بخش يكم؛ قرآن‏

بخش يكم؛ قرآن‏

فصل اول؛ علوم قرآنى

1. قرآن مجيد چگونه نازل شد؟ در شب قدر قرآن به صورت دفعی نازل شد يا تدريجی؟ بر اساس آيات قرآن كريم، شب قدر هر سال تكرار می‏شود؛ منظور از اين تكرار چيست؟ آيا در هر «ليله القدر» قرآن نازل می‏شود؟ اين پرسش به دو مطلب باز می‏گردد؛ نخست اينكه قرآن كريم به چه صورت نازل شد؟ ديگر اينكه تكرار ليله القدر چه نقشی دارد؟ درباره نزول قرآن كريم، خداوند در سوره مباركه بقره می‏فرمايد: شهر رمضان الذی انزل فيه القرءان (1)؛ سپس در سوره مباركه دخان می‏فرمايد: انّا انزلناه فی ليله مباركه (2)؛ در پايان در سوره مباركه قدر نيز آورد: انّا انزلناه فی ليله القدر. (3) از اين آيات معلوم می‏شود كه آن ليله مباركه در ماه مبارك رمضان است و شب قدر نيز در همين ماه قرار دارد، پس شب قدر ظرف نزول قرآن كريم است.

از طرفی قرآن كريم در دوران نبوت 23 ساله پيامبراكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم نازل شده است، چنان‏كه عده‏ای به آن حضرت اعتراض كردند كه چرا قرآن يكباره و به صورت دفعی نازل نمی‏شود: لولا نزّل عليه القرءان جمله وحده (4)، پس قرآن يكجا نازل نشده و به صورت تدريجی تنزيل يافته است. خدای سبحان هم اين امر را امضا كرده است: كذلك لنثبّت به فؤادك و رتّلناه ترتيلا. (5)

بر اين اساس، از سويی همه قرآن در شب قدر و در ماه مبارك رمضان نازل شده و از سوی ديگر، براساس تاريخ قطعی اسلام، قرآن كريم طی 23 سال نازل شده است، چنان‏كه آيات ديگری نيز بر نزول تدريجی قرآن دلالت دارد.

مطلب ديگر اينكه به يقين اختلاف در نزول، به تناقض منتهی نمی‏شود و حتمًا راه حلی برای آن وجود دارد، زيرا چنين اختلافی در قرآن كريم وجود ندارد: لو كان من عند غير اللّه لوجدوا فيه اختلافاً كثيرا. (6)

طائفه‏ای از ادله قرآنی نشان می‏دهند كه قرآن به صورت دفعی نازل‏ شده است. گروهی نيز بيان‏گر اين حقيقت‏اند كه قرآن به صورت تدريجی نازل شده است و ادله ديگر اختلاف در گفته‏های خدا را نفی می‏كنند، پس همه اين آيات با هم هماهنگ هستند و ما بايد اين هماهنگی را ادراك كنيم.

برای برقراری اين هماهنگی وجوهی بيان شده است:

1. همه قرآن در شب قدر به «بيت المعمور» يا «سماء دنيا» نازل شد؛ آن‏گاه نزول تدريجی آن از بيت المعمور به عالم طبيعت صورت گرفت، پس نزول دفعی آن، نزول قرآن به آسمان دنيا و نزول تدريجی، نزول آن از آسمان دنيا و بيت المعمور به عالم طبيعت است. (7)

2. عده‏ای گفته‏اند كه نزول قرآن كريم به بيت المعمور هم تدريجی است؛ به اين صورت كه در شب قدر هر سال، آياتی كه در كل سال بايد به صورت تدريجی نازل می‏شد، به صورت دفعی به بيت‏المعمور نزول می‏يافت. (8)

3. عده‏ای هم راه حل ديگری ارائه كرده و گفته‏اند: «نزول قرآن در شب قدر است؛ يعنی آغاز نزول تدريجی آن در شب قدر است»؛ (9) به عبارت ديگر، هر ممتد دامنه‏داری آغازی دارد و آغاز نزول‏ قرآن شب قدر است؛ گرچه در شب مبعث، چند آيه از سوره علق نازل شد؛ ولی آغاز نزول استمراری آن شب قدر بود. (10)

4. وجه عميق ديگری هم وجود دارد كه با آن می‏توان مسئله را جمع كرد؛ در شب قدر همه قرآن با وجود اجمالی خود كه عين كشف تفصيلی است، بر قلب مطهّر پيامبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم نازل شد، سپس از آن وجود تفصيلی و گسترده طی 23 سال نازل گرديد. (11)

وجوه گفته شده نيز هر يك نقض می‏شود، زيرا قرآن كريم در سوره مباركه بقره و مانند آن، هنگام طرح مسئله نزول می‏فرمايد: «اين كتاب برای هدايت مردم نازل شده است». اگر كتابی برای هدايت مردم نازل شده، بايد به مردم برسد و در سطح مردم باشد، پس درست نيست كه بگوييم كتابی كه به بيت المعمور آمده و در آن مانده، برای هدايت مردم نازل شده است.

از طرفی ظاهر آيه انزل فيه القرءان هدی للنّاس و بيّنات من الهدی و الفرقان (12) نشان می‏دهد كه «همه قرآن» يكجا برای مردم نازل شده است و چون تنها زمانی كه قرآن بر پيامبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم در عالم طبيعت نازل می‏شود، می‏توان گفت كه برای هدايت مردم است، پس قرآن‏ «دفعتاً واحده»، و «جملهً واحده» در شب قدر بر قلب مطهر پيامبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم نازل شد، تا با نورانيت جامع پيامبرصلی الله عليه و آله و سلم، هدايت‏گر مردم باشد. نزول تدريجی قرآن نيز طی 23 سال صورت گرفت. (13) اين امر می‏تواند راه جمع ميان انزال دفعی و نزول تدريجی قرآن باشد.

درباره شب قدر، برخی اهل سنّت بر اين باورند كه شب قدر منتفی شده است. قرطبی در الجامع لأحكام القرآن (14) اين قول را نقل كرده است؛ البته اين سخن نادرست است و هر سال شب قدری دارد. مرحوم كلينی (رضوان اللّه عليه) در اصول كافی از ائمه (عليهم‏السلام) نقل كرده است:

شما به سوره قدر احتجاج كنيد (15)، زيرا در سوره قدر آمده است كه هر سال ليله القدری دارد.

در شب قدر، فرشتگان با همراهی روح (جبرئيل سلام اللّه عليه)، همه احكام و امور را به زمين می‏آورند و سپس به كسی می‏سپارند، چون افراد عادی نمی‏توانند ميزبان فرشتگان باشند و احكام صادره را تحويل بگيرند، پس كسی كه در روی زمين حاضر است، يعنی وجود مبارك ولی‏عصر (ارواحنا فداه)، مهمان‏دار اين فرشتگان و تحويل گيرنده امور و مقدّرات است.

قرآن در شب قدر ظهور تازه‏ای دارد. در حقيقت آنچه فرشتگان در شب قدر به همراه می‏آورند، همان وعده‏ها، وعيدها و اخبار قرآنی است. آنان پس از تحويل دادن احكام و امور تحليلهای عقلی و معارف قرآنی را گزارش می‏دهند.

امام كسی است كه فرشتگان بر او نازل می‏شوند. البته جريان تشريع در ميان نيست، چون تشريع مخصوص پيامبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم است وپس از رحلت آن حضرت به پايان رسيده است؛ اما امام كه انسان كامل و معصوم است، فرشتگان را درك می‏كند؛ پيام آنان را می‏فهمد؛ از علم غيب الهی با خبر می‏شود؛ از وعده‏ها، وعيدها و گزارشهايی كه در اين سال محقق می‏شود، آگاهی می‏يابد، و به اذن او اين كارها در عالم طبيعت انجام می‏گيرد.

به اين ترتيب، می‏توان گفت كه شب قدر با قرآن ارتباط تنگاتنگی دارد؛ از اين‏رو هر سال شب قدری دارد و تكرار شب قدر، با تكرار وعده‏ها و وعيدهای الهی و تحقق اخبار الهی همراه است.

2. پيامبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم فرمودند: «قرآن هر سال يك بار بر من نازل می‏شد؛ امّا امسال در آخرين سال عمر من، دو بار نازل شد». آيا در بيان فوق، همه قرآن منظور بوده است؟ اگر جواب مثبت است، چرا پيامبر تنها قسمتی از قرآن كريم را برای مردم قرائت می‏كردند؟               

انسان كامل از آن جهت كه ولی اللّه است، آنچه خدای سبحان به او عطا می‏كند، به صورت كامل دريافت می‏كند؛ ولی از آن جهت كه رسول‏اللّه است، بايد به صورت تدريجی به مردم برساند و به اندازه سطح فهم ايشان با آنها سخن بگويد. همه‏قرآن كريم، هر سال بر پيامبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم نازل می‏شد؛ امّا به حكم رسالت، تنها بخشهايی از آيات را برای مردم بيان می‏كردند. آنچه ايشان بيان می‏فرمود نيز به اندازه فهم مردم بود.

پيامبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم الفاظ را ادا می‏فرمود؛ ولی هر كس به اندازه ظرفيت خود مطالب را می‏فهميد، چنان‏كه وجود مبارك اميرمؤمنان (عليه‏السلام) به كميل فرمود: «إنّ هذه القلوب أوعيهٌ فخيرها أوعاها» (16)؛ ای كميل! اين دلها بسان ظرفهايی هستند؛ بهترينِ آن دلی است كه ظرفيتش بيشتر و حافظ اسرار باشد.

بر اين اساس، پيامبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم مأمور بود، هر هفته يا هر ماه، مقدار مشخصی از آيات قرآن كريم را متناسب با قدرت دريافت و درك مردم برای آنان بيان كند.

3. تلاوت آيات قرآن، در صورتی كه انسان معنای آنها را نفهمد، چه اثر و فايده‏ای دارد؟

اگر اهميّت و فضيلتِ تلاوت قرآن كريم برای ما روشن شود و بدانيم كه تلاوت قرآن، تكلم و سخن گفتن خدا با انسان است، با طهارت باطن و انس با قرآن، لذت تلاوت آن را می‏چشيم و هيچ‏گاه حاضر نمی‏شويم كه بين خود و قرآن فاصله بيندازيم و هرگز از فيض عظيم آن (17) محروم نمی‏شويم.

خدای سبحان پيامبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم را تحت ولايت مستقيم خود معرفی كرده است: انّ وَليّی اللّه الّذی نزّل الكتاب و هو يتولّی الصّالحين (18)؛ اين كريمه بيان كننده چند مطلب است:

1. خدا ولی پيامبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم است: ان وليّی اللّه.

2. همان خدايی ولی رسول اللّه‏صلی الله عليه و آله و سلم است كه قرآن را نازل فرموده است: الّذی نزّل الكتاب.

3. خداوند متولّی صالحان است: و هو يتولّی الصالحين.

با توجه به اين سه نكته، درمی‏يابيم كه صالح شدن موجب تولّی خدا بر انسان است. تا انسان صالح نشود، تحت ولايت اللّه نخواهد بود و خدا هم تولی او را نخواهد پذيرفت. بهترين راه صلاح نيز انس با قرآن است.

عبارت «ولی رسول اللّه‏صلی الله عليه و آله و سلم خدايی است كه قرآن را نازل كرده»، تعليق حكم بر وصف، و مشعر به عليّت است؛ يعنی اگر كسی به قرآن عمل كند، صالح می‏شود و اگر خداوند بخواهد، ولی كسی بشود، از راه قرآن كريم ولايت و تدبير او را بر عهده می‏گيرد، از اين‏رو می‏فرمايد: فاقرءوا ما تيسّر من القرءان (19)؛ آن مقدار كه برای شما ميسّر است، قرآن تلاوت كنيد و با اين كتاب الهی مأنوس باشيد؛ حتّی اگر معنای بعضی آيات و سوره‏ها برای شما روشن نيست، باز هم قرآن بخوانيد و با آن انس بگيريد، چون قرآن كلام آدمی نيست تا اگر كسی معنايش را نداند، خواندنش بی‏ثمر باشد، بلكه نوری الهی است كه خواندنش عبادت است؛ گرچه به معنايش آگاهی نداشته باشيد.

4. بهترين راه قرائت و فهم قرآن كريم چيست؟ بهترين راه ادراك و فهم قرآن كريم اين است كه انسان همراه با تلاوت آيات و سوره‏های قرآن، معانی آنها را از ذهن و نظر بگذراند و با هر آيه، در درون و نهاد خود گفت‏وگو كند؛ يعنی در آيه عذاب از خداوند مغفرت و در آيه رحمت از او گذشت بخواهد؛ بشير و نذير بودن خداوند را در آيات مشاهده، و از هر مطلب قرآنی، نكته‏علمی ويژه آن را برداشت كند.

هنگام تلاوت قرآن، همان‏طور كه كلمات از راه گوش به سمع انسان می‏رسد، معنای آن نيز بايد به دل و جان آدمی نفوذ كند. اگر دل بسته باشد، معنا در آن نفوذ نمی‏كند. قرآن كريم در اين باره می‏فرمايد: افلا يتدبّرون القرءانَ ام علی قلوبٍ اقفالُها (20)؛ آيا در قرآن تدبّر نمی‏كنند، يا بر دلها قفلهايی نهاده شده است؟ در آيه ديگر نيز می‏فرمايد: كلّا بل ران علی قلوبهم ما كانوا يكسبون (21)؛ بر قلبهای آنها، با آنچه كسب كرده‏اند، زنگار نشسته است.

گناه، غفلت و علائق دنيايی دل را می‏بندد و در نتيجه معارف قرآنی در آن نفوذ نمی‏كند. انسان بايد با گشودن دل و زدودن «رين» و «چرك» از آن، زمينه نفوذ معنا به جان را فراهم آورد. با فراهم آوردن اين زمينه، تلاوت آيات قرآن لذّت‏بخش می‏شود و فرد با ورود به هر آيه، اگر مشتمل بر خيرات، معرفت، علم و ... باشد، مضمون آن را مسئلت می‏كند، و اگر به عذاب و ... نظر داشته باشد، نجات از آن را می‏طلبد.

5. آيا تحريف قرآن صحّت دارد؟ مصحف شريفی كه اكنون در دست ماست، همان قرآنی است‏ كه بر لبهای مطهّر رسول گرامی اسلام‏صلی الله عليه و آله و سلم جاری شده است و آنچه بر لبهای مطهر آن حضرت جاری شده، همان سخنانی است كه خداوند بر قلب مطهّر ايشان نازل كرده است و آنچه بر قلب مطهر ايشان نازل شده، همان است كه از ذات اقدس اله تنزّل يافته است.

دلايل عقلی و نقلی متعددی بر اين اصل دلالت دارند: يكم. دليل عقلی: خدای سبحان هرگز بندگان خود را بدون هادی و راهنما رها نمی‏كند؛ انّما انت منذرٌ و لكل قوم هاد (22)؛ اگر دينی خاتم اديان و پيامبر آن خاتم انبيا باشد و اين دين قابل تحريف باشد، به اين معناست كه خدای سبحان از هدايت بشر صرف نظر كرده است، زيرا كتاب و دينی فرستاده كه در گذر حوادث كم يا زياد شده يا از سلامت و صحت آن كاسته شده است؛ يعنی خدا بشر را به حال خود رها كرده كه اين سخن با حكمت او ناسازگار است.

دوم. دليل نقلی: خداوند در قرآن كريم در سوره مباركه حجر می‏فرمايد: انّا نَحْنُ نَزّلنا الذِّكْرَ و انّا لَهُ لحافِظون (23)؛ ما اين قرآن را خود نازل كرديم و ما خود حافظ آن هستيم. در سوره فصّلت نيز فرمود: و انّه لَكتابٌ عزيزٌ لايأتيهِ الباطلُ من بينِ يَدَيهِ و لا مِنْ خَلفهِ تنزيلٌ مِنْ حَكيمٍ حَميد (24)؛ اين كتاب آسمانی از عزّت الهی برخورداراست، هيچ بطلانی در آن راه ندارد. اگر قرآن كريم تحريف شود يا بيگانه چيزی از آن كم كند يا بر آن بيفزايد، بطلان‏پذير می‏شود، در حالی كه خداوند درباره قرآن كريم فرمود: لايَأتيهِ الباطلُ مِن بَينِ يَدَيهِ ولا مِن‏خَلفهِ؛ نه در زمان نزول، نه پس از آن و نه پس از رحلت رسول اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم، چيزی آن را باطل نمی‏كند. (25)

6. «قرآن برای هدايت همه بشر در همه اعصار آمده است» بر اين اساس حكم مسائل و موضوعات جديد چگونه از قرآن كريم استنباط می‏شود؛ در حالی كه قرآن كريم به اين امور اشاره‏ای نكرده است؟ قرآن كريم، چون كتاب حيات و رسالت ابد است، تنها خطوط كلی را بيان كرده است. جزئيات نيز به وسيله اهل‏بيت (عليهم‏السلام) برای مردم بازگو شده است. خداوند قرآن را به عنوان قانون اساسی تدوين كرد، سپس خطاب به پيامبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم فرمود: و انزلنا اليكَ الذّكرَ لتُبيّن للنّاس ما نزّل الِيهم (26)، و ايشان را مبيّن و مفسّر آن قرار داد؛ يعنی علوم قرآنی را به پيامبر آموخت و او نيز آن را به اهل بيت و مردم تعليم داد.

بخش مهم اين علوم نزد اهل بيت (عليهم‏السلام) است. پيامبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم‏ فرمود: «إنّی تاركٌ فيكُمُ الثّقلَين كتابَ اللّهِ و عِترَتی». (27) از جمع ميان قرآن و روايات اهل بيت (عليهم‏السلام)، می‏توان حكم هر حادثه را به دست آورد.

از طرفی، قرآن و عترت طاهرين (عليهم‏السلام)، هر دو عقل را يكی از منابع محكم دين معرفی كرده‏اند. امام موسی كاظم (عليه‏السلام) می‏فرمايد: «إنّ لِلّه عَلَی النَّاسِ حُجّتَين» (28)؛ اگر عقل چيزی را زيانبار تشخيص داد، عمل به آن حرام است و اگر آن را سودمند و لازم دانست، عمل به آن واجب يا مستحب است، زيرا اگر عقل حجّت خدا باشد و قطعيت چيزی از طريق آن ثابت شود، عمل به آن شرعی است.

حال با توجه به اين سه نكته، بيان خطوط كلی در قرآن، تبيين جزئيات به وسيله روايات و راهنمايی عقل به مثابه يكی از حجج الهی، انسان تا روز قيامت بر كنار سفره دين نشسته است.

      

 فصل دوم؛ معارف قرآنی‏

1. در قرآن مجيد به ديوار آهنی ذوالقرنين اشاره شده است كه اين مسئله مورد اعتراض مسيحيان قرار گرفته است. آيا اين ديوار هم اكنون وجود دارد؟ در اين صورت محل آن كجاست؟ قرآن كريم از ديواری آهنی خبر می‏دهد. آنجا كه ذو القرنين گفت: ءاتونی زُبر الحَديد حَتّی اذا ساوی بَيْن الصّدفَيْن قال انْفُخُوا حَتّی إذا جَعَله ناراً قالَ ءاتونی افرِغ عَلَيه قطراً (29)؛ پاره‏های آهن و ... را بياوريد تا ديواری فلزی يا آهنی بسازم.

اگر مسيحی يا ديگری اعتراض می‏كند، بايد ثابت كند كه در طول تاريخ هرگز چنين ديواری ساخته نشد. ممكن است بگويند: ما بخشی از محدوده چين و ... را گشتيم و اين ديوار را نيافتيم، امّا نيافتن دليل نبودن نيست. هم‏چنين نيافتن دليل عدم اصل تحقق نيز نخواهد بود.

چون قرآن كلام خداست، از كذبْ معصوم و منزّه است و ما يقين‏ داريم كه چنين ديواری وجود داشته است. اگر آنها نشانه آن را در بخشی از زمين نيافته‏اند، نبايد بگويند كه اصلًا نبوده يا اكنون وجود ندارد؛ آنها نه همه محدوده خاور دور را بررسی كرده‏اند، و نه از تاريخ آگاهی كافی و جامع داشته‏اند. اگر انسان بخواهد آن را بيابد، بايد تمام مناطق كوهستانی، دره‏ها و شيارهای ميان دو كوهها را در خاور دور بررسی كند تا نشانه آن را بيابد.

2. چرا همه خطابهای قرآنی مردانه است؟ در فرهنگ محاوره، كلمه مردم به مردان اختصاص ندارد؛ گاه از كلمه مردان، گاه زنان و گاه از كلمه مردم استفاده می‏كنند. مردم به معنی همه افراد جامعه، اعم از زن و مرد است. اگر از كلمه مردان استفاده شود، در مقابل زنان قرار دارد و اگر كلمه زنان به كار رود، در مقابل مردان است.

در همه جای جهان به محاوره چنين می‏گويند: مردم انقلاب كردند؛ مردم مبارزه كردند و ...، پس وقتی از كلمه مردم استفاده می‏شود، به مردان اختصاص ندارد. قرآن كريم هم سه‏گونه سخن می‏گويد: گاهی خطاب با عموم جامعه است و از عبارت «الّذين» و «المؤمنون» استفاده می‏كند؛ گاهی با كلمه «رجال» وظيفه اختصاصی مردها را ذكر می‏كند؛ گاهی هم با عبارت «نساء»، وظيفه اختصاصی‏ زنها را بيان می‏كند.

فرهنگ محاوره فرهنگ مردم است؛ نه مردان. قرآن كريم نيز بر همين اساس سخن می‏گويد و مريمٍّ و آسيه را نمونه «مردم خوب» معرفی می‏كند: وضَرَب اللّهُ مثلًا للّذين ءامنوا امْرأهَ فِرعَون. (30) زن نوح و لوط را هم نمونه «مردم بد» می‏خواند: ضَرَب اللّهُ مثلًا للّذين كَفَرُوا امْرأهَ نوحٍ وَ امْرأهَ لُوطٍ. (31)

ائمه (عليهم‏السلام) نمونه مردم خوب هستند و همه افراد جامعه، زن و مرد، بايد به آنها اقتدا كنند. حضرت فاطمه (سلام اللّه عليها) نيز نمونه مردم خوب است؛ نه نمونه زنان خوب. خداوند در آيه پيش گفته، زن فرعون و مريم (عليهماالسلام) را نمونه زنان خوب معرفی نكرد، بلكه فرمود: «مريم و آسيه نمونه «مردم خوب» هستند».

حاصل آنكه انسان خوب (زن يا مرد) الگوی انسانهای ديگر است. خداوند در سوره مباركه نحل می‏فرمايد: مَنْ عَمِلَ صالحاً من‏ذكرٍ أو انثی و هوَ مؤمنٌ فلنحيينّهُ حيوهً طيّبه (32)؛ ما به هر كس، زن يا مرد كه با عقيده سالم، كارهای صالح انجام داد، حيات طيبه عطا می‏كنيم.

در آيات پايانی سوره آل عمران آمده است: فاستجاب لهم‏ ربّهم انّی لا اضيعُ عملَ عاملٍ منكم من ذكرٍ او انثی بعضكم من‏بعض (33)؛ اگر كسی، زن يا مرد، مؤمن باشد و عمل صالح انجام دهد، اجر او را ضايع نمی‏كنيم. در سوره مباركه احزاب نيز مردان و زنان را كنار هم ذكر می‏كند؛ انّ المُسلمينَ و المُسلماتِ و المؤمنينَ و المؤمناتِ و القانتينَ و القانتات ... (34)، بنابراين، خطابهای قرآنی مردانه نيست، بلكه با مردم است.

3. آيا الفاظی چون «لعلّ» و مانند آن، در قرآن نيز به همان معنی كه در ميان مردم رايج است (كه نشانه شك، ترديد و عدم يقين است) به كار رفته است؟ برخی بر اين باورند كه «شايدِ» خدا «بايد» است (35)؛ ولی بايد توجه داشت كه لفظ «شايد»، گاهی به «گوينده» و گاه به «فعل» بازمی‏گردد. گوينده نيز گاه عالم، گاه جاهل و گاه شاك است. خدای سبحان نيز به چيزی جهل يا شك ندارد؛ انّ اللّه بكلّ شی‏ءٍ عليم (36)، علی كلّ شی‏ء شهيد (37)، بِكلّ شی‏ءٍ مُحيط (38)، پس‏ استعمال چنين كلماتی در قرآن كريم، بر اساس خصوصيّت گوينده آن نيست، بلكه به فعل مربوط است.

گاهی انجام فعل و شدن كاری، پنجاه، هفتاد يا نود درصد هدف است. می‏گويند شما اين كارها را انجام بدهيد، شايد هدف تأمين شود، زيرا اين پنجاه درصد همه اجزای علت نيست، بلكه بخشی از آن است؛ برای مثال كسی بر اساس اصول كشاورزی زمين را شُخم زده، بذر افشانی، آبياری، سمپاشی و ... كرده است، امّا آيا می‏توان با اطمينان گفت كه همه اينها به بار می‏نشيند؟! مسلمًا جواب منفی است. اگر كسی بخواهد در اين مورد صحبت كند می‏گويد: «شايد اين بذرها به بار بنشينند» (مقام فعل)، چون عوامل پيش‏بينی نشده‏ای در راه است كه ممكن است مانع به بار نشستن شود؛ البته خدای سبحان می‏داند، كدام يك به بار می‏نشيند و كدام محصولی نمی‏دهد؛ ولی شدن كار را برای ما با «لعلّ» بيان می‏كند.

برای مثال خدای سبحان می‏فرمايد: روزه بگيريد تا لعلّكُم تَتّقون (39)؛ اين عبارت معاذ اللّه به معنی شك خدا نيست، بلكه او می‏داند كه روزه حقيقی تقوا را به همراه دارد؛ ولی اين مسئله كه روزه ما با چه حوادث تلخ و ناگواری همراه می‏شود يا اينكه آيا به درجه قبولی می‏رسد يا خير، به فعل ما مربوط است.

از طرفی در بسياری موارد، اگر به شخص بگويند كه فلان كار تو به طور حتم آينده شما را تأمين می‏كند، گرفتار غرور می‏شود. تدبير اخلاقی برای اينكه او دچار غرور نشود، اين است كه گفته شود: «شايد به مقصد برسی».

به هر حال، كلمات «لعلّ»، «ليتَ» و «عسی» كه در قرآن كريم آمده، هرگز به ساحت الهی بازنمی‏گردد.

4. اين آيه كه وكانَ عرشه علی الماء (40) به چه معنی است؟ آب مفهوم جامعی است كه مصاديق بسياری دارد؛ برای مثال علم يكی از مصاديق آن است. در حقيقت علم آب زندگانی است و عالِم هميشه زنده است؛ «يا كميل هلك خزّان الأموال و هم أحياء و العلماء باقون ما بقی الدهر، أعيانهم مفقوده و أمثالهم فی القلوب موجوده». (41) منظور از اين علم، تدبير و فرمانروايی است.

در اين آيات: و كان عرشه علی الماء يا ثُمّ استوی علی العرش (42)، آب زندگانی و حيات كه علم و قدرت الهی است، زيربنای همه مسائل عالَم است، زيرا آب ظاهری مانند خاك، هوا و ... بعدها پديد آمد. آب دارای حقيقتی است كه عرش بر آن استوار است، چنان كه آتش، هوا و خاك هم روی آب است، بنابراين آبی كه عرش بر آن استوار است، شی‏ای مادی نيست، بلكه حقيقتی معنوی است.

5. منظور از «تعليم اسماء» در آيه وَ علّمَ ءادمَ الاسماء كُلّها ثُمّ عرضهُمْ علی الملئكهِ فقالَ انبئونی بِاسماءِ هؤلاءِ ان كنتم صادقين (44) چيست؟ تعليم دو قسم است: يكم. علم رسمی كه در حوزه و دانشگاه تعليم می‏شود. استاد سخنی می‏گويد يا كتابی می‏نگارد و مخاطب می‏شنود يا مطالعه می‏كند. در اين تعليم، پيك انتقال الفاظ، مفاهيم، نقوش و ... است. اين علم نوعی حرفه است كه گاه با عمل همراه است و گاه خير؛ گاه تا پايان عمر باقی می‏ماند و زمانی از ياد می‏رود. اين علم، خود وسيله فهم حقايق است.

دوم. علمی كه از نوع لفظ و مفهوم نيست؛ آهنگ نيست تا گوش بشنود؛ رسم و نقش نيست تا چشم ببيند و مفهوم نيست تا ذهن‏ دريابد. گاه انسان كلمه آفتاب را می‏نويسد يا خورشيد را به تصوير می‏كشد تا به ديگری بفهماند كه آفتاب چيست؛ زمانی به كودك می‏گويد: به آفتاب نگاه كن؛ گاه آيينه‏ای در برابر آفتاب می‏گيرد تا صورت آن در آينه منعكس شود و به چشم برسد.

اين شخص، گرچه آفتاب را به صورت مستقيم نمی‏بيند؛ ولی با انعكاس آينه، نور را مشاهده می‏كند. ممكن است نتواند كلمه آفتاب را بنويسد يا الفاظ آفتاب و شمس را بشناسد؛ ولی حقيقت نور را درك كرده است. علومی كه خدای سبحان به اوليای خود عطا می‏كند، عبری، عربی و فارسی نيست. او حقيقتی را به انسان كامل می‏شناساند.

اگر ظرفيت انسان بالا باشد، حقيقت را به او ارائه می‏كند و اگر ظرفيت كمتری داشته باشد، حقيقت را در آينه به او می‏نماياند. اگر كسی بتواند، به صورت مستقيم و با چشم آفتاب را می‏بيند؛ هرچند نداند كه در فارسی به اين جرم نورانی آفتاب، و در عربی به آن شمس می‏گويند و اگر نتواند، با آينه يا عينك مخصوص به آن می‏نگرد و تصوير آن را می‏بيند؛ اين‏گونه علوم را «علم شهودی» يا «حضوری» می‏نامند؛ يعنی واقعيت از طريق شهود به كسی نشان داده می‏شود. اين علم در صحنه جانِ انسان می‏ماند و از بين رفتنی نيست.

 «علم حصولی» مانند علوم حوزه و دانشگاه است. در اين مراكز انسان می‏فهمد كه آفتاب از چه چيزهايی تشكيل شده؛ چگونه نوشته می‏شود و طول و عرض آن چقدر است؛ ولی هيچ‏يك از اينها به انسان نور و گرما نمی‏دهد.

 «تعليم اسماء» از جنس «علم حصولی» نيست. خدای سبحان اسمای حسنای خود را به انسان كامل نشان داد. حضرت آدم (عليه‏السلام) مصداقی از انسان كامل است. انسان كامل عصر نيز، وجود مبارك ولی عصر (عج) است كه به اسمای الهی متعلَّم است.

 «اسماء» جمع اسم، از سمو يا سمه، به معنی علامت و نشانه است. (45) همه‏جهان اسمای الهی و نشانه و علامت آن بی‏نشان است. در دعای كميل می‏خوانيد: «و بِأسمائك الّتی غلبت أركان كلّ شی‏ء». (44) الفاظی كه ما به كار می‏بريم، نام «الاسماء» است؛ يعنی لفظ آفتاب نام جرمی نورانی است كه ما در ذهن داريم؛ مفهوم ذهنی ما نيز نامی است برای حقيقتی كه در آسمان است و آن حقيقت، نامی از اسمای حسنای الهی است و مسمای آن خدا و هويت الهی است. اين هويت با وصفی كه مشاهده می‏كنند، اسم الهی است: «غلبت أركان كلّ شی‏ء». آفتاب خارجی اين اسم را به ما نشان می‏دهد و مفهوم ذهنی، آفتاب خارجی را برای ذهن ما ترسيم می‏كند و سپس آن را به كلمه آفتاب يا شمس منتقل می‏كنيم، پس آنچه تحت عنوان آسمان، زمين، ماه، آفتاب و ... می‏نگاريم، اسمای اسماءاللّه هستند. (46)

بر اين اساس، خداوند «حقايق اسماء» را به انسان كامل نشان داد كه ائمه و همه انبيای الهی (عليهم‏السلام) از اين امتياز برخوردارند؛ البته همه در يك درجه و يكسان نيستند.

بنابراين، چند نكته روشن شد:

يك. منظور از «تعليم اسماء» شهود حضوری حقايق است.

دو. «اسماء»، يعنی حقايق الهی كه نشانه‏خدای بی‏نشان هستند.

سه. آدم (عليه‏السلام) در اين آيه، بيانگر انسان كامل است.

هر كس به انسانيت نزديك‏تر شود، به اين صحنه تعليم نزديك‏تر است و اسمای بيشتر و كامل‏تری به او تعليم می‏شود.

چهار. «تعليم اسماء» قضيه‏ای تاريخی نيست تا در زمان خاصی تحقق يا پايان يافته باشد، بلكه نشئه‏ای است كه هميشه بوده، هست و خواهد بود. كلاس درسی هميشگی است كه خدای سبحان معلم، و انسان كامل شاگرد، و اسمای حسنی برنامه درسی آن است.

اگر كسی به كمال انسانيت بار يافت، در رديف شاگردان اين كلاس قرار می‏گيرد، سخن خدا را می‏شنود و با فرشتگان مرتبط می‏شود. راه نيل به اين مقام برای همه افراد انسانی وجود دارد، پس اگر كسی از مرز حيوانيت گذشت و به مقام انسان رسيد، در كلاس «تعليم اسماء» جای می‏گيرد. اين كلاس همواره داير است و در زمان و مكان محدود نيست.

نكته ديگر اينكه آشنايی با حقايق عالم مانند آفتاب به انسان نور و گرما می‏دهد و انسان نيز ديگر احساس پوچی نمی‏كند و خود را بی‏هدف، يله و رها نمی‏بيند. لذت انسان از طهارت، نيكی، خوبی و ... نشانه نماياندن آفتاب بر اوست؛ با آينه يا بی‏آن.

تأثر از بوی بد گناه و دوری جستن از آن نيز نشانه راه يابی به كلاس «تعليم اسماء» است. اگر صدای داود (عليه‏السلام) همه عالم را فرا بگيرد، برای كسی كه گوش شنوا ندارد، فايده‏ای نخواهد داشت، چنان‏كه روز روشن و آسمان آبی برای كسی كه چشم بينا ندارد، سودمند نيست. نيز اگر همه عالم مشك ختن باشد، برای كسی كه از شامه قوی بی‏بهره است، سودی ندارد.

همه تلاشها در پی اين است كه ما چشم، گوش يا شامه‏ای مناسب بيابيم و حقايق را درك كنيم؛ به همين دليل برخی بزرگان تاب تحمل دنيا و ماندن در آن را ندارند، ديده‏اند، در دنيا قابل مشاهده نيست. استاد ما مرحوم الهی قمشه‏ای، طی شعری می‏فرمايد: دليل رانده شدن شيطان از درگاه خدا، سجده‏نكردن بر آدم (عليه‏السلام) نبود، زيرا بسيارند كسانی كه نماز نمی‏خوانند و خدا را سجده نمی‏كنند: جرمش اين بود كه در آينه عكس تو نديد ورنه بر بوالبشری ترك سجود اين همه نيست (47) شيطان و هم مسلكان او به جای آنكه نور اللّه نور السّموت والارض (48) را ببينند، خود را ديدند، وگرنه ترك يك سجده، عذابی جاودانی در پی ندارد.

همه انبيا در تلاش‏اند تا به ما بفهمانند، سرمايه‏ای چنين عظيم در اختيار داريم، پس بايد راه خدا را پی‏بگيريم و در غير آن گام برنداريم.

گناه، راه مشاهده حقايق اسمای الهی را می‏بندد. دستورها و سفارش‏های عبادی نيز در پی تحقق اين حقيقت است كه ما راهزن خود نشويم و راه خود را نبنديم. در اين صورت به شاگردی كلاسی می‏رويم كه معلم آن خداست. گاه انديشه‏ای شما را روشن می‏كند؛ پيداست كه در آن لحظه، نسيمی از آن كلاس و درس بر شما وزيده‏ است. گاه نيز اين حالت برای عده‏ای دوام می‏يابد: «خوشا آنان كه دائم در نمازند».

بنابراين، از حرام و گناه بپرهيزيد تا گاهی به آن كلاس با عظمت راه يابيد؛ روح نشاط و اميد پيدا كنيد و زندگی خود را با راحتی و سلامت پشت سر بگذاريد.

6. آيه و اذْ اخذَ ربُّك مِنْ بنی‏ءادم مِنْ ظُهورهِمْ ذُرّيّتهُمْ وَ اشْهدَهُمْ علی انْفُسَهم ألَسْتُ بِربّكُمْ قالُوا بلی شهدنا (49) را كه به آيه عالم ذرّ معروف است، توضيح دهيد؟ اين آيه از نشئه‏ای سخن می‏گويد كه در آن انسان از ربوبيّت خدا و عبوديت خود آگاه شد و نسبت به آن تعهد سپرد: واذْ أخذَ ربُّكَ مِن‏بنی‏ءادم من ظهورهم ذرّيّتهُمْ وَ اشهدهُمْ علی انفُسِهِمْ الَستُ بربّكُمْ قالُوا بلی شهدنا. بر اين اساس، خدای سبحان می‏فرمايد ما در نشئه‏ای انسانها را گواه خودشان قرار داديم و نفسشان را به ايشان نشان داديم و آنها به ربوبيت خدا و عبوديت خود اعتراف كردند تا در قيامت كه روز حساب است، كسی بهانه نياورد كه من در محيطی غير مذهبی تربيت شدم يا سنّتهای قومی در من اثر گذاشت؛ انْ تقُولُوا يومَ القيامَهِ إنّا كُنّا عَنْ هذا غافِلينَ (50)؛ به اين ترتيب، بهانه‏های سياسی، جغرافيايی، قومی و نژادی بی‏تأثير خواهد بود.

خدای سبحان می‏فرمايد: در آن نشئه شما به حقيقت خود كه عبد خدا هستيد و او ربّ شماست، پی برديد. اين نشئه‏ای تاريخی نيست تا بگوييد كه آن را فراموش كرديم؛ اكنون هم با شماست و خواهد بود. كلمه «اذْ» در اينجا متعلق به «اذْكُر» است؛ يعنی به ياد آن صحنه باش، يعنی اكنون هم اگر تفكر كنيد، آن را به ياد می‏آوريد. اين مسئله در عالم ديگری نيست تا از ياد برده باشيد.

خدای سبحان اين مطلب را به صورتی مدلل در سوره اعراف بيان فرمود. اصل توحيد، نبوت، وحی و شريعت در درون هر كسی پيش‏بينی شده است تا كسی در قيامت نگويد كه ما وارث سنتی باطل بوديم و در محيطی بد تربيت يافتيم: ان تقولوا يوم القيامه انّا كنّا عن هذا غافلين.

7. اگر ارواح در عالم ذر در كمال علم «بلی» گفتند، آيه واللّه اخرجكُمْ من بطون امّهاتكم لا تعلمون شيئا (51) چه توجيهی دارد؟ قرآن كريم دو گونه «معرفت» را به ما معرفی می‏كند: علم حضوری كه اكتسابی نيست و فطری انسان بوده و هست، و علم حصولی كه از طريق حوزه و دانشگاه كسب می‏شود. درباره «دانشهای‏ حصولی» در سوره نحل فرمود: واللّه اخرجكم من بُطونِ امّهاتكم لاتعلمون شيئا، اما علم حضوری و فطری كه به ربوبيت خدا و عبوديت خود انسان باز می‏گردد، همواره با انسان همراه است.

بر اين اساس، اگرچه در سوره نحل فرمود: «خدا شما را از رحم مادرانتان بيرون آورد، در حالی كه هيچ نمی‏دانستيد»، در سوره مباركه روم فرمود: فَاقِمْ وَجْهكَ للدّينِ حنيفاً فطرتَ اللّهِ الّتی فطرَ الناسَ عليها (52) و نيز در سوره مباركه شمس فرمود: وَ نفسٍ و ما سوّاها فالهمها فجورها و تقواها. (53) معرفت‏های شهودی كه در سوره‏های روم و شمس بيان گرديد، از آغاز آفرينش با انسان همراه بوده است، امّا دانش‏های حصولی را بايد فرا گرفت.

8. با توجه به آيه كريمه لا تَبديلَ لِخَلقِ اللّه، جريان جوان شدن زن عزيز مصر و مسائلی از اين دست چگونه توجيه می‏شود؟ يك. اين قصه وضع تاريخی خاصی دارد كه بايد درباره درستی يا نادرستی آن بحث كرد.

دو. آيه لاتَبديلَ لِخَلقِ اللّه (54) به مسئله «فطرت» مربوط است. در اين آيه درباره آفرينش انسان آمده است: هيچ انسانی شبيه ديگری‏ نيست؛ حتی سرانگشتان هر شخص با ديگری تفاوت دارد. از اين رو امضا قابل جعل است؛ ولی اثر انگشت را نمی‏توان جعل كرد؛ به ديگر سخن، هر شخص شناسنامه‏ای طبيعی با خود دارد كه جعل شدنی نيست؛ مانند رنگ، لهجه و اثر انگشت. اما همه انسانها از جهت انسانی، فطرت مشتركی دارند كه آيه لاتبديل لخلق اللّه بيانگر آن است.

در سوره مباركه روم فرمود: فَاقِمْ وَجْهكَ للدّينِ حنيفاً فطرتَ اللّهِ الّتی فطرَ النّاس عليها لاتبديل لخلقِ اللّه. (55) از نظر فطری همه انسانها خداجو و خداخواه هستند و هيچ‏كس از حقيقت روی‏گردان نيست. ممكن است كسی به بيراهه برود؛ ولی هيچ‏كس از حقيقت منحرف نيست و حقيقت‏خواهی در نهاد انسان وجود دارد و كسی نمی‏تواند اين آفرينش را تغيير دهد تا مثلًا بعضی خداخواه و عده‏ای غير آن باشند، چون بهترين آفرينش اين است كه انسان به كمال مطلق توجه داشته باشد و از او خير طلب كند و به غير او تكيه نكند. خداوند اين گرايش را در همه انسانها قرار داد و فرمود: هيچ مبدئی نمی‏تواند اين فطرت را تغيير دهد و تنها خدا توانايی انجام اين كار را دارد؛ امّا آن را تغيير نمی‏دهد، چون اين زيباترين خلقت است.

در آيات ابتدايی سوره مؤمنون، پس از ذكر جريان طبيعی خلقت‏ انسان، در بخش فراطبيعی می‏فرمايد: ثمّ انشأناهُ خلقاً ءاخر فتبارك اللّه احسنُ الخالقين (56).

چون انسان «احسن‏مخلوقين» است: لقد خلقنا الانسان فی احسن تقويم (57)، خالق او هم «احسن‏خالقين» است، پس خدای سبحان اين فطرت را تغيير نمی‏دهد و غير خدا هم توانايی اين كار را ندارد، از اين رو برای نفی جنس فرمود: لاتَبديلَ لِخَلقِ اللّه، بنابراين، منظور از جمله لاتَبديلَ لِخَلق اللّه، خلق‏كردن نيست، بلكه فطرت درونی انسان است.

درباره مسئله جوان شدن سالمند يا به عكس، بايد گفت كه اين مسئله جريانی تاريخی است و اگر از نظر درستی يا نادرستی، وضعيت آن مشخص شود، به آيه لاتَبديلَ لِخَلقِ اللّه آسيبی نمی‏رساند، زيرا اين آيه به مسئله فطرت نظر دارد و فطرت انسان هيچ‏گاه تغيير نمی‏كند.

9. بر اساس آيه و ما رميتَ اذ رميتَ و لكنّ اللّه رَمی (58)، پيروزی رسول خدا پيروزی خداست؛ با اين توصيف، آيا می‏توان گفت كه معاذ اللّه شكست پيامبر هم شكست خداست؟

در جهان‏بينی توحيدی، وقتی می‏توان گفت خدا شكست خورده كه شخص تبهكاری كه فاتحانه از ميدان جنگ باز می‏گردد، از قلمرو قدرت خدا بيرون برود. تنها در اين صورت می‏توان گفت: خدا شكست خورده است كه چنين چيزی محال است.

حال آيا كسی كه در جنگ احد يا غير آن، به حسب ظاهر، فاتحانه از ميدان جنگ بازگشت، خدا را شكست داده است؟ يا بر اثر اين تبهكاری، خود هيزم جهنم يا وقود آن شده است؟ آيا می‏توان تصور كرد كه چنين كسی خدا را شكست بدهد؟ فرض كنيد در دنيای كنونی كه بيش از شش ميليارد انسان در آن زندگی می‏كنند، در اثر رشد ارتباطات و علوم مربوط به آن، همه به اعضای يك خانواده تبديل شوند و تنها يك نفر بر آنها حكومت كند. در اين ميان شخصی بيايد و بگويد، من اين حاكم را كه شش ميليارد تابع و طرفدار دارد، قبول ندارم. اين مسئله از نظر عقلی محال نيست؛ ولی آن شخص بلا فاصله بعد از قيام شكست می‏خورد.

اين مسئله درباره خدای سبحان فرضی ندارد تا كسی بگويد كه من خدا را قبول ندارم يا در برابر او می‏ايستم. اين فرض محال است، چون اين شخص با همه انديشه‏ها و افكاری كه دارد، خود سرباز خداست. قرآن كريم در موارد مختلف فرموده است: و ما يعلمُ‏ جُنودَ ربّك الّا هُو (59) يا وللّه جُنود السّمواتِ والارض (60)؛ يعنی سراسر جهان هستی سربازان خدا هستند.

حضرت علی (عليه‏السلام) می‏فرمايد: «جوارحكم جنودهُ و ضمائركم عيُونهُ و خلواتكم عيانُهُ» (61)؛ اعضا و جوارح شما سربازان خداست؛ دست، پا و چشم شما، همه سرباز خداست. اگر به بيراهه برويد، خدا با اعضای خودتان شما را به بند می‏كشد.

بنابراين، شخص بايد بتواند در مقابل خدا بايستد؛ با او بجنگد و او را شكست دهد. وقتی شخص با همه هستی خود، در قبضه قدرت خدا و از سربازان اوست، ديگر شكست خدا فرض ندارد و چنين چيزی محال است. در برابر خدا چيزی نيست تا بتواند بگويد: من در برابر خدا می‏جنگم؛ ليكن شكست می‏خورم.

يك نَم در برابر يَم يا يك قطره در برابر دريا، چه ارزشی دارد؟ اگر كسی سوزنی را در دريا فرو برد و نوك سوزن را تر كند، آيا تری نوك سوزن می‏تواند در برابر اقيانوس بايستد و بگويد: من نم هستم و تو دريا، و من تو را قبول ندارم؛ ليكن در نبرد شكست می‏خورد، چون از او جداست. سخن بنده و خالق سخن نَم و يَم نيست، چون اين‏ شخص از محدوده قدرت خدا بيرون نيست، بلكه سرباز اوست، از اين رو، نه تنها شكست خداوند فرضی محال است، بلكه خود اين فرض محال است.

10. آيات تُعِزُّ مَن تَشاء و تُذِلُّ من تشاء (62) يا ترزقُ من تشاء بغير حساب (63) نشان می‏دهد كه خداوند به هركس كه بخواهد عزّت عطا می‏كند و هركس را كه بخواهد در ذلّت می‏نشاند. همچنين آيه ان الحكمُ الّا للّه (64) نشان می‏دهد كه جز حكم خدا حكمی نيست. در اين ميان «بنده و عبد» چه نقشی دارند؟ آيا انسان در ذلّت و عزّت خود نقشی ندارد؟ هيچ يك از اين آيات، نقش انسان را در ذلّت يا عزّت خود نفی نمی‏كند، زيرا آيه ان الحُكم الّا للّه به اين معنی است كه تنها حكم او نافذ است و حاكم سراسر جهانِ امكان خداست.

اين اصلی كلی است؛ ولی خداوند خود حكم كرد كه اگر كسی تلاش و كوشش كند، عزيزش می‏گردانم و اگر كوشش نكرد، از فيض من بهره‏ای ندارد. اين حكم خداست و بر اين اساس فرمود: ان‏عُدتم عُدنا (65) و انْ تعودوا نَعُدْ؛ (66) بهشت و جهنم نيز بر اساس حكم خداست. كسی كه ايمان بياورد و عمل صالح انجام دهد، اهل بهشت است و كسی كه مسير تباهی را طی كند، در دوزخ جای دارد.

فراهم نمودن زمينه نيز بر اساس حكم خدا صورت می‏گيرد، پس اگر كسی زمينه را فراهم كند، از رزق برتر و عزّت بيشتر برخوردار می‏شود.

11. منظور از آيه يُضلّ من يشاء و يهدی من يشاء (67) چيست؟ ظاهر آيه نشان می‏دهد كه خداوند هركس را بخواهد هدايت، و هر كه را بخواهد، گمراه می‏كند.

هدايت دو قسم است: ابتدايی و پاداشی.

هدايت ابتدايی يا عمومی سرمايه‏ای است كه خدای سبحان از راه درون (عقل و فطرت) و بيرون (وحی و نبوت) به انسان عطا كرده است. بر اين اساس، خدا همه انسانها را با سرمايه‏های درونی و بيرونی به راه راست هدايت كرده است. كسانی كه اين هدايت را مغتنم شمرده، به دنبال آن حركت كرده‏اند، از هدايت پاداشی خداوند برخوردار می‏شوند و به معارف و فضايل الهی می‏رسند.

اضلال يا گمراهی ابتدايی از صفات سلبيه است كه در خداوند وجود ندارد و خدا هرگز كسی را گمراه نكرده و نمی‏كند. خدايی كه عقل و فطرت را از درون و عزيزترين مخلوقات خود، يعنی پيامبران و امامان معصوم (عليهم‏السلام) را از بيرون، برای هدايت بشر فرستاده، هرگز كسی را گمراه نخواهد كرد. اگر كسی با همه اين هدايتها به بيراهه برود، خداوند راه توبه و بازگشت را باز گذاشته و اگر با همه اين وسيله‏ها، باز هم به بيراهه برود، از آن پس، خداوند او را «اضلال» می‏كند.

البته بايد توجه داشت كه سخن فوق بدان معنی نيست كه خداوند چيزی به عنوان ضلالت به او می‏دهد، چون ضلالت امری عدمی است. اضلال، يعنی خداوند لطف خود را از او می‏گيرد و او را به حال خود وا می‏گذارد. آنگاه اين شخص با شهوت و خشم خود تنها می‏ماند و به هر سو كه اين دو بكشانند، پيش می‏رود و به آسانی به گناه روی می‏آورد.

بر اين اساس، هدايت ابتدايی مقابلی ندارد؛ يعنی خداوند بدون استثنا، همگان را هدايت كرده است و منظور از آيه يُضلُّ منْ يشاءُ و يهدی من يشاءُ، هدايت ثانوی (پاداشی) و ضلالت كيفری است. ضلالت (كيفری) در مقابل هدايت ثانوی يا پاداشی قرار دارد، پس هدايت ابتدايی سرمايه‏ای است كه بدون استثنا به همه عنايت شده‏

                       

است و كسانی كه از اين هدايت استفاده می‏كنند، از فيضی خاص به عنوان پاداش برخوردار می‏شوند كه همان هدايت پاداشی است: مَن يُؤمن باللّه يهدِ قَلبهُ (68)، وَ انْ تُطيعوهُ تهتدوا (69) و و الذين اهتدوا زادهم هُدی و اتاهُمْ تَقواهُمْ. (70)

اين گروه از پاداشی الهی برخوردار می‏شوند و كارها را به آسانی انجام می‏دهند؛ يعنی اگر در گذشته برای روزه‏گرفتن يا اقامه نماز دچار سختی می‏شد، اكنون به راحتی اين امور را انجام می‏دهد.

همه اضلالها كيفری است؛ يعنی خداوند همه كسانی را كه از هدايت ابتدايی يا عمومی پيروی نكردند، از هدايت پاداشی محروم كرده، به حال خود وا می‏گذارد؛ در اين حال، او با شهوت و خشم خود تنها می‏ماند و علم او در حس، و عملش در شهوت محدود می‏شود. البته به لطف الهی، اين اضلال هم قابل جبران است و راه توبه همواره برای بنده باز است. او می‏تواند از اضلال نجات يابد و در جرگه مؤمنانی كه از هدايت ثانوی يا پاداشی برخوردار هستند، قرار گيرد. خدای سبحان در قرآن كريم می‏فرمايد: ان عُدتُم عُدنا (71) و انْ تَعُودوا نعُد. (72)

12. بر اساس آيه و لقد كرّمنا بنی‏ءادم (73)، خداوند به انسان كرامت عطا كرده است. پرسش اين است كه چرا انسان كريم است و كرامت او از چيست؟ كرامت آدمی به پاس كرامت خدايی است كه فرمود: انّی جاعلٌ فی الارضِ خليفه (74)؛ كرامت انسان به دليل خلافت و جانشينی خداست. اگر انسان خليفه خداست، بايد حرف خدايی را بزند كه منصب جانشينی او را در اختيار دارد، پس بايد اراده، علم، سيره، سنّت، منطق و روش خدا را تقديس كند؛ نه اينكه نان خلافت را بخورد و حرف خود را بزند.

اگر انسان بر سفره خليفه بنشيند و به ميل خود كار كند، غاصب است. چنين انسانی ديگر كريم نيست و مستحق آن حقوق و مزايا نخواهد بود، بنابراين تازيانه انْ هُمْ الّا كالانعامِ (75) و شياطين الانسِ و الجنّ (76) بر سر اوست.

امام هشتم (عليه‏السلام) می‏فرمايد: مؤمن بايد سه خصلت را در خود جمع‏ كند: سنتی از خدا، سنتی از پيامبر و سنتی از امام؛ «لا يكون المؤمن مؤمناً حتی تكون فيه ثلاث خصال: سُنّه من ربّه و سُنّه من نبيّه‏صلی الله عليه و آله و سلم و سُنّه من وليّه (عليه‏السلام) فأمّا السُنّه من ربّه فكتمان السرّ و أمّا السنّه من نبيّه‏صلی الله عليه و آله و سلم فمداراه الناس و أمّا السُنّه من وليّه (عليه‏السلام) فالصبر فی البأساء و الضرّاء» (77) اگر انسان خليفه خدا شد و سنّت‏های خدا را در خود جمع كرد، قهراً سنّت خلفای الهی را هم خواهد داشت. سنّت خدا در مؤمن به معنی داشتن اخلاق خدايی است.

خلافت مؤمن در بهشت به خوبی مشهود است؛ يعنی همان طور كه كار خدا بر اساس انّما امرهُ اذا اراد شيئاً ان يقولَ لَهُ كُنْ فَيكونُ (78) است و نظام هستی بدون عمل مادی با اراده خدا كار می‏كند، مؤمن نيز در بهشت بر اساس آيه «لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد» (79)، هر كار كه بخواهد با مشيت و اراده انجام می‏دهد؛ يعنی همه‏نعمتها با خواست او پديد می‏آيد و هرچه بخواهد حاصل است. البته هرگز بد نمی‏خواهد و طغيانگری ندارد.

مرحوم طبرسی در مجمع البيان ذيل آيه يُفجّرونها تفجيرا (80) می‏نويسد: چشمه‏های بهشتی تابع مشيت اهل آن است و مانند چشمه‏های دنيا نيست تا هرجا چشمه‏ای است، مردم در آنجا جمع شوند. در بهشت جاری شدن چشمه با اراده بهشتيان است و به هر صورتی كه آنها بخواهند، چشمه می‏جوشد. (81) درخت، ميوه، نهر شراب يا عسل: انهارٌ من خَمرٍ لذّهٍ للشاربين و انهارٌ من عسلٍ مصفّی و لهم فيها من كل الثمرات ... (82) همه توسط خود بهشتيها جاری می‏شود.

آنچه انسانهای عادی در بهشت با قدرت «كُن فيكون» انجام می‏دهد، اوليای الهی در دنيا انجام می‏دهند: گوشه بی‏گوشه دل شه رهی است تا به لا شرقی و لا غرب از مهی است (83) سخن جناب مولوی به اين معنی است كه گوشه دل دل گوشه ندارد چون مجرد است شاهراهی است كه تا «لا شرقی و لا غربی» امتداد دارد؛ يعنی اكنون شما در زمين يا آسمان يا مشرق يا مغرب محصور هستيد؛ امّا گوشه دل بزرگراهی است كه تا لا مكان (لا شرقيه و لا غربيه) امتداد دارد.

حال چگونه بايد به مقام خلافت الهی رسيد؟ كسی كه ما خليفه او هستيم، لا شرقی و لا غربی است: اللّهُ نور السماوات والارض مثلُ نورهِ كمشكاه فيها مصباحٌ المصباحُ فی زُجاجه الزجاجهُ كأنّها كوكبٌ دُرّی يُوقدُ مِن شجرهٍ مُباركهٍ زيتونهٍ لا شرقيهٍ و لا غربيه يكادُ زيتها يُضی‏ءُ و لو لم تمسسهُ‏نارٌ نورٌ علی نور يهدی اللّهُ لنورهِ من يشاء و يضرب اللّه الأمثال للناسِ و اللّه بكلِ شی‏ء عليم. (84) ما هم می‏توانيم به اين مقام برسيم.

در حديث قدسی آمده است: آسمان و زمين نمی‏تواند مرا تحمل كند؛ اما من در قلب شكسته بنده صالح جا دارم: «لم يسعنی سمائی و لا أرضی و وسعنی قلب عبدی المؤمن». (85) همه تلاش و كوشش ما بايد اين باشد كه اين جايگاه را حفظ كنيم؛ يعنی حرف خود را نزنيم، زيرا يا خليفه به حضور صاحب خلافت می‏رود يا صاحب خلافت به حضور خليفه می‏آيد، چون خدا هيچ‏گاه خليفه خود را تنها نمی‏گذارد. گاه خليفه را به حضور خود می‏برد و خود ميزبان او می‏شود و گاه خود ميهمان خليفه می‏شود: «أنا عِندَ المنكسرهِ قلوبهم» (86) «و سئل أين اللّه؟ فقال: عند المنكسره قلوبهم» (87). وقتی دل‏ انسانی می‏شكند، ميزبانِ خدا می‏شود.

همه خلفای الهی نيز به ميهمانی خدا رفتند. حضرت موسی (عليه‏السلام) ميهمان خدا بود: و لمّا جاء موسی لميقاتنا. (88) او با پای خود در ميهمانی خدا حضور يافت. وجود مبارك رسول گرامی اسلام‏صلی الله عليه و آله و سلم هم ميهمان خدا بود. البته درباره آن حضرت با فرستادن مأمور، ايشان را به معراج بردند. ميان معراج پيامبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم و ميقات حضرت موسی (عليه‏السلام) تفاوت بسياری وجود دارد، به همان ميزان كه ميان وجود مبارك پيامبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم وحضرت‏موسی (عليه‏السلام) فرق هست: به يكی می‏گويند بيا: جاء مُوسی لميقاتنا و ديگری را می‏برند: سُبحان الّذی اسری. (89)

به هر حال، اين راهها رفتنی است و اگر كسی به كمتر از اين قناعت كند، مغبون شده است. گاه ممكن است ما عوام بميريم، زيرا محصول سالهای متوالی تحصيل برای ما، تنها مجموعه‏ای از مفاهيم است و كتابی كه نوشته‏ايم يا درسی كه گفته‏ايم، تنها الفاظ و مفاهيمی بيش نبود.

همه ما حدوثاً عوام بوديم: واللّه اخرجكم من بطونِ امّهاتكم لاتعلمون شيئاً (90)، ممكن است بسياری از ما بقائاً هم عوام بميريم:

و منكم من يتوفّی و منكم من يُردُّ الی ارذلِ العُمرِ لكيلا يعلمَ منْ بعدِ علمٍ شيئاً و .... (91)

بعضی در دوران فرسودگی، همه چيز را از ياد می‏برند. شايد همه ما سالمندانی را ديده‏ايم كه پس از سالها تحصيل و تدريس، از خواندن يك سطر عبارت فارسی عاجزاند. منظور از عالمی كه در قيامت حق شفاعت دارد (92)، كسی است كه عالِم زندگی كرد، عالِم مُرد، عالِم به برزخ رفت و عالِم مبعوث شد؛ نه كسی كه تنها حجمی از معلومات را جمع كرده است. از كسی كه در دنيا عالِم بود؛ اما در آخرت بهره‏ای از علم خود ندارد، اميد شفاعت نيست. از نظر قرآن هر كس كار خوب بياورد، پاداش نيك می‏گيرد؛ من جاء بالحسنهِ فله خير منها. (93)

بسياری بيماريها موجب می‏شود كه انسان محفوظات خود را فراموش كند؛ حال آيا فشار مرگ، علوم حوزوی و دانشگاهی برای ما باقی می‏گذارد؟! علمی كه «حال» است، رفتنی است؛ علمی كه برای انسان «ملكه» شد، تا مدتی می‏ماند و بعد می‏رود؛ امّا اگر علم «فصل مقوّم‏ هويت» انسان باشد، باقی می‏ماند كه آن نيز با بحث و درس حاصل نمی‏شود، بلكه با عمل در درون انسان هويت می‏يابد يا هويت او را می‏سازد. تنها در اين صورت، ما عالِم می‏ميريم، عالِم وارد برزخ می‏شويم، عالِم در قيامت حاضر می‏شويم و عالِم به بهشت می‏رويم. به همين دليل در مورد عده‏ای آمده است: «بعثه اللّه يوم القيامه عالماً فقيها» (94)، پس بايد از خلافت طرفی ببنديم، تا چنين علمی بيابيم. خدای سبحان در قرآن كريم به ما امر كرده است: سعی كنيد آنچه برای شما معلوم شده است، مشهود شما شود.

مرحوم علامه طباطبايی (قدس‏سرّه) همواره می‏فرمود: همه تلاش و كوشش ما اين است كه به معلوم برسيم؛ امّا آنچه نصيب ما می‏شود، تنها مفاهيمی ذهنی است. اگر معلوم در جايی ظهور كند، آدم باقی نمی‏ماند، چرا كه اگر اين قرآن بر كوه نازل می‏شد، متلاشی می‏گرديد: لو انزلنا هذا القرءان علی جبلٍ لرأيته خاشعاً متصدعاً من خشيه اللّه و .... (95)

بر اين اساس، هرچه قرآن بر آن صادق است، خواه همه قرآن و خواه يك سوره يا آيه‏ای از آن، اگر بر كوه نازل شود، متلاشی می‏شود، چنان‏كه خدای سبحان به موسی (عليه‏السلام) رُخی نشان داد: فلمّا تجلّی ربّه‏ للجبلِ جعلهُ دكّاً و خرّ موسی صعقاً. (96)

ما با الفاظ و مفاهيم قرآنی در مدار علم حصولی سر و كار داريم؛ چه كنيم كه اين مفاهيم «از علم به عين آيد و از گوش به آغوش»؟ چرا كه رسيدن به اين مرحله، تنها با درس و بحث ممكن نيست و انسان تنها با عمل به شهود می‏رسد. به همين دليل خدای سبحان فرمود: اگر به علم اليقين رسيديد، زمينه شهود مفاهيم و معلومات برای شما فراهم می‏گردد و بهشت و جهنم را در همين‏جا می‏بينيد: كلّا لو تَعلمون عِلم اليقين لتَرونّ الجحيم (97)؛ اگر كسی به علم اليقين نرسد، با وهم، خيال، قياس و گمان رو به روست.

اگر بخواهيم از اصحاب نظر شويم، بايد از غيب به حضور بياييم، و اگر بخواهيم از نظر به بصر برسيم، بايد از حضور به فنا راه يابيم. مقام فنا درجه‏ای است كه در آن وجود مبارك امام سجاد (عليه‏السلام) می‏فرمايد: «انَا ابن مَكّهَ و مِنی، ... أنا ابنُ علیّ المُرتضی، أنا ابنُ فاطمه الزهراء» (98)؛ تمام مكه و منی را ما احيا كرديم.

اگر خلافت، همه هويت انسان كامل را در برگيرد، هنگام معرفی خود، عرض می‏نمايد: «انَا بعد اقَلُّ الاءقلّين و أذلُ الاذلّين و مثل‏ الذره أو دونها» (99)؛ خدايا در جهان، احدی از من پست‏تر نيست. اگر بخواهد به زبان كسی كه از سوی او خليفه شده است، حرف بزند، می‏گويد: مكه و مدينه مال ماست، ما همه اينها را احيا كرديم.

آيه كلّا لو تَعلمون عِلم اليَقين لَتَرونَّ الجَحيم (100)، به حيات پيش از مرگ مربوط است؛ نه پس از آن، چون پس از مرگ كافران هم می‏توانند بگويند: رَبّنا ابصرنا و سَمعنا. (101) كافر جهنم را می‏بيند؛ ولی در خصوص بهشت، انبيا و اوليا نابيناست. او تنها جهنم را می‏بيند، چون در دنيا غير از بدی كار ديگری انجام نداد.

خداوند در باره كسانی كه همه مظاهر حسن و فضيلت، نظير مساجد، مراكز مذهبی، صُحف انبيای الهی و ساير حقايق جهان را ناديده گرفته، باطل و رذيلت را پی‏گرفتند، فرمود: ونَحشره يوم القيامه اعمی (102)؛ يعنی «اعمی عن الحقّ». او نسبت به حقايق كور است و فقط جهنم را می‏بيند، پس ديدن جهنم نصيب همه كفار خواهد شد.

بر اين اساس اين بيان كه اگر علم اليقين داشته باشيد، جهنم را می‏بينيد، يعنی در اين دنيا، هر جا كه نشسته‏ايد، جهنم را می‏بينيد. حضرت علی (عليه‏السلام) فرمود: متقين گويا بهشت و جهنم و اهل آنها را می‏بينند. (103)

13. روشهای تفسيری اهل بيت (عليهم‏السلام) را ذكر بفرماييد؟ يكم. اهل بيت (عليهم‏السلام) ظاهر قرآن، يعنی آنچه از لغت، جمله، قراين، سياق و فرهنگ محاوره به دست می‏آيد، حجّت می‏دانستند و با استدلال به آن، آيه را تفسير می‏كردند. اين راه كه آنها خود در پيش گرفته و امضا كرده‏اند، راهی عمومی است كه ديگران نيز می‏توانند پی‏بگيرند.

دوم. روش تفسيری ديگر امامان (عليهم‏السلام) به تعيين حدودِ احكام و شرايع الهی مربوط است. اين روش به امامان (عليهم‏السلام) اختصاص دارد و ديگران از آن بی‏نصيب هستند. ايشان در اين روش، مطلقهای قرآنی را مقيّد كرده، تخصيصات مربوط به عمومات را ذكر می‏كنند و شرايط يا موانعی را بيان می‏دارند. اين نوعِ تفسير، از ظاهر و لفظ عبارات قرآنی يا سياق آيات، جملات و كلمات به دست نمی‏آيد؛ مانند قيد يا شرطی كه برای نماز صبح، ظهر يا عصر ذكر می‏شود، يا اينكه نماز صبح دو ركعت باشد و بلند خوانده شود.

بسياری اموری كه شرايط، موانع، حدود، قيود و تخصيصات را بيان می‏دارد و مبهمها را معين می‏كند، از اين قبيل است. اين نوع تفسير مختص ائمه (عليهم‏السلام) است و از راه وحی به دست می‏آيد. پيامبر اسلام‏صلی الله عليه و آله و سلم وحی تشريعی را از خدای سبحان دريافت می‏دارد، امّا امامان معصوم (عليهم‏السلام)، چون دارای رسالت و نبوّت نيستند، وحی تشريعی ندارند، امّا از وحی تسديدی، انبائی، الهام و ديگر اقسام آن بهره می‏گيرند.

سوم. نوع سوم تفسير امامان معصوم (عليهم‏السلام) به باطن قرآن مربوط است. نزول قرآن به تجلّی است؛ نه تجافی. نزول قرآن مانند نزول باران نيست، چون باران به تجافی از ابر فرو می‏ريزد. در نزول به تجافی، قطره باران تا زمانی كه در بالاست، در پايين نيست و چون به پايين بيايد، در بالا نخواهد بود. اما نزول قرآن، چنان كه در نهج البلاغه آمده، به تجلّی است. اين حقيقت از بيانات نورانی امام صادق و ديگر امامان (عليهم‏السلام) نيز استفاده می‏شود: «فتجلی لهم سبحانه فی كتابه من‏غير أن يكونوا رأوه» (104)؛ خدا در كتاب خود قرآن، برای بندگانش تجلی كرده است؛ بی‏آنكه آنها او را ببينند.

در نزول به تجلّی، آن حقيقت در عين اينكه در مبدأ و منبع‏ است، مرحله وسطی و رقيق شده آن به اوسط مراحل و مرحله نازل‏تر و رقيق‏تر آن به پايين‏ترين مراتب می‏رسد و از اين طريق در اختيار ديگران قرار می‏گيرد.

اگر انسان پس از پی بردن به يك مطلب عقلی و علمی، آن را نازل كرده، به صورت يك كتاب يا مقاله علمی در بياورد، نزول به تجلّی است. مطالب علمی پس از تنزل از ذهن، مانند اشك از بين نمی‏رود، زيرا در اين صورت، پس از تنزل مطلب، چيزی در قلب و ذهن فرد باقی نخواهد ماند.

هنگام تنزل يك مطلب علمی، نخست در محدوده خيال، برای آن يك مقدمه، چند فصل، و يك خاتمه، و فارسی يا عربی نوشتن آن منظور می‏شود. سپس دست به قلم رفته، مقاله يا كتابی تدوين می‏گردد يا سخنرانی يا گفتاری در يك مدّت معين ارائه می‏شود. اين سخنرانی يا كتاب كه به تجلّی نازل شده، دارای دو طرف است؛ طرفی از آن در معرض شنيدن و ديدن ديگران قرار می‏گيرد و طرف ديگر كه صورت بالا و عميق آن است، در ذهن گوينده و نويسنده است و كسی كه آن را شنيده يا می‏خواند، گاه از فهم آن و صعود به مقصود بازمی‏ماند و گاه به مقصود گوينده و نويسنده راه می‏يابد.

ريشه اصلی قرآن كريم كه به تجلّی تنزّل يافته است، در امّ الكتاب است و خدای سبحان بدينسان از جايگاه آن خبر می‏دهد:

 و انّه فی امّ الكتاب لدينا لعلی حكيم (105)؛ به درستی كه آن در ام‏الكتاب نزد ماست و همين كتاب در نزول به تجلی، به صورت عربی مبينٍ (106) ظاهر می‏شود. اين حقيقت در همه مراحلی كه از امّ الكتاب تا عربی مبين، به وساطت فرشتگان، به تجلّی طی می‏كند، قرآن است، به همين دليل كسی كه با لغت عربی آشناست، در همان محدوده از آن استفاده می‏كند، و كسی كه به راه نزول قرآن آشنا باشد، از ظاهر به باطن پی‏می‏برد و از باطن به باطن باطن.

در نظر اهل‏بيت (عليهم‏السلام)، برای قرآن ظاهر و باطنی است و برای باطن آن نيز باطن ديگر، و برای باطن باطن آن نيز بر همين قياس باطنی است. بر اين اساس يكی از روش‏های تفسيری اهل‏بيت (عليهم‏السلام) اظهار و بيان باطن قرآن است، زيرا آنها با بطون قرآن انس كامل دارند و با مسيری كه قرآن در آن نزول كرده، آشنا هستند، و طی اين راه تا پايان مختص آنهاست؛ ليكن طی برخی مراحل آن، مقدور صاحبدلانی می‏باشد كه از راه تهذيب، در خدمت قرآن هستند.

چهارم. روش ديگری كه اهل بيت (عليهم‏السلام) در تفسير قرآن پيموده‏اند و آن را ترويج، بر آن تكيه و شواهد فراوانی برای آن ارائه كرده‏اند، همان‏ راهی است كه استاد ما علامه طباطبايی (قدس‏سرّه) پيموده‏اند. در اين روش، برخی آيات قرآن به كمك بعضی ديگر تفسير می‏شوند.

برای مثال، در بعضی موارد اهل بيت (عليهم‏السلام) آيه‏ای را تفسير می‏فرمودند و وقتی در مورد دليل آن از آنها پرسش می‏شد، در پاسخ آيه‏ای ديگر را ذكر می‏كردند، چنان كه در زمان يكی از خلفا، مادری فرزند خود را شش ماه پس از ازدواج به دنيا آورد. خليفه به رجم او حكم كرد و اهل‏بيت (عليهم‏السلام) با حكم خليفه، با استناد به آيات قرآن و از طريق انضمام آيات با يك‏ديگر مخالفت كردند. بدين ترتيب، حكم خدا را بيان و خون بی‏گناهی را حفظ كردند. (107)

در يك آيه، مجموعه دوران بارداری تا پايان شيرخوارگی كودك سی‏ماه بيان شده است: وحمله و فصاله ثلاثون شهرا (108) و در آيه ديگر، شير خوارگی كامل دو سال معرفی می‏شود: والوالدات يُرضعن اولدهنّ حولين كاملين (109) و چون دو سال، يعنی بيست و چهار ماه، از سی ماه كم شود، مدّت شش ماه برای حد اقل دوران حمل باقی می‏ماند.

اين روش تفسيری، نظير نوع اول، راهی عمومی است و هر انسانی كه در خدمت قرآن باشد و با آن انس بگيرد، می‏تواند از ارجاع آيات قرآن به يك‏ديگر و جمع آنها، پيام و كلام خاص را از آن دريافت دارد.

در نوع نخست، به ظاهر يك آيه يا سوره استناد می‏شود. در آن حال نمی‏توان گفت: قرآن در اين مورد اين مطلب را بيان می‏دارد، بلكه بايد گفت: اين آيه يا آيات چنين پيامی دارند. وقتی می‏توان از پيام قرآن درباره يك مطلب سخن گفت كه همه آيات قرآن در كنار يك‏ديگر مورد توجه قرار گرفته، با اجتهاد، از تفسير برخی آيات نسبت به بعضی ديگر استفاده شود.

در اين مرحله نيز نمی‏توان گفت: نظر اسلام در مورد اين مطلب همين است، زيرا برای اثبات اين ادعا، بايد رواياتی كه درباره مطلب مورد نظر وارد شده، در كمال اجتهاد بررسی نمود و با استعانت از براهين عقلی، در خدمت قرآن، به جمع‏بندی و نتيجه‏گيری همت گمارد.

14. روشهای تفسيری با موضوعات مختلف تفسيری چه تفاوتی دارند؟ علم تفسير، در مورد موضوعات مختلف قرآنی كاوش می‏كند؛

 مانند اينكه برخی مسائل و موضوعات ادبی قرآن را محور بحث قرار می‏دهند. بعضی هم به نكات فقهی آن می‏پردازند و آيات الاحكام را می‏نگارند. برخی ديگر هم به آيات معارف می‏پردازند؛ برای مثال، زمخشری به مسائل ادبی و خواجه عبداللّه انصاری به مباحث عرفانی نظر دارد. اين‏گونه اختلافات به روشهای تفسيری مربوط نيست.

روش، راه تفسير است و بين راه تفسير با موضوع تفسيری تفاوت بسيار است. در انواع مختلف روشهای تفسيری، گاه در محدوده ظواهر قرآنی، به ظاهر يك يا چند آيه يا ظواهر همه آيات، در قياس با يك‏ديگر نظر می‏شود و گاه نيز از راه سير باطنی، معانی قرآن و مقيّدات و مخصصات موجود در آن اظهار می‏گردد.

روشها و مناهج تفسيری در طول يك‏ديگر قرار دارند و سرآغاز همه روشها حجّيت ظواهر است، به همين دليل بايد به گونه‏ای در خدمت قرآن باشيم كه ظواهر را اصل قرار دهيم؛ ليكن نه به اين صورت كه غير ظاهر را نفی نماييم.

در رواياتی كه از وجود مبارك پيامبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و سلم و امامان معصوم (عليهم‏السلام) رسيده است، لطايف فراوانی در مورد آيات قرآنی وجود دارد كه همه آنها، نه تنها نفی كننده ظاهر قرآن نيست، بلكه با سرپل قرار دادن ظواهر، در طول يك‏ديگر قرار می‏گيرند. مرحوم صدوقِ نمونه‏ای از اين روايات را از امام رضا (عليه‏السلام) نقل می‏كند:                      

يكی از شاگردان آن حضرت، در مورد «ابوالقاسم» كه كنيه پيامبرصلی الله عليه و آله و سلم است، از ايشان پرسيد: چرا پيامبرصلی الله عليه و آله و سلم را ابوالقاسم می‏نامند؟ امام (عليه‏السلام) فرمود: به دليل اينكه رسول اللّه‏صلی الله عليه و آله و سلم فرزندی به نام قاسم داشت. او عرض كرد: اين را می‏دانم و بيش از اين برای من بفرماييد و امام در پاسخ مطلبی بيان فرمود كه با سه مقدمه تبيين می‏شود: الف. حضرت علی (عليه‏السلام) شاگرد پيامبر بود و در علوم فراوانی از ايشان استفاده كرد.

ب. رابطه استاد و شاگرد رابطه پدر و فرزند است؛ يعنی شاگرد به منزله فرزند روحانی استاد است، پس امام علی (عليه‏السلام) فرزند پيامبر و آن حضرت به منزله پدر ايشان است.

ج. تقسيم بهشت و دوزخ به عهده امام علی (عليه‏السلام) است و او به اذن خدا، به جهنم دستور می‏دهد تا دشمنان او را فرا گيرد و از دوستان او برحذر باشد.

وقتی سؤال كننده به سه مقدمه فوق اذعان نمود، آن‏گاه امام (عليه‏السلام) چنين نتيجه گرفت كه پس علی (عليه‏السلام) «قاسم» و پيامبرصلی الله عليه و آله و سلم كه به منزله پدر است، «ابوالقاسم» است. (110) معنای لطيف فوق را كه مرحوم صدوق نقل می‏كند، نمی‏توان از ظاهر لفظ ابوالقاسم به دست آورد؛ ليكن اين‏ معنا خلاف ظهور آن (كه در تفسير اول امام (عليه‏السلام) مورد نظر بود) نيست، زيرا تفسير دوم در طول آن است.

برخی مشايخ ما (رضوان اللّه تعالی عليهم) می‏فرمودند: اگر سائل حوصله بيشتری به خرج می‏داد و تقاضای توضيح و بيان بيشتر می‏كرد، امام (عليه‏السلام) معنای ديگری، در طول دو معنای سابق، اظهار می‏داشت.

اين‏گونه تفاسير كه در طول تفسير نخست حاصل می‏شود، از راه تهذيب نفس و تزكيه به دست می‏آيد. مفسّر آنچه از اين راه دريافت داشته، ديگر بار به لفظ اظهار می‏دارد و مستمع آن را می‏فهمد.

خدای سبحان با برخی سخن می‏گويد و با عده‏ای حرف نمی‏زند. او كه به همه چيز بينا است: إنّه بكلّ شی‏ءٍ بصير (111)، نظر عنايت و لطف خود را از گروهی باز می‏گيرد؛ چنان‏كه در قيامت نيز نظر خود را از آنها برگرفته، با آنها حرف نمی‏زند: لايكلّمهم اللّه ولاينظر اليهم يوم القيامه و لايزكّيهم (112)؛ در روز قيامت با آنها سخن نمی‏گويد، به ايشان نمی‏نگرد و آنها را تزكيه نمی‏كند.

اصحاب خاص حق از گفت‏وگو با خدا بهره می‏برند و سخن خدا هنگام تلاوت آيات قرآن، در باطن و دل آنها ظهور می‏نمايد و آنها آن را می‏يابند و ادراك می‏كنند كه اين گفتار القای شيطانی نبوده يا از راه ديگری نيامده است. آن‏گاه القائات الهی را كه از اين طريق به دست آورده‏اند، با الفاظ و مفاهيم، به ديگران منتقل می‏كنند.

تجلّی خدا در قرآن و كوری بندگان نسبت به آن كه در نهج‏البلاغه (113) آمده است، به روش تفسيری كسانی اشاره دارد كه هنگام تلاوت آيات از آن تجلّی بهره برده، در مواجهه و گفت‏وگو با او قرار می‏گيرند؛ البته اين گروه آن حضرت را در مقام فعل می‏بينند؛ وگرنه بايد به اين نكته توجه داشت كه كنه ذات الهی در دسترس هيچ‏يك از مخلوقات نيست.

حاصل آنكه بايد بين روشهای تفسيری با موضوعات تفسيری تفاوت گذارد؛ موضوعات مختلف در عرض يك‏ديگراند و می‏توانند در قالب يك روش يا روشهای مختلف تقسيم شوند. برخی روشها در حوزه الفاظ و ظهورات لفظی است؛ مانند وقتی كه به مفاد ظاهر يك آيه يا به تفسير آيه به آيه پرداخته می‏شود و برخی روشها به باطن آيات نظر داشته، در طول روش نخستين در مراتب متفاوتی قرار می‏گيرند.

15. چرا سوره قدر را شناسنامه اهل‏بيت (عليهم‏السلام) می‏نامند؟

يكم. عترت طاهر همتای قرآن حكيم است.

دوم. فرشتگان در شب قدر، امور تقدير شده را به همراه خود نازل می‏كنند.

سوم. مهبط ملائكه برای دريافت گزارش مقدرات سالانه، امام معصوم (عليه‏السلام) است.

چهارم. شب قدر تا قيامت، در هر ماه مبارك وجود دارد، بنابراين سوره قدر می‏تواند بخشی از هويّت آل‏طاها و اهل ياسين (عليهم‏السلام) را معرّفی كند.

16. چرا قرآن را ثقل اكبر و اهل بيت (عليهم‏السلام) را ثقل اصغر می‏نامند؟ در نشئه ظاهر و طبيعت، اهل‏بيت (عليهم‏السلام) حافظان قرآن هستند و در راه احيای قرآن شربت شهادت می‏نوشند؛ امّا حقيقت آنان كه همان ولايت است، همتای قرآن كريم است. اهل‏بيت (عليهم‏السلام) مثلًا حسين بن علی (عليه‏السلام) جسم خود را فدای قرآن كردند، نه جان خود را.

هيچ‏كس جانباز نيست؛ سرباز بدن باز است و جانباز نيست. اصلًا جان باختنی نيست. انسان جان خود را فقط به خدا می‏دهد، نه به ديگری. جان اهل‏بيت (عليهم‏السلام) همتای قرآن كريم است.

17. آيا می‏توان اسامی اهل‏بيت (عليهم‏السلام) را به صورت رمز از قرآن استنباط نمود؟                     

استنباط اسامی شريف اهل‏بيت (عليهم‏السلام) به صورت رمز از آيات قرآن يا خصوص حروف مقطّعه كه در آغاز برخی سوره‏های مبارك آمده است، عملی است، چنان‏كه بعضی مجموع حروف مقطعه را به صورت «علی صراط حقّ نمسكه» (114) جمع كرده‏اند.

18. چرا در قرآن به اسامی مبارك امامان معصوم (عليهم‏السلام) تصريح نشده است؟ شايد دشمنی ديرين و كينه‏توزی كهن منافقانِ به ظاهر مسلمان و ساده‏انديشی تازه مسلمانان صدر اسلام، به همراه برخی علل و عوامل ديگر موجب شد كه عدّه‏ای از اصل دين منحرف شوند يا در حضور پيامبرصلی الله عليه و آله و سلم در ميان مسلمانان جنگ داخلی درگيرد، چنان‏كه از بعضی امامان (عليهم‏السلام) پرسيدند: چرا نام علی (عليه‏السلام) در قرآن نيامد و آنان در پاسخ فرمودند: «عصاره آن مرقوم شد».

به هر حال، گرچه حقيقت عترت طاهرين (عليهم‏السلام) همتای قرآن كريم است و اين دو وزنه وزين، هرگز از يك‏ديگر جدا نمی‏شوند؛ ليكن اسامی شريف آن ذوات نورانی، به صورت صريح در قرآن كريم نيامده است.

20. آيا شأن نزول بعضی آيات مخصوص اهل‏بيت (عليهم‏السلام) است؟ شأن نزول بعضی آيات قرآن كريم مخصوص اهل‏بيت عصمت (عليهم‏السلام) است (115)؛ مانند آيه مباهله (116)، آيه تطهير (117)، آيات سوره هل‏اتی (118) و آيات سوره حشر (119) ....

هم‏چنين شأن نزول بعضی آيات قرآن كريم، مخصوص اميرمؤمنان علی بن ابی‏طالب (عليه‏السلام) است؛ يايّها الرسول بلّغ ... (120)، اليوم اكملت لكم دينكم ... (121) و انّما وليّكم اللّه و رسوله .... (122)

__________________________________________________

1- سوره بقره، آيه 185.

2- سوره دخان، آيه 3.

3- سوره قدر، آيه 1.

4- سوره فرقان، آيه 32.

5- همان.

6- سوره نساء، آيه 82.

7- ر. ك: مجمع البيان، ج‏1، ص 497؛ الميزان، ج 2، ص 15.

8- همان.

9- ر. ك: الميزان، ج 2، ص 16.

10- روض الجنان، ج 3، ص 30.

11- ر. ك: الميزان، ج 2، ص 18- 16.

12- سوره بقره، آيه 185.

13- ر. ك: الميزان، ج 2، ص 15.

14- ج 10، ص 120.

15- الكافی، ج 1، ص 245.

16- نهج البلاغه، حكمت 147.

17- با تلاوت حد اقل پنجاه آيه در شبانه روز؛ الكافی، ج 2، ص 609.

18- سوره اعراف، آيه 196.

19- سوره مزمل، آيه 20.

20- سوره محمدصلی الله عليه و آله و سلم، آيه 24.

21- سوره مطففين، آيه 14.

22- سوره رعد، آيه 7.

23- سوره حجر، آيه 9.

24- سوره فصّلت، آيات 42- 41.

25- برای مطالعه بيشتر ر. ك: نزاهت قرآن از تحريف.

26- سوره نحل، آيه 44.

27- بحار الانوار، ج 23، ص 133؛ مستدرك الوسائل، ج 3، ص 355؛ الدرالمنثور، ج 7، ص 349.

28- الكافی، ج 1، ص 16.

29- سوره كهف، آيه 96.

30- سوره تحريم، آيه 11.

31- سوره تحريم، آيه 10.

32- سوره نحل، آيه 97.

33- سوره آل‏عمران، آيه 195.

34- سوره احزاب، آيه 35.

35- ر. ك: التفسير الكبير، مج 1، ج 2، ص 110.

36- سوره بقره، آيه 231.

37- سوره حجّ، آيه 17 و ....

38- سوره فصّلت، آيه 54.

39- سوره بقره، آيه 183.

40- سوره هود، آيه 7.

41- نهج البلاغه، حكمت 147.

42- سوره‏اعراف، آيه 54؛ سوره يونس، آيه 3 و سوره‏رعد، آيه 2.

43- سوره بقره، آيه 31.

44- ر. ك: المصباح المنير، ص 290، «س م و»؛ ر. ك: تسنيم، ج 1، ص 278.

45- اقبال بالاعمال، ص 220.

46- ر. ك: تسنيم، ج 3، ص 168.

47- ديوان الهی قمشه‏ای، غزل موج دريای وجود، (شماره 67)، ص 516.

48- سوره نور، آيه 35.

49- سوره اعراف، آيه 172.

50- همان.

51- سوره نحل، آيه 78.

52- سوره روم، آيه 30.

53- سوره شمس، آيات 8- 7.

54- سوره روم، آيه 30.

55- سوره روم، آيه 30.

56- سوره مؤمنون، آيه 14.

57- سوره تين، آيه 4.

58- سوره انفال، آيه 17.

59- سوره مدثر، آيه 31.

60- سوره فتح، آيه 4.

61- نهج البلاغه، خطبه 199.

62- سوره آل عمران، آيه 26.

63- آل‏عمران، آيه 27.

64- سوره يوسف، آيه 67.

65- سوره اسراء، آيه 8.

66- سوره انفال، آيه 19.

67- سوره نحل، آيه 93.

68- سوره تغابن، آيه 11.

69- سوره نور، آيه 54.

70- سوره محمد، آيه 17.

71- سوره اسراء، آيه 8.

72- سوره‏انفال، آيه 19.

73- سوره اسراء، آيه 70.

74- سوره بقره، آيه 30.

75- سوره فرقان، آيه 44.

76- سوره‏انعام، آيه 112.

77- تحف العقول، ص 442.

78- سوره يس، آيه 82.

79- سوره ق، آيه 35.

80- سوره انسان، آيه 6.

81- ر. ك: مجمع البيان، ج 10- 9، ص 616.

82- سوره‏محمدصلی الله عليه و آله و سلم، آيه 15.

83- مثنوی معنوی، دفتر سوم، بيت 1138، ص 377.

84- سوره نور، آيه 35.

85- بحار الانوار، ج 55، ص 39.

86- منيه المريد، ص 123.

87- بحار الانوار، ج 70، ص 157؛ الدعوات، ص 120.

88- سوره اعراف، آيه 143.

89- سوره اسراء، آيه 1.

90- سوره نحل، آيه 78.

91- سوره حجّ، آيه 5.

92- ر. ك: بحار الانوار، ج 8، ص 34.

93- سوره نمل، آيه 89.

94- الكافی، ج 1، ص 49.

95- سوره حشر، آيه 21.

96- سوره اعراف، آيه 143.

97-سوره تكاثر، آيات 6- 5.

98-بحار الانوار، ج 45، ص 174.

99- صحيفه سجاديه، دعای 47.

100- سوره تكاثر، آيات 6- 5.

101- سوره سجده، آيه 12.

102- سوره طه، آيه 124.

103- «فهم و الجنّه كمن قد رآها فهم فيها مُنعمون و هم و النار كمن قد رآها فهم فيها مُعذّبون»، نهج البلاغه، خطبه 193.

104- نهج البلاغه، خطبه 147؛ بحار الانوار، ج 89، ص 107.

105- سوره زخرف، آيه 4.

106- سوره شعراء، آيه 195.

107- ر. ك: مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 365؛ دعائم الاسلام، ج 1، ص 86.

108- سوره احقاف، آيه 15.

109- سوره بقره، آيه 233.

110- ر. ك: عيون اخبار الرضا (عليه‏السلام)، ج 2، ص 85.

111- سوره ملك، آيه 19.

112-سوره آل‏عمران، آيه 77.

113- ر. ك: نهج البلاغه، خطبه 147.

114- مصباح الكفعمی، ص 307؛ بحارالانوار، ج 88، ص 9.

115- تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 34750؛ ج 4، ص 27076 و ....

116- سوره آل‏عمران، آيه 61.

117- سوره احزاب، آيه 33.

118- سوره انسان، آيات 9- 1.

119- سوره حشر، آيات 9، 7، 6.

120- سوره‏مائده، آيه 67؛ شواهد التنزيل، ص 193- 187.

121- سوره مائده، آيه 3؛ همان، ص 160- 156.

122- سوره مائده، آيه 55؛ همان، ص 169- 161.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پیام هفته

همکاری با نفوذیان خائن و اختلاس‌گران بی دین
قرآن : لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ کامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ أَلا ساءَ ما يَزِرُونَ (سوره نحل، آیه 52)ترجمه: تا روز قیامت بار گناهان خود را تمام بردارند ، و [ نیز ] بخشی از بار گناهان کسانی را که ندانسته آنان را گمراه می کنند. آگاه باشید ، چه بد باری را می کشند.حدیث: و ایما داع دعی الی ضلالة فاتبع علیه، فان علیه مثل اوزار من اتبعه، من غیر ان ینقص من اوزارهم شیئا!: (مجمع‌البیان، ج6، ص 365)ترجمه: ... و هر کس دعوت به ضلالت کند و از او پیروی کنند همانند کیفر پیروانش را خواهد داشت، بی آنکه از کیفر آنها کاسته شود.

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

HTML 5نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید