انگيزه هاى مخالفت با حكومت علوى

انگيزه‏ هاى مخالفت با حكومت علوى
نبى‏ اللّه ابراهيم‏زاده آملى

انگيزه‏ هاى مخالفت با حكومت علوى

امام على بن‏ ابى ‏طالب(ع)، علاوه بر خلافت و جانشينى منصوص از رسول گرامى اسلام(ص)، پس از كشته شدن خليفه سوم، در تاريخ بيست و پنجم ذى‏حجه سى و پنج هجرى (ششصد و چهل و چهار ميلادى)[1]، با همه استنكافش از پذيرفتن حكومت و خلافت، با اقبال عمومى و اصرار آنان براى پذيرش منصب حكومت ظاهرى، مواجه شد، و با بيعت آنان و در رأس همه، بيعت اصحاب پيامبر از مهاجران و انصار، عملاً متصدى امر حكومت و خلافت بر مسلمانان گرديد.

 

در باره حكومت ظاهری امام علی(ع) و به تعبير ديگر، حكومت علوی، چند مسأله از مسلّمات تاريخی است.
نخست اينكه امام(ع) در فضای كاملاً آزاد سياسی اجتماعی و با اقبال عمومی و اشتياق توده‏های مردم مسلمان و بيعت از روی ميل و اختيار آنان، به حكومت رسيد؛ چون، مردم پس از پشت سر گذاشتن دوران سخت و تلخ حكومت پيشينيان و انواع تبعيضها، بی‏عدالتيها و فساد و تباهی، به اين نتيجه رسيدند كه تنها راه نجاتشان از آن اوضاع نابسامان و جوّ تبعيض  ‏آميز و ستم‏آلود، پايان دادن به دوران حكومت خليفه پيشين و تعيين خليفه جديد است، لذا پس از وی، به در خانه وصی و جانشين بحق پيامبر(ص) حضرت علی(ع) روی آوردند و دست بيعت به سويش گشودند و به طور جدی، خواهان حكومت علوی بودند و در برابر عدم پذيرش امام(ع) اصرار ورزيده و آن حضرت را بر اجابت درخواست خود در تنگنا قرار دادند. امام(ع) در اين باره فرموده است:
«ازدحام فراوانی كه مانند يالهای كفتار بود (به هم فشرده و انبوه) مرا به قبول خلافت وا داشت. آنان، از هر طرف، مرا احاطه كردند (و) چيزی نمانده بود كه دو نور چشمم زير پا له شوند! آن چنان جمعيت به پهلوهايم فشار آورد كه سخت مرا به رنج انداخت و ردايم از دو سو پاره شد! مردم همانند گوسفندانی (گرگ‏زده كه دور تا دور چوپان جمع شوند) مرا در ميان گرفتند.[2]
مانند شترهای ماده‏ای كه به فرزندان خود روی آورند، به سوی من روی آورديد و می‏گفتيد: «بيعت! بيعت!». من، دستم را بستم و شما آن را می‏گشوديد. من، آن را از شما برمی‏گرفتم و شما به سوی خود می‏كشيديد.»[3]
طبری نيز نقل می‏كند كه امام علی(ع) در برابر اصرار مردم بر بيعت، فرمود: «اين كار بيعت را نكنيد. اگر من، وزير و همكار امام مسلمانان باشم، بهتر از اين است كه امير و حاكم برمسلمانان باشم.»، اما آنان گفتند: «به خدا سوگند! ما، تو را رها نمی‏كنيم تا اين كه با تو بيعت‏ كنيم.»[4]
دوم اينكه امام(ع) پيش از اين، برای رسيدن به امامت و حكومت ظاهری و زعامت سياسی كه آن را حق مسلّم خود می‏دانست از هر گونه تلاش و اقدام ممكن، خودداری نورزيد، اما پس از قتل عثمان، با وجود اقبال عمومی و اصرارشان برای حكومت و زعامت سياسی، از پذيرش آن ابا ورزيد. راز اين اكراه و امتناع چيست؟
راز اين امتناع، برای پژوهندگانی كه از اوضاع آن مقطع زمانی آگاهی دارند و از روحيات و ويژگيهای شخصيتی امام علی(ع) نيز شناختی، هر چند اجمالی، دارند، روشن است؛ زيرا، منصب خلافت و حكومت ظاهری برای آن حضرت، يك هدف و يك ارزش اصيل نبود تا آن را به هر قيمتی كه شده و در هر شرايط سياسی و اجتماعی بپذيرد و از پذيرفتنش نيز خوشحال شود، بلكه حكومت، برای آن بزرگ پيشوای دينی و برترين اسوه كمالات انسانی و الهی، چنان كه خودش بارها فرمود[5]، وسيله ‏ای برای پياده كرده احكام نورانی اسلام ناب محمدی(ص) و نشر و تبليغ فرهنگ غنی قرآنی و بسط عدالت همه جانبه سياسی و اجتماعی و اقتصادی و رفع تبعيض و ستم از جامعه اسلامی بود.
امام(ع) با ارزيابی اوضاع موجود و ملاحظه دگرگونيهايی كه در جامعه به وقوع پيوسته و ضد ارزشها، جايگزين ارزشها شده و مردم از فرهنگ اصيل اسلام ناب محمدی و احكام قرآنی فاصله گرفته بودند، به خوبی می‏دانست كه حكومت كردن بر چنين جامعه‏ای و سامان دادن اوضاع نابسامان اجتماعی و رفع تبعيض و فساد و بی‏عدالتی‏ها و باز گرداندن اوضاع به وضعيت دوران پيامبر(ص) كاری بس دشوار و بلكه محال است، بنابراين، از پذيرش حكومت خودداری می‏كرد.
دشواری تغيير اوضاع، از آنجا ناشی می‏شد كه از يك سو، عموم مردم، با فضای آلوده و وارونه دوران حكومتهای پيشين، بويژه دوران عثمان، خو گرفته بودند و آماده پذيرش احكام اسلام ناب و رعايت اصول ارزشی و عدالت اجتماعی و اقتصادی نبودند و از سوی ديگر، كارگزاران نظام حكومتی كه همگی، به جا مانده از دوران حكومت عثمان و يا خلفای پيش از او بودند و بسياری از آنان، اگر نگوييم همه آنان، دستشان در اخذ و مصرف بيت‏المال، به نحودلخواه، باز بود و در اين زمينه، فعال مايشاء بودند، به هيچ قيمتی حاضر نبودند از شغلهاوپستهای آب و نان‏دار خود دست بكشند و مطيع امام(ع) كه تنها به ارزشها فكر می‏كرد گردند.
اين، واقعيتی است كه در بسياری از سخنان امام(ع) به آن تصريح شده است:
«مرا وا گذاريد و به سراغ شخص ديگری برويد! زيرا، ما، به استقبال وضعی می‏رويم كه چهره‏های مختلف و جهات گوناگونی دارد (اوضاع مبهم و پيچيده است) (و) دلها بر اين امر (حكومت)، استوار، و عقلها ثابت نمی‏مانند(و) ابرهای فساد و فتنه، فضای جهان اسلام را تيره و تار ساخته و راه مستقيم از غير مستقيم ناشناخته مانده است.»[6]
سوم، اينكه با وجود همه پشتيبانيهای مردمی و اصرار و پافشاری آنان بر بيعت و ياری امام علی(ع) همان گونه كه پيش‏بينی می‏شد و امام نيز از آن آگاهی كامل داشت پس از آغاز حكومت و برداشتن نخستين گامهای اصلاحی و اقدامات اساسی برای اصلاح ساختار حكومتی و دفع تبعيض و ستم از مردم، فتنه‏ها و مخالفتها، يكی پس از ديگری، مانند طوفانی سهمگين، وزيدن گرفت و اوضاع سياسی اجتماعی جامعه را در هم ريخت، به طوری كه حكومت كوتاه حضرت، به جنگ و ... سپری شد.
اكنون پس از اين توضيحات، به طرح و بررسی علل و انگيزه‏های مخالفت با حكومت علوی می‏پردازيم. در بيان انگيزه‏های مخالفت با حكومت علوی، سعی ما بر اين است كه آنها را با ملاحظه پيشينه تاريخی و مقطع زمانی شكل‏گيريشان طرح كنيم؛ زيرا، چنان كه خواهيم ديد، بخشی از اين مخالفتها، پيشينه تاريخی دارد و چنين نيست كه پس از تشكيل حكومت علوی، يكباره پيدا شده باشد.
برخی از مهمترين انگيزه‏های مخالفت با حكومت علوی، عبارت است از:

1. حسادت‏ورزی و برتری ‏جويی نسبت به خاندان پيامبر

از انگيزه‏های مهم مخالفت با حكومت علوی كه ريشه‏دار هم بوده و به عصر پيامبر اكرم(ص) و شايد پيش از اسلام برمی‏گردد و مربوط به قبايل عرب و بويژه برخی قبايل قريشی مكه‏[7] است، حسادت‏ورزی و حس رقابت و برتری‏جويی نسبت به پيامبر(ص) و خاندان پاك او(ع) است.
بررسيهای تاريخی نشان می‏دهد كه بسياری از اقوام و قبايل عرب، خصوصاً برخی از قبايل قريش و در رأس آنان بنی‏اميه، بنا به انگيزه يادشده، هيچ گاه با پيامبر و خاندانش كه از «بنی‏هاشم» بوده‏اند خوب نبوده و پيوسته نسبت به آنان به دليل تعصب قومی و قبيلگی، رشك می‏ورزيدند و بغض و كينه ‏شان را در دل داشتند و بر اين اساس، هرگز مايل نبودند كه فردی از اين خاندان، به حكومت برسد و بر آنان حكم راند.
از اين‏رو، پس از قتل عثمان و آغاز بيعت مردم با امام علی(ع) بسياری از قريشيان، يا با آن حضرت بيعت نكردند و يا اگر بنا به انگيزه‏های سياسی، مجبور شدند با او بيعت كنند، در باطن، دشمنی و بغض او را در دل می‏پروراندند و از همكاری با حكومت علوی سر باز زده و پيوسته مترصد ضربه زدن به او و براندازی حكومتش بوده‏ اند.
برای همين است كه می‏بينيم سر نخ بسياری از توطئه ‏ها، فتنه‏ ها، آتش‏افروزيها عليه حكومت علوی، در دست افراد و گروه‏ها و احزابی از همين اعراب و قريشيان مقيم مكه و مدينه است.
اشراف و طوايف قريش، پس از بعثت پيامبر(ص) نه تنها به آن حضرت ايمان نياوردند، بلكه پيوسته می‏كوشيدند او را از هدفش برگردانند و از ادامه رسالتش بازدارند. در مكه، قصد جان حضرت را كردند و پس از هجرت ايشان به مدينه، جنگهای فراوانی عليه پيامبر(ص) راه اندازی كردند.
در سال هشتم هجرت هم كه با انبوه سپاه اسلام در مكه مواجه شدند و با اينكه مجد و عظمت پيامبر اكرم(ص) و مسلمانان را ديدند و عفو و گذشت آن حضرت نيز شامل حال آنان شد، اما مشركان قريش و همپيمانان آنان و در رأس آنان، اشراف و سران قبايل، به سركردگی ابوسفيان، از روی ترس و زير برق شمشير سپاه اسلام تسليم شدند؛ زيرا، به دليل روحيه برتری‏جويی و تعصب خشك قومی و قبيلگی، برايشان سخت بود كه زير بار آيين محمدی(ص) بروند و سلطه و حاكميت و آقايی و سروری آن حضرت را كه از بنی‏هاشم بود بپذيرند. آنان، از اينكه افتخار آقايی و سروری بر عرب، نصيب فردی از طايفه آنان نشده است، ناراحت بودند و نسبت به پيامبر(ص) حسادت می‏ورزيدند، اما از آنجا كه قادر به انتقال منصب الهی نبوت و رسالت كه از نظر آنان، رياست و حكومت بر جزيرةالعرب به حساب می‏آمد، نه صرف يك مسؤوليت و منصب الهی جهت هدايت بشر به خاندان خويش نبوده‏اند، به مسأله جانشينی و خلافت پس از آن حضرت می‏انديشدند و برای تصاحب‏آن، سرمايه‏گذاری كردند. با اعلام ولايت حضرت علی(ع) از سوی پيامبر(ص) حسادت و كينه‏ورزی قريشيان نسبت به پيامبر و خاندانش دو چندان شد و آنان در محافل‏ومجالس حزبی و گروهی خود، نسبت به علی(ع) توطئه‏چينی كرده و به دنبال آن با رواج شايعات و ايراد تهمتها عليه او، به تخريب شخصيت وی پرداختند تا بلكه بتوانند او راازچشم پيامبر(ص) و مسلمانان بيندازند. در ادامه اين سناريوی شوم، در آخرين لحظات‏حيات پيامبر(ص)، از وصيت كتبی آن حضرت در باره خلافت و جانشينی علی(ع) جلوگيری كردند.
پس از ارتحال پيامبر(ص) و در حالی كه علی(ع) با همراهی برخی از اصحاب راستين پيامبر، مشغول كفن و دفن آن حضرت بودند و عموم مسلمانان هم در فراق از دست دادن بزرگترين پيشوای خود به سوگ و ماتم نشسته بودند، همين باند قريش و بويژه آل‏ابوسفيان، با شتاب هرچه بيشتر و بدون درنگ، در «سقيفه بنی‏ساعده» به همراهی برخی انصار، گرد هم آمدند و به رغم آن همه تصريح و تأكيد و توصيه پيامبر(ص) به جانشينی علی(ع)، كسی ديگر را به خلافت برگزيدند و برای او، از ديگران بيعت گرفتند. به حدی اين بيعت گرفتن، با شتاب و غير طبيعی بود كه بنا به نقل منابع اهل سنت، بعدها، عمر، به آن اعتراف كرد و آن را فاقد هر نوع ارزش و اعتبار دانست.[8]
در انتخاب خليفه دوم، حتی شيوه به اصطلاح شورايی را رعايت نكردند و به صِرف اينكه ابوبكر، در روزهای آخر عمر و در بستر بيماری، وصيت كرده كه خليفه پس از من، عمر است،[9] او را به خلافت برگزيدند.
پس از سپری شدن دوران خلافت عمر، جريان انتخاب خليفه بعدی را نيز طوری زمينه‏سازی كردند كه باز فردی از ميان قريش «عثمان» به خلافت رسيد.[10]
آنگاه كه مردم خود به پاخاستند و برای نجات از تبعيضها و ستمها و فساد ادارای و مالی حكومت عثمان و كارگزارانش، او را به قتل رسانيدند و علی(ع) را به خلافت برگزيدند، باز همين قريشيان نتوانستند امام علی(ع) را به عنوان فردی از خاندان پيامبر(ص) و از بنی‏ هاشم، بر منصب حكومت تحمل كنند، لذا از نخستين روزهای شروع حكومتش، مخالفتها و فتنه‏انگيزيها و انواع تحركات منفی عليه حكومت علوی را آغاز كردند.
برای اينكه نوشتار ما، مستندتر باشد، چند نمونه تاريخی و سند روايی را در تأييد و تحكيم آنچه بيان شد، ارائه می‏كنيم.
نمونه نخست، سخنان خود مولا علی(ع) است. ايشان در باره انگيزه مخالفت قريش با آن حضرت و حكومتش فرموده است:
«... ما تَنْقِمُ مِنَّا قُرَيشُ إلاَّ أَنَّ اللَّهَ اخْتارَنا عَلَيْهِمْ فَأدْخَلْناهُمْ في‏ حَيِّزِنا ...؛[11]قريش با ما كينه‏ جويی و دشمنی نمی‏كند جز برای اينكه خداوند، ما را به رهبری و سروری ايشان برگزيد و ما، آنان را زير فرمان خويش كشيده ‏ايم.»
سپس امام(ع) دو بيت شعر انشا كرده كه مرادش اين است كه قريشيان، به بركت ما (پيامبر و خاندانش) به ثروت و منزلت و شخصيت رسيدند، ولی اكنون حرمت ما را پاس نداشته و ما را نشناخته و با ما به جنگ برخاسته‏ اند.
نمونه دوم، داستان گفت و گوی عمار ياسر با مردی از قريش به نام عبداللَّه بن‏ابی ربيعه مخزومی بر سر خلافت و جانشينی پيامبر(ص) است. آن مرد قريشی، به عمار ياسر می‏تازد كه: «ای پسر سميه! از حد خود تجاوز كردی! تو را چه كار به اينكه قريش برای خود فرمانروا تعيين می‏كند؟». جالب اينجاست كه اين گفت و گو، در پيش چشم بسياری از مهاجران انجام گرفت و هيچ كدام از آنان اين سخنان ابن ربيعه را تقبيح نكردند![12]
نمونه سوم، گفتار سركرده قريشيان و بنی‏اميه، (ابوسفيان) است. پس از اينكه نقشه از پيش طراحی شده آنان برای انتخاب عثمان به خلافت، عملی شد و او، حاكم مسلمانان گرديد، همگی، در خانه ابوسفيان اجتماع كردند. ابوسفيان، در حالی كه در آن هنگام، چشمانش را از دست داده بود، رو به حاضران كرد و گفت: «آيا بيگانه‏ ای ميان شماست؟»، گفتند: «نه.». گفت: «ای فرزندان اميه! خلافت را چون گويی از دست بنی ‏هاشم برباييد! قسم به آنكه ابوسفيان به آن سوگند می‏خورد! نه عذابی، نه حسابی، نه بهشت و جهنمی در كار است و نه رستاخيز و قيامتی!»
پس از اين اجتماع، ابوسفيان به همراه مردی راه افتاد تا او را به قبر حمزه سيدالشهداء و عموی پيامبر(ص) برساند تا عقده دلش را خالی كند. هنگامی كه كنار قبر حمزه قرار گرفت، رو به قبر حمزه كرد و گفت: «ای ابوعماره! حكومتی كه با ضرب شمشير به دست آورديد، امروز، بازيچه دست غلامان ما شده است!» سپس به قبر حمزه لگد زد.[13]
مقصود ابوسفيان اين بود كه بنی‏اميه و قريشيان، با محمد(ص) و خاندان او، برای سلطنت و حكومت مبارزه كرده و شمشير زدند، حكومتی كه اينك در دست بنی‏اميه است و آل محمد(ص) از آن محرومند!

2. كينه‏توزی و انتقامجويی اعراب و قريش

يكی ديگر از انگيزه‏های مخالفت با حكومت علوی، كينه‏توزی و انتقامجويی است. اين انگيزه، در تاريخ گذشته ريشه دارد و به جنگهای صدر اسلام برمی‏گردند. امام علی(ع) در دفاع از پيامبر اسلام(ص) و برداشتن موانع تبليغ و نشر اسلام ناب محمدی(ص)، تعدادی از سران و سردمداران شرك و كفر را به هلاكت رساند. از اين‏رو، بسياری از اعراب و قريشيانی كه در جنگها، از نزديكان خويش، كسانی را از دست داده بودند، كينه حضرت را به دل گرفتند. آنان، اين كينه را پنهان نمی‏داشتند بلكه در محافل و مجالس ابراز می‏كردند و پيوسته در صدد انتقامجويی از آن حضرت بوده‏اند.
گرچه در دوران انزوای سياسی امام علی(ع) و سكوت او، تا حدودی، آن حضرت را فراموش كرده بودند و زمينه‏ای برای ابراز كينه و انتقامجويی آنان از امام(ع) فراهم نبود، ولی با به دست‏گيری خلافت از سوی حضرت، آن كينه‏های ديرينه و حس انتقامجويی كه مانند آتشی زير خاكستر مانده بود دوباره در دلهای بيمار و عليل دشمنان پيامبر و اهل بيتش(ع) شعله‏ور شد.
ابن ابی‏الحديد معتزلی، شارح نهج‏البلاغه، درباره كينه توزی قريشيان نسبت به آن حضرت سخنی دارد كه جالب است. اجمال سخن او، چنين است:
«تجربه، ثابت كرده كه گذشت زمان، موجب فراموشی كينه‏ ها و خاموشی آتش حسد و سردی دلهای پركينه می‏شود ... ولی بر خلاف انتظار، روحيه مخالفان علی(ع) پس از گذشت ربع قرن (بيست و پنج سال) عوض نشد و عداوت و كينه‏ای كه از دوران پيامبر(ص) نسبت به علی(ع) داشتند، كاهش نيافت و حتی فرزندان قريش و نوباوگان و جوانان آنان كه شاهد حوادث خونين‏معركه‏های اسلام نبوده‏اند و قهرمانيهای امام(ع) را در جنگهای بدر، احد، ... بر ضد قريش نديده بودند، بسان نياكان خود، سرسختانه، با علی(ع) عداوت ورزيدند و كينه او را دردل كاشتند.»[14]
به عنوان نمونه، در روزهای بيعت امام(ع) يكی از همين اعراب قريشی به نام وليد بن‏عتبه به علی(ع) گفت: پدرم، در روز بدر، به دست تو كشته شد و ديروز، برادرم (عثمان) را حمايت نكردی تا او كشته شد -، همچنان كه پدر سعيد بن‏العاص، در روز بدر، به دست تو كشته شد و مروان را، نزد عثمان، خفيف و خوار كرده، سبك عقل شمردی. اگر نگوييم سبب اصلی و مهم، ولی يكی از اسبابِ بغض و كينه و مخالفت افرادی نظير ابوموسی اشعری، اشعث بن‏قيس (منافقان و حاميان دروغين امام(ع))، مروان بن‏حكم، عبداللَّه بن‏عمر، سعد بن‏ابی‏وقاص و نيز بسياری از صحابه ديگر از مهاجران و بويژه سران ناكثين و قاسطين، از علی(ع) اين بود كه بستگانشان، در جنگها، به دست آن حضرت كشته شده بودند.[15]
اين واقعيت، در فرازهايی از دعای ندبه نيز آمده است. برای نمونه، بخش زير از مفاتيح الجنان (ترجمه مرحوم الهی قمشه‏ ای) نقل می‏شود:
در راه خدا، خونهای سران و گردنكشان عرب را به خاك ريخت و شجاعان و پهلوانانشان را به قتل رسانيد و سركشان آنها را مطيع و متقاعد ساخت و (در نتيجه) دلهای آنان را نسبت به خود پر از حُقد و كينه از واقعه جنگهای بدر و خيبر و حنين و غير آنها ساخت (كه در اين جنگها، بزرگانشان با شمشير علی(ع) به خاك هلاكت افتادند و بازماندگانشان، كينه علی(ع) را در دل گرفتند و در اثر آن كينه پنهانی) بر دشمنی او قيام كردند و به مبارزه و جنگ با او (هر قومی به بهانه‏ ای) هجوم آوردند، تا اينكه (علی(ع)) ناگزير شد با عهدشكنان امت (مانند طلحه و زبير)، ظالمان و ستمكاران (مانند معاويه و يارانش) و خوارج (مرتدان از دين، در نهروان) به جنگ برخيزد (و بسياری از آنان را بكشد).

3. هواپرستی و خودخواهی

يكی از انگيزه‏ های مخالفت با امام علی(ع) و حكومتش، هواپرستی و خودخواهی و دنياطلبی است. اين انگيزه زشت و نفسانی، از آنجا ناشی شده كه مخالفان حكومت علوی با توجه به شناختی كه از پيشوای پرهيزكاران و نيكان عالم داشتند، به خوبی می‏دانستند كه اگر حكومت علوی پا بگيرد و امام(ع) قدرت اجرايی كافی پيدا كند، اجازه دنياطلبی و تعدی به بيت‏المال را به آنان نمی‏دهد.
يكی از انگيزه‏های مهم مخالفان بيعت با امام، مانند عبداللَّه‏بن‏عمر و سعد بن‏ابی‏وقاص و اسامة بن‏زيد بن‏حارثه و نيز جمعی از انصار، مانند زيد بن‏ثابت و حسان بن‏ثابت (شاعر) و مسلمة بن‏مخلد و محمد بن‏مسلمه و نعمان بن‏بشير (كه بعدها به معاويه پيوست) و كعب بن‏عجره و كعب بن‏مالك (متصدی جمع‏آوری صدقات از سوی عثمان كه با رضايت خليفه، آنها را برای خودش برمی‏داشت!) و ... اين بود كه آنان می‏دانستند كه در حكومت علوی، به مانند حكومت خلفای پيشين، بويژه عثمان، از جايگاه ويژه و امتيازات خاص سياسی و اجتماعی و مالی و طبقاتی برخوردار نخواهند بود. از اين‏رو نه تنها خودشان بيعت نكردند، بلكه مانع بيعت ديگران با امام شدند.[16]
امام علی(ع) آن هنگام كه اين افراد، از بيعت با او سر باز زده و مخالفت خويش را با حكومتش اعلام داشتند، فرمود:
«... اين، بيعتی عمومی است كه هر كس از آن سر باز زند، از دين اسلام سر باز زده و راه ديگری غير از راه مسلمانان پيموده است. اين بيعت شما با من، بيعت ناگهانی و بدون تأمل نبوده است. كار من و شما يكی نيست؛ من، شما را برای خدا می‏خواهم (نه برای دنيا)، ولی شما مرا برای خود (و منافع شخصی و دنياطلبی) می‏خواهيد. به خدا سوگند! هر آينه، رأی خود را برای دشمن خالص گردانم، و ستمديده را انصاف دهم. از جانب سعد (بن ابی‏وقاص)، مسلمة، اسامة، عبداللَّه، و حسان، چيزهايی به من رسيده كه آن را خوش ندارم و حق در ميان من و ايشان حاكم است.»[17]
شورشها و فتنه‏گری افراد مانند اثير بن‏عوف شيبانی با جمعی ديگر و هلال بن‏علقمة بن‏تيم الرّباب و اشهب بن‏بشير و سعيد بن‏نفيل تيمی و خريت بن‏راشد و ... بايد در همين جهت توجيه و تفسير كرد؛ زيرا، آنان، افرادی خودخواه و سركش و عصيان‏گر بودند كه در راه ارضای نفسيات و دستيابی به خواسته‏های شخصی و گروهی خود، در برابر حكومت عدل علوی ايستادند و فتنه و آشوب به پا كردند.[18]
امام علی(ع) در سخنان زير، به نقش هواپرستی در ايجاد فتنه، اشاره كرده است:
«إِنّما بَدْأُ وقُوُعِ الْفِتَنِ أهْواءٌ تُتَّبَعُ و أحْكامٌ تُبْتَدَعُ يُخالَفُ فيها كتابُ اللَّهِ وَ يَتَوَلَیَّ عَلَيْها رِجالٌ رِجالاً عَلی غَيْرِ دينِ اللَّهِ؛[19]همواره، آغاز پيدايش فتنه‏ها (و انگيزه فتنه‏گری) پيروی از هوسهای آلوده و احكام و قوانين مجعول و اختراعی است، احكامی كه با كتاب خدا مخالفت دارد و جمعی بر خلاف آيين حق به حمايت از آن برمی‏خيزند.»

4. عدم تحمل عدل علوی

چنانكه پيشتر اشاره شد، امام علی(ع) تنها خليفه اسلامی بود كه برای نخستين بار در تاريخ خلافت اسلامی، از راه انتخاب و گزينش آزاد و در فضايی به دور از فشار و تهديد و اكراه، با بيعت اكثريت قريب به اتفاق اقشار مختلف مردم مسلمان به خلافت و حكومت رسيد. امام(ع) در همان آغاز بيعت مردم با ايشان، تصريح كرد و تأكيد ورزيد كه مرا به حال خود واگذاريد و به سراغ شخص ديگری برويد؛ چون، من شيوه حكومتی خلفای پيشين را قبول ندارم و هدفم از پذيرش حكومت، صرفاً اجرای عدالت همه جانبه اسلامی و رفع هر گونه تبعيض و ستم در امور مالی و غير آن و حركت در چهارچوب كتاب خدا و سنّت راستين پيامبر(ص) بر اساس فهم خودم، نه آنچه را كه خلفای پيشين و شيخين می‏فهميدند و اجتهادمی‏كردند، است و نيز در راه تحقق اصول ارزشی اسلام و پياده كردن احكام و قوانين‏قرآن و سنت پيامبر اكرم(ص) ذره‏ای شك و ترديد به خود راه نداده و هرگز سستی و سازش نخواهم كرد.
اين اهداف حكومت علوی و شيوه ‏های اجرايی اعلام شده، در واقع، همان چيزی بود كه مردم، حداقل بخش عظيمی از آنان، خواستار تحقق آن بودند و برای دستيابی به آن كه در واقع احيای همان شيوه حكومتی پيامبر خدا(ص) و اهداف عالی رسالت او بود با امام(ع) بيعت كردند، اما تحمل عدالت علوی، چقدر سخت و گرانبار بود، كه اكثريت بيعت‏ كنندگان، از طبقه خواص و كثيری از همان توده مردم ستم‏كشيده و انس گرفته با فضای تبعيض ‏آميز و فسادآلود دوران خلافت پيشين، تاب تحمل آن را نداشتند و زير بار آن نرفتند و در برابرامام(ع) ايستادند و در اجرای آن كارشكنی كردند و با فتنه ‏انگيزان طمّاع و دنياخواهان ‏ورياست‏طلبان، همسو و همراه شدند و شورشها و جنگهايی را عليه حكومت علوی به راه انداختند.
امام(ع) در هيچ حالتی حاضر نشد تا در دستيابی به اهداف اعلام شده حكومتش، يعنی گسترش عدالت اسلامی و زدودن آثار تبعيض و ستم از جامعه و اجرای احكام و قوانين اسلامی، اندكی سستی و نرمش به خرج دهد و تا آخر هم بر اين ايده پافشاری كرد، به طوری كه جان عزيز و گرامی خويش را در راه تحقق آرمانهای مقدس و متعالی‏ اش فدا كرد.
برای آگاهی بيشتر و دقيق‏تر از فضای حاكم بر جامعه اسلامی آن روز و اينكه امام علی(ع) وارث چه اوضاع ناهنجار اجتماعی و وضعيت اسفبار و آشفته حكومتی بود، ضرورت دارد كه شرحی هر چند كوتاه از آن دوران تاريك و نابسامان سياسی اجتماعی به جا مانده از قبل ارائه كنيم.
محيطی كه امام(ع) از حكومت دوازده ساله عثمان و بلكه از حكومت خلفای پيشين، به ارث برد، از يك سو، محيطی سرشار از فراوانی نعمت و غنايم جنگیِ به دست آمده از فتوحات لشكريان اسلام و پيشرفت مسلمانان در كشورهای مختلف بود و از سوی ديگر، اين همه ثروت و غنايم به دست آمده، به خوبی، توزيع نمی‏شد و در تقسيم اموال، تبعيض صورت می‏گرفت. از اواخر حكومت خليفه دوم و در طی دوران حكومت عثمان، سنت پيامبر(ص) در تقسيم بيت‏المال، رعايت نمی‏شد و گروهی زورمند و متنفذ و يا وابسته به خاندان خلافت و نيز كارگزاران حكومتی، بر اموال دولتی و غنايم جنگی، چنگ انداخته بودند و بيشترين سهم را به خود اختصاص می‏دادند و تنها، سهم ناچيزی از آن به توده اكثريتِ مردم می‏رسيد. نتيجه اين تبعيض، ايجاد اختلاف طبقاتی شديد و نارضايتی عجيب بود.
در زمان پيامبر اكرم(ص) و نيز در زمان خليفه نخست، تا سال پانزدهم‏[20] هجری يا سال بيستم -[21] غنايم و اموال، ذخيره نمی‏شد، بلكه فوراً ميان مسلمانان، به طور مساوی تقسيم می‏شد، اما خليفه دوم، اقدام به تأسيس «صندوق بيت‏المال» كرد و غنايم و اموال را در آن گرد آورد و برای اشخاص، بر حسب طبقات و مراتب، حقوق تعيين كرد و برای اين كار دفتری اختصاص داد.
ابن ابی‏الحديد، ميران حقوق گروهی از مسلمانان و وابستگان خليفه را چنين می‏نويسد:
برای عباس، عموی پيامبر(ص)، در هر سال دوازده هزار درهم؛ برای هر يك از زنان پيامبر(ص) ده هزار درهم؛ برای عايشه، دوازده هزار درهم؛ برای اصحاب بدر، از مهاجران، پنج هزار درهم و از انصار، چهار هزار درهم؛ برای اصحاب احد تا حديبيه، چهار هزار درهم؛ برای اصحاب بعد از حديبيه، سه هزار درهم؛ برای آنان كه پس از رحلت پيامبر(ص) در جهاد شركت كرده بودند، بر حسب مراتب، از هزار و پانصد درهم تا سه هزار درهم.
عمر، مدعی بود كه از اين طريق، می‏خواهد اشراف را به اسلام جلب كند، ولی در آخرين سال از عمر خود، می‏گفت، اگر زنده بماند، همان طور كه پيامبر(ص) اموال را به طور مساوی تقسيم می‏كرد، او نيز چنين خواهد كرد.[22]
اين كار عمر، پايه اختلاف طبقاتی در اسلام شد و در دوران عثمان، به طور شديدتر و تبعيض‏آميزتر، دنبال شد، به طوری كه كار از حقوق ثابت گذشت و به بذل و بخشش با ارقام‏بالا رسيده بود. به عنوان نمونه، عثمان، به دامادش (حارث بن‏حكم) سيصد هزار درهم‏بخشيد و علاوه بر آن، شترهايی كه به عنوان زكات جمع‏آوری شده بود و نيز قطعه زمينی را كه پيامبر(ص) به عنوان صدقه وقف مسلمانان كرده بود، به او داد. نيز به سعيدبن‏عاص بن‏اميه، صد هزار درهم و به مروان بن‏حكم، در يك نوبت، صد هزار درهم، و به ابوسفيان دويست هزار درهم و به طلحه، مجموعاً، سی و دو ميليون و دويست هزار درهم‏و به زبير بن‏عوام، پنجاه و نه ميليون و هشتصد هزار درهم بخشيد و برای خود نيزسيصد و پنجاه هزار دينار و سی ميليون و پانصد هزار درهم از بيت‏ المال برداشت و به ‏يعلی‏ بن‏ اميه، پانصد هزار دينار و به عبدالرحمان بن‏ عوف، دو ميليون و پانصد و شصت هزاردينار از بيت‏ المال بخشيد[23]!
از جمله اقدامات ديگر عثمان، سپردن پستهای حساس حكومتی به دوستان و نالايقان و نزديكان خود از بنی‏اميه و اعطای غنايم و هدايای فراوان به آنان و باز گذاشتن دست آنان در مصرف بيت‏ المال و ظلم و تعدی به مردم و انجام فسق و فجور، مانند فحشا و نوشيدن شراب و مانند آن بود.
نيز آزار و اذيت و در مضيقه مالی قرار دادن اصحاب راستين پيامبر مانند عمار ياسر، ابوذرغفاری، عبداللَّه بن‏ مسعود، مقداد، ... و تبعيد كردن جمعی از صحابه، بويژه ابوذر غفاری، مالك اشتر نخعی، مالك بن‏ كعب، اسود بن‏  يزيد نخعی، صعصعة بن‏صوحان و تعطيل حدود الهی و در نتيجه، رواج فحشا و منكرات و اعمال زشت و خلاف عدل و انصاف، از ديگر كارهای اوست.[24]
امام(ع) برای اصلاح وضع موجود، چاره‏ای جز اين نداشت كه سه اقدام اساسی زير را در دستور كار خود قرار دهد:
1. الغای تبعيضات ناروا در تقسيم بيت ‏المال؛
2. عزل كارگزاران ناشايست و فاسد؛
3. اجرای حدود و احكام الهی و سخت‏گيری در مقام اجرا.
امام علی(ع)، خود، در روز دوم بيعت كه بنا به يك نقل، روز نوزدهم ذی‏حجه سال سی و پنج هجری بود بر بالای منبر رفت و فرمود:
«... مردم! من، شما را به راه روشن پيامبر(ص) وادار می‏سازم و اوامر خويش را در ميان جامعه جاری می‏كنم. به آنچه می‏گويم، عمل كنيد و از آنچه باز می‏دارم، اجتناب ورزيد!»
سپس حضرت از بالای منبر، به سمت راست و چپ نگاه كرد و افزود:
«ای مردم! هر گاه من، اين گروه (كارگزاران و وابستگان حكومت عثمان) را كه در دنيا فرو رفته‏اند و صاحبان آب و ملك و مركبهای راهوار و غلامان و كنيزان زيبا شده‏اند، از اين فرورفتگی و فرومايگی باز دارم و به حقوق شرعی خويش آشنا سازم، بر من انتقاد نكنند و نگويند فرزند ابوطالب، ما را از حقوق خود محروم ساخت.!آن كس كه فكر می‏كند به سبب مصاحبتش با پيامبر(ص) بر ديگران برتری دارد، بايد بداند كه ملاك برتری، چيز ديگری است. برتری، از آنِ كسی است كه ندای خدا و پيامبر(ص) را پاسخ گويد و آيين اسلام را بپذيرد با ايمان و تقوا گردد، كه چنين مسلمانی، هرگز، زياده‏طلب و فزون‏خواه نخواهد شد و به تبعيض ناروا، تن نخواهد داد! در اين صورت، همه افراد، از نظر حقوق، با ديگران برابر خواهند بود. شما، بندگان خدا هستيد و مال هم مال خداست و ميان شما بالسويه تقسيم می‏شود. كسی، بر كسی، برتری ندارد. فردا، بيت‏المال، ميان شما تقسيم می‏شود و عرب و عجم، در آن يكسان خواهند بود.»[25]
بر اين اساس، امام علی(ع) به دبير و نويسنده خود، عبيداللَّه بن ‏ابی‏ رافع (از شيعيان مخلص و باوفا) فرمان داد كه به هر يك از مهاجر و انصار، سه دينار بپردازد، و پس از آن، به سايرمسلمانان، از سياه و سفيد نيز همين مقدار بپردازد. اينجا بود كه زبانِ شكوه و اعتراض،گشوده شد.
سهل بن‏ حنيف انصاری، صدای اعتراضش بلند شد و گفت: «آيا رواست كه من، با اين فرد سياه كه تا ديروز غلام من بود، مساوی و برابر باشم؟!». امام(ع) در پاسخ وی فرمود: «در كتاب خدا، ميان فرزندان اسماعيل (عرب) و فرزندان اسحاق، تفاوتی نمی‏بينم.»
طلحه، زبير، عبداللَّه بن‏ عمر، سعيد بن‏ عاص و مروان بن‏ حكم، نيز اعتراض كردند.[26]
عزل كارگزاران عثمان نيز كه معاوية بن‏ابی‏سفيان هم جزء آنان بود در همان روزهای نخستين حكومت علوی، به طور رسمی، صورت گرفت و به جای آنان، افراد وارسته و دين‏دار و امين جايگزين شدند، اما مخالفتها و فتنه‏گريها نيز يكی پس از ديگری رخ گشود و رو به فزونی نهاد.[27]
طبيعی بود كه تقسيم بالسويه بيت‏ المال و تفاوت قائل نشدن ميان عرب و عجم، عزل و بركناری كارگزاران عثمان و دست آنان را از حقوق و مزايای كلان قطع كردن و برخورد قاطع و خشن با متجاوزان به حدود الهی و حقوق مردم، طوفانی از خشم و غضب و كينه، در دل عناصر فاسدی كه در اين تصفيه و تقسيم عادلانه، متضرر و احساس غبن و محروميت می‏كردند، ايجاد شود و آنان را به عكس‏العمل و فتنه‏انگيزی و توطئه‏گری وا دارد.

جنگ جمل و انگيزه‏ های برپاكنندگان آن

جنگ جمل‏[28] را بايد نقطه اوج فتنه‏گری و عكس‏ العمل تند افراد و گروههايی دانست كه همه چيز را از دست رفته احساس می‏كردند.
گرچه برپاكنندگان جنگ جمل (ناكثين) و گروهها و اقشاری از مردم، كه آنان را در شعله‏ور ساختن اين جنگ خونين و فتنه بزرگ عليه حكومت علوی، ياری و همراهی كردند، هر كدام انگيزه‏های خاص خود را داشته و به دنبال مقصد خاصی بودند، ولی به گواهی عموم پژوهندگان و مورخان، اگر مهمترين انگيزه مخالفت و جنگ‏افروزی سران ناكثين و مردم همراه آنان را عدالت امام(ع) و پافشاری‏اش بر اجرای فرامين الهی و حدود تعطيل‏شده اسلامی ندانيم كه برخی مانند ابن‏طقطقی در تاريخ فخری چنين اعتقادی دارند[29] ولی از دلايل عمده مخالفت و ستيز آنان با حكومت علوی گرچه خواهيم گفت كه انگيزه مهمتری در پشت اين فتنه‏ها و جنگ‏افروزی وجود دارد همين شيوه عدالت‏گستری حضرت بود.
امام علی(ع) در سخنان زير، به اين مطلب اشاره كرده، فرموده:
«... براستی، روزگار، پس از گريانيدن، مرا به خنده آورد (و از بسياری شگفتی به خنده‏ام آورد) و شگفتی نيست، و به خدا سوگند! اين مردم از رفق كردن و همواری و مدارا كردن من مأيوس و نااميد گشته‏اند (و می‏دانند كه من، مرد مسامحه و مدارا كردن در دين و در اجرای عدالت نيستم). و (آنان، از من نيز مانند معاويه) خدعه‏گری و دورويی در باره خدا و دين او را می‏خواهند و چه بسيار اين كار از من دور است (يعنی، من، اهل مداهنه و خدعه‏گری و سازش‏كاری نيستم).»[30]
پس از بيان انگيزه مشترك عموم جنگ‏افروزان فتنه جمل، اكنون به انگيزه‏های خاص سران و رهبران فتنه جمل در مخالفت با حكومت علوی و شعله‏ور ساختن جنگ و خونريزی، اشاره می‏كنيم:

5. فزون‏طلبی و امتيازخواهی

برخی از پژوهندگان تاريخی، معتقدند، از جمله علل برپايی جنگ جمل و نيز از عوامل دست نيافتن امام(ع) به ثبات داخلی كه بايد يكی از اسباب مهم عدم ثبات حكومت علوی را پيامدهای شوم همين جنگ جمل دانست سياست مالی وی بود كه قصد داشت سران گروهها و ديگر پيروان را در مقرری از بيت‏المال يكسان قرار دهد. تحليل آنان، اين است كه اگر امام(ع) افرادی مانند طلحه و زبير را، مانند قبل، مقرری بيشتر و امتيازات مالی فزون‏تری می‏داد، بهتر بود تا اين كه آن دو صحابی، مخالف او شوند.
به عبارت ديگر، نظر اينان، اين است كه اگر امام(ع) برای سران قبايل، امتياز قائل می‏شد و به آنان بذل و بخششهای زياد، آن گونه كه عثمان و پس از او، معاويه، در شام، برای جلب‏ دوستی و حمايت بسياری از سران قبايل می‏كرد، اعطا می‏كرد، به طور طبيعی هم می‏توانست از دوستی و اعتماد آنان نسبت به خود سود جويد و آنان را از هر نوع عكس‏ العمل منفی باز دارد.[31]
اين پيشنهاد و تحليل، گرچه به ظاهر، موجه و مقبول به نظر می‏رسد، اما به چند دليل برای امام(ع) عملی نبود:
نخست اينكه اين كار، يك عامل بازدارنده مطلق به حساب نمی‏آمد؛ زيرا، اگر بپذيريم كه در برخی افراد و سران قبايل، اين شيوه، تأثير لازم را داشت، ولی به طور حتم، در سران و رهبران سه گانه جنگ جمل آن تأثير لازم را نداشت، هدف اصلی اينان، چيز ديگری بود. آنان، در زمان عثمان، از اين گونه امتيازهای بی‏حد و حصر مالی و سياسی برخوردار بودند، ولی دشمن جدی و سرسخت خليفه سوم شدند و در قتل او نيز نقش داشتند.  

دوم اينكه اگر امام(ع) به اين اقدام تبعيض‏آميز دست می‏زد، با اعتراض عمومی مواجه می‏شد؛ زيرا، از علل عمده قيام مردم عليه حكومت عثمان، همين سياست مالی غلط و تبعيض ناروايی بود كه در تقسيم بيت‏المال اعمال می‏كرد.
سوم اينكه امام، شرعاً، خود را مجاز به اعمال اين گونه تبعيض ناروا نمی‏دانست و آن را ظلم و اجحاف آشكار به توده‏های مردمی می‏شمرد كه از كمترين حقوق مالی و اجتماعی خود برخوردار نبودند.

6. انگيزه واهی خونخواهی عثمان

يكی از انگيزه‏های مخالفت سران ناكثين با حكومت علوی و دامن زدن به جنگ خونين جمل، خونخواهی از قتل عثمان بود. آنان، با اينكه خود، از عوامل اصلی تحريك و شورش مردم عليه عثمان و به قتل رساندنش بودند، ولی پس از قتل او و به حكومت رسيدن امام علی(ع) به جهت اينكه هدف يا اهداف پيش‏بينی شده خويش را بر باد رفته تلقی می‏كردند و با همه سرمايه‏گذاريهايی كه برای رسيدن به آن به عمل آوردند، اينك، آن را آرزويی دست‏نايافتنی ديدند، برای اظهار خشم و نفرت خود و نيز انتقامجويی از آن حضرت، خونخواهی عثمان را مطرح ساختند و چنين وانمود كردند كه عامل قتل خليفه مقتول، علی(ع)است!
امام(ع) به اين اتهام پاسخ داده و فرمود:
«... به خدا سوگند! آنان، هيچ منكری از من سراغ ندارند. انصاف را ميان من و خود حاكم نساختند. آنان، حقی را مطالبه می‏كنند كه خود آن را ترك گفته‏اند و انتقام خونی را می‏خواهند كه خود ريخته‏اند. اگر (در ريختن اين خون) شريكشان بوده‏ام، پس آنان نيز سهيمند، و اگر تنها، خودشان، مرتكب شده‏اند، كيفر، مخصوص آنان است. مهمترين دليل آنان، به زيان خودشان تمام می‏شود.»[32]
آنان، با توجه به پايگاه مردمی و نفوذ سياسی اجتماعی و قرابت و خويشاوندی‏ای كه با خليفه مقتول داشتند، توانستند با طرح اين شعار دروغين (خونخواهی عثمان) مردم را گرد خويش جمع كنند و به شورش و جنگ عليه حكومت علوی وا دارند. اين شعار، بويژه در مناطقی كه مردم آنجا، نسبت به خليفه مقتول، تعلق خاطر و قرابت و خويشاوندی داشتند، كار خود را كرد و تأثير لازم را گذاشت.
تبليغات شديدی كه از سوی سران ناكثين و قاسطين در اين مناطق عليه امام علی(ع) و خاندان پيامبر(ص) راه افتاده بود، از يك سو، چهره مظلوم و بی‏گناهی از عثمان در اذهان مردم ساده و ناآگاه آن نواحی ترسيم كرده بود و از سوی ديگر، عامل اصلی قتل خليفه مظلوم را نيز امام علی(ع) جلوه داد و در نتيجه، اين تلقی را در مردم ايجاد كردند كه نه تنها او شايسته خلافت نيست، بلكه سزاوار كيفر مرگ نيز هست!

7. رياست‏طلبی، انگيزه اصلی شورش ناكثين

همان طور كه پيشتر اشاره شد، انگيزه اصلی و عمده مخالفت سران ناكثين با امام علی(ع) و فتنه‏انگيزی عليه او، حكومت‏خواهی و رياست‏طلبی بود. نويسنده نامی، جرج جرداق مسيحی می‏نويسد:
«طلحه و زبير، شديدترين مخالفان علی(ع) و آرزومندان زمامداری و كوشاترين افراد برای رياست و نيز مال و مقام بودند.»همو نقل می‏كند كه امام علی(ع) نيز در باره طلحه و زبير فرمود:
«به خدا سوگند! با صورت جنايتكاران بيعت كردند و با شيوه خيانتكاران از بيعت خارج ‏شدند.»[33]
طلحه و زبير، هر يك، خود را سزاوارتر از حضرت، به خلافت می‏دانستند و پيوسته در آرزوی رسيدن به آن، به سر می‏بردند. برای دستيابی به اين هدف بود كه با عثمان نيز با آن همه بذل و بخششهای بی‏ حساب و كتاب، باز مخالفت و دشمنی كرده و حتی زمينه قتل او را نيز فراهم كردند.
البته اين آرزوی آنان، زياد دور از واقع نبود؛ زيرا، اولاً، اين دو، در دوره‏های پيشين گزينش خليفه، خود نيز جزء نامزدهای احراز اين پست بودند. در زمان انتخاب عثمان، اين احتمال، صورت رسمی به خود گرفته و آن دو، در شورا و در ميان مردم، طرفدارانی ‏داشتند.                               
ثانياً، در دوران خلافت عثمان، بويژه در روزهای آخر حكومتش، از سوی دو شخصيت ذی‏ نفوذ سياسی اجتماعی، يعنی عايشه و معاويه، مورد حمايت جدی قرار گرفتند.
عايشه، گرچه در مخالفت و دشمنی با حكومت علوی، انگيزه‏ های ديگری نيز داشت، اما انگيزه مهمترش اين بود كه می‏پنداشت اگر حكومت علی(ع) پابرجا و مستحكم شود، سدی خواهد شد در برابر بازگشت خلافت به خويشاوندانش از آل تيم كه رياست آنان را ابوبكرداشت.
عايشه، در زمان عثمان، بارها، پرده از روی آرزوی خود (بازگشت خلافت به خاندان تيم) از طريق شخصی از بستگان خود (طلحه) برداشت و در همان حال، زبير را به انگيزه ديگری، جانشين وی و نامزد بعدی می‏دانست؛ زيرا، زبير، همسر خواهرش (اسماء) بود و فرزند اسماء، عبداللَّه بن‏زبير را، به دليل اينكه خود فرزندی نداشت، به منزله فرزند خود دانسته و نسبت به او اظهار علاقه می‏كرد.[34]
حمايت معاويه از حكومت و خلافت طلحه و زبير، گرچه فريبی بيش نبود، چون معاويه، خود، خيال خلافت و سلطنت بر جهان اسلام را در سر داشت، ولی برای برداشتن مانع از سر راه تحقق اين هدف، اين دو را به بهانه واهی رسيدنشان به خلافت، به جنگ با امام(ع) تحريك كرده و برای آنان نامه‏ هايی نوشت و از آن دو با لقب «اميرالمؤمنين» ياد كرد. پيشنهاد معاويه، اين بود كه آن دو، شهرهای كوفه و بصره را اشغال كنند. آنان نيز روی اين پيشنهاد معاويه حساب باز كردند و بر عزم خويش راسخ‏تر شدند.[35]
اينكه هدف اساسی طلحه و زبير از مخالفت با نصب علی(ع) به خلافت، برای اين بود كه خودشان به حكومت و خلافت برسند، طبق مدارك و شواهد موجود جای شك نيست. امام علی(ع) در سخنان زير، به اين قضيه، اشاره فرموده است:
«اين طلحه و زبير، نه از خاندان نبوت و پيامبری هستند و نه از فرزندان رسول خدا(ص) و شايسته مقام امامت و حكومت ولی چون ديدند پس از سالهای سال، خداوند، حق ما (خلافت و امامت) را به ما بازگردانيد، يك سال تمام بلكه يك ماه تمام، درنگ نكردند، تا اينكه‏مانند روش گذشتگان خود از جای برخاستند تا حق مرا بگيرند و مردم مسلمان را از من دور كنند ...»[36]
شواهد و قرائن تاريخی ديگری و نيز سخنانی از امام علی(ع) در نهج‏البلاغه وجود دارد كه نشان می‏دهد آنان چون ديدند به هدف نخستين خود (خلافت و حكومت مستقل) دست نخواهند يافت، از آن هدف دست كشيدند و تنها به حكومتِ بخشی از مناطق اسلامی در سايه حكومت علوی بسنده كردند و برای نيل به آن، با امام(ع) بيعت كردند. آنان، اين خواسته را به عنوان شرط بيعت با امام(ع) مطرح كردند:
وَ قَدْ قالَ لَهُ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ: «نُبايعك عَلی‏ أنَّا شُرَكَاؤُكَ في هذاَلاْمْرِ.» (فقال الإمام): «لا، وَ لكِنَّكُما شَريكانِ في‏ الْقوَّةِ وَ الاِْسْتِعانَةِ وَ عَوْنانِ عَلَی الْعَجْزِ وَ الْاَوَدِ.»؛[37]
هنگامی كه طلحه و زبير به امام گفتند: «با تو بيعت می‏كنيم به اين شرط كه در حكومت شريك تو باشيم.»، فرمود: «نه؛ شما، شريك و ياورم در تقويت و كمك به من و ياری رساندنم به هنگام ناتوانی و مشكلات باشيد».
چنانكه مورخان نيز نوشتند، زبير، گمان می‏كرد امام(ع) فرمانروايی عراق را به وی واگذار می‏كند و طلحه نيز به فكر حكومت يمن بود. زبير، پيش از فرار از مدينه، در مجمع عمومی قريش، چنين اظهار داشت:
آيا اين است سزای ما؟ ما، بر ضد عثمان قيام كرديم و زمينه قتل او را فراهم ساختيم، در حالی كه علی در خانه نشسته بود. وقتی زمام امور را به دست گرفت، اداره امور مناطق را به ديگران واگذار كرد.[38]

زمينه‏ های جنگ صفين و انگيزه قاسطين

نخست اشاره كوتاهی به زمينه‏های وقوع جنگ صفين می‏كنيم و سپس به انگيزه و هدف برپاكنندگان آن به رهبری معاويه، می‏پردازيم.
جنگ صفين، با تمام سهمگينی و پيامد تلخش، جز پيامدی از پيامدهای جنگ جمل نبود؛ زيرا، اگر عايشه، به عنوان همسر پيامبر و ام‏المؤمنين و طلحه و زبير به عنوان دو صحابی پيامبر، مانند ديگران، حرمت امام(ع) را نگه داشته و از حكومت علوی پشتيبانی می‏كردند و به جای جنگ با او، به شهرها و قصبات اسلامی می‏رفتند و به جای تحريص و تحريك مردم برای شركت در جنگ عليه حكومت او، به اطاعت و فرمانبری از وی و رفتن به‏زير پرچم حكومتش وادار می‏كردند، بی‏شك، معاويه، جسارت مبارزه با علی(ع) را پيدانمی‏كرد.
ولی هنگامی كه ديد بخش بزرگی از مردم عراق، نظر او را در مخالفت با حكومت علوی تأييد می‏كنند و موضع او را می‏پذيرند، و از طرفی، رهبران سپاه جنگ جمل كه از چهره‏ های برجسته جهان اسلام و از بزرگترين صحابه پيامبر، پيش از او به مبارزه با حكومت علوی برخاسته ‏اند دريافت كه آرمانش در پيروزی بر امام(ع) و رسيدن به هدف سياسی‏اش، آرمانی دست‏يافتنی است.
بر اين اساس، به رغم اينكه امام(ع) در جنگ بصره، بر رهبران جمل پيروزی قاطع يافت، ولی در حقيقت، زيانهايی كه به هر دو طرف وارد شد، تا حد زيادی از قدرت نظامی و نفوذ سياسی اجتماعی امام(ع) كاست و به اصطلاح زنگ خطر را برای تضعيف پايه‏ های حكومتش به صدا درآورد؛ زيرا از يك سو قبايلِ شكست‏ خورده در جنگ جمل، چون هزاران تن از نزديكان و ياران خود را از دست داده بودند، در دلهايشان شرارت و كينه موج می‏زد و در پی فرصتی بودند تا انتقام خود را از اردوی امام(ع) بگيرند، و از سوی ديگر، قبايل سپاه پيروز لشكريان امام(ع) برای درگير شدن با جنگ ديگری در برابر معاويه كه قريب الوقوع بود، به ضعف گراييده و آن توان و روحيه لازم را نداشتند.
اين در حالی بود كه معاويه، در بيرون از معركه جنگ و كارزارِ طرفين، در كمين نشسته و بر تاب و توان و ساز و برگ و يارانش می‏ افزود.
از اين‏رو، رهبران سه‏گانه جنگ جمل با شورش خونين خود بر ضد حكومت علوی، به انگيزه دروغين خونخواهی خليفه مقتول اين زمينه را برای معاويه نيز فراهم كردند تا او هم علاوه بر توسل به اين حربه دروغين، حتی پا را فراتر گذاشته و جسارت و وقاحت را تا آنجا پيش ببرد كه از امام(ع) بخواهد تا قاتلان عثمان را نيز به او تحويل دهد!
بر اين اساس، بزرگترين بهانه معاويه در برافراشتن پرچم مخالفت و گردآوری سپاه برای نبرد با امام علی(ع)، اتهام حمايت امام از قاتلان عثمان بود. اين مطلب، در نامه ‏هايی كه قبل از شروع جنگ، از سوی نماينده امام(ع) جرير بن‏عبداللَّه ميان امام(ع) و معاويه رد و بدل شد، مشهود است.[39] از آن جمله در يكی از نامه ‏های معاويه به امام علی(ع) آمده است:
... تو، مهاجران را بر ريختن خون عثمان تحريك كردی و انصار را از حمايت او بازداشتی! در نتيجه، جاهل، از تو اطاعت كرد و ناتوان، توانا شد. مردم شام، تصميم گرفتند كه با تو بجنگند تا هنگامی كه قاتلان عثمان را به آنان تحويل دهی ...![40]
امام(ع) نيز در نامه‏ای به تهمت‏های معاويه پاسخ داده و در فرازی از آن فرمود:
«... در باره قتل عثمان، نه فرمانی دادم كه خطای در فرمان، مرا بگيرد، و نه او را كشته‏ام تا بر من قصاص واجب شود ... اينكه می‏گويی قاتلان عثمان را تحويل تو دهم، سخن بس نابجايی است! تو را چه به عثمان؟ تو مردی از بنی‏اميه هستی و فرزندان عثمان بر اين كار از تو شايسته‏ترند. اگر می‏پنداری كه تو برای گرفتن انتقام خون پدر آنان قوی‏تر و نيرومندتری، در حوزه اطاعت و بيعت با ما وارد شو و آنگاه از كشندگان او شكايت كن ...»[41]

8. سودای تشكيل امپراطوری اموی، انگيزه اصلی معاويه

چنانكه بر اهل تحقيق و پژوهش تاريخی پوشيده نيست، معاويه، جنگ صفين را در حالی عليه امام علی(ع) و حكومتش آغاز كرد كه مانند ناكثين، بهانه خونخواهی عثمان و نيز استرداد قاتلان او از علی(ع)، در دستور كار ظاهريش قرار داشت. او با اين حربه دروغين، توانست شاميان ناآگاه و بی‏ اطلاع از حقيقت امر را عليه حكومت علوی بسيج كند،[42] اما حقيقت امر چيز ديگری بود، و آن، سودای رسيدن به خلافت و تشكيل امپراطوری اموی و حكمرانی بر سراسر جهان اسلام بود.
جريان امور هم طوری پيش می‏رفت كه پسرِ هند جگرخوار را در نيل به اين هدف اميدوارتر كرد و او را به هر نوع كار خلاف و دسيسه‏بازی و نيرنگ‏ ورزی، مانند كارشكنی در امور و نفاق ‏ورزی با پيامبر(ص) و خلفای پس از او، دامن زدن به اختلافات ميان مسلمانان، تحريك مردم بر قتل عثمان، تحريك ناكثين بر خونخواهی عثمان و انتقام‏گيری از امام علی(ع) و غير آن واداشته است.
اين روحيه نفاق‏ورزی و نيرنگ و شيطنت‏آميزی و به كارگيری هر وسيله نامشروعی برای رسيدن به رياست و حكومت ظاهری، از خصلت‏های زشت اخلاقی بود كه ريشه در جان پسر ابوسفيان داشته و با ذاتش سرشته بود؛ زيرا معاويه، اين خصايل زشت اخلاقی را، همان طور كه مورخ شهير مصری، عبدالفتاح عبدالمقصود، گفته از پدر به ارث برده بود:
«سرشت معاويه، او را به كجروی و انحراف و ايجاد توهم فرمان می‏داد ... پسر ابوسفيان كسی جز پسر ابوسفيان نبوده است! همان خودش بوده است و بس! هرگز نمی‏توانسته است راضی به بيرون آمدن از پوست خود شود، تا برای رسيدن به هدف، راه مستقيم و درستی در پيش گيرد. برای طبيعت و ذاتِ آلوده به زشتيهای او بسيار مشكل بوده كه به گونه‏ای ديگر زندگی كند.»[43]
از اين‏رو، حضرت علی(ع) هرچه كوشيد، نتوانست معاويه را به راه حق و حقيقت بكشاند و از جنگ و خونريزی بازدارد و در نتيجه، جنگ خونين صفين، از سوی قاسطين پايه‏ گذاری شد.

9. فتنه مارقين، از جهل و جمودشان سرچشمه می‏گرفت

خوارج نهروان، كه در صف لشكر امام علی(ع) در جنگ صفين حضور داشته و عليه معاويه و لشكر شام شمشير می‏زدند، به دليل جهل و جمود و ظاهرگرايی، فريب شيطنت عمرو عاص و معاويه را خورده و به انگيزه اينكه آنان مسلمانند و اهل قرآن و قبله‏اند، امام(ع) را از ادامه جنگ و دستيابی به پيروزی نهايی و قاطع بازداشتند.
حقيقت اين است كه خوارج، در هيچ موردی از موضع‏گيری‏هايشان، هدف روشن و ثابتی را تعقيب نمی‏كردند؛ زيرا آنان، در آغاز كار، بيش از همه، خواستار خاتمه جنگ و ترك مخاصمه و تعيين حَكَم بودند. وقتی حكميت را بر امام(ع) تحميل كردند، اين كار امام(ع) را جرمی غير قابل بخشش دانسته و مبارزه خود را با امام(ع) مباح و مشروع شمردند و بيزاری از علی(ع) را شرط مسلمانی اعلام داشتند و هر كس را كه از آن حضرت بيزاری نمی‏ جست، از دم تيغ تيزشان می‏گذرانيدند.
حضرت علی(ع) در مواردی به اين مشكل خوارج (بی‏عقلی و كج‏فهمی و جهل) اشاره كرده‏ است.[44]

10. سستی و ناپايداری در دفاع از حق

يكی ديگر از انگيزه‏های مخالفت با امام علی(ع) كه بيشتر متوجه مردم عراق و كوفه است، سستی و ناپايداری آنان در دفاع از حق و حكومت عدل‏گستر و حق‏پرور امام علی(ع) است. اين عامل را در واقع، بايد نوعی عامل منفی به حساب آورد؛ چون مردم، بويژه عراق و كوفه، با اينكه می‏دانستند امام(ع) برحق است و هدفش احيای شيوه و سنت پيامبر(ص) در دفاع از دين و نشر احكام نورانی قرآن و مبارزه با هر گونه تبعيض و فساد و ستم و بيدادگری است، ولی به دليل خصلت سست‏عنصری، و ضعف ايمان و ناشكيبايی در دفاع از آرمانها و عقايد دينی، بويژه كم‏تعهدی و بی‏وفايی، خيلی زود از مبارزه حق‏طلبانه در جبهه حق و در ركاب امامِ حق خسته شده و ضعف و سستی به خرج دادند و به فرمانهای امام(ع) عمل نكردند. اين، در حالی بود كه جبهه باطل (معاويه) بسيار جدی بوده و مردمِ طرفدار او، گوش به فرمان او و در اجرای فرامينش، سستی و كاستی نورزيدند!
به عنوان نمونه، آنگاه كه خبر كمك‏خواهی و استمدادطلبی استاندار مصر، محمد بن‏ابی‏بكر، به امام(ع) رسيد، امام(ع) مردم را در مسجد جمع كرد و خطبه بليغی خواند و مردم را برای اعزام به مصر و تجمع در «جَرعه» فراخواند. صبح روز بعد، خود به جرعه رفت و تا نيمروز در آنجا ماند، اما بيش از صد نفر از مردم كوفه نزد آن حضرت نيامدند! حضرت، ناگزير به كوفه برگشت و شب‏ هنگام بزرگان و اشراف شهر را در دارالخلافه جمع كرد و در حالی كه اندوهناك بود، فرمود:
«... به خدا سوگند! اگر مرگ به سراغ من آيد كه حتماً خواهد آمد و ميان من و شما جدايی خواهد افكند خواهيد ديد كه من از مصاحبت شما خشمناكم. آيا دينی نيست كه شما را گرد آورد؟ آيا حميّت و غيرتی نيست كه شما را به غضب و خشم (عليه دشمن) وادارد؟ ... آيا نمی‏شنويد كه دشمن شما، از كشور و شهرهايتان می‏كاهد و بر شما يورش می‏برد؟ آيا اين عجيب نيست كه معاويه، مردم جفاكار، طغيانگر و ستم‏پيشه را به جنگ (عليه حق) می‏خواند و آنان از او پيروی می‏كنند، بدون اينكه چيزی بگيرند و كمك (مالی) دريافت كنند او را اجابت‏می‏كنند ... اما چون من شما را می‏خوانم، در حالی كه صاحب خرد و باقيمانده گذشته هستيد، اختلاف می‏كنيد و از اطراف من پراكنده شده و بر من عصيان می‏ورزيد و با من مخالفت می‏كنيد؟!»[45]
با اين همه موعظه و انذار و هشدار، مردم حاضر به رفتن به مصر نشدند، تا اينكه پس از حدود يك ماه، مالك اشتر، با عده كمی روانه مصر شد، اما چه سود كه هم مصر سقوط كرده بود و هم محمد بن‏ ابی‏ بكر به شهادت رسيده بود!
امام(ع) در فرازی ديگر از سخنانش، به مردم خطاب كرد و فرمود:
«... شگفتا! اجتماع ايشان (طرفداران معاويه) بر باطل خود و تفرقه شما بر حق خويش، دل را می‏ميراند و باعث غم و اندوه می‏شود. تا آنجا كه آماج تير آنان قرار گرفتيد ... ولی اقدام به تيراندازی نمی‏كنيد! بر شما هجوم می‏برند، ولی شما هجوم نمی‏بريد! معصيت خدا را می‏كنند و شما جلوگيری نمی‏كنيد و راضی هستيد! وقتی كه در ايام زمستان، به شما امر كردم به جنگ ايشان برويد، گفتيد: «اين روزها، هوا سرد است.» و اگر به شما گفتم در روزهای تابستان با آنان پيكار كنيد، گفتيد: «اين روزها، هوا گرم است. مهلت بده شدت گرما شكسته شود»! ... آيا ستمكاران و فريب‏خوردگان مردم شام برای كمك و ياری ضلالت، صبورتر و در اجتماع خود بر محور باطل از شما در راه هدايت و حق خويش سخت‏تر هستند؟!»[46]
چنانكه در سخن اخير امام علی(ع) آمده، عيب و ايراد اساسی مردم كوفه و عراق، اين بود كه در راه حق، پايداری نكردند و در رسيدن به آرمانهای وعده داده شده در حكومت علوی، شتاب به خرج دادند و به اصطلاح خواستند ميوه را پيش از وقت رسيدنش بچينند، از اين‏رو، تاب نياوردند و سست و دلسرد و وامانده شدند، در حالی كه اگر تا آخر، گوش به فرمان امام و مقتدايشان بودند و او را همراهی می‏كردند، به طور حتم، به امنيت و عدالت و رفاه زندگی و ايمان و سعادت اخروی دست می‏يافتند.

 

پی نوشت ها
________________________________________

[1]. عثمان، در اواخر سال بيست و سه هجری، در سن هفتاد سالگی به خلافت رسيد و پس از نزديك به دوازده سال خلافت پرماجرا، در تاريخ بيست و پنج و يا به روايتی هجده و يا بيست و هفت ذی‏حجه سی و پنج هجری، با اعتراض و قيام عمومی، مواجه و در يورش مردم به خانه‏اش به قتل رسيد.
ر.ك: تاريخ طبری، ج‏3 (از ط 8 جلدی)، صص‏304 و 443 441؛ تاريخ يعقوبی، ج‏2، ص‏176.
[2]. نهج‏البلاغه، صبحی صالح، خطبه 3 (شقشقيه)، ص‏49.
[3]. نهج‏البلاغه، خطبه 137، ص‏195.
[4]. تاريخ طبری، ج‏3، ص‏450.
[5]. حضرت علی(ع) در موارد و مواقع متعددی، به انگيزه پذيرش خلافت ظاهری كه اقامه حق و دفع باطل است اشاره كرده است. از آن جمله، ر.ك: نهج‏البلاغه، خطبه 33، ص‏76.
[6]. نهج‏البلاغه، خطبه 92، ص‏136.
[7]. اينكه ما، در طرح انگيزه‏های مخالفت (1 و 2) روی عنوان «قريش» تكيه كرديم و مخالفتها و دشمنيهای اعراب جاهلی و متعصب را با محوريت قريشيان مطرح ساختيم، به دلايل و شواهد تاريخی و واقعيتهای عينی است كه در كتب تاريخی (نظير فروغ ابديت، فروغ ولايت، شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابی‏الحديد، اميرالمؤمنين، اسوه وحدت و ...) آمده است و از همه مهمتر، در سخنان خود امام علی(ع) به طور مكرر مطرح شده است؛ زيرا، گرچه امام(ع) در خطبه 144 (صبحی صالح) تصريح می‏كند كه ائمه(ع) از قريش هستند و درخت وجودشان، در سرزمين وجود اين تيره (قريش) از بنی‏هاشم غرس شده و روييده است، ولی در غير اين مورد، هر جا سخن از «قريش» و «قريشيان» است، معمولاً، با گله و شكوه همراه بوده و آنان را مورد نكوهش قرار داده است.
اينك، نمايه برخی از خطبه‏ها و نامه‏هايی كه در آنها، امام(ع) از قريش تحت همين نام، شكوه‏ها داشته و گاهی بر آنان لعن و نفرين می‏فرستد، ارائه می‏گردد.
اين نكته را نيز پيشاپيش يادآور می‏شويم كه همان طور كه در متن اشاره رفت، در همه موارد، بنی‏اميه و آل ابوسفيان، در محور فتنه‏انگيزيهای قريشيان قرار داشته‏اند و اين مطلب، از بديهيات است، ولی سخن در اين است كه امام، سخنان خويش را روی عنوان «قريش» مطرح می‏كنند.
آن خطبه‏ها و نامه‏ها، عبارتند از: خطبه 33؛ خطبه 67؛ خطبه 192؛ خطبه 217؛ خطبه 219؛ نامه 9 (به معاويه)؛ نامه 36 (به‏عقيل).
[8]. ر.ك: شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابی‏الحديد، ج‏2، ص‏23 و 26، چاپ بيروت؛ سيره ابن‏هشام، ج‏4، ص‏307؛ احياءُ التراث العربی،بيروت.
[9]. الأحكام السلطانية، قاضی أبي يعلی و أبي الحسن ماوردی، ج‏1، ص‏10، نشر تبليغات اسلامی، قم؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير، ج‏2، ص‏426، دارصادر، بيروت.
[10]. چون شرط كرده بودند كه هر كس به كتاب خدا و سنت پيامبر(ص) و سيره شيخين عمل كند، او، شايسته خلافت است، ولی عمل بر طبق سيره شيخين را امام علی(ع) نپذيرفت و در نتيجه، خلافت به عثمان واگذار شد. الأحكام السلطانية، ج‏1،ص‏10 و 12.
[11]. ارشاد، شيخ مفيد، ترجمه سيدهاشم رسولی محلاتی، ج‏1، ص‏243 242، انتشارات علميه اسلامية؛ نهج‏البلاغه، خطبه‏33، ص‏77.
[12]. اميرالمؤمنين اسوه وحدت، محمدجواد شری، ترجمه محمدرضا عطايی، ص‏301 300؛ نشر بنياد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد.
[13]. امام علی ابن‏ابی‏طالب، عبدالفتاح عبدالمقصود، ترجمه سيدمحمدمهدی جعفری، ج‏1، ص‏287، چاپخانه فاروس ايران، بهمن 1353.
[14]. شرح نهج‏البلاغه، ج‏11 (از بيست جلدی)، ص‏114 (ذيل خطبه 211)، دار احياء تراث العربی، بيروت.
[15]. ر.ك: فروغ ولايت، جعفر سبحانی، صص‏159 158، 171 168، 347، 339 338؛ الفتنة الكبری، دكتر طه حسين، ج‏2، ص‏122، دارالتعارف، مصر، اميرالمؤمنين اسوه وحدت، ص‏498 497، 517 515.
[16]. برگرفته از اميرالمؤمنين اسوه وحدت، صص‏356 355، 365.
[17]. ارشاد، مفيد، ترجمه محلاتی، ج‏1، ص‏237.
[18]. ر.ك: الفتنه الكبری، ج‏2، ص‏123 122.
[19]. نهج‏البلاغه، خطبه 50، ص‏88.
[20]. كامل، ابن اثير، ج‏2، ص‏502، دار صادر، بيروت.
[21]. تاريخ يعقوبی، ج‏2، ص‏153.
[22]. فروغ ولايت، ص‏345.
[23]. الغدير، علامه امينی، ج‏8، ص‏286، دارالكتب العربية، بيروت.
[24]. ر.ك: شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابی‏الحديد، ج‏2، ص‏158 129.
[25]. شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابی‏الحديد، ج‏3، ص‏37.
[26]. ر.ك: شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابی‏الحديد، ج‏7، ص‏43 37.
[27]. ر.ك: تاريخ طبری، ج‏3، ص‏513 462.
[28]. جنگ جمل، در پنج‏شنبه، دهم جمادی‏الثانی سال سی و شش هجری به وقوع پيوست. ر.ك: شرح نهج‏البلاغه، ج‏1،ص‏262.
[29]. به نقل از سيمای كارگزاران علی بن‏ابی‏طالب اميرالمؤمنين(ع)، علی‏اكبر ذاكری، ج‏2، ص‏292 291، انتشارات دفتر تبليغات اسلامی، قم.
[30]. ترجمه ارشاد مفيد، ج‏1، ص‏293.
[31]. اميرالمؤمنين، اسوه وحدت، ص‏490.
[32]. نهج‏البلاغه، خطبه 22 و 127.
[33]. ر.ك: امام علی صدای عدالت انسانی، ج‏5، ترجمه مصطفی زمانی، ص‏234، انتشارات فراهانی.
[34]. اميرالمؤمنين اسوه وحدت، ص‏492 491؛ فروغ ولايت، ص‏340 339.
[35]. ر.ك: شرح نهج‏البلاغه، ابن ابی‏الحديد، ج‏1، ص‏232 230.
[36]. ترجمه ارشاد مفيد، ج‏1، ص‏243.
[37]. نهج‏البلاغه، قصار، 202.
[38]. الإمامة و السياسة، ابن قتيبه، ص‏71 70.
[39]. برای آگاهی بيشتر از نامه‏های رد و بدل شده ميان امام(ع) و معاويه، ر.ك: فروغ ولايت، ص‏477 447.
[40]. ر.ك: شرح نهج‏البلاغه، ج‏3، ص‏89 88؛ نهج‏البلاغه، نامه‏های 6 و 7.
[41]. همان.
[42]. جنگ صفين، ميان سالهای سی و هفت و سی و هشت قمری به وقوع پيوست. ر.ك: امام علی ابن‏ابی‏طالب، عبدالفتاح عبدالمقصود، ترجمه سيدمحمدمهدی جعفری، ج‏4، كه مخصوص بررسی جنگ صفين است.
[43]. ر.ك: امام علی ابن‏ابی‏طالب، ج‏4، ص‏53، 61 60.
[44]. ر.ك: نهج‏البلاغه، خطبه‏های 36 و 40.
[45]. شرح نهج‏البلاغه، ابن ابی‏الحديد، ج‏6، ص‏91 90.
[46]. ر.ك: نهج‏البلاغه، خطبه 27.

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پیام هفته

ضرورت کاردانی و تخصص-در سیاست و مشاغل و...
  آیه شریفه : قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ (سوره یوسف ، آیه 55)ترجمه : (يوسف ) گفت : مرا بر خزانه هاي اين سرزمين (مصر) بگمار، زيرا كه من نگهباني دانا هستم .روایت : نبی اکرم فرمود : الا و من امّ قوماً امامة عمیاء و فی الأمة من هو أعلم منه فقد کفر (بحارالانوار ، ج66 ، ص 487)ترجمه : بدانید ! هر کس بدون داشتن اطلاعات کافی (و نداشتن تخصص های لازم) زمامداری ملتی را به دست بگیرد و در بین مردم ، فرد داناتری از او باشد بی تردید کافر شده (و از اسلام و تعهد اسلامی خارج گشته) است.

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید