمان قرار می‏گرفته‏ايم و يا خود شايستگی عهده داری حكومت را داريم گوش فرا نمی‏دهد، و كسی خود را بستانكار حكومت علوی نداند كه قرار بود به روش اين يا آن و به خواست فلان جريان اجتماعی عمل كند؛ اگراين روش در منطق علی(ع) راه داشت، در جريان همان شورای شش نفره به قدرت رسيده بود.

پس از پذيرش خلافت در نخستين سخنرانی خود در مسجد مدينه نيز همين شفافيت مواضع و روشنی برنامه را دنبال كرد و از جمله، قاطعانه در باره خط اصلی حكومت خود، يعنی عدالت گستری و ستم ستيزی و شايسته سالاری سخن گفت و اعلام كرد كه وضعيت موجود را زير و رو خواهد كرد و عقب افتادگان شايسته را پيش خواهد انداخت و پيش افتادگان بی‏لياقت را عقب خواهد زد[19] و اموال به يغما رفته را حتی اگر در كابين زنان باشد و بهای كنيزان شده باشد باز خواهد گرداند چرا كه:

«فانّ فی‏العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه أضيق؛[20]در عدالت گشايشی است و كسی كه عدالت بر او تنگی كند، ستم، بر او تنگ‏تر خواهد بود.»

علی(ع) مسايل حكومت را كه در واقع مسايل خود مردم بود، با آنان بی‏كم و كاست در ميان می‏گذاشت و هيچ امری از ناگفته‏های سياست و مديريت جامعه را از مردم خود پنهان نمی‏كرد جز آنچه به امر جنگ برمی‏گشت كه طبعاً برای جلوگيری از سوءاستفاده دشمن و امری پذيرفته شده بود:

«ألا و انّ لكم عندی الّا احتجز دونكم سرّاً الّا فی حرب.»[21]

خلاصه سخن آنكه علی(ع) در حكومت خود، سياستی روشن و مواضعی شفاف داشت، اصول و برنامه‏های خود را به صراحت ابراز می‏داشت، نه برای خوش‏آمد اين شخص و آن جريان، چيزی برخلاف اصول و باورهای خود بر زبان می‏آورد و نه از بازگويی آن به قصد وجيه المله شدن يا موجّه ماندن، شانه خالی می‏كرد. نه در مقابل زياده‏طلبان پيمان شكنی چون طلحه و زبير و طاغيان فاسقی چون معاويه ساكت می‏نشست و نه در جلب رضايت متحجران كج‏انديش و پرمدّعايی چون خوارج كه حتی علی(ع) را نيز به مسلمانی قبول نداشتند، سخن می‏گفت. در مقابل اين سبك‏سران كه همه را به بی‏ايمانی و كفر متهم می‏ساختند و به خاطر پذيرش حكميت توسط حضرت(ع) همه مردم را گمراه و كافر شمرده و از پذيرش آن سرباز می‏زدند، به صراحت و قاطعيت تمام فرمود:

«ألا من دعا الی هذا الشعار فاقتلوه ولو كان تحت عمامتی هذه؛[22]هان، هركس به اين شعار فرا خواند او را بكشيد، هرچند زير اين عمامه من باشد.»

دو. پرهيز از فريبكاری و دغلبازی

در نگاه سياست بازان حرفه‏ای و از منظر منطق ماكياوليستی، توسل به دروغ، عهدشكنی و حيله بازی، لازمه دستيابی به اهداف و نفوذ قدرت و كاميابی سياسی می‏باشد. اوصافی چون وفای به عهد، صداقت، دينداری و شفافيت، در جای خود می‏تواند، ارزش به شمار آيد اما در نگاه ماكياولی واز منظر منطق اموی، امر حكومت و قدرت و حاكميت بر مردم، به عوامل و عناصر ديگری نيز نياز دارد كه بی آن، امور سامان نخواهد يافت و اوضاع بر وفق مراد حاكمان در نخواهد آمد. امر حكومت، تنها با قدرت و قاطعيت، و قانون‏مداری سامان نخواهد گرفت، در كنار صولت شير، به حيله‏گری روباه نياز است. ماكياول در رساله شهريار به دنبال پندی كه در آغاز، آن را بازگو كرديم، اضافه می‏كند:

«از اين رو شهريار، كه نيازمند اتخاذ عاقلانه، روشِ ددان است، لازم است كه هم شير باشد و هم روباه. زيرا شير نمی‏تواند خود را از دامی كه بر سر راهش می‏نهند، حفظ كند، و روباه نيز يارای دفاع از جانش را در مقابل گرگان ندارد. بنابر اين شهريار بايد روباه باشد تا دام را بشناسد و شير باشد تا با گرگان مصاف كند.»[23]

وی می‏افزايد:

«آنان كه به بهترين گونه توانسته‏اند از روباه پيروی كنند، بالاترين كاميابی‏ها نصيبشان شده است. اما لازم است كه شهريار، شخصيت خود را به ظاهر، پسنديده نشان دهد و در دورويی و تلبيس ماهر باشد، و مردم چنان ساده دلند و به قدری زير نفوذ نيازهای آنی خود قرار دارند كه همواره هر فريبكاری، فريب خورندگانی را پيدا خواهد كرد.»[24]

در آغاز خوانديم كه علی(ع) خود و حكومت خود را منزه از چنين دغلكاری‏های سياسی می‏داند و هيچ توجيهی نمی‏تواند وی را قانع سازد كه از اصول ارزشی و چارچوب مقرّر شريعت، برای حفظ و تقويت حاكميت خويش فاصله گيرد، حتی اگر متهم به ضعف يا بی‏سياستی شود؛ در حالی كه تربيت جامعه به گونه‏ای بود كه بيشتر مردم، چنين روشی را می‏پذيرفتند و حتی به وی نيز آن را توصيه می‏كردند.

اميرمؤمنان(ع) قرآن ناطق و اسلام مجسم و مظهر عدالت خداوندی و برترين انسان پس از پيامبر(ص) است. حكومت علوی، خود را راهبر مردم به سوی بهشت می‏داند و همه همّ و غمّ آن، هدايت و رستگاری مردم و حاكميت دين و استوار سازی ارزشهای دينی و انسانی می‏باشد. حضرت بار رساندن مردم همراه خود به بهشت را بر دوش می‏كشد، هر چند آن را با دشواری و تلخی می‏شمارد:

«فان اطعتمونی فانّی حاملكم ان شاءاللَّه علی سبيل الجنة و ان كان ذامشقة شديدة و مذاقةمريرة؛[25]اگر مرا اطاعت كنيد، من به خواست خدا شما را راهی بهشت می‏كنم، هر چند دارای مشقت زياد و تلخكامی فراوان است.»

او خود را ضامن سعادت و پيروزی جاودانه مردمان می‏شمارد:

«ای بندگان خدا! تقوای خدا پيشه كنيد و از خشم خدا به سوی خدا بگريزيد، و در همان راهی كه برای شما مشخص كرده حركت كنيد و به آنچه بر شما تكليف ساخته قيام كنيد كه علی ضامن سعادت آخرت شماست، اگر در اين دنيا نيز به آن نرسيد.»[26]

اما راه بهشت در نگاه علی(ع) از سنگلاخ نيرنگ و دغلكاری و از مسير زورگويی و دروغ‏پردازی نمی‏گذرد، هر چند در نگاه ظاهربينان كوتاه و پرفايده به نظر آيد.

با اين همه و علی رغم شخصيت شناخته شده و به خاطر پرهيز از سياست بازيهای معمول و برخورداری از صراحت لهجه و شفافيت مواضع و دوری از فريب دادن مردم، علی(ع) متهم به دروغگويی می‏گردد و وی بايد تلاش كند اين اتهام را از خود دور سازد:

«به من خبر رسيده كه شما می‏گوييد: علی دروغ می‏گويد! خدا شما را بكشد! من بر چه كسی دروغ می‏بندم؟ آيا بر خدا، در حالی كه من نخستين كسی هستم كه به او ايمان آوردم! يا بر پيامبرش، در حالی كه من اولين فردی بودم كه او را تصديق كردم! به خدا سوگند هرگز.»[27]

حتی از سوی ياران خود در معرض سؤال يا اتهام زبونی و ترس قرار گرفت ؛ آن هم به خاطر موضوعی كه خود يكی از بارزه‏های اصول گرايی و ارزشمداری وی بود. او در حالی كه آغاز نبرد با شاميان طاغی را علی رغم اصرار يارانش به تعويق می‏انداخت، برخی اين سياست علوی را كه ناشی از اوج هدايت خواهی حضرت و تلاش وی برای پرهيز از خونريزی بود، حمل بر زبونی و نگرانی وی از مرگ كردند!

«اما قولكم: ا كلّ ذلك كراهيةالموت؟ فواللَّه ما ابالی دخلت الی الموت أو خرج الموت اليّ.»[28]

و صد البته در نسخه‏ای كه منطق اموی و ماكياوليسم سياست معاويه می‏پيچيد آنچه كارساز است تظاهر به دينداری و ارزشهای پذيرفته شده جامعه است. و اين نيز تا آنجا لازم است كه كاربرد داشته باشد والّا اگر چاره كار در كنار زدن اين نقاب باشد از آن نيز باكی نيست. نگاه كنيد به سخن معاويه هنگامی كه پس از امضای صلح با امام حسن(ع) وارد كوفه شد و تصريح كرد كه جنگ من با شما، نه برای نماز و روزه و حج و زكات شماست، با شما جنگيدم تا بر شما حكومت كنم و خداوند آن را علی‏رغم خواست شما به من داد! و آنگاه به صراحت همه شروط پذيرفته شده در صلحنامه را زير پای خود گرفت و پيمان را شكست.[29]

البته تلاش دستگاه اموی، همواره بر اين موضوع متمركز بود كه خود را طرفدار دين و مدافع حق جلوه دهد، معاويه را كاتب وحی و مدافع شريعت و حقوق مسلمانان معرفی كند و علی(ع) را در اذهان مردم، حتی خارج از دين و بی‏ نماز و ستيزجو با خلفای پيامبر و قاتل عثمان در آورد. در نگاه ماكياول نيز، هيچ امری به اندازه بهره جستن از دين و تظاهر به دينداری در دستيابی حاكم به خواسته‏ هايش مفيد نيست:

«شهريار تا حد امكان نبايد از راه نيكی دور شود ولی در صورت لزوم بايد بداند چگونه به شرارت دست يازد. او هم چنين بايد مراقب باشد كه كلامی بر خلاف پنج خصلتی كه بر شمرديم (ترحم، وفا، مهربانی، اعتقاد به مذهب و صداقت) از زبانش خارج نشود، به گونه‏ای كه با ديدن او و شنيدن سخنانش گمان كنند كه شهريار سرشار از نرم‏خويی، درست‏پيمانی، مردم‏دوستی، درست‏كرداری و به ويژه دين‏داری است. هيچ چيز به اندازه تظاهر به دين‏داری‏اهميت ندارد، زيرا عقل مردم به چشمشان است... همه مردم گمان می‏كنند كه شما همان گونه هستيد كه به نظر می‏آييد و كمتر كسی می‏داند كه شما به راستی چگونه آدمی هستيد و اين گروه اندك را نيز شهامت مقابله با عقيده اكثريتی نخواهد بود كه مورد حمايت قدرت حاكم هستند.»[30]

خلاصه آنكه علی(ع) مصلحت بزرگ و بی‏بديل را در صداقت گفتار و درستی راه و پرهيز از تبليغات خلاف واقع و دوری از دغلبازی و نيرنگ در توجيه موقعيت و عملكرد حكومت و ياران خود می‏دانست و راه را بر مصلحت‏سنجی‏های مقطعی و توجيهات منفعت‏طلبانه كه تنها برای تثبيت موقعيت خود و تضعيف و تخريب موقعيت طرف مقابل صورت می‏گيرد، بسته بود، حتی در هنگامه نبرد نيز از اينكه شاهد باشد يارانش به شاميان دشنام می‏دهند خوش نداشت و آنان را از اين كار باز می‏داشت و آموزش می‏داد كه به جای آن، چگونه برای حفظ خون هر دو سپاه و اصلاح جنگ و هدايت شاميان دعا كنند و به جای ناسزا گفتن، فقط به شرح حال و اعمال آنان بپردازند:

«انی اكره لكم أن تكونوا سبّابين و لكنكم لو وصفتم اعمالهم و ذكرتم حالهم، كان اصوب فی القول و ابلغ فی العذر و قلتم مكان سبّكم اياهم: الّلهم احقن دماءنا و دماءهم و اصلح ذات بيننا و بينهم و اهدهم من ضلالتهم.»[31]

سه. اصول‏گرايی در سياستهای عملی

يكی از عمده ‏ترين محورهای اصول‏گرايی اميرالمؤمنين(ع) توسل جستن به شيوه‏های مشروع و درست در سياستهای عملی می‏باشد. اين تقيّد، هم در مواجهه با مشكلات داخلی و فائق آمدن بر موانع درونی حكومت و جامعه، و هم در مقابله با مخالفان و دشمنان حكومت علوی، و هم در سالهای طولانی خانه‏نشينی حضرت به خوبی مشهود است. تنها مروری بر زندگی سياسی اميرالمؤمنين(ع) اين حقيقت را ثابت می‏كند كه حضرت(ع) علی‏رغم آن همه دشواری و نيز پذيرش و خواست جامعه، تنها ابزار و شيوه‏هايی را در اعمال حاكميت خويش پذيرفت كه در چارچوب ارزشهای دينی و مقررات شرعی بگنجد. وی علی‏رغم ناجوانمردی‏ها و اتخاذ زشت‏ترين شيوه‏ها از سوی مخالفان و دشمنانش برای مقابله با او و مشوّه ساختن چهره وی، از چارچوب ارزشی و جوانمردی و اصول انسانی خود پای بيرون نگذاشت و از در مقابله به مثل، به شيوه آنان در نيامد. وی علی‏رغم ستم بزرگی كه بر او رفته بود و از خلافت كه حق مسلّم حضرت بود كنار گذاشته شده بود اما نه تنها به هر ابزاری برای تخريب و تضعيف حكومتهای وقت متوسل نشد بلكه تا آنجا كه به مصلحت اسلام و در جهت منافع مسلمانان می‏دانست به مساعدت و همراهی همان كسانی همت گماشت كه آن همه حق‏كشی را در حق وی روا داشته و بيشترين ستم را به او كرده بودند. اينك سه محور ياد شده در اين بخش را با شرحی بيشتر پی می‏گيريم.

الف) سياستهای داخلی

اميرالمؤمنين(ع) از همان آغاز و هنگام پذيرش امر حكومت، خود را تنها مقيّد به چارچوب شرع و سنت پيامبر شمرد و زير بار شيوه ديگران در حكومت‏داری و از آن جمله، تبعيض ميان مردم در امكانات بيت‏المال كه سياستی جا افتاده از زمان خليفه دوم بود نرفت. مسؤوليتها را تنها بر اساس شايستگی افراد واگذار كرد و تا آنجا كه توانست همه دست‏نشاندگان ناشايست گذشته را از كار بركنار كرد. فرقی ميان عرب و عجم نگذاشت، شخصيتهای شناخته شده زياده‏طلب و آنان كه سالها در حاشيه امن قدرت قرار گرفته بودند را همان گونه ديد كه يك غلام سياه را. و اينها اموری نبود كه بهای گزافی را طلب نكند و آن همه كارشكنی و دشمن‏تراشی و مخالف‏خوانی و جدا شدن نيروها و فرار به سوی دشمن را به دنبال نداشته باشد، اما مگر نه اين است كه علی(ع) اساساً برای مبارزه با همين اوضاع اجتماعی و برخورد با رفتار سياست‏بازان حرفه‏ای و قدرت‏طلبانی كه خود را از هر نظارت و حساب و كتابی مصون می‏دانستند آمده بود. به نقل شيخ مفيد، هنگامی كه مردم از كنار علی(ع) پراكنده شده و بسياری از آنان به خاطر دستيابی به دنيا، به سوی معاويه فرار كردند، جمعی از اصحاب حضرت نزد وی آمدند و گفتند: ای امير مؤمنان! اين اموال را بده و اين اشراف از عرب و قريش و هر كسی كه می‏ترسی با تو مخالفت كند و به سوی معاويه بگريزد را بر برده‏زادگان و عجميان برتری ده.[32] به نقل ديگر جمعی از قريش سراغ حضرت آمدند و پيشنهاد كردند كه اگر اين بزرگان و اشراف را برتری دهی، برای خيرخواهی و همراهی آنان با تو مناسب‏تر است.[33] پاسخ حضرت كه با خشم نيز ابراز می‏شد اين بود:

«أتأمرونی أن اطلب النصر بالجور فی من ولّيت عليه، و اللَّه لا اطور به ما سمر سمير و ما امّ نجم فی السماء نجماً؛[34]آيا مرا فرمان می‏دهيد كه با ستم در حق كسانی كه والی آنان شده‏ام، جويای پيروزی و نصرت شوم! به خدا سوگند، در طول روزگاران و تا ستاره‏ای در آسمان در پی ستاره‏ای است، گرد چنين كاری نخواهم رفت.»

در فائق آمدن بر مشكلات و نافرمانی‏های مردم خويش نيز علی‏رغم آگاهی و اقرار به نتيجه‏بخش بودن روشهای خشونت‏آميز سخت كه با طبع ثانوی مردمی چون كوفيان سازگار بود و يا امتياز دادن سياسی كه می‏توانست بسياری را ساكت كند، خود را مجاز به توسل به آن نمی‏دانست. وقتی مغيرة بن‏شعبه به حضرت(ع) پيشنهاد كرد كه معاويه را به حكومت شام بگمار و از او بخواه كه برايت بيعت بگيرد، چرا كه اگر چنين نكنی و بخواهی او را بركنار سازی با تو خواهد جنگيد، حضرت فرمود: من گمراهان را بازوی خويش قرار نمی‏دهم. منطق حضرت در پاسخ به مغيره اين بود:

«و لكنّی و اللَّه لا آتي امراً أجد فيه فساداً لدينی طلباً لصلاح دنيای؛[35]لكن من به خدا سوگند به خاطر مصلحت دنيايم، سراغ كاری نخواهم رفت كه در آن، فسادی را در دينم می‏يابم.»

و اين چنين است كه در تحليل كسانی چون ابن‏ابی‏الحديد چنان كه بخشی از آن را در آغاز آورديم، منشأ دچار شدن حكومت اميرالمؤمنين(ع) به آن همه گرفتاری همين ويژگی می‏باشد. وی در ادامه تحليل خود بر اساس معتقدات خويش می‏نويسد:

«ما با اين سخن، عيب‏جويی از عمر بن‏خطاب نمی‏كنيم و به او نسبت ناروا نمی‏دهيم. لكن عمر مجتهدی بود كه به قياس و استحسان و مصالح مرسله عمل می‏كرد، و به تخصيص عمومات ادله با آرا و استنباط از اصولی كه خلاف مقتضای عموم نصوص را می‏رساند اعتقاد داشت، و به دشمنش، نيرنگ می‏زد و كارگزاران و امرای خود را نيز به نيرنگ و حيله فرمان می‏داد، و با تازيانه كوچك و بزرگ، هر كس را كه به گمانش مستوجب آن بود، ادب می‏كرد، و از ديگرانی كه مرتكب جرمی شده بودند كه مستحق تأديب بودند در می‏گذشت. همه اينها به وسيله قوه اجتهاد و بر اساس تشخيص خودش بود، اما اميرالمؤمنين(ع) چنين اعتقادی نداشت و همراه نصوص و ظواهر می‏ايستاد و با اجتهاد شخصی و قياس از آنها تعدی نمی‏كرد و امور دنيا را بر امور دين منطبق می‏ساخت و همه را يكسان راهبری می‏كرد و پايين و بالا نمی‏برد مگر بر اساس كتاب و روايت، لذا روش آن دو در خلافت و سياست متفاوت شد.»[36]

ب) در برخورد با مخالفان و دشمنان

يكی از پرجاذبه ‏ترين مظاهر اصول‏گرايی علی(ع) چگونگی سلوك با مخالفان داخلی و دشمنان بيرونی است. همه كسانی كه با زندگی حضرت آشنايی دارند، تصويری هرچند اجمالی از رفتار اصولی و مبتنی بر پايبندی حضرت به موازين اخلاقی و ارزشهای انسانی و اسلامی را در ذهن خود ترسيم كرده‏اند. و از اين‏رو نياز به شرح و بسط زياد نمی‏باشيم. كسی كه در هنگامه لشكركشی و درگيری نظامی و علی‏رغم ممانعت دشمن از دستيابی سپاهيان وی به آب، پس از تسلط دوباره بر آب، حاضر به مقابله به مثل نمی‏شود و خود و ياران و دشمنان را در بهره‏جستن از آب يكسان می‏شمارد و اجازه نمی‏دهد بر سر آب، كسی از يارانش متعرّض افراد معاويه شود، پرواضح است كه در برابر مخالفان داخلی خود، پای از جاده عدالت بيرون نمی‏نهد و برای منكوب ساختن و از ميان به در بردن آنان به هر وسيله و فشاری متوسل نمی‏شود و علی‏رغم فشار و خواست برخی اطرافيان خود، به حذف و سركوبی يا در تنگنا قرار دادن آنان رضايت نمی‏دهد، نه آنان را از حضور در اماكن و اجتماعات عمومی باز می‏دارد و نه حتی حاضر به قطع حقوق آنان می‏شود و صد البته تا مادامی كه دست به سلاح نبرده و متعرّض جان و مال مردم نشده‏اند. علی(ع) نه كسی را به زور به بيعت فرا می‏خواند و نا به ضرب شمشير در اطاعت خود نگه می‏دارد و صد البته كه اجرای حدود الهی را نيز دستخوش مصلحت‏سنجی‏های روزمرّه نمی‏سازد. دعای او در آغاز نبرد با شاميان اين است:

«خدايا! اگر ما را بر دشمنان پيروز كردی، ما را از ستم به آنان بركنار دار و ما را همچنان در طريق حق پا برجا بدار.»[37]

از طلايه ‏داران سپاه خويش هنگام گسيل می‏خواهد كه مبادا بغض و كينه نسبت به شاميان، شما را پيش از دعوت آنان و اعلام دليل و عذر خود، به جنگ بكشاند.[38] نيز مؤكداً از سپاهيان خود درخواست كرد وقتی به خواست خدا، دشمن دچار شكست شد، هيچ كسی را كه پشت به جنگ كرده نكشيد و به كسی كه عاجزانه تسليم شده حمله نكنيد و هيچ مجروحی را تير خلاص نزنيد و زنان را با آزاردادن تحريك نكنيد حتی اگر به شما ناسزا گفتند و فرماندهانتان را فحش دادند.[39] و همه می‏دانيم كه در پايان جنگ جمل با باقی‏ماندگان سپاه دشمن و از آن جمله با عايشه چه كرد و جان و مال و حتی حرمت آنان را حفظ كرد و علی‏رغم اصرار برخی ياران خود، حتی حاضر به مصادره اموال خارج از ميدان آنان نشد.

در منطق ماكياوليسم كه معاويه مظهری از مظاهر روشن آن بود، بايد از زور، بی‏ رحمانه استفاده كرد. و اين شايد مهمترين قاعده‏ ای است كه به گفته برخی تحليل‏گران در نگاه ماكياول، شهريار بايد مورد توجه قرار دهد. از جمله پس از پيروزی بر دشمن و فتح شهر بايد آن را غارت كند:

«در حقيقت برای حفظ (چنين شهری كه در زندگی سياسی خود به آزادی خو داشته باشد) هيچ روشی مطمئن‏تر از غارت آن نيست. و هر آن كس كه حكمران يك شهر آزاد شود و آن را نابود نكند، بايد انتظار داشته باشد كه به وسيله آن نابود شود زيرا ساكنان چنين شهری همواره می‏توانند به نام آزادی و آداب و سنن ديرينه خود، انگيزه‏ای برای شورش بر شهريار بيابند، ... بايد بدين نكته توجه داشت كه شهريار پس از گشودن يك كشور، بايد همه گزندهای خود را در يك زمان (به مردم) برساند، تا هر روز محتاج به ارتكاب آنها نشود و بدون آنكه دگرگونی‏های زيادی در اوضاع پديد آورد، بتواند اطمينان مردم را بازيابد و از راه بهره‏كشی از آنان، سيطره خود را حفظ كند. هر كس كه خواه از روی ترس و خواه به سبب صوابديد غلط، راهی غير از اين پيش گيرد، بايد مدام شمشير آخته در دست داشته باشد و هيچ گاه نتواند بر اتباع خود تكيه كند.»[40]

اما اميرالمؤمنين(ع) حتی هنگامی كه پيروزمندانه وارد بصره شد و بيت‏المال گشوده گشت، به سكه‏های طلا و نقره به چشم حقارت نگريسته و فرمود: «غرّی غيری؛ غير مرا فريب دهيد!» و دستور تقسيم آن را صادر كرد كه به هر يك از سپاهيان 6 هزار درهم رسيد. هنوز سهم خود را برنداشته بود كه يكی از ياران سر رسيد و گفت: من جا مانده‏ام! حضرت سهم خود را به وی‏داد. هنگام خروج از بصره نيز خطاب به مردم آنجا، خود را در پيشگاه خدا خائن شمرد اگربه جز مركب و توشه سفر و غلامش كه همه از خود وی بودند، چيزی از اموال بصره همراه‏ببرد.[41]

حضرت در باره قاتل شقیّ خود نيز سفارش كرد كه در صورت قصاص، فقط در مقابل ضربه او ضربه بزنيد و نه بيشتر؛ مبادا كه به او گرسنگی و تشنگی دهند يا وی را مثله كنند. كما اينكه در تأكيد بر وفای به عهد و پايبندی به قرارها، خطاب به مالك اشتر، به شدت بر وفای به عهد و رعايت پيمان با دشمنان تأكيد می‏ورزد و از او می‏خواهد كه خود را سپر دفاع از قرارهای خود كند و به وی يادآور می‏شود كه به دشمنت نيرنگ نزن چرا كه خداوند عهد و ذمّه خويش را مايه امنيت بندگان و حريم آرامش آنان ساخته است، لذا نبايد مرتكب دغلكاری و خيانت و نيرنگ شد. پيمانی نبند كه در آن بهانه‏تراشی و توجيه و تأويل را برای خود مجاز شمری. و پس از استوارسازی و محكم ساختن قرار، تكيه بر توجيه و تفسير نابجا نكن. و مبادا كه تنگنايی كاری كه طبق قرار و پيمان الهی بايد به آن گردن نهی، تو را به فسخ ناحق آن بكشد، چرا كه صبر تو بر تنگی كاری كه اميد گشايش و پاداش سرانجام آن را داری، بهتر از خيانت و نيرنگی است كه خوف سرانجام ناگوار آن را داشته باشی و مشمول همه‏جانبه مؤاخده الهی شوی و نه به دنيايت برسی و نه به آخرتت.[42]

آن‏قدر علی(ع) با ظرافت و دقت، سياست اصولی و انسانی و سراسر ارزشی خود را دنبال می‏كند كه وقتی پس از گسيل جرير بن‏ عبدالله به عنوان پيك به سوی شام و عدم پذيرش معاويه، يارانش پيشنهاد آماده شدن برای جنگ را به وی می‏دهند، حضرت نمی‏پذيرد و دعوت به مدارا می‏كند؛ با اين استدلال كه آماده شدن شخص من برای جنگ با شاميان در حالی كه جرير نزد آنان است، به معنای بستن دروازه شام و روی‏گردان كردن مردم آن، از خيری است كه چه بسا آن را اداره كرده‏اند. البته ياران خود را از آمادگی بازنمی‏دارد، ولی خود اقدام نمی‏كند.[43] و سخن در اين زمينه بسيار است.

ج) خيرخواهی برای حكومتهای وقت

اميرالمؤمنين(ع) نه فقط در دوران زمامداری بلكه در دوران طولانی خانه‏نشينی با حفظ اصول و مرزهای حق و باطل و بر اساس حسّ آرمان‏گرايی و دلسوزی برای اسلام و مسلمانان، بيشترين خيرخواهی را برای حاكمان وقت داشت. در حالی كه مشروعيتی برای اصل حكومت آنان قايل نبود و آن را حق خود می‏دانست و هيچ‏گاه نيز از اين حقيقت مسلّم دست نكشيد و در حالی كه آن‏گونه با او و اهل‏بيتش رفتار كرده بودند اما به نفع اسلام و در جهت مصالح مسلمانان از خيرخواهی، مشورت‏دهی و نصيحت مشفقانه دريغ نمی‏ورزيد. هرگاه طرف مشورت قرار می‏گرفت بهترين و راهگشاترين راهنمايی‏ها را ارزانی می‏داشت و هرگاه مورد بی‏مهری قرار می‏گرفت باز از ابراز نظر و كمك به حلّ مشكلات خودداری نمی‏كرد. منطق علی(ع) اين نبود كه چون من نيستم، پس هيچ‏چيز نبايد بماند و چون در همه‏جاها به حرف و فكر و انديشه من عمل نمی‏شود، پس در هيچ‏جا نبايد به كمك آنان بشتابم. او با اينكه خود، قرآن ناطق و اسلام مجسّم بود اما تلاش می‏كرد همان اسلام نيم‏بندحاكمان، بيش از اين ضربه نخورد و خسارتی بيش از آن متوجه مسلمانان نگردد. منطق او اين بود:

«به خدا سوگند مادامی كه امور مسلمانان به سلامت باشد من نيز كاری ندارم (و متعرّض (كشمكش بر سر خلافت) نمی‏شوم)».[44]

در تنگنای جنگ با پارسيان نامسلمان ايران و در تصميم برای جنگ با روميان كه خليفه دوم به خاطر اهميت موضوع، برای حضور مستقيم خود در جبهه به رايزنی نشسته بود و نظرخواهی می‏كرد، حضرت به بهانه رفتار خليفه در گذشته و حال، نه تنها فرصت‏طلبی نكرد تا وی را تشويق به خروج از مدينه و حضور در صحنه جنگ و در معرض خطر قرار گرفتن كند بلكه دليل آورد كه او به هر حال بايد در مدينه، مركز خلافت، بماند و پشت و پناه مسلمانان و مايه دلگرمی آنان باشد. جايگاه او را همانند محور آسيا دانست كه بايد ثابت و استوار بماند و سنگ آسيای جنگ را با نيروی مسلمانان بچرخاند و خود از جا حركت نكند. چرا كه او اينك ملجأ و مرجع مسلمانان و مورد نظر دشمنان و محور نيروهای اسلامی است.[45] اين در حالی بود كه يزدگرد نيرويی مركب از 150 هزار نفر را برای نبرد با مسلمانان تدارك ديده بود و اين مايه نگرانی خليفه شده بود. علی(ع) بدين طريق باعث ماندن خليفه و رفع نگرانی وی و خنثی شدن توطئه‏های احتمالی اعرابِ اطرافِ فرصت‏طلب شد. يعنی همان را كه سالها بعد هنگام زمامداری، برای خود می‏پسنديد و آن را در پاسخ به مردمی كه خواهان حضور شخص وی در جبهه بودند بيان می‏فرمود.[46] چه اينكه بيشترين خيرخواهی و نصيحت و دلسوزی و راهنمايی را نسبت به خليفه سوم نيز مبذول می‏داشت كه يك نمونه روشن آن سخنان ملاطفت‏آميز و مبسوط حضرت با وی است كه پس از شكايت مردم و برای پادرميانی و اصلاح موضوع بيان فرموده و به تفصيل در نهج ‏البلاغه آمده‏است.[47]

در باور قطعی ما با وجود علی(ع) و با آن همه نشانه‏های روشن و دلايل آشكار بر امامت و ولايت حضرت، حكومت ديگران مشروعيت نداشت ولی پس از استقرار هر سه حكومت، نمونه‏ای را سراغ نداريم كه علی(ع) در جهت تضعيف حكومت وقت تلاش كرده باشد و يا با توسل به هر شيوه‏ای برای از ميان بردن آنها قدمی برداشته باشد تا شايد در آن آشفته‏بازاری كه پيش می‏آيد، خود به حكومت برسد! هر چند ذره‏ای ترديد در حقانيت خود نداشت. حكومت و قدرت حتی اگر برای كسی هدف و مقصد باشد اما در نگاه علی(ع) آن‏قدر ارزش ندارد كه برای دستيابی به آن به هر شيوه‏ای متوسل شود. و عذر از ميان رفتن ارزشها و پايمال شدن احكام توسط ديگران نيز در نگاه نافذ و جامع‏نگر حضرت، آن‏قدر قوی نيست كه در دفاع از آنها، اساس دين و نظام امور مسلمين را به خطر افكند و به مقابله با مردمی برخيزد كه لااقل نام اسلام بر زبان دارند و به قصور يا تقصير حكومت وقت را حكومت اسلامی و حاكمان آن را مظهر حاكميت اسلام می‏شمارند. علی(ع) حتی توده لشكريان معاويه را كه در مقابل او صف كشيده‏اند، برای از ميان به در بردن، متهم به كفر نمی‏كند و آنان را برادران مسلمانی می‏شمارد كه دچار گمراهی و كجی و شبهه و تأويل شده‏اند، و به دنبال راهی می‏گردد كه اين اختلاف نيز به اتحاد و نزديكی انجامد.[48]

بدان اميد كه سيره و سخن اميرالمؤمنين(ع) همواره الگوی ما باشد. «و فی ذلك فليتنافس المتنافسون».[49]

 

 

پی نوشت ها
________________________________________
[1]. نهج‏البلاغه، صبحی صالح، خطبه 41، ص‏83.
[2]. همان، خطبه 200، ص‏318.
[3]. خداوندان انديشه سياسی، مايكل ب، فاستر، ترجمه جواد شيخ‏الاسلامی، ج‏1، ص‏471.
[4]. شرح نهج‏البلاغه، ابن ابی‏الحديد، ج‏10، ص‏212.
[5]. فرهنگ علوم سياسی، غلامرضا علی بابايی، ج‏1، ص‏710.
[6]. نك: ژان ژاك شواليه، آثار بزرگ سياسی از ماكياولی تا هيتلر، ترجمه لی‏لا سازگار، نشر مركز نشر دانشگاهی، ص‏38-36.
[7]. نك: نهج‏البلاغه، خطبه 33، ص‏76.
[8]. نك: همان، خطبه 3، ص‏50.
[9]. «و اللَّه لدنياكم هذه اهون فی عينی من عراق خنزير فی يد مجذوم»، همان، حكمت 236، ص‏510.
[10]. نك: همان، خطبه 27، ص‏70.
[11]. همان، نامه 59، ص‏449.
[12]. همان، حكمت 327، ص‏533.
[13]. همان، خطبه 224، ص‏346.
[14]. همان، خطبه 69، ص‏99.
[15]. ارشاد، شيخ مفيد، ص‏145، و نيز بنگريد: كافی، ج‏8، ص‏361، و امالی طوسی، ص‏121.
[16]. قيل لاميرالمؤمنين(ع): انّ اهل الكوفة لا يصلحهم الّا السيف، فقال(ع): ان لم يصلحهم الّا افسادی فلا أصلحهم اللَّه. «غررالحكم و دررالكلم».
[17]. «انّ كتاب‏اللَّه وسنة نبيه لايُحتاج معهما الی اجّيری‏ أحدٍ.» تاريخ يعقوبی، ج‏2، ص 142.
[18]. نهج البلاغه، خطبه 92،ص‏136.
[19]. همان، خطبه‏16، ص‏57.
[20]. همان، خطبه‏15، ص‏57.
[21]. همان، نامه 50، ص‏424.
[22]. همان، خطبه 127، ص‏185.
[23]. خداوندان انديشه سياسی، و. ت. جونز، ترجمه علی رامين، ج‏2، ص‏46.
[24]. همان، ص‏47.
[25]. نهج‏البلاغه، خطبه 156، ص‏218.
[26]. همان، خطبه‏24، ص‏66.
[27]. همان، خطبه‏71، ص‏100.
[28]. همان، خطبه‏55، ص‏91.
[29]. نك: حياة الامام الحسن بن علی(ع)، باقر شريف قرشی، ج‏2، ص‏262.
[30]. آثار بزرگ سياسی از ماكياولی تا هيتلر، همان، ص‏31 30.
[31]. نهج‏البلاغه، خطبه 206، ص‏323.
[32]. امالی شيخ مفيد، ص‏104.
[33]. بحارالانوار، ج‏41، ص‏110.
[34]. نهج‏البلاغه، خطبه 128، ص‏183.
[35]. نهج‏السعادة فی مستدرك نهج‏البلاغه، ج‏1، ص‏226.
[36]. شرح نهج‏البلاغه، ج‏10، ص‏213.
[37]. نهج‏البلاغه، خطبه 171، ص‏245.
[38]. همان، نامه 12، ص‏372.
[39]. همان، نامه 147 ص‏373.
[40]. خداوندان انديشه سياسی، و.ت.جونز، همان، ص‏49.
[41]. نهج‏السعاده، ج‏1، ص‏413، بحارالانوار، ج‏41، ص‏127.
[42]. نهج‏البلاغه، نامه 53، صص 443 442.
[43]. همان، خطبه 43، ص 84.
[44]. همان، خطبه 74، ص 102.
[45]. نك: همان، خطبه 134، ص 192، و خطبه 146، ص 203.
[46]. نك: همان، خطبه 119. ص 175.
[47]. نك: همان، خطبه 164، ص 234.
[48]. نك: همان، خطبه 122، ص 178.
[49]. سوره مطففين، آيه 26.

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پیام هفته

ضرورت کاردانی و تخصص-در سیاست و مشاغل و...
  آیه شریفه : قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ (سوره یوسف ، آیه 55)ترجمه : (يوسف ) گفت : مرا بر خزانه هاي اين سرزمين (مصر) بگمار، زيرا كه من نگهباني دانا هستم .روایت : نبی اکرم فرمود : الا و من امّ قوماً امامة عمیاء و فی الأمة من هو أعلم منه فقد کفر (بحارالانوار ، ج66 ، ص 487)ترجمه : بدانید ! هر کس بدون داشتن اطلاعات کافی (و نداشتن تخصص های لازم) زمامداری ملتی را به دست بگیرد و در بین مردم ، فرد داناتری از او باشد بی تردید کافر شده (و از اسلام و تعهد اسلامی خارج گشته) است.

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید