ضرورت ومشروعيت رهبرى ازديدگاه امام على(ع)

ضرورت ومشروعيت رهبرى ازديدگاه امام على(ع)

سيداحمد خاتمى
«رهبرى» جايگاه برجسته ‏اى در كلام امام على(ع) دارد و ابعاد مختلف اين مسأله، در كلمات دُرَربار ايشان، تبيين شده است.


ضرورت رهبری
اساسِ بحث از جايگاه رهبری، ضرورت رهبری برای جامعه است. بداهت اين مسأله، آنچنان است كه تشكيك در آن، تشكيك در امر بديهی است. عقل و شرع، اتّفاق دارند كه هرج و مرج، محكوم است و سامان جامعه، تنها در سايه حكومت و رهبری است.
مرحوم آيت‏اللَّه نائينی، عدم رضای شارع به اختلال نظام را، دليل ثبوت نيابت فقها در عصر غيبت می‏داند. او گفته است:
از جمله قطعيات مذهب ما طائفه اماميه، اين است كه در اين عصر غيبت، علی مغيبه السلام، آنچه از ولايات نوعيه را كه عدم رضای شارع مقدس به اهمال آن، حتی در اين زمينه معلوم باشد، وظايف حسبيه ناميده و نيابت فقهای عصر غيبت را در آن، قدر متيقن و ثابت دانستيم، حتی با عدم ثبوت نيابت عامّه در جميع مناصب، و چون عدم رضای شارع مقدس به اختلال نظام و ذهاب بيضه اسلام، بلكه اهميت وظايفِ راجعه به حفظ و نظم ممالك اسلاميه از تمام امور حسبيه، از اوضح قطعيّات است، لهذا ثبوت نيابت فقها و نوّاب عام عصر غيبت در اقامه وظايف مذكوره، از قطعيات مذهب خواهد بود.[1]
در اين كلام، اين فقيه بزرگ، با ارتكازی دانستن عدم رضای شارع به اختلال نظام كه همان هرج و مرج است ولايت فقيه را در عصر غيبت ثابت می‏داند.
در عصر امام علی(ع) خوارج نهروان، با برداشت نادرست از توحيد، در صدد نفی حاكميت امام علی(ع) برآمدند، آنان، به استناد اينكه ولايت و حاكميت، اختصاص به خدا دارد (لا حكم إلاّ للَّه) گفتند، امام، حقِّ حاكميت ندارد. حضرت، در برابر اين انحراف گفت:
كلمةُ حقٍّ يراد بها باطلٌ! نعم إنَّهُ لا حكم إلاّ للَّه و لكن هؤلاء يقولون لا إمْرَةَ و إنَّهُ لابُدَّ للناس من أميرٍ بّرٍ أوْ فاجرٍ يعمل في إمرتِهِ المؤمن و يستمتع فيها الكافرُ و يُبَلَّغُ اللَّهُ فيها الأجل و يُجْمَعُ به الفَی‏ءُ و يقاتَل به العدُّو و تأمَنُ به السبلُ و يُؤْخَذُ بها للضعيفِ من القويّ، حتّی يستريح بّرٌ و يُستَراحُ من فاجرٍ.[2](اين) سخنِ حقّی است كه از آن، اراده باطل شده است! آری، حكم جز از آنِ خدا نيست، ولی اين گروه می‏گويند: «اِمارت و حكومت، ويژه خداوند است و بس»، و حال آنكه مردم، نيازمند امير و حاكمی هستند، خواه نيكوكار يا بدكار، تا مؤمن، در سايه حكومت او به كار خويش پردازد و كافر، از زندگی خود بهره گيرد تا زمان هر يك به سر آيد، و حقِّ بيت‏المالِ مسلمانان به دست او گرد آورده شود و به كمك او، با دشمنان مبارزه شده و جاده‏ ها امن گردد و حقِّ ضعيف را از قوی بستاند، تا نيكوكار بياسايد و از شر بدكار آسوده ماند.
پاسخ مولا(ع) به شبهه خوارج، استدلال به فطرت است، زيرا ضرورت نياز جامعه به نظام، امر بديهی است و اين، جز با رهبری، امكان‏پذير نيست.
امام(ع) در اين سخن، در صدد تبيين ضرورت رهبری است، نه مشروعيت بخشيدن به حكومتِ فاجر، امام عليه‏السلام در اين صدد است كه حتی حاكميت جائر، بر هرج و مرج، ترجيح دارد! آن حضرت، در سخنی ديگر، گفته است:
والٍ ظلومٌ غشومٌ خيرٌ من فتنة تدوم؛[3]حاكم ستمگرِ بيدادگر، بهتر است از فتنه‏ای كه ادامه يابد.
نيز گفته ‏اند:
أسدٌ حطومٌ خيرٌ من سلطانٍ ظلومٍ و سلطانٌ ظلومٌ خيرٌ من فتن تدوم؛[4]شير درنده، بهتر از حاكمِ ستمگر است و حاكم ستمگر، بهتر از فتنه ‏هايی است كه ادامه‏ يابد.
برخی به انگيزه تشكيك در ولايت فقيه، اصل ضرورت ولايت و رهبری را زير سؤال برده و می‏گويند: «ولايت، مخصوص محجورانی مانند صغار و مجانين است و عقلا، نياز به ولیّ ندارند»!
در اين شبهه، ولايت كلامی با ولايت فقهی، خَلط شده است. آری، ولايتی كه در فقه مطرح است، اختصاص به كسانی دارد كه به جهت نقصان و ناتوانی عقلی، حقِّ تصرف ندارند، اما ولايتی كه در بحث امامت مطرح است، ولايت كلامی است. اين ولايت، نه تنها اختصاص به محجوران ندارد بلكه مورد نياز كامل عقلا است، همانند ولايت خداوند. در سايه ولايت خداوند و آنان كه برگزيده او هستند، عقلِ انسان رشد يافته و راه سعادت خود را می‏يابد.

مبنای مشروعيّت رهبری

از مباحث مهم و قابل توجه در بحث حكومت و رهبری، مبنای مشروعيّت آن است. اين بحث، در دو محور، مورد ارزيابی قرار گرفته است:
1. در رابطه با رهبری پيامبران و امامان معصوم عليهم ‏السلام؛
2. در رابطه با ولايت فقيه.
در رابطه با محور نخست، نظريه مشهور شيعه، آن است كه مشروعيت رهبری پيامبران و امامان، با نصبِ بدون واسطه الهی است و در اين زمينه، مردم نقشی ندارند.
آری، در سالهای اخير، نظريه‏ای خلاف اين نظريه، مطرح شده است. اين نظريه می‏گويد: «مشروعيت سياسی، يك صورت بيشتر ندارد و آن، الهی مردمی است و در اين مورد، ميان عصر حضور و غيبت امام، فرقی نيست.»
اين نظريه معتقد است كه تدبير سياسی، همواره بر عهده مردم است و منصب الهی رسالت و امامت، تلازمی با حكومت و مديريت سياسی ندارد.[5]
اهل سنت، در رابطه با پيامبران و پيامبر گرامی اسلام(ص) سخنی از انتخاب مردم ندارند. بلی در رابطه با خلافتِ بعد از پيامبر، طرفدار انتخاب مردم‏اند، گرچه تاكنون حدود و ثغور آن را مشخص نكرده‏اند.
در رابطه با محور دوم، می‏توان گفت كه نظريه رايج در ميان اكثريت فقهای شيعه، همين مشروعيت الهی است. گرچه برخی از متأخران از فقها، نظر ديگری ابراز كرده و يا بر نظريه بالا، حاشيه زده و بُعدی از آن را پذيرفته و برخی از ابعاد آن را نپذيرفته‏اند.
مبنای نظريه مشروعيت الهی در باب حكومت، عبارت است از:
الف) اصل، اين است كه هيچ فردی، بر كس ديگر، ولايت نداشته و حقِّ دخالت در زندگی او را ندارد، مگر خداوند كه عقل، حكم به ولايت ذات مقدسش می‏كند، از آن‏رو كه منعم است و شكر منعم، از بديهيات و فطريات است. بنابراين، ولايتِ ذات مقدس خداوند بر انسان، مبتنی بر اصل محكم و استوار و خدشه‏ناپذير عقلی است. او خالق همه موجودات جهان هستی و از جمله، انسان است و نيازها و مصالح حال و آينده مردم را می‏شناسد و قانون اوست‏كه تأمين‏كننده سعادت انسان است. اين حقيقت، در آياتِ فراوانی، از جمله موارد زير آمده است:
إنِ الحكمُ إلاّ للَّه يَقُصُّ الحقَ و هو خير الفاصلين؛[6]فرمان، تنها از آنِ خداست. حق را از باطل جدا می‏كند و او بهترين جداكننده حق از باطل است.
«يقص» به معنای «قطع كردن و بريدن چيزی» است و «يقص الحق»، يعنی حق را از باطل جدا می‏كند.
ثم ردّوا إلی اللَّه مولاهم الحقِ ألا له الحكمُ و هو أسرع الحاسبين؛[7]سپس تمام بندگان به سوی خدا كه مولای حقيقی آنهاست باز گردانده می‏شوند. بدانيد كه داوری، مخصوص اوست و او سريعترين حسابگران است. ... فالحكم للَّه العلی الكبير؛[8]... داوری، مخصوص خداوندِ بلندمرتبه بزرگ است.أفحكم الجاهليّة يَبْغُونَ و مَنْ أحسن من اللَّه حكماً لقوم يوقنون؛[9]آيا آنان حكم جاهليت را از تو می‏خواهند؟ و چه كسی برای افرادِ باايمان، بهتر از خدا، حكم‏می‏كند؟ و مَنْ لمْ يحكمْ بما أنزل اللَّهُ فأولئك هم الكافرون؛[10]و هر كس به احكامی كه خدا نازل كرده، حكم نكند، پس آنان، خودشان، كافرانند.و مَنْ لم يحكم بما أنزل اللَّه فأولئك هم الظالمون؛[11] و كسانی كه بر طبق آنچه خداوند نازل كرده، حكم نمی‏كنند، پس آنان، خودشان، ستمگرانند.و مَنْ لم يحكم بما أنزل اللَّه فأولئك هم الفاسقون؛[12]
و كسانی كه بر طبق آنچه خدا نازل كرده، حكم نمی‏كنند، پس آنان، خودشان، فاسقانند.
اثبات حق حاكميت، به معنای حقوقی آن، تنها راه سعادت بشر بوده و هر راهی غير از آن، ضلالت است. بهترين قانون، قانونی است كه منطبق با نيازهای انسان بوده و قانونگذار، تنها در پی سعادت انسان بوده باشد و سخنی از منافع خودش را به ميان نياورد. آيا جز در حاكميت الهی، اين ويژگيها هست؟ هرگز!
بنابراين، سخن زير، سخنی گزاف و تهی از دليل است:
اثباتِ حقِّ حاكميت به معنای حقوقی آن، برای خدا، اشكالات فراوان دارد. آيه إنِ الحكمُ إلّا للَّه به اين معنا نيست كه خداوند، حقِّ حاكميت بر مردم دارد، تا بحث شود كه «اين حق را، به چه كسی سپرده است؟»[13]
گزافی و تهی بودن از دليل سخن بالا، به دلايل زير است:
اولاً، كدام اشكال بر حقِّ حاكميت، به معنای حقوقی آن برای خداوند هست تا چه رسد به اشكالات فراوان؟
ثانياً، معنای آيه شريف إنِ الحكم إلّا للَّه اين است كه هر گونه فرمانی در عالم آفرينش و تكوين و در عالم احكام دينی و تشريع، به دست خداست. واژه «حكم»، به معنای «منع» است، بر اين اساس، به لگام حيوان، «حكمة» گفته می‏شود و به علم فلسفه، از آن‏رو، اين واژه اطلاق می‏گردد كه مانعِ جهل است‏[14] و به فرمان الهی (تكوينی و تشريعی)، «حكم» اطلاق شده، زيرا كه مانع از سستی و فروپاشی است.
در قرآن، اين واژه، بر علم و عقل،[15] فرمان نبوت و رسالت،[16] حكومت و قضاوت،[17] ... به كار رفته كه همگی، مرتبط با معنای لغوی آن است.
ثالثاً، بر فرض كه آيه إنِ الحكم إلّا للَّه به معنای حاكميت خداوند به معنای حقوقی آن نباشد، با آياتی كه ولايت را برای ذات مقدس ربوبی اثبات می‏كند، چه می‏كنيد؟ بی‏ترديد، آن آيات، در ولايت به معنای عام آن صراحت دارد:
قل أغيرَ اللَّهِ أتَّخِذُ وليّاً فاطرِ السماوات و الأرض؛[18]بگو: «آيا غير خدا را سرپرست خود بگيرم، خدايی كه پديدآوردنده آسمان و زمين است؟»أم أتَّخَذُوا من دونهِ أولياءَ فاللَّهُ هو الولیُّ و هو يُحيی الموتی و هو علی كلّ شی‏ء قدير؛[19] آيا از فرودست خدا برای خود، سرپرستانی برگزيدند، حال آنكه تنها او، سرپرست است واوست كه مردگان را زنده می‏كند و بر هر كاری قادر و تواناست.
در اين دو آيه، از ولايت تكوينی حضرت حق، سخن به ميان آمده و سخن، به ولايت تشريعی كشانده شده است. از اين، استفاده می‏شود كه بالاصالة، او، سزاوار حكومت و سرپرستی انسان است، از آن‏رو كه ولايت تكوينی جهان هستی، در اختيار اوست.
ب) خالق هستی كه بالاصاله، ولايت دارد، ولايت و تدبير در امور اجتماعی و سياسی مردم را به پيامبر و امامان معصوم عليهم ‏السلام واگذار كرده است:
النبّی أوْلی بالمؤمنين من أنفسهم؛[20]پيامبر، نسبت به مؤمنان، از خود آنان، سزاواتر است.
برای اين آيه شريفه، چهار معنا شده است. معنايی كه تقريباً مورد اتّفاق است، ولايت و رهبری پيامبر(ص) در جامعه است؛ يعنی، ولايتِ پيامبر(ص) از ديگر ولايتهايی كه در جامعه هست، قوی‏تر است. اين اولويت، اولويتِ فراگير بوده و همه امور دين و دنيای مردم را شامل‏است. امام باقر(ع) فرموده است كه اين آيه، در باره رهبری و فرماندهی پيامبر نازل شده ‏است.[21]
شأن نزول اين آيه نيز می‏تواند به اين تفسير كمك كند. مرحوم طبرسی، در مجمع‏البيان آورده است كه وقتی رسول خدا(ص) تصميم به جنگ تبوك گرفت و فرمان بسيج عمومی صادر كرد، عده‏ای به دنبال كسب اجازه از پدر و مادر خويش، جهت شركت در جنگ بودند. خداوند، با نزول اين آيه، ولايت رسول اكرم(ص) را برتر از ديگر ولايتها معرفی كرد.[22]
مرحوم شيخ طوسی، اين اولويت را به صراحت به «شايسته تدبير» معنا كرده است: «أحق‏بتدبيرهم.»[23]
پيامبر گرامی اسلام(ص) بر اساس همين ولايت الهی، به نصب حاكم و فرماندار برای مناطق مختلف، اقدام كرد و دستورالعمل برای آنان تعيين كرد و به عقد پيمانهای سياسی و فرستادن نماينده به مناطق مختلف آن روز جهان، مبادرت ورزيد و قاضی منصوب كرد و كسانی را به عنوان مسؤول جمع‏آوری ماليات قرار داد و به سركوب فتنه‏گران پرداخت.
پيامبر اكرم(ص) بر همين اساس، به معنای دقيق كلمه، «حاكم» جامعه بود و حدود الهی را اجرا می‏كرد و مجرم و متهم را به زندان می‏انداخت و حكم به حجر و تصرف در اموال محجور می‏داد و هدايت و تنظيم اقتصاد جامعه را با به وجود آوردن تشكيلات گردآوری زكات و واگذاری منابع طبيعی و قراردادهای اقتصادی و كنترل بازار تجارت، بر عهده می‏گرفت.
از طرفی، در آيات فراوانی، سخن از اطاعت پيامبر و مراجعه به حضرت در اختلافات و حرمت تخلف از دستورهای حضرت، و ... است. مجموعه اين نكات، گويای اين است كه در بينش قرآنی، پيامبر اسلام(ص) صرفاً، در جايگاه مسأله‏گويی و بيان احكام قرار ندارد و حوزه نفوذ و دخالت او، به ابلاغ وحی، محدود نمی‏گردد و مسلمانان، در تمامی عرصه‏ ها، از جمله عرصه‏های سياسی، بايد از او پيروی كنند.[24]
بنابراين، سخن زير، سخنی بدون منطق و استدلال است:
اقدام پيامبر در رهبری غزوات و نصب قضات و گردآوری صدقات و جزيه و غنايم، همگی كارهايی در جهت اداره شؤون دنيوی مسلمانان و خارج از دايره رسالت بوده است. قرآن، در آيات متعددی، شهادت می ‏دهد كه پيامبر(ص) فراتر از رهبری دينی، رهبری سياسی را بر عهده ندارد و او، تنها وظيفه راهنمايی و اندرزگويی مردم را دارد.[25]
نيز سخن زير، ناشی از بی‏توجهی به رسالت پيامبر(ص) و وظايف مسلمانان در برابر ايشان است:
يك بررسی هرچند نه چندان عميق، به صراحت، نشان می‏دهد كه زمامداری سياسی رسول‏اكرم(ص) نه جزء مأموريتهای حضرت(ص) بوده است و نه از نهادهای امامت علی(ع) به شمار می‏آمده است.[26]
ج) از روايات فراوان، استفاده می‏شود كه در عصر غيبت، اداره جامعه اسلامی، به فقهای واجد شرايط واگذار شده است و آنان، نايب عام امام عصر، عجّل اللَّه تعالی فرجه الشريف،هستند.
از آنجا كه محور بحث ما، امامت و رهبری معصومان عليهم ‏السلام است، شرح و تفسير اين قسمت را به فرصتی ديگر موكول كرده، بحث از مشروعيت الهی امامان معصوم و رهبری امام علی(ع) را پی می‏گيريم.
آنچه ذكر شد، توضيح مبنای مشروعيت الهی بود، اينك، بحث در اين است كه «ديدگاه امام علی(ع) در باب مبنای مشروعيت رهبری چيست؟»
آنچه از كلمات علی(ع) استفاده می‏شود، آن است كه حضرت، مبنای مشروعيت رهبری خويش را، نصب پيامبر اكرم(ص) می‏دانسته است. دليل اين سخن، استناد فراوان حضرت به حديث متواتر و صحيح غدير است:
1. در سال بيست و سه يا اوايل بيست و چهار هجری قمری، در جلسه شورايی كه عمر برای خلافت تشكيل داد و همان گونه كه قابل پيش‏بينی بود، عثمان، برگزيده شد، حضرت با قسم، از اعضای شورا، چند سؤال كرد از جمله آنكه:
أنشدكم باللَّه أمنكم مَنْ نَصَبَهُ رسول اللَّه يومَ غدير خم للولاية غيري؟ قالوا: «اللّهم‏لا.»؛[27]شما را به خدا سوگند می‏دهم، آيا در ميان شما، كسی هست كه در روز غدير خم، پيامبر او را به ولايت منصوب كرده باشد جز من؟ همگی گفتند: «خدا، شاهد است كه نه.».
2. از سليم بن‏قيس هلالی، نقل شده كه حضرت امام علی(ع) در زمان خلافت عثمان، روزی در مسجدالنبی، در حالی كه دويست نفر مجتمع بودند، سخن از خلافت و ولايت خويش به ميان آورد و از وصايت پيامبر از او و فرزندانش سخن گفت و از صحابه‏ای كه اين سخن را شنيدند، درخواست كرد، شهادت دهند. زيد بن‏اَرقم و براء بن‏عازب و ابوذر و مقداد و عمار، برخاستند، گفتند: ما شهادت می‏دهيم كه پيامبر، بالای منبر، در حالی كه شما جنب منبر بودی، فرمود:
أيّها الناس! إنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ أمرنی أنْ أنصبَ لكم إمامكم و القائم فيكم بعدي و وصيّي و خليفتي و الّذی فَرَضَ اللَّهُ عزّ و جلّ علی المؤمنين في كتابه، طاعتَهُ، فَقَرنَ بطاعتِهِ طاعتي و أمَرَكُمْ بولايته، و إنّي راجعتُ ربّي خشيةَ طعنِ أهلِ النفاق و تكذيبهم فأوْعَدَني لأَبْلُغها أوْ لَيعذِّبَني؛[28] مردم! خداوند عزّ و جلّ، مرا فرمان داده تا امامتان و آن كس كه بعد از من، عهده‏دار امر شماست و وصیّ من و خليفه‏ام خواهد بود را نصب كنم، آن كس كه خداوند، در كتابش، بر مؤمنان، اطاعتش را واجب كرده و اطاعت از او را همانند اطاعت از من قرار داده و شما را مأمور به ولايت‏پذيری از او كرده است، (ولی) من، از پيشگاه خداوند، به خاطر ضربه اهل نفاق و تكذيبشان، عذر خواستم، و اما خداوند، مرا تهديد كرد كه يا اين پيام را ابلاغ كنم و يا عذابم خواهد كرد.
- سپس فرمود : مردم! خداوند مرا فرمان داد تا نماز را ابلاغ كنم، (و من نيز) برايتان بيان كردم و مرا فرمان داد تا زكات و روزه و حج را ابلاغ كنم (و من نيز) آن را برايتان بيان و تفسير كردم. همان خدا، شما را مأمور به ولايت كرده است و من، شما را گواه می‏گيرم كه ولايت از آنِ اين كس است (پيامبر، دستش را بر شانه علی گذارد)، سپس، از آنِ دو فرزندش (حسن و حسين) سپس، بعد از آن دو، از آنِ اوصيای از فرزندانشان است. اينان، از قرآن، جدا نشده و قرآن نيز از آنان جدا نخواهد شد تا در بهشت، در كنار حوضِ كوثر، بر من وارد شوند.
3. در سال سی و پنج قمری، برخی اين زمزمه را ساز كردند كه پيامبر(ص) امام علی(ع) را به خلافت نصب نكرده است. حضرت، در محل اجتماع مردم در رحبه كوفه حاضر شده و آنان را سوگند داد كه هر كس حديث غدير را از پيامبر(ص) شنيده، برخيزد و شهادت دهد. در اين‏هنگام، بيش از بيست نفر از صحابه برخواستند و شهادت دادند كه ما از پيامبر(ص) شنيديم كه فرمود:
ألا مَنْ كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه. اللهم! والِ مَنْ والاهُ و عادِ مَنْ عاداه و أحبّ مَنْ أحَبَّهُ وَ ابْغضْ مَنْ أبْغَضَهَ و أعِنْ مَنْ أعانه؛[29]
آگاه باشيد! هر كس كه من، مولای اويم، علی مولای اوست. خدايا!! هر كس ولايت علی را پذيرد، او را در كنف ولايت او قرار ده! و هر كس او را دشمن می‏دارد، دشمن بدار! دوست‏دار آن كس كه علی را دوست دارد! و مبغوض بدار آن كس كه او را مبغوض می‏دارد! و كمك كن آن كس كه علی را كمك می‏كند!
برخی از اينان كه برخاستند، عبارت بودند از:
1. ابو ايوب انصاری كه در جنگ بدر شركت داشته و در جنگ با روميان به شهادت رسيده ‏است؛
2. ابوعمرة بن عمرو بن‏محض؛
3. ابو زينب بن‏ عوف انصاری؛
4. سهل بن‏ حنيف كه از رزمندگان جنگ بدر بوده است؛
5. خزيمة بن‏ثابت كه در جنگ بدر شركت داشته و در صفين به شهادت رسيده است؛
6. عبداللَّه بن ‏ثابت انصاری؛
7. حبشی بن جناده سلولی؛
8. عبيد بن‏ ن‏عجلان انصاری؛
10. ثابت ب ن‏وديعه انصاری؛
11. ابوفضاله انصاری كه در جنگ صفين به شهادت رسيد؛
12. عبدالرحمان بن‏ عبدرب انصاری؛
13. ابوقدامة انصاری كه در جنگ صفين به شهادت رسيد؛
14. ابوليلی انصاری كه او نيز شهيد جنگ صفين است؛
15. ابوهريره دوسی؛
16. ابوالهيثم بن‏ تيهان كه شهيد صفين است؛
17. ابوشريح خويلد بن ‏عمرو خزاعی؛
18. زيد يا يزيد بن ‏شراحيل انصاری؛
19. ابوسعيد سعد بن‏ مالك خدری؛
20. ابوالعباس سهل بن ‏سعد انصاری؛
21. عامر بن يلا غفاری؛
22. ابوطريف عدی بن‏حاتم؛
23. عقبة بن‏ عامر جهنی؛
24. ناجية بن‏ عمرو خزاعی.
نام اين افراد، در روايات مختلف و در هر روايت، نام تعدادی از اين كسان آمده است.
از عجايب اين است كه تاريخ اين مناشده، سال سی و پنج قمری است و با اينكه از زمان حادثه غدير بيش از بيست و پنج سال گذشته است و در خلال اين مدت، بسياری از صحابه كه شاهد صحنه غدير بودند از دنيا رفته‏اند و برخی در جنگها كشته شده‏اند و بسياری از آنان در شهرهای مختلف پراكنده گشته ‏اند و كوفه، مركز اجتماع صحابه نبوده است و جز عده اندكی از صحابه، به كوفه، به عشق علی(ع)، هجرت نكرده بودند، در عين حال، اين حجم عظيم از روات، آن هم در مجلسی كه از پيش برای اين كار تشكيل نشده، نشان دهنده شهرت فوق ‏العاده اين حديث است.
در اين مراسم، زيد بن‏ارقم، با اينكه حديث را از پيامبر شنيده بود، شهادت نداد. امام علی(ع) نفرينش كرد و از خداوند خواست چشمش را از او بگيرد و او در پی اين نفرين مولا، نابينا شد، ولی بعد از نابينايی، پيوسته حديث غدير را برای مردم بازگو می‏كرد.
اين جريان را چهار نفر از صحابه و چهارده نفر از تابعين، به سند صحيح نقل كرده ‏اند.
اين حديث، گويای آن است كه امام علی(ع) اصرار بر اين نكته داشت كه نصب الهی حضرت از خاطره‏ها نرود.
4. علی(ع) در سال سی و شش قمری به هنگام جنگ جمل، طلحه را به حضور طلبيد. از او پرسيد: تو را به خدا! آيا از پيامبر شنيدی كه فرمود: «مَنْ كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه. اللهم! والِ مَنْ والاه! و عاد من عاداه!»؟ او گفت: «بلی.» حضرت فرمود: «پس چرا با من می‏جنگی؟!» او جوابی نداشت.[30] در اين سخن، امام علی(ع) مشروعيت حكومت خود را به حديث غدير منتسب كرده و بر اين اساس از طلحه می‏پرسد: «چرا با من قتال می‏كنی؟»؛ زيرا، با آن مشروعيت الهی ديگر جايی برای خيره‏سری نيست و به همين جهت، طلحه، جوابی برای گفتن نداشت.
در موارد ديگری هم امام علی(ع) مناشده به حديث غدير را داشته كه همگی اين موارد، گويای آن است كه حضرت، مشروعيت حكومت خويش را به نصب الهی می‏دانسته است. جای تعجب فراوان است كه كسانی با اين همه نصوص صريح، می‏گويند، هيچ جا مولا علی(ع) در رابطه با خلافت خود، از مشروعيت الهی سخن نگفته و پيوسته از رأی مردم دم زده است!
برخی، با غمض عين از اين بيانات صريح امام علی(ع) با استناد به برخی از كلمات حضرت، در پی آنند كه بگويند: امام علی(ع) هم، مشروعيت رهبری خود را به رأی مردم‏می‏دانست:
علی(ع) حكومت و ولايت را، يك امر مردمی، و امانتی از سوی مردم و حكومت شونده،تلقی می‏كند، نه از طرف خدا. در ختم جنگ صفين و آتش‏بس هم، تسليم رأی‏ عمومی‏شد.[31]
اگر امامان، برای خود، مشروعيت حكومت قايل بودند، چرا همواره از مردم برای حكومت كردن خود مشروعيت می‏طلبيدند، همچون بيعت امام علی(ع) و صلح امام حسن(ع) و دعوت اهل كوفه از امام حسين(ع) و قبول ولايتعهدی امام رضا(ع) با اصرار مأمون عباسی؟[32]
نه اصل مشروعيت رهبری و نه تعيين صفات او، هيچ كدام به دست شارع نيست و اگر رواياتی هم در اين زمينه هست، ارشاد به حكم عقل است، حتی اميرالمؤمنين(ع) هم مشروعيت حكومت خود را، به بيعت مردم می‏دانست.[33]
حضرت علی(ع) مشروعيت خود را به رأی و انتخاب مردم می‏داند و در قبال معاويه، به مشروعيت مدنی خود استناد و مباهات می‏نمود.[34]
پيش از نقد اصلی‏ترين محور اين گفته‏ها كه مسأله استناد به بيعت در گفتار امام علی(ع) است تذكر برخی از سوءفهم‏ها در اين عبارتی كه نقل شد، مفيد است:
1. درست است كه امام علی(ع) در مواردی از نهج ‏البلاغه، حكومت را «امانت» می‏داند،[35] ولی كجا ايشان فرموده است كه حكومت، امانتی از سوی مردم است؟ بی‏ترديد، اين تفسير، تفسير به رأی است! امانت، در كلام علی(ع) امانتِ الهی است، همان كه در قرآن آمده:
إنَّ اللَّهَ يأمركم أنْ تؤدوا الأمانات إلی أهلها.[36]
در ذيل آيه، چندين روايت، «امانت» را به «امامت» تفسير كرده است؛ در كلام مولا، مقصود، اين است كه حكومت، امانت الهی است نه لقمه چرب.
2. امام علی(ع) در ختم جنگ صفين و آتش‏بس، رأی مردم را حق نمی‏دانست،[37] ولی چاره‏ای جز تسليم نداشت، آن چنان كه در آغازِ انحراف خلافت از مسير خود، در ماجرای سقيفه، امامت را حق خود می‏دانست، ولی سرانجام، چاره‏ای جز سكوت نيافت. در موارد متعددی، امام علی(ع) به نكوهش ياران خويش در تحميل حكميّت پرداخته است.
3. در كجای تاريخ آمده كه امام حسن(ع) در جريان صلح، مشروعيت خود را از مردم طلب كرده است؟ آيا دعوت مردم كوفه از امام حسين(ع) به معنای طلب مشروعيت حكومتِ خود از مردم است؟ هرگز!
در ماجرای ولايت‏عهدی امام رضا(ع) سخنی از مشروعيت طلبيدن از مردم برای حكومت نيست و اصولاً، طبق صريح تاريخ، ماجرای ولايت‏عهدی، بر حضرت تحميل شد و برای حضرت، ولايت‏عهدی، همانند زندان بردن برای امام كاظم(ع) بود.
4. ارشادی بودن و مولوی بودن اوامر، بی‏حساب نيست، بلكه ضابطه مخصوص خود را دارد. ملاك ارشادی بودن، اين است كه مولا، از مولويتش استفاده نكرده و آن را اِعمال نكند، مثل اوامر اطاعت از خداوند كه عقل به آن حكم می‏كند، اما آنجا كه مولا، از مولويتش سرمايه‏گذاری می‏كند قطعاً امر مولوی است و در مورد نصب ولايت مولا، پيامبر اكرم صلی اللَّه عليه و آله از تمام مولويت خويش، سرمايه گذاشت و از مردم پرسيد: «چه كسی ولايتش بر مؤمنان از خودشان بيشتر است؟». گفتند: خدا و رسولش آگاه‏ترند». آن گاه فرمود: «خداوند، مولای من است و من، مولای مؤمنانم، و من، ولايتم بر مؤمنان، از خودشان، بيشتر است.» سپس پيامبر صلی اللَّه عليه و آله فرمود: «مَنْ كُنتُ مولاه فعليٌّ مولاه».[38]
بنابراين، حمل اين روايت بر ارشاد، سخنی ناصواب است. اينك به نقد عمده‏ترين استدلال قائلان به مشروعيت مردمی برای حكومت مولا علی(ع) يعنی بيعت، می‏پردازيم.

بحث بيعت

مجموع كلماتی كه امام علی(ع) در باب بيعت با خويش ذكر فرموده، بر دو بخش است:
1. آنجا كه گزارشی از آغاز خلافت خويش دارد كه با چه اشتياقی با حضرت بيعت كردند:
فأقبلتم إلیَّ إقبالَ العُوذِ المطافيلِ علی أولادها تقولونَ: «البيعة! البيعة!» قَبَضْتُ كَفّي فَبَسَطْتُمُوها، و نازَعْتُكم يدي، فجاذَبْتُمُوها؛[39]همچون ماده شتر كه به طفل خود روی آرد، به من رو آورديد، در حالی كه پياپی می‏گفتيد:«بيعت! بيعت!». دست خود را باز پس بردم، آن را كشيديد و از دستتان كشيدم، به‏خود برگردانيديد.«و بَسَطْتُم يدي فَكَفَفْتُها و مَدَدْتُمُوها فَقَبَضْتُها ثُم تَداكَكْتُم عَلَیَّ تَداكَّ الإبلِ الهيم علی حِياضِها يومَ ورُودِها حتّی انقطعتِ النعلُ و سَقَطَ الرِداءُ و وُطِي‏ءَ الضعيفُ و بَلَغَ من سرورِ الناسِ ببيعتهم إيایَّ أنِ ابْتَهَجَ بها الصغيرُ و هَدَج إليها الكبيرُ و تَحامَلَ نَحْوَهَا العليلُ و حَسَرَتْ إليها الكعابِ»؛[40] دستم را گشوديد و من، آن را بستم، و آن را كشيديد، نگاهش داشتم. سپس، بر من هجوم آورديد، آن سان كه شترانِ تشنه، در نوبت آب خوردن، به آبگيرها هجوم آوردند، چندان كه بند كفش بُريده و ردا از دوش افتاد و ناتوان، پامال گرديد. خشنودی مردم در بيعت من، به آن حد رسيد كه خردسال، شادمان شد و سالخورده، لنگان و لرزان، و بيماران، با درد و رنج فراوان، و دوشيزگان، بی‏نقاب، به سوی من شتافتند.
اين كلمات مولا علی(ع) ترسيمی از واقعيت موجود به هنگام بيعت با حضرت است و بيان اين حقيقت است كه بيعت با حضرت، بيعتی عمومی و مردمی بود و با تمام بيعتهايی كه در زمان خلفا شد، متفاوت بود، بيعتی بود خودجوش و فراگير، بدون هيچ توطئه قبلی، نه مانند بيعت سقيفه كه تصميم اصلی را، چند نفر بگيرند و مردم را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند و نه همانند بيعت عمر، كه تنها با تصميم خليفه اول پايه‏ريزی شد، و نه همچون بيعت عثمان كه شورای شش نفره، با آن تركيب خاصش، سردمدار آن بود. به هر حال، تنها، بيعت حقيقی و واقعی مردم، همراه با شور و هيجان آنان، بيعت با امام علی(ع) بود.
آيا گزارش اين صحنه پرهيجان، به معنای به رسميت شناختن بيعت در مشروعيت امامت و رهبری حضرت هست؟ هرگز، حداكثر گويای رضايت و خرسندی مولی از اين عمل است. آيا رضايت حضرت را می‏توان مبنای مشروعيت گرفت؟! اين، وظيفه مردم بود كه بيست و پنج سال قبل از اين، بيعت می‏كردند. بيعت، برای مشروعيت دادن به حكومت مولا نبود، بلكه بيعت بر وفاداری و همراهی با مولا بود تا زمينه تحقق احكام الهی فراهم گردد. اين گزارش‏مولا، دقيقاً، همانند گزارش قرآن از بيعت مردم در حديبيه با پيامبر اكرم صلی اللَّه عليه‏و آله است:
لقد رضی اللَّه عن المؤمنين إذ يبايعونك تحت الشجرة فعلم ما فی قلوبهم فأنزل السكينة عليهم و أثابهم فتحا قريباً[41]؛خداوند از مؤمنانی كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند، راضی و خشنود شد. خدا، آنچه را در درون قلب آنان (از صداقت و ايمان) نهفته بود، می‏دانست، لذا آرامش را بر دلهای آنان نازل كرد و فتح نزديكی به عنوان پاداش، نصيب آنان كرد.إنّ الّذين يبايعونك إنّما يبايعونَ اللَّهَ يدُ اللَّه فوق أيديهم فمن نكث فإنما ينكُثُ علی نفسه و مَنْ أوفی بما عاهد عليه اللَّهُ فسيئوتيه أجراً عظيماً[42]؛ آنان كه با تو بيعت می‏كنند، در حقيقت، با خدا بيعت می‏كنند و دست خدا، بالای دست آنان است. هر كس پيمان‏شكنی كند، به زيان خود پيمان شكسته است و آن كس كه نسبت به عهدی كه خدا بر او بسته، وفا كند، به زودی پاداش عظيمی به او خواهد داد.
در اين دو آيه، سخن از اِخبار از بيعتی است كه در حديبيه به هنگام پديد آمدن حالت بحران و خطر جنگ، با پيامبر اكرم صلی اللَّه عليه و آله بستند و با حضرت بيعت كردند كه در ميدان نبرد، مقاومت كرده و تا آخرين قطره خون خود بجنگند.[43]
آيا گزارش و اِخبار از اين بيعت، به معنای پذيرش «مشروعيت رهبری با بيعت» است؟ با توضيحی كه تقديم شد، پاسخ واضح است و اين گزارش، هرگز، به معنای پذيرش «مشروعيت رهبری با بيعت»، نيست.
گروه دوم از كلمات مولا علی(ع) در باب بيعت، استناد امام(ع) به بيعت مردم در برابر دشمنان خويش است. امام(ع) در نامه‏ای به طلحه و زبير نوشت:
أما بعد، فقد عَلِمْتُما و إنْ كَتَمْتُما أنّي لَمْ أُرِدِ الناسَ حتّی أرادُوني و لم أُبايعهم حتّی بايَعُوني و إنّكم مِمَّنْ أرادَني و بايَعَني، و إنَّ العامة لم تبايِعْني لسلطانٍ غالبٍ و لا لعَرَضٍ حاضرٍ، فإنْ كنتُما بايَعْتُمانی طائعينِ، فَارْجِعا و توُبا إلی اللَّهِ من قريبٍ؛ و إنْ كنتما بايَعْتُمانی كارهين، فقد جَعَلْتُما لي عليكما السبيلَ بإظهارِكما الطاعةَ و إسرارِكما المعصيةَ[44]؛اما بعد؛ شما، نيك می‏دانيد هر چند پوشيده می‏داريد كه من، آهنگ مردم نكردم، بلكه آنان، آهنگ من كردند و من، از آنان، بيعت نخواستم، بلكه آنان دست به بيعت من گشادند و شما دو تن، از كسانی بوديد كه به سوی من آمديد و با من بيعت كرديد. بيعت كردن مردم با من، بدان سبب نبود كه مرا قدرتی غالب بوده يا مالی مهيا. اگر شما از روی رضا با من بيعت كرديد، از اين بيعت‏شكنی، تا زود است، برگرديد و در پيشگاه خداوند توبه كنيد و اگر به اكراه بيعت كرده‏ايد، به سبب تظاهر به طاعت و در دل نهان داشتن معصيت، راه بازخواست خود را بر من گشاده داشته ‏ايد.
و نيز خطاب به معاويه، در موارد متعددی، حضرت، استناد به بيعت كرده است:
إنَّهُ بايَعَني القومُ الذين بايَعُوا أبابكر و عمر و عثمان علی ما بايَعُوهم عليه، فلمْ يكُنْ للشاهد أنْ يَخْتارَ و لا للغائب أنْ يَرُدَّ[45]؛همان مردمی كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند، به همان ترتيب، با من بيعت كردند. پس كسی كه حاضر است، نتواند ديگری را خليفه كند، و آن را كه غايب بوده است، نرسد كه آنچه حاضران پذيرفته‏اند، نپذيرد.
در پاسخ اين استناد می‏گوييم:
1. آن چنان كه در تفسير قرآن، بايد تمام آيات را ديد و آن گاه به تفسير آنها پرداخت، در تفسير كلمات معصومان عليهم‏السلام نيز بايد اين نكته لحاظ شود. راز انحراف بعضی از فرق اسلامی، همين بود كه برخی از آيات را، محور قرار داده و از برخی ديگر، غفلت ورزيدند. طرفداران جبر، به گروهی از آيات تمسك كردند كه مضمونش آن است كه همه چيز، به دست خداست و طرفداران اختيار و تفويض، به آياتی كه مضمونش اين است كه سرنوشت انسان، به دست خودش رقم زده می‏شود، تمسك كردند و به اين ترتيب، هر دو گروه، به وادی ضلالت خزيدند اما شيعه، به سبب هدايت امامانش عليهم ‏السلام به هر دو گروه آيات توجه كردند و راه سعادت يافتند.
در تحليل نظر امام علی(ع) در باب مشروعيت نيز بايد مجموعه كلمات حضرت(ع) از جمله كلماتی كه حضرت به استناد حديث غدير كه نصّ در نصب است و نص در مشروعيت الهی است ملاحظه كرد. اينك، اين سؤال مطرح می‏شود كه: «وجه جمع بين اين دو گروه ازكلمات حضرت چيست؟»، «آيا بالاخره، حضرت، مشروعيت حكومت خود را، الهی می‏داند يامردمی؟».
با توجه به مبنای مشروعيت الهی رهبری و حكومت و نيز حديث متواتر غدير، ترديدی در اين نيست كه حضرت، مبنای مشروعيت حكومت خويش را الهی می‏داند و استناد به بيعت، آن هم با دشمنانِ آتش‏افروز، توجيهی جز محكوميت آنان، با همان زبان و فرهنگی كه دشمنان از آن سخن گفته و دم می‏زنند، نيست. اين، روشی است كاملاً عقلايی كه در مواجهه با خصم به كار گرفته می‏شود. در فقه ما، «قاعده اِلزام» گويای همين مضمون است.[46] اين قاعده می‏گويد كه با مخالف، به چيزی كه خود را به آن ملزم می‏داند، روبه‏رو شويد. مستند اين قاعده، روايت امام كاظم(ع) است كه فرمود:
ألزموهم بما ألزموا به أنفسهم؛[47]آنان را ملزم سازيد، به چيزی كه خود را به آن ملزم ساخته ‏اند.
امام(ع) در برابر پيمان‏شكنان، آنان را ملزم به پيمانی می‏كند كه خود به آن تن دادند كه همان بيعت با حضرت است و نيز در برابر معاويه كه حكومت خلفای ثلاث را پذيرفته، حضرت، با همان فرهنگ، با او سخن می‏گويد و اظهار می‏دارد كه «همان كسانی كه با آنان بيعت كردند، با من هم بيعت كردند، پس مخالفت چرا؟».
اين گونه سخن گفتن، هرگز، به معنای پذيرش مشروعيت بيعت با رأی مردم نيست، بلكه اين، همانند استناد حضرت امام خمينی، رضوان اللَّه عليه، در آغاز مبارزه، به قانون اساسی رژيم طاغوت است. امام راحل، در تاريخ رجب 1383 برابر با 11 آذر 1341 به مناسبت آغازدرس رسمی حوزه، پس از اتمام غائله انجمنهای ايالتی و ولايتی، ضمن سخنرانی مبسوطی فرمودند:
«... اين نكته لازم است يادآوری شود كه استناد و تكيه ما روی قانون اساسی، از طريق «ألزموهم بما ألزموا به أنفسهم» می‏باشد، نه اين كه قانون اساسی، از نظر ما، تمام باشد. اگر علما، از طريق قانون حرف می‏زنند، برای اين است كه اصل دوم متمم قانون اساسی، تصويب هر قانون خلاف قرآن را از قانونيت انداخته است و الاّ، ما لنا و للقانون؟ ماييم و قانون اسلام!علمای اسلامند و قرآن كريم! علمای اسلامند و احاديث نبوی! علمای اسلامند و احاديث ائمه اسلام! هر چه موافق دين و قوانين اسلام باشد، ما، با كمال تواضع، به آن گردن می‏نهيم و هر چه مخالف دين و قرآن باشد، ولو قانون اساسی باشد ولو التزامات بين‏المللی باشد، ما، با آن مخالفيم».[48]
و از عجايب، آن است كه كسانی تصريح می‏كنند كه ولايت پيامبر و ائمه، به نصب است و مشروعيت بلاواسطه الهی را دارد، در عين حال، می‏گويند، استناد امام(ع) به بيعت، از باب جدل نيست! اينان، می‏گويند، ارزش بيعت، در طول نصب الهی است!
اگر چنين است، تا زمانی كه شما، مبنای نصب را پذيرفته‏ايد، ديگر نوبت به بيعت نمی‏رسد. بنابراين، چه توجيهی جز پذيرشِ توجيه فوق برای كلمات امام(ع) در اين زمينه متصور است؟
در اين زمينه، سخن فراوان است لكن به سبب محدود بودن مقاله، به همين مقدار اكتفا می‏كنيم. جهت تتميم و تكميل بحث، تذكر چند نكته لازم است:

حريم مردم در نظام اسلامی

1. پذيرش مبنای مشروعيت الهی برای حكومت و رهبری، چه در مورد امامت معصومان عليهم‏السلام و چه در مورد ولايت فقيه، هرگز، به معنای بی‏اعتنايی به حريم مردم نيست. تكريم مردم، به آن است كه تمام تلاش، در جهت سعادت و تأمين دنيا و آخرت آنان صورت گيرد، نه آنكه مردم را در جايگاه خداوند بنشانيم و بگوييم: «هر چه آنان می‏گويند، حق است.» دقيقاً، همان كه دمكراسی غرب از آن دم می‏زند! اين، تكريم مردم نيست، بلكه تحقير مردم است! در نظامهای دمكراسی غربی، مردم، ابزارند و بس، و تصميم‏گيرنده پول است و تبليغات عوام‏فريبانه!
متأسفانه، در حالی كه محققان منصف غربی، دم از ناكامی دموكراسی‏[49] می‏زنند، كسانی در داخل كشور، می‏خواهند اين نغمه را ساز كنند! بنابراين سخنانی از اين دست جايی ندارد:
بايد به خواست مردم، احترام گذاشت، حتی اگر غير مشروع باشد، بايد حداقل، آن را تحمل كرد، تا زمانی كه از انتظارهای خود برگردند.[50] نيز نوشته ‏اند:
هر آنچه افكار عمومی مخالف آن باشد، نامشروع است، حتی قاضی، اگر حكمی بدهد كه خلاف افكار عمومی باشد، نامشروع است.[51]
به هر حال، تكريم مردم، به اين است كه حكومت، در خدمت مردم باشد، و كارگزاران حكومت، مردم را ارباب خويش بدانند. اين سفارشِ پيوسته امام علی(ع) به كارگزاران نظام اسلامی است. در عهدنامه مالك اشتر آمده است:
«وَ اشعر قلبَك الرحمةَ للرعيّةِ و المحبَّةَ لهم وَ اللطفَ بهم و لا تكونَنَّ عليهم سَبُعاً ضارياً تَغْتَنِمُ اُكْلَهُم، فانَّهم صنفان: إمّا أخٌ لك في الدين أو نظيرٌ لك في الخلق»؛[52]«قلب خويش را نسبت به ملت خود، مملو از رحمت و محبت و لطف كن و همچون حيوان درنده‏ای نسبت به آنان مباش كه خوردن آنان را غنيمت شماری؛ زيرا، آنان دو گروهند: يا برادر دينی تو هستند و يا انسانهايی مانند تو.»
نيز در نامه‏ای كه امام علی(ع) به قثم بن‏عباس فرماندار مكه نوشته، آمده است:
و لا يكن لك إلی الناسِ سفيرٌ إلّا لسانُك و لا حاجِبٌ إلّا وجهُك و لا تَحجبَنَّ ذا حاجةٍ عن لقائك بها فإنّها إنْ ذيِدَتْ عن أبْوابِك في أوّل وِرْدِها، لم تُحْمَدْ فيما بعدُ علی قضائها؛[53] ميان تو و مردم، واسطه و سفيری جز زبانت، و حاجب و پرده‏ای جز چهره‏ات نباشد. افرادی كه با تو كار دارند، از ملاقات خود محروم مساز كه اگر آنان در ابتدا از درِ خانه‏ات رانده شوند، حل مشكلشان، بعداً، جبران نخواهد كرد.
از اين گونه سفارشها در كلمات علی(ع)، فراوان است‏[54].
اين، سيمای مردم‏گرايی اسلامی است. در اين مردم‏گرايی، ضمن آنكه خدمت به مردم، محور است، مردم، جای خدا نمی‏نشينند. در نظام اسلامی، روح و جان، از آنِ قانون خداست و پذيرش قانون اوست كه محك ايمان است.
و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة إذا قضی اللَّه و رسوله أمراً أنْ يكون لهم الخيرة من أمرهم و مَنْ يعص اللَّه و رسولَه فقد ضلّ ضلالاً مبيناً[55]؛هيچ مرد و زن باايمانی را نرسد آن هنگامی كه خدا و رسولش، امری را لازم بدانند، اختياری از خود در برابر فرمان خدا داشته باشند و هر كس نافرمانی خدا و رسولش را كند، به گمراهی آشكار افتاده است.

حضور مردم و تحقق خارجی ولايت

2. تمام محور سخن، در اين مقاله، «مشروعيت» است، لكن ترديدی نيست كه تا مردم به صحنه نيايند و با امام معصوم بيعت و اعلام وفاداری نكنند، حكومت و رهبری او، تحقق خارجی نخواهد يافت. بر اين اساس است كه امير مؤمنان علی(ع): «حضور الحاضر و قيامُ الحجة بوجود الناصر»[56] را از زمينه‏های پذيرش حكومت خود اعلام می‏كند.
معنای اين سخن، اين است كه وقتی مردم كنار بنشينند و از امام حق حمايت نكنند، گرچه مشروعيتش باقی است، اما تكليفی در جهت حضور در صحنه ندارد. به همين دليل، امير مؤمنان علی(ع) پس از چند ماه تلاش، برای به دست گرفتن خلافت كنار نشست، چرا كه ديد ياران، وفادار و همراه نيستند:
فنظرتُ فإذا ليس لي معين إلّا أهل بيتي فَضَنِنْتُ بهم عن الموت و أغْضَيْتُ علی القَذی و شربْتُ علی الشَجی و صَبَرْتُ علی أخذ الكَظْمِ و علی أمَّرَ من طعمِ العَلْقَمِ‏[57]؛به هر جای نگريستم، برای خود ياوری جز اهل‏بيتم، نيافتم، (لذا) نخواستم كه آنان، به كام مرگ روند. ناچار خارِ غم در ديده شكسته، نفس در سينه و گلو بسته، از حقِّ خود چشم پوشيدم و شربتِ تلخ شكيبايی نوشيدم.
پس چگونه می‏توان گفت:
در غدير خم، پيامبر حضرت علی را به عنوان جانشين خود منصوب نمود، اما بعد از رحلت پيامبر، در جلسه شورا كه سرانِ همه قبايل در آن شركت داشتند، با رضايت حضرت علی(ع) بر سر جانشينی پيامبر، رأی‏گيری به عمل آمد كه بيشتر شركت‏كنندگان، به ابوبكر رأی دادند و امام نيز قبول كرد كه او باشد ... حجت خدا، دستور خداوند و پيامبر نيست، بلكه حجت، رأی بوده است ...[58]
حكومت اسلامی، استبداد نيست
3. مبنای مشروعيت الهی را مرادف با استبداد گرفتن، اهانت به خداوند و انبيا و امامان است. استبداد، به معنای حاكميت خودكامانه بر سرنوشت مردم است و مشروعيت الهی، به معنای حاكميت قانون خدا بر مردم، پس اين كجا و استبداد كجا؟
در اين زمينه، سخن امام راحل(ره) خواندنی است:
«حكومت اسلامی، استبدادی نيست كه رييس دولت، مستبد و خودرأی باشد، مال و جان مردم را به بازی بگيرد و در آن، به دلخواه، دخل و تصرف كند، هر كس را اراده‏اش تعلق گرفت، بكُشد و هر كس را خواست، انعام كند و به هر كه خواست، تيول بدهد و املاك و اموال ملت را به اين و آن ببخشد! رسول اكرم صلی اللَّه عليه و آله و حضرت امير المؤمنين و ساير خلفا هم چنين اختياراتی نداشتند. در حكومت اسلامی، حكومت‏كنندگان، در اجرا و اداره، مقيد به يك مجموعه شرط هستند كه در قرآن كريم و سنت رسول اكرم صلی اللَّه عليه و آله معين شده. از اين جهت، حكومت اسلامی، «حكومت قانون الهی بر مردم» است.[59]
نيز در جای ديگری فرمودند:
شيوه حكومت اسلامی، نه حكومت استبدادی است كه رأی و نظر فرد بر آن حاكم باشد، و نه حكومت مشروطه يا جمهوری كه آرای جمعی از مردم، حرف اول را بزند، بلكه حكومت اسلامی، حكومتی است كه در جميع عرصه‏ها، از قانون خدا الهام می‏گيرد و هيچ يك از مسؤولان نظام، حق استبداد ندارند، بلكه بايد جميع آنچه در حكومت و شؤون و لوازم آن اجرا می‏شود، بر طبق قانون خداوند باشد، حتی اطاعت از مسؤولان نظام اسلامی.[60]
اولين و اساسی‏ترين شرط رهبر، «عدالت» است و استبداد مسؤولان با عدالت، سازگار نيست. اگر رهبر، به استبداد گراييد، خود به خود، منعزل است و نيازی به عزل نيست.
البته، توضيح اين نكته ضروری است كه استبداد، غير قاطعيت است. قاطعيت در اجرای‏احكام الهی، يك اصل مهم برای رهبری است، همان كه مولا علی(ع) در آغاز خلافت خود فرمود:
و اعلموا أنّی إنْ أجَبْتُكُمْ رَكِبْتُ بكم ما أعْلَمُ، و لَمْ أُصْغِ إلی قولِ القائل و عَتْبِ العاتبِ‏[61]؛بدانيد كه اگر دعوتتان را اجابت كرده (خلافت را بپذيرم)، با شما، چنان رفتار خواهم كرد كه خود می‏دانم (بر اساس قانون خدا) و به گفته گوينده و ملامت سرزنش‏كننده، گوش نمی‏دهم.
در مشروعيت الهی، تمام سخن اين است كه حاكم، تنها مجری اوامر و دستورهای‏خداست، پس گفته زير، سخنی ناصواب و به سبب فهم درست نكردن مشروعيت الهی است:
افرادی كه جوهر فاشيزم را خوب درك كرده‏اند، می‏دانند كه نظريه مشروعيت الهی رهبری، همان انديشه موسولينی است، اما لباس مقدس بر تن كرده است‏[62].
ممكن است كه گويندگان اين سخن، در پی تعريض به مشروعيت الهی ولايت فقيه باشند، ولی كلام فوق، كلامی است مطلق كه شامل پيامبر و امامان نيز می‏شود.

 

 

پی نوشت ها
________________________________________

[1]. تنبيه الاُمّة و تنزيه الملّة (حكومت از نظر اسلام)، ص‏46.
[2]. نهج‏البلاغه، خطبه 40؛ الكامل فی اللغة و الادب، ج‏2، ص‏131؛ كنزالعمال، ج‏5، ص‏751 و المصنّف، ج‏15، ص‏328.
[3]. غرر و درر (با شرح مرحوم خوانساری)، ج‏6، ص‏236، حديث 10109.
[4]. بحارالانوار، ج‏72، ص‏359، (كتاب العشرة، باب 81، ح‏74).
[5]. حكمت و حكومت، ص‏145 142 و 154 151 و 176 167 و روزنامه همشهری، شماره 724، تير 1374، ص‏6.
[6]. انعام (6)، 57.
[7]. انعام (6)، 62.
[8]. مؤمن(40)، 12.
[9]. مائده (5)، 50.
[10]. همان، 44.
[11]. همان، 45.
[12]. همان، 47.
[13]. هفته ‏نامه آبان، 79/1/28؛ ش‏121، ص‏4.
[14]. مقائيس اللّغة، ج‏2، ص‏91.
[15]. مانند آيه هشتاد و نه از سوره انعام، طبق يك احتمال.
[16]. مانند آيه هفتاد و نه از سوره آل عمران.
[17]. مانند آيه شانزده از سوره جاثيه.
[18]. انعام (6)، 14.
[19]. شوری‏ (42)، 9.
[20]. احزاب (33)، 6.
[21]. مجمع البحرين، ج‏3، ص‏1977، ماده «و ل ی».
[22]. مجمع البيان، ج‏4، ص‏338.
[23]. تفسير تبيان، ج‏8، ص‏317.
[24]. جهت تفصيل بيشتر در اين زمينه، به كتاب دين و دولت در انديشه اسلامی، (ص‏239 217) مراجعه كنيد.
[25]. الإسلام و أُصول الحكم، ص‏48.
[26]. حكمت و حكومت، ص‏168.
[27]. الغدير، ج‏1، ص‏334 327.
[28]. همان، ص‏338 334.
[29]. همان، ص‏378 339.
[30]. همان، ص‏380 378.
[31]. دو هفته‏نامه ايران فردا، 78/10/8، ش‏65، ص‏2.
[32]. روزنامه فتح، 79/1/17، ص‏3.
[33]. روزنامه همشهری، مهر 77.
[34]. هفته‏نامه آبان، دی 77.
[35]. نهج‏البلاغه، خطبه 35 و نامه‏ های 5 و 26 و 41 و 42 و 53 و 71.
[36]. نساء (4)، 58.
[37]. نهج‏البلاغه، خطبه 35.
[38]. الغدير، ج‏1، ص‏35.
[39]. نهج‏البلاغه، خطبه 137.
[40]. نهج‏البلاغه، خطبه 229.
[41]. فتح (48)، 18.
[42]. فتح (48)، 10.
[43]. الدر المنثور، ج‏6، ص‏74 و مجمع‏البيان، ج‏5، ص‏117.
[44]. نهج‏البلاغه، نامه 54.
[45]. نهج‏البلاغه، نامه 6.
[46]. القواعد الفقهيه، ج‏3، ص‏198 179.
[47]. تهذيب الاحكام، ج‏8، ص‏58، ح‏190 و الاستبصار، ج‏3، ص‏292.
[48]. بررسی و تحليلی از نهضت امام خمينی، ص‏200.
[49]. لذات فلسفه، ص‏351 و ص‏363.
[50]. روزنامه آريا، 79/1/18، ص‏2.
[51]. روزنامه صبح امروز، 78/9/7، ص‏12.
[52]. نهج‏البلاغه، نامه 53.
[53]. نهج‏البلاغه، نامه 67.
[54]. نهج‏البلاغه، نامه 26 و 27.
[55]. احزاب (33)، 36.
[56]. نهج‏البلاغه، خطبه 3.
[57]. نهج‏البلاغه، خطبه 26.
[58]. خبرنامه جمعيت ايثارگران، ش‏42، ص‏30.
[59]. ولايت فقيه، ص‏34.
[60]. كتاب البيع، ج‏2، ص‏461.
[61]. نهج‏البلاغه، خطبه 92.
[62]. روزنامه فتح، 79/1/16، ص‏3.

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پیام هفته

مبارزه با فساد
آیه شریفه :  وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ الْفَسَادَ ( سوره بقره ، آیه 205)ترجمه :  و خداوند فساد و تباهی را دوست ندارد.روایت : امام حسين عليه ‏السلام : لايَحِلُّ لِعَينٍ مُؤمِنَةٍ تَرَى اللّه‏َ يُعصى فَتَطرِفَ حَتّى تَغَيِّرَهُ. (الأمالى ، طوسى ، ص 55)ترجمه : امام حسين عليه ‏السلام :بر هيچ چشم مؤمنى روا نيست كه ببيند خدا نافرمانى مى‏شود و چشم خود را فرو بندد ، مگر آن كه آن وضع را تغيير دهد .

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید