حكومت علوى از نگاه امام خمينى(ره)

حكومت علوى از نگاه امام خمينى(ره)
جواد محدّثى

آنچه در كشور ولايت و ميهن ما كه كانون محبّان اهل بيت است، با نام «جمهورى اسلامى» شكل گرفت، الهامى بود كه امام خمينى از «سنّت نبوى»، «حكومت علوى»، «حماسه حسينى»،«فقه جعفرى» و «انتظار مهدوى» گرفته بود.
گرچه سيره و كلام همه معصومين عليهم‏ السلام، در شكل‏گيرى انديشه حكومتى حضرت امام نقش داشت، ولى آنچه از كلام و سيره حكومتى و عدالت‏ گسترى و حق ‏مدارى حضرت على(ع) در نظر امام امت جاى داشت و در سخنان گهربارش انعكاس مى‏ يافت، سهمى بيشترداشت.
از اين‏رو، نگاهى به ويژگيها و جوهره و اهداف «حكومت علوى» مى‏ افكنيم، آن هم از منظر امام راحل، كه احياگر مشى و مرام اميرالمؤمنين(ع) در «مدينه ايران» و گستره «جهان اسلام» بود. خواهيم كوشيد كه در حد ظرفيت اين نوشته، به برخى مستندات سخنان و ديدگاههاى امام، از كلام حضرت امير(ع) نيز اشاره كنيم.

 

دين و سياست

جوهره سياسی و بعد حكومتی دين اسلام، آنچنان واضح و گوياست، كه جز از جاهلان يا مغرضان برنمی‏آيد كه آن را انكار و تكذيب كنند. حكومتی كه پيامبر اكرم(ص) پس از هجرت، در مدينه تشكيل داد، و «ولايت»ی كه برای تداوم خط رسالت، پيش‏بينی شده بود و حضرت امير(ع) در زمان مقتضی عهده ‏دار آن شد و «حكومت» را به دوش گرفت تا دين خدا را با تكيه بر قدرت اجرايی در جامعه پياده كند، گوياترين سند و شاهد اين ادعاست.
امام، در موارد فراوانی در پاسخ به شبهه‏آفرينی كوته‏نظران نسبت به تشكيل حكومت يا ورود به مسايل سياسی، به سيره حضرت علی(ع) استناد می‏فرمود. به اين چند نمونه توجه‏كنيد:
«خاصيتی كه در علی بن‏ابی‏طالب(ع) بود كه يك رجل سياسی بود، از خطش معلوم است كه مرد سياست بوده و از كاغذی كه به مالك اشتر نوشته و دستورهايی كه داده، همه‏ اش دستورهای سياسی است.»[1] «آن هم حكومت حضرت امير است كه همه‏تان می‏دانيد و آن وضع حكومتش و آن وضع سياستش و آن وضع جنگهايش. نگفت كه ما بنشينيم در خانمان دعا بخوانيم و زيارت بكنيم. چكار داريم به اين حرفها، به ما چه.»[2] «حضرت امير، حكومت اسلامی داشت و حكومتهای اسلامی می‏فرستاد آن طرف، اينها سياست نبودند؟»[3]«حضرت امير، يك مملكت را اداره می‏كرد، سياستمدار يك مملكت بود.»[4]
حكومت حضرت علی(ع) از ديدگاه امام راحل، خط بطلانی است بر انديشه بيمار و استعماریِ «جدايی دين از سياست» كه از ديرباز دشمنان آن را تبليغ می‏كردند و امروز نيز به شكلی ديگر تكرار می‏شود.
حضرت امام به سيره اميرالمؤمنين استناد می‏كند تا اين تفكر انحرافی را نفی كند، در بحث ولايت فقيه، می‏فرمايد:
«اين را كه ديانت بايد از سياست جدا باشد و علمای اسلام در امور اجتماعی و سياسی دخالت نكنند، استعمارگران گفته و شايع كرده‏اند. اين را بی‏دينها می‏گويند. مگر زمان پيغمبر اكرم(ص) سياست از ديانت جدا بود؟ ... مگر زمان خلفای حق يا ناحق، زمان خلافت حضرت امير(ع)، سياست از ديانت جدا بود؟ دو دستگاه بود؟ اين حرفها را استعمارگران و عمال سياسی آنها درست كرده‏اند تا دين را از تصرف در امور دنيا و از تنظيم جامعه مسلمانان بركنارسازند.»[5]

آبروبخشی به حكومت

روش حكومتی امام علی(ع) و قرار گرفتن وی در رأس حكومت، نه تنها برای او آبرو و موقعيت جديد پديد نياورد و مقام او را نيافزود، بلكه پيشوايی او به زمامداری و حكومت، آبرو و اعتبار بخشيد.
اين سخن را شخصی خطاب به آن حضرت چنين بيان كرده كه: «ما تَزَيّنتَ بالخلافةِ بل زانَتْ بك»، با حكومت و خلافت، آراسته نشدی، بلكه اين خلافت بود كه با وجود تو زينت و آراستگی يافت.

شهرت عدل، از قضاوت توست    جاودان جلوه عدالت توست    

وجود باعظمت حضرت علی(ع) چنان ارزش‏آفرين است كه به غدير و امامت و حكومت معنی می‏بخشد. حضرت امام در اين زمينه می‏فرمايد:
«مسأله غدير، مسأله‏ای نيست كه بنفسه برای حضرت امير يك مسأله‏ای پيش بياورد، حضرت امير مسأله غدير را ايجاد كرده است. آن وجود شريف كه منبع همه جهات بوده است، موجب اين شده است كه غدير پيش بيايد. غدير برای ايشان ارزش ندارد، آن كه ارزش دارد خود حضرت است كه دنبال آن ارزش، غدير آمده است ... نصب حضرت امير به خلافت، اين طور نيست كه از مقامات معنوی حضرت باشد، مقامات معنوی حضرت و مقامات جامع او اين است كه غدير پيدا بشود.»[6]
از ديد حضرت امام، شخصيت حضرت علی است كه به چيزی به نام رهبری و حكومت، معنی و قيمت می‏بخشد و آن را ارزشمند می‏سازد، و گرنه اصل حكومت و زمامداری به خودی‏خود چيز تحفه‏ای نيست، مگر آنكه توسط افراد لايق و ارزشی، وسيله‏ای برای احقاق‏حق و ترويج خوبيها گردد. اميرالمؤمنين(ع) در سخنی كه به ابن‏عباس فرمود، حكومت‏را بی‏ارزش‏تر از پاره‏كفشی می‏داند، مگر آنكه وسيله‏ای برای اقامه حق و باطل‏ زدايی‏ باشد:
«و اللَّه لهی احبُّ الیّ مِن اِمرَتكم، اِلّا اَن اُقيمَ حقّاً اَو اَدْفَعَ باطلاً».[7]

حكومت در راستای احيای حق

فلسفه تشكيل حكومت در اسلام، اجرای احكام اللَّه با تكيه بر قدرت اجرايی است. پيامبر اكرم(ص) و امامان(ع) اگر برای تصدی قدرت اجرايی تلاش و برنامه‏ريزی داشتند، در مسير اين هدف بوده است، نه آنكه نفس رياست و حكومت برايشان موضوعيت داشته باشد.
امام امت می‏فرمايد:
«عهده ‏دار شدن حكومت فی حدّ ذاته، شأن و مقامی نيست، بلكه وسيله انجام وظيفه اجرای احكام و برقراری نظام عادلانه اسلام است ... نفس حاكم شدن و فرمانروايی وسيله‏ای بيش نيست و برای مردان خدا اگر اين وسيله به كار خير و تحقق هدفهای عالی نيايد هيچ ارزش ندارد ... تصدی حكومت، به دست آوردن يك وسيله است، نه اينكه يك مقام معنوی باشد، زيرا اگر يك مقام معنوی بود، كسی نمی‏توانست آن را غصب كند يا رها سازد. هرگاه حكومت و فرماندهی وسيله اجرای احكام الهی و برقراری نظام عادلانه اسلام شود، قدر و ارزش پيدا می‏كند و متصدی آن صاحب ارجمندی و معنويتِ بيشتر می‏شود.»[8]
و در باره ديدگاه علی(ع) نسبت به حكومت می‏فرمايد:
«او تمام مقصدش خدا بود، اصلش اين دنيا و اين رياست و اينها در نظر او چيزی نبود مگر اينكه بتواند يك عدلی را در يك دنيا برقرار كند، والا پيش آنها مطرح نبود كه يك رياستی داشته باشند يا خلافتی داشته باشند، مگر اينكه بتوانند يك عدلی را اقامه كنند و يك حدی را جاری كنند.»[9]
اين سخنان، اشاره به كلام مولاست كه حضرت، در بيان عامل و انگيزه حكومت‏طلبی و اوصاف پيشوای حق، می‏فرمايد:
«... اللّهم انّك تَعلَمُ انّه لم يكنِ الذّی كانَ مِنّا منافسةً فی سلطانٍ و لا التماسَ شيی‏ءٍ مِن فضول الحُطام، و لكن لِنَرُدَّ المعالِمَ مِن دينك و نُظْهِرَ الأصلاحَ فی بلادِك، فيأمَن المظلومونَ مِن عبادك و تُقامَ المُعطَّلةُ مِن حُدودك؛[10] خدايا! تو خوب می‏دانی كه آنچه از سوی ما بود و از ما سر زد، برای رقابت و كشمكش در قدرت و رياست يا برای دستيابی به اموال ناچيز دنيا نبود، بلكه برای آن بود كه اصول روشن دين تو را برگردانيم و در سرزمين تو اصلاح پديد آوريم، تا در نتيجه آن، بندگان ستمديده‏ات امنيت يابند و حدود تعطيل شده تو اجرا گردد.»
امام امت در دعوت مسؤولان به خدمت به خلق خدا و گره‏گشايی از مشكلات آنان و دلبسته‏نشدن به رياست و پست و مقام، سيره آن حضرت و سخن او را به يادها می ‏آورد ومی‏فرمايد:
«شماها شيعه همان هستيد كه می‏گويد كه من به اندازه اين كفش كهنه‏ای كه هيچ نمی‏ارزد، امارت شما را به اندازه اين برايش ارزش قايل نيستم، مگر اينكه حقی را ايجاد كند.»[11]
اميرالمؤمنين، در پذيرفتن حكومت و خلافت، انكار و ممانعت داشت. آن قدر گفتند و اصرار كردند و با تجمع و بيعت خويش، حجت را بر او تمام كردند كه مسؤوليت زمامداری را پذيرفت، آن هم با هدفِ مقابله با ستم و رفع ظلم و فقر و گرسنگی از جامعه و اعاده حقوق تلف شده و غارت شده از مردم و بيت المال و مبارزه با ثروت‏اندوزان و شكمبارگان، كه اينها همه از فلسفه‏های حكومت در اسلام است و حضرت در خطبه شقشقيّه (خطبه سوم نهج‏البلاغه) به اين شرايط و زمينه‏های پذيرش مسؤوليت زمامداری اشاره فرموده است (اَما و الذّی فَلَقَ الحبّة و بَرَءَ النَسَمَة، لو لا حضور الحاضر ...).

عدالت اجتماعی

از شاخصه‏ های مهم «حكومت علوی» كه آبروبخش نظام امامت است، «عدالت اجتماعی» است. نمونه‏های فراوانی در سيره آن حضرت، نشان دهنده اهميت اين مسأله برای او به عنوان ضامن اجرای احكام اسلام در جامعه است. روشی كه او در استفاده از بيت المال و تقسيم برابرانه آن ميان صاحبان حق، پرهيز از تبعيض در داوری، برخورد با متخلّف هر كس كه باشد، هرچند برادر يا دختر خودش باشد پديد آوردن عرصه ‏ای برای شكايت از ظالم و رسيدگی به مظلومان و احقاق حق آنان، يكسان ديدن عرب و عجم در عطاها از بيت‏المال، پرهيز از كمترين ستمی در حقِ ضعيف‏ترين افراد و طبقات، اجرای حدود الهی بدون اغماض در باره زورمندان و اشراف و معاريف، برابر ساختن زندگی و سطح معيشت خويش با محرومان و فقيران و مستضعفان و ... داشت، حكومت او را به عنوان «نمونه» برای هميشه تاريخ، ماندگار ساخت و ديگران را در حسرت آن گونه «عدالتهای علوی» گذاشت.
امام امت، از دوران پنج ساله حكومت آن حضرت، به عنوان نمونه‏ای ياد می‏كند كه سزاواراست پيوسته برای آن جشن گرفت و برای اين «مدل جهانداری» مباهات و افتخار كرد.می‏فرمايد:
«اين پنج سال حكومت ... با همه گرفتاريهايی كه بوده است و با همه زحمتهايی كه از برای حضرت امير فراهم شد، سلبش عزای بزرگ است و همين پنج ساله و شش ساله، مسلمين تا به آخر بايد برايش جشن بگيرند، جشن برای عدالت، جشن برای بسط عدالت، جشن برای حكومتی كه اگر چنانچه در يك طرف از مملكتش، در جايی از مملكتش، برای يك معاهد، يك زن معاهد، يك زحمتكش بيايد يك خلخال از او، از پای او درآورد، حضرت اين حاكم، اين رييس ملت آرزوی مرگ می‏كند كه مرگ برای من مثلاً بالاتر از اين است كه در مملكت من يك نفر زنی كه معاهد است، خلخال را از پايش درآورند. اين حكومت، حكومتی است كه در رفتنش مردم بايد به عزا و سوگواری بنشينند و برای همين پنج سال و پنج روز حكومتش بايد جشن بگيرند. جشن برای عدالت، جشن برای خدا، جشن برای اينكه اين حاكم حاكمی است كه با ملت يكرنگ است، بلكه سطحش پايين‏تر است در زندگی و سطح روحی‏اش بالاتر از همه آفاق است و سطح زندگيش پايين‏تر از همه ملت.»[12]
مساوات همگان در برابر دستگاه قضايی و قاضی، يكی از جلوه‏های عدالت اجتماعی است. امام امت از اين جلوه، كه حضور حضرت امير در دادگاه، در كنار يك يهودی در مورد مرافعه‏ای كه نسبت به زره داشتند، يادآور آن است، می‏فرمايد:
«رفت در محضر قاضی‏ای كه خودش او را نصب كرده است. قاضی حضرت امير را احضار كرد. رفت. نشستند جلوی او. حتی تعليم داده به قاضی كه نه، به من زيادتر از اين نبايد احترام كنی، قضاوت بايد همچو، هر دو علی‏السّوا باشيم. يكی يهودی بود و يكی هم رييس، از ايران گرفته تا حجاز، تا مصر، تا عراق. قاضی رسيدگی كرد و حكم بر ضد حضرت امير داد.»[13]
خطبه ‏ای كه حضرت امير در آغاز خلافت خويش خواند (خطبه 16 نهج ‏البلاغه) منشور حكومتی او بر پايه رعايت حق و عدل و مساوات و عدالت اجتماعی بود و خبر از آن می‏داد كه در سيستم حكومتی آن حضرت، با شهرت ‏يافتگان و مال ‏اندوختگان و جلوافتادگان به ناحق و حرام، برخورد خواهد شد و محرومان و صاحبان حق و مستضعفانِ پايمال و حق‏باخته، به حق خويش خواهند رسيد (حتّی‏ يَعودَ اسفلكُم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم و ليسبِقَنَّ سابقون كانوا قَصّروا و لَيُقصّرنَّ سبّاقون كانوا سَبَقُوا). و برخوردی كه با «عقيل» كرد و افزون‏خواهی اوراپاسخ مساعد نداد و وی را با آهن گداخته، از عذاب خدا بيم داد، نمونه ديگری از عدل‏علوی است.[14]

قانون‏مداری

شعار قانون‏ دادن، وقتی ارزنده است كه در عمل هم به آن پايبندی باشد، حتی در آنجا كه به زيان انسان باشد. اگر قانون حاكم باشد، هيچ صاحب حقی از تباه شدن حقش نخواهد ترسيد و هيچ زورمندی هم در سايه زر و زور خويش نخواهد توانست تا از چنگ قانون بگريزد. احساس امنيت در جامعه، از نشانه‏های حاكميت قانون است. حكومت علوی و اسلامی، برای افراد جامعه، تأمين جانی و مالی فراهم می‏سازد.
امام راحل می‏فرمايد:
«حكومت اسلامی در صدر اسلام بود و هيچ وحشتی هم در زمان حكومت علی بن‏ابی‏طالب سلام‏اللَّه‏عليه نبود و مردم در امان بودند.»[15]«حكومت رسول‏اللَّه و حكومت اميرالمؤمنين حكومت قانون است، يعنی قانون خدا آنها را تعيين كرده است، آنها به حكم قانون واجب الأطاعه هستند، پس حكم از آنِ قانون خداست و قانون خدا حكومت می‏كند.»[16]
حاكميت قانون، هم مانع ديكتاتوری است، هم جلوی هرج و مرج را می‏گيرد، هم سلامت اخلاقی و امنيت اجتماعی را تأمين و تضمين می‏كند و اطاعت مردم از حاكم اسلامی و مسؤولان هم در چنين شرايطی، فرمانبرداری از اشخاص نيست، بلكه اطاعت از قانون خدا و شرع است و مسؤولان، مجريان آنند و ناظر بر حجّت اجرا.
امام امت در باره اين بعد از قانون‏مداری در جامعه و حكومت علوی می‏فرمايد:
«حكومت اسلامی مثل حكومت علی بن‏ابی‏طالب، ديكتاتوری تويش نيست. حكومتی است كه به عدل است، حكومتی است كه زندگی خودش از زندگی ساير رعيّتها بدتر است، ... اين حكومت اصلاً می‏تواند ديكتاتوری؟ ديكتاتوری برای چه بكند؟ عيش و عشرتی نيست تا اينكه بخواهد ديكتاتوری بكند برای او.»[17]«در حكومت علی بن‏ابی‏طالب هم اينجور نبوده كه هرج و مرج باشد، هر كس هر كاری دلش بخواهد بكند. اگر يك كار خلاف می‏كرد، حضرت امير می‏آورد و حدّش می‏زد. اين طور است‏مسأله.»[18]
و در جای ديگر می‏فرمايد:
«زمان اميرالمؤمنين هم قانون حكم می‏كرد، اميرالمؤمنين مجری بود. همه جا بايد اين طور باشد كه قانون حكم كند، يعنی خدا حكم بكند، حكم خدا.»[19]
خود حضرت امير، در برابر اصرار آنان كه از او می‏خواستند خلافت را بپذيرد، روی اين مسأله تأكيد می‏كرد كه حكومت او حكومتِ قانون است و به هيچ توصيه‏ای، درخواستی، افزون‏خواهی و امتيازطلبی گوش نخواهد داد و آنچه را كه «مرّ حق و قانون خدا»ست عمل خواهد كرد، هرچند برخی را خوش نيايد و رنجيده شوند. حضرت می‏فرمايد:
«و اعلموا اَنّی اِنْ اَجَبْتُكُم، رَكِبْتُ بِكمُ ما اَعْلَمُ وَ لَمْ اُصْغِ اِلی‏ قولِ القائِلِ وَ عَتْبِ العاتِبِ ...»؛[20]بدانيد كه اگر دعوت شما را (برای قبول خلافت) بپذيرم، بر شما به مقتضای علم خودم حكومت خواهم كرد و به سخن هيچ گوينده‏ای و گِله هيچ گِله‏گزاری اعتنا نخواهم كرد.
در حكومت قانون‏مدار، حكّام هرگز مجاز نيستند كه از اختيارات و قدرت خويش سوء استفاده كنند و به مردم اجحاف نمايند. امام امت نسبت به اين بعد حكومت علوی می‏فرمايد:
«دولت حقّه حضرت امير سلام‏اللَّه عليه، كه ولی امر بر همه چيز بود، در خدمت مردم بود. اين طور نبود كه حكومت بخواهد حكومت بكند و مردم همين طور بی‏خود اطاعت كنند. اين طور نبود كه حكومت بخواهد به وسيله قدرتی كه دارد اجحاف كند به مردم و ظلم كند كه مردم به‏واسطه آن ظلم از او متنفر باشند.»[21]

تكليف‏گرايی

يك حكومت مكتبی يا مسلمان مكتبی آن است كه همه حرفها، عملها، برنامه‏ها، موضع‏گيريها، جنگها و صلحها، رابطه‏ها و قطع رابطه‏هايش بر مبنای رهنمود مكتب و الهام گرفته از دين باشد. اين، فرق ميانِ «سياستِ دينی» و «دين سياسی» است. برای حضرت امير، جز رضای الهی و عمل به وظيفه، چيز ديگری تعيين‏كننده نبود و سكوت و فريادش، جنگ و خانه‏نشينی‏اش همه بر اساس انجام وظيفه بوده است، هرچند در اين راه، خون دلها خورده و لطمات بسيار ديده است.
به تعبير حضرت امام:
«اگر آن شهيد دلباخته اسلام و اسلام‏شناس حقيقی مثل اينان فكر می‏كرد و به گوشه عزلت به‏عبادت خدا مشغول می‏شد و راهی جز بين مسجد و منزل نمی‏پيمود، نه جنگ صفيّن ونهروان پيش می‏آمد و نه جنگ جمل، و نه مسلمانان فوج فوج به قتل می‏رسيدند و شهيدمی‏شدند.»[22]
نيز به فرموده وی:
«حضرت امير، تابع اسلام است. اسلام بگويد با مسلمين جنگ كن، جنگ می‏كند، بگويد با كفّار جنگ كن، جنگ می‏كند. وقتی بنا باشد يك طايفه‏ای از مسلمين، اينها توطئه كردند برای اينكه اسلامی كه می‏خواهد متولد بشود اين را از بين ببرند و يك دسته ديگر هم اغفال كردند دنبال اين معنی، تكليف حضرت امير سلام‏اللَّه عليه است كه شمشير را بكشد و در سه جنگ با مسلمين، كسانی كه اظهار اسلام می‏كردند و فرياد اسلام می‏كشيدند و همه‏شان هم از صدام مسلمان‏تر بودند، شمشير بكشد و در سه جنگ با مسلمانان جنگ بكند، برای اطاعت امر خدا و برای حفظ اساس اسلام.»[23]
امام امت، در باره سازش‏ناپذيری اميرالمؤمنين با معاويه و عدم رضايت به بر سر كار ماندن او و بی‏اعتنايی به توصيه ‏هايی كه از او می‏خواستند سياست به خرج دهد و فعلاً كاری به معاويه نداشته باشد، و تعهد حضرت امير به تكليف دينی خود در اين مسأله، می‏فرمايد:
«آنهايی كه حضرت امير را به خيال خودشان نصيحت می‏كردند كه شما يك مدتی معاويه را بگذاريد در حكومت شما باشد و بعد كه پايه حكومت شما قوی شد، آن وقت او را ردّ می‏كنيد، به هيچ يك از آن حرفها اعتنا نكردند و حجّتشان هم اين بود كه يك نفر آدمی كه بر خلاف موازين الهی رفتار می‏كند و ظلم را در بلاد راه می‏اندازد، من حتی يك آن هم نمی‏توانم كه او را حاكمش قرار دهم، بلكه اگر حاكمش قرار می‏دادند، اين حجّت می‏شد بر اينكه می‏شود يك فاسقی هم از طرف ولیّ امر حاكم باشد ...»[24]
خود اميرالمؤمنين(ع) در پاسخ به حرفهای خيرخواهانه كسانی كه می‏خواستند با دادن بيت‏المال، بيش از حدّ استحقاق، به كسانی جهت جذب آنان (سياستی كه معاويه پيش گرفته بود)، فتنه‏گران را خاموش سازد و با پول افراد را بخرد، می‏فرمود:
«اَتأمرونّی اَنْ اَطْلُبَ النَّصْرَ بِالجور فيمنْ وُلّيتُ عَليه؟ وَ اللَّهِ لا اَطُورُ بِهِ ما سَمَرَ سميرٌ وَ ما امّ نَجمٌ فی السماءِ نَجْماً ...؛[25]آيا مرا می‏خوانيد كه پيروزی را با ستم در مورد آنچه بر آن ولايت يافته‏ام به دست آورم، به خدا سوگند، پيوسته روزگار و تا وقتی ستاره‏ای به سوی ستاره ديگر می‏رود، گِرد اين مسأله نخواهم گشت. اگر مال، مال خودم بود، ميان آنان يكسان و برابر تقسيم می‏كردم، تا چه رسد كه مال، مال خداست.»
در مورد برخورد با سپاهيان جمل و با خوارج نهروان كه با پيشانيهای پينه‏بسته و سجده‏های طولانی، با علی(ع) می‏جنگيدند، جز فرهنگ «عمل به تكليف»، علی را به جنگ با آنان وادار نساخت. كاری كه بر خيلی‏ها گران می‏آمد و از تحليل آن ناتوان بودند و مسأله برخورد قاطع با فتنه‏گران بر ضد حكومت الهی علوی را ناروا می‏دانستند، يا شهامت آن را نداشتند. حضرت امير در باره خشكاندن ريشه خوارج نهروان می‏فرمايد:
«ايّها الناسُ! فانّی فَقَأتُ عينَ الفتنةِ و لم يكُنْ لِيَجْتَرِی‏ءَ عليها احدٌ غيری ...؛[26] ای مردم، من بودم كه چشم فتنه را در آوردم و جز من كسی جرأت بر آن كار نداشت.»
ورود در اين ميدان پرمخاطره و نداشتن هيچ گونه تسامح و تساهل و ملاحظه‏كاری در برخورد با توطئه‏گران و فتنه‏انگيزان، از ويژگيهای «حكومت علوی» است.
امام خمينی(قدس سره) می‏فرمايد:
«اميرالمؤمنين سلام اللَّه عليه با آن همه عطوفت، با آن همه رحمت، وقتی ملاحظه فرمود خوارج مردمی هستند كه فاسد و مفسد هستند، شمشير كشيد و تمام آنها را الّا بعضی كه فرار كردند، از دم شمشير گذراند.»[27] «يوم خوارج، روزی كه اميرالمؤمنين شمشير كشيد و اين فاسدها را، اين غدّه‏های سرطانی را درو كرد. اين هم يوم‏اللَّه بود.»[28]
وقتی كسی بخواهد به «تكليف شرعی» عمل كند، قهراً كسانی كه با اين عمل به وظيفه، متضرر می‏شوند يا موقعيتی را از دست می‏دهند، جبهه‏گيری خواهند كرد. حضرت با اينكه پيامدهای رفتار مكتبی خود را می‏دانست، در عين حال به وظيفه الهی عمل می‏كرد، هر چند موجب رنجش كسانی شود.
امام امت در مورد اينكه برخی «خودی»ها تحمل حكومت عادلانه و الهی حضرت امير را نداشتند، می‏فرمايد:
«حضرت امير هم نتوانست. تكليف را عمل كرد، ولی در مقابلش ايستادند، اصحاب خودش ايستادند در مقابلش.»[29]
خوارج، با شعار «لا حكم الاّ للَّه»، سر از اطاعت وی برتافتند و رو در روی حضرت ايستادند. امام تا آنجا كه می‏توانست آنان را تحمل كرد و بر اهانتها و زخم زبانها و تعريضهايشان صبر كرد. آنان بر خصومت خويش افزودند. جبهه نهروان كه پيش آمد، در برابر او صف‏آرايی كردند. درنگ و شكيبايی حضرت فراوان بود. تا آنجا كه مردی از ياران حضرت را به قتل رساندند. حضرت با ديدن پيكر آغشته به خون او، فرمود: اكنون ديگر نبرد با آنان حلال گشت، پس بر آنان حمله آوريد: «اَلآنَ حَلَّ قتالُهم، اِحملوا عَلی القوم».[30]
اين درنگ و تأمل تا آن مرحله، نشانه تكليف‏گرايی در حكومت علوی است، و گرنه پيش از آن هم دستور حمله می‏داد، ولی تا آن هنگام، حجت تمام نگشته و تكليف، مسلم نشده بود.
تكليف الهی در مقابله مفسده‏جويان فريب‏خورده و توطئه‏گر، حفظ جامعه و امت اسلامی از شرّ آنان است. حضرت امام در اين زمينه می‏فرمايد:
«وقتی مسلمانی هم بازی خورد و به جنگ با مسلمانهای هدايت‏شده برخاست، او هم جوابش حديد است، اگر بيّنات و ميزان نتوانست كار خودش را بكند، جوابش حديداست.»[31]
در جای ديگر می‏فرمايد:
«اميرالمؤمنين اگر بنا بود كه خير، هی مسامحه كند، شمشير نمی‏كشيد هفتصد نفر را يكدفعه بكشد. تا آخر آن اشخاصی كه قيام كرده بودند به ضدش، تا آخر، ضد اسلام بود ديگر، تا آخرشان را كشت و چند نفر ديگر فرار كردند.»[32]

گرفتاريهای حكومتی

امام علی(ع) وقتی به حكومت و خلافت رسيد، چون در طريق احيای احكام اسلام و مبارزه با كژيها و بدعتها و فسادها گام برمی‏داشت و در اين راه، كمترين سازشی نداشت (هم چنان كه لازمه يك حكومت مكتبی و ارزشی همين است) با معارضه‏ها و مخالفتهايی روبه‏رو شد. مخالفان يا طمع مادی داشتند، يا خواستار سهمی در حكومت و رياست بودند، يا در پی برخورداری از امتيازاتی بودند و چون با روش عادلانه حضرت مواجه شدند، برخی پيمان شكستند، بعضی به براندازی پرداختند، گروهی هم جاهلانه سر از اطاعتش برتافتند و به جبهه دشمنان پيوستند. اين بود كه حضرت، هم گرفتار جهل دوستان بود، هم نيرنگ و توطئه دشمنان. پيدايش سه جنگ جمل، صفين و نهروان ريشه در همين مسأله داشت و حكومت حضرت را درگير با بحرانهای داخلی و فرو نشاندن فتنه‏ها و آشوبها ساخت و در نتيجه عمده‏توان حكومت علوی را در بسطِ دين و ارتقا بخشيدن به بينش مسلمانان و آموزش‏معارف به تضعيف كشاند و مجالی برای حضرتش نماند تا به اهداف متعالی خويش دريك حكومت اسلامی برسد.
امام امت در اين زمينه می‏فرمايد:
«آن چيزی كه موجب تأسف است، اين است كه مجال پيدا نكرد حضرت امير سلام اللَّه عليه، نگذاشتند مجال پيدا بكند. چون حكومتی كه حكومت اللَّه است در دنيا به آن نحوی كه می‏خواست خود حضرت امير، می‏خواست پياده كند تا دنيا بفهمد كه اسلام چی آورده است وچه شخصيتهايی دارد، در آن وقت كه حكومت دست ايشان نبود كه مجال نبود. آن وقت هم كه حكومت دست ايشان آمد، باز مجال ندادند. سه تا جنگ بزرگ در زمان ايشان افروختند ومجال اين كه يك حكومتی كه دلخواه او هست برقرار كند، نشد.»[33]
در جای ديگر می‏فرمايد:
«زمان حضرت امير كه مواجه بود با آن جنگهای داخلی و آن منافقهايی كه از كفار بدتر هستند و نگذاشتند حكومت شكل بگيرد به طوری كه دلخواه باشد. اگر گذاشته بودند، مهلت داده بودند، ولو در يك دوره كوتاهی حكومت تحقق پيدا كرده بود، آن الگويی كه آنها به عالم نشان می‏دادند، برای بشر تا آخر يك درس بزرگی بود و ما بايد متأسف باشيم برای اين امر كه محروم شديم از يك همچو بركت بزرگی.»[34]
خود حضرت امير هم گلايه‏مندانه از اين گونه مخالفتها و مخالفان كه در قالب ناكثين و قاسطين و مارقين در برابر حكومتش به مشكل‏آفرينی پرداختند ياد می‏كند و می‏فرمايد:
«فَلَّما نَهَضْتُ بالأمرِ نَكَثَتْ طائفةٌ و مَرَقَتْ اُخری‏ و قَسَطَ آخرون ...؛[35]
چون حكومت را به دست گرفتم، عده‏ای پيمان شكستند، عده‏ای از دين و اطاعت بيرون رفتند، عده‏ای نيز راه ستم و تجاوز پيش گرفتند.»
اين صف‏آرايی نيروهای مسلمان عليه يكديگر كه ريشه در جهل و خودخواهی و تعصب و دنياطلبی و رياست‏خواهی داشت، برای حضرت امير بسيار ناراحت‏كننده بود و همه آنها هم برمی‏گشت به صلابت دينی و رفتار و سياست اصولی و عمل بر طبق معيارها و موازين كه حضرت، حاضر نبود از آنها عدول كند و هزينه آن را هم می‏پرداخت.
امام امت از اين فصل تلخ دوران حكومت علی عليه‏ السلام چنين ياد می‏كند:
«مشكلات اميرالمؤمنين سلام اللَّه عليه از مشكلات ما بيشتر بوده، گرفتاری آنها از گرفتاری ما بيشتر بوده، آنها از دوستانشان مخالفت می‏ديدند. اين دسته‏ای كه قيام كردند در صفين درمقابل حضرت امير و ايستادند و شمشير كشيدند به روی حضرت، اينها از دوستان حضرت‏بودند. مخلصين حضرت بودند، گرفتاری حضرت از مخلصينش شايد بيشتر بود ازسايرين.»[36]
طلحه و زبير، با آن همه سوابق، مدعی شدند كه با اين شرط ما بيعت كرديم كه ما را در خلافت شريك كنی. و چون حضرت به تأمين منافع و خواسته‏های نامشروعشان نپرداخت، عليه او جبهه ناكثين را گشودند و جنگ جمل را بر او تحميل كردند. خوارج نهروان از سپاهيان خود او بودند. با اصرار و فشار آنان، حضرت حكميت را در جنگ صفين پذيرفت. بعد از سوی خود آنان مورد تكفير قرار گرفت و اعتراض، كه چرا تن به حكميت دادی؟ پس كافر شدی و جنگ با تو واجب است. شگفتا از اينهمه اعوجاج و لجاجت و كج ‏فهمی!
حضرت امام در اين مورد می‏فرمايد:
«به حضرت امير تحميل كردند. مقدسين تحميل كردند. آنهايی كه جبهه‏شان داغ است و اضرّ مردم‏اند بر مسلمين. آنها تحميل كردند بر حضرت امير حكميت را ... بعد كه حضرت امير با فشار اينها نتوانست، می‏خواستند بكشندش اگر نكند ... اين ابتلا را حضرت امير داشت.»[37]
مشكل حكومت علوی، مواجهه با خشك‏مقدسان كج‏فكری بود كه جنگ با علی را هم با قصد قربت انجام می‏دادند و مدعی اسلاميت بودند. امام خمينی می‏فرمايد:
«آنهايی هم كه حضرت اميرالمؤمنين علی(ع) را در محراب عبادت كشتند، مدعی اسلام بودند. آنهايی كه لشكركشی كردند و هجوم آوردند به لشكر اسلام در صدر اسلام و هجوم‏آوردند به لشكر علی بن‏ابی‏طالب آنها هم ادعای اسلام داشتند و با اسم اسلام با اسلام‏جنگيدند.»[38]
حضرت گرفتار ساده‏لوحی دوستان خود و نيرنگ‏بازی دشمنانی چون معاويه و عمروعاص بود. از اينكه می‏ديد اهل باطل در باطل خودشان همدل و متحدند ولی پيروان حق، ناهماهنگ و پراكنده، دلش خون می‏شد و دردمندانه می‏فرمود:
«واللَّه يميتُ القلبَ و يَجْلبُ الهمَّ مِن اجتماعِ هؤلاءِ القوم عَلی‏ باطِلِهم و تفرّقكم عَنْ حَقّكم؛[39]به خدا قسم اين مسأله دل را می‏ميراند و اندوه و غصه می‏آورد كه اين گروه بر باطل خويش متحدند و شما از حق خويش پراكنده ‏ايد.»
و بعد آرزو می‏كند كه كاش آنان را نمی‏ديد و آنان وی را نمی‏ديدند، چرا كه دل حضرتش را خون كردند، جرعه جرعه غصه و اندوه بر او نوشاندند و رأی و فرمانش را با تخلف و سرپيچی تباه ساختند و او را به ناآشنايی به فنون جنگ متهم ساختند و در پايان دردمندانه ‏تر می‏افزايد كه: «و لكن لا رأیَ لِمَنْ لا يُطاع».
امام راحل در باره اين مظلوميت شگفت حضرت امير، چنين می‏فرمايد:
«اميرالمؤمنين سلام اللَّه عليه در صدر اسلام مظلوم‏تر از هر حاكمی در هر وقت بود. آن قدر اذيتش می‏كردند. همان مقدسها ايستادند مقابل. گفتند بايد قرآن را بالای نيزه كرد. اگر چنانچه قبول نكنی چه خواهيم كرد. مجبورش كردند به اينكه قبول كند. بعد هم تكفيرش كردند، گفتند توبه كن، تو كافر شده ‏ای!»[40]

اهتمام به حفظ نظام

وقتی ثمره ايمانها، جهادها، دعوتها و شهادتها به برپايی «نظام اسلامی» می‏انجامد و رسول خدا(ص) يا «امام» در رأس حكومت دينی قرار می‏گيرد، يكی از اهداف بلند اسلام و بعثت تحقق يافته است. از اين‏رو حفظ آن نظام از زوال و ضعف و مقابله با توطئه‏گران و براندازان يك ضرورت است.
يكی از انواع جهادها در اسلام «جهاد بر ضد اهل بغی» است، يعنی سركوبی آنان كه به قصد براندازی شورش و توطئه می‏كنند. فرقی هم ميان «اهل بغی» نيست كه از چه طايفه و گروه و با چه سوابق و نشانها و ويژگيها باشند. قيام مسلحانه بر ضد حكومت مشروع و قانونی و الهی كه كاری رجعت‏طلبانه و در راستای احيای جاهليت است، حرام است و سركوبی آن لازم و كشته‏های اين درگيری از سوی حق همه شهيدند و از سوی تجاوزگران همه دوزخی.
وقتی مردم با اميرالمؤمنين بيعت كردند و «حكومت علوی» تحقق يافت، آنان كه مسلحانه به ميدان مبارزه با حكومت او آمدند، همه «اهل بغی» بودند. حضرت امير نيز با اين جمله كه: «و اَحُثّكم علی‏ جهادِ اَهلِ البَغی»[41] (شما را به پيكار با اهل بغی و تجاوز برمی‏انگيزم و فرا می‏خوانم) بر اين نكته تأكيد می‏فرمايد.
امام امت(قدس سره) می‏فرمايد:
«قيام بر ضد حكومت اسلامی در حكم كفر است، بالاتر از همه معاصی است، همان بود كه معاويه قيام می‏كرد. حضرت امير قتلش را واجب می‏دانست. قيام بر ضدّ حكومتِ اسلامی يك چيز آسانی نيست.»[42]
حضرت امير(ع) تلاش می‏كرد كه زمين را از لوث وجود آلوده دامن و تيره‏انديش و وارونه‏فكری چون معاويه پاك كند، آنجا كه می‏فرمايد:
«وَ سَأجْهَدُ اَن اُطَّهِّر الأرضَ مِنْ هذا الشخصِ المعكوسِ و الجِسمِ المركوسِ».[43]
كسانی در يك مرحله با حضرت امير «بيعت» كردند، و بزودی بيعتشان تبديل به «عصيان» شد و عصيان سر از «فتنه» در آورد و حكومت مركزی مورد تهديد قرار گرفت. اينجا بود كه حضرت بدون كمترين ترديد، با پيمان‏شكنان بصره در جنگ جمل و با فتنه ‏انگيزان و متجاوزان شام در صفين و با ياغيان لجوج خوارج در نهروان به جهاد پرداخت تا حكومت اسلامی و آيين حق را از خطر حفظ كند و منافقان را در دستيابی به اهدافشان (اعاده جاهليت) ناكام بگذارد.
اين بينش و بصيرت در ياران حضرت امير هم بود و فريب چهره به ظاهر مسلمان متجاوزان و شورشيان را نمی‏خوردند. عمار ياسر كه به پيش‏بينی پيامبر خدا در جهاد با اهل بغی در صفين به شهادت رسيد، شاميان را خوب می‏شناخت. حرفهای زيبا و عميقی در باره دشمنان دارد. از جمله در خطاب به عمروعاص می‏گويد:
«جنگ ما با شما كه پيمان‏شكن و ستمگريد، به دستور پيامبر است كه فرمود: با ظالمان و روی‏گردانان از حق بستيزيد و شما همان‏هاييد.»[44]
و در باره معاويه، در سومين روز آغاز نبرد صفين، خطاب به همراهان می‏گويد:
«ای مسلمانان! آيا می‏خواهيد به دشمن خدا و رسول بنگريد؟ آيا می‏خواهيد ستم‏كننده به مسلمين‏ و ياور مشركين را ببينيد؟ ... فردی كه تا رحلت رسول خدا ما او را به عنوان دشمن مسلمين و دوست گنهكاران می‏شناختيم؟ آگاه باشيد اين شخص همان معاويه است. او پيوسته تلاش دارد كه نور خدا را خاموش سازد و با دشمنان خدا هماهنگ است.»[45]
شناخت «نفاق» از ورای نقاب «اسلام» بصيرتی می‏خواهد كه در جبهه اميرالمؤمنين و ياوران بصيرش بود و حفظ «حكومت علوی» را در سايه جهاد با منافقان نقابدار و كافرانِ تسليم‏شده (نه مسلمان) می‏ديدند.
حضرت امام، كه خود گرفتار اين گونه دشمنان نقاب‏زده بود كه چه به صورتِ منافقين، با نظام اسلامی می‏جنگيدند، چه به صورت متجاوزان بعثی قصد سرنگونی جمهوری اسلامی را داشتند، در باره تداوم اين خط از صدر اسلام تا كنون، اين گونه تحليل می‏كند:
«حلّ مسأله منافقين از اعظم مشكلاتی است كه برای ملت ما و برای اسلام از اول بوده است. بامعاويه بايد چه كرد كه امام جماعت است و برای خدا و (به قول خودش) برای اسلام، برای‏خودش می‏خواهد هم جنگ بكند برای اسلام و هم چه بكند و اينها. منافق است، به مردم شام حالی كرده است كه من يك آدم مسلمانی هستم و مخالف اميرالمؤمنين هم كه اصلاً مسلمان نيست.»[46]
جهاد حضرت علی(ع) با معاويه برای حفظ نظام اسلامی و رفع تجاوز و ستم از مسلمانان بود. به تعبير حضرت امام(رحمة اللَّه ‏عليه):
«حضرت امير، نه اينكه اين چون نماز می‏خوانده، چون كافر بود، قيام كرد بر ضد او. نخير، كافر نبود و مسلمان هم بود و اظهار اسلام هم می‏كرد، و لكن بر خلاف موازين اين مسند را گرفته بود. يك حكومت جائر بود كه بر خلاف موازين الهی مسندی را گرفته بود و در آن مسند هم به طور ظالمانه عمل می‏كرد. از اين جهت حضرت امير قيام كرد. ولو نرسيد به نتيجه، ليكن تكليف را ادا كرد. تكليف اين بود كه با چنين آدمی معارضه و مبارزه بكند.»[47]
به هر حال، «حكومت علوی» از ديدگاه امام امت، حكومت حق، احكام خدا، عدالت و فضيلت، قاطعيت در برابر دشمن، جهاد با توطئه‏گران بر ضد نظام، قانون‏مداری و خدمت به مردم است. حكومتی نمونه و الگو برای همه جهان و هميشه تاريخ.
اگر غدير در اسلام به عنوان يك عيد بزرگ معرفی شده است، به خاطر الگودهی به پيشوايی و رهبری و حكومت است، چرا كه در عرصه غدير، تجسم ارزشها و معيار حق معرفی شد و حكومتی علی‏گونه و حاكميتی بر اساس قرآن و دين، موجب رضای خدا، اكمال دين و اتمام نعمت به شمار آمد.
پايان اين نوشته را نيز كلامی از حضرت امام خمينی(قدس‏سره) می‏آوريم كه «غدير» را به مثابه الگوی رهبری و حكومت مطرح فرموده است:
«روز عيد غدير، روزی است كه پيغمبر اكرم صلی اللَّه عليه و آله وظيفه حكومت را معين فرمود و الگوی حكومت اسلامی را تا آخر تعيين فرمود و حكومت اسلام نمونه‏اش عبارت است از يك همچو شخصيتی كه در همه جهات مهذّب، بر همه جهات معجزه است و البته پيغمبر اكرم اين را می‏دانستند كه به تمام معنی كسی مثل حضرت امير سلام اللَّه عليه نمی‏تواند باشد، لكن نمونه را كه بايد نزديك به يك همچو وضعی باشد از حكومتها تا آخر تعيين فرمودند.»[48]
سلام بر امام علی(ع)، الگوی كامل حكومت و رهبری در اسلام.
و درود بر خمينی(قدس‏سره) احياگر مشی و مرام علوی در عصر حاضر.

 

 

پی نوشت ها
________________________________________

[1]. صحيفه نور، ج‏7، ص‏128.
[2]. همان، ج‏2، ص‏28.
[3]. همان، ج‏15، ص‏56.
[4]. همان، ج‏5، ص‏167.
[5]. ولايت فقيه (مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام)، ص‏16.
[6]. صحيفه نور، ج‏20، ص‏27.
[7]. نهج‏البلاغه، صبحی صالح، خطبه 33.
[8]. ولايت فقيه، ص‏44.
[9]. صحيفه نور، ج‏13، ص‏71.
[10]. نهج‏البلاغه، خطبه 131.
[11]. صحيفه نور، ج‏18، ص‏270.
[12]. صحيفه نور، ج‏1، ص‏166.
[13]. همان، ج‏3، ص‏10.
[14]. نهج‏البلاغه، خطبه 224
[15]. صحيفه نور، ج‏4، ص‏139.
[16]. همان، ج‏7، ص‏201.
[17]. همان، ج‏11، ص‏37.
[18]. همان، ج‏10، ص‏137.
[19]. همان، ج‏11، ص‏171.
[20]. نهج‏البلاغه، خطبه 92.
[21]. صحيفه نور، ج‏13، ص‏183.
[22]. همان، ج‏18، ص‏41.
[23]. همان، ج‏19، ص‏136.
[24]. همان، ج‏3، ص‏198.
[25]. نهج‏البلاغه، خطبه 126.
[26]. همان، خطبه 93.
[27]. صحيفه نور، ج‏9، ص‏6.
[28]. همان، ص‏63.
[29]. همان، ج‏7، ص‏37.
[30]. مروج الذهب، ج‏2، ص‏415.
[31]. همان، ج‏15، ص‏149.
[32]. همان، ج‏19، ص‏95.
[33]. صحيفه نور، ج‏18، ص‏126.
[34]. همان، ج‏19، ص‏26.
[35]. نهج‏البلاغه، خطبه 3.
[36]. صحيفه نور، ج‏8، ص‏89.
[37]. همان، ج‏20، ص‏32.
[38]. همان، ج‏14، ص‏91.
[39]. نهج‏البلاغه، خطبه 27
[40]. صحيفه نور، ج‏16، ص‏93.
[41]. نهج‏البلاغه، خطبه 97.
[42]. صحيفه نور، ج‏10، ص‏15.
[43]. نهج‏البلاغه، نامه 45.
[44]. كامل ابن‏اثير، ج‏2، ص‏381.
[45]. اعيان الشيعه، ج‏8، ص‏374.
[46]. صحيفه نور، ج‏10، ص‏284.
[47]. همان، ج‏3، ص‏183.
[48]. همان، ج‏3، ص‏197.

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پیام هفته

ضرورت کاردانی و تخصص-در سیاست و مشاغل و...
  آیه شریفه : قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ (سوره یوسف ، آیه 55)ترجمه : (يوسف ) گفت : مرا بر خزانه هاي اين سرزمين (مصر) بگمار، زيرا كه من نگهباني دانا هستم .روایت : نبی اکرم فرمود : الا و من امّ قوماً امامة عمیاء و فی الأمة من هو أعلم منه فقد کفر (بحارالانوار ، ج66 ، ص 487)ترجمه : بدانید ! هر کس بدون داشتن اطلاعات کافی (و نداشتن تخصص های لازم) زمامداری ملتی را به دست بگیرد و در بین مردم ، فرد داناتری از او باشد بی تردید کافر شده (و از اسلام و تعهد اسلامی خارج گشته) است.

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید