آيات درباه حاکميت سياسي امامان

آيات درباه حاکميت سياسي امامان

پس از بحث درباره حاکميت سياسي پيامبر اکرم(ص) در قرآن کريم، اين پرسش مطرح مي شود که آيا درباره حاکميت سياسي پس از آن حضرت نيز سخني به ميان آمده است يا نه و اگر مطلبي هست، شيوه بحث چگونه است؟

به طور مسلّم در قرآن کريم آيات بسياري وجود دارد که مي توان درباره شرايط و صفات حاکم، به آن ها استشهاد و استدلال کرد و اين امري است که در قرون مختلف، در جامعه اسلامي در جريان بوده است.

 

علماي شيعه و اهل سنت همان طور که در بحث هاي قبل گفتيم مقام امامت و خلافت را، هم شامل رهبري سياسي مي دانستند و هم ديني و علماي شيعه، با تلقي خاص خويش از امامت، که برگرفته از سنت رسول خدا(ص) و ائمه(ع) است، در اين باره، آيات بسياري را ذکر کرده و به آن ها بر اختصاص امامت به حضرت علي و فرزندانش(ع) استدلال مي کردند؛ زيرا اين آيات يا شرايطي را براي رهبر و امام از لحاظ علم و تقوا و... مطرح مي کنند که هيچ کس جز آنان داراي اين شرايط نيستند. و يا به گونه اي تبعيت از ايشان را خواستار مي شوند.

در اين جا ما در صدد نيستيم که درباره همه اين آيات بحث کنيم و تنها با نگرش مستقيم به الفاظ مطرح در زمينه حاکميت سياسي، به بررسي آياتي مي پردازيم که به گونه اي شامل اين عناوين باشند و از آيات ديگر نيز براي تکميل بحث، استفاده خواهيم کرد. از اين رو، تنها سه آيه را بررسي مي کنيم:

1. آيه 59 از سوره نساء، که در آن، مردم به اطاعت از اولي الامر، در کنار اطاعت از خداوند و پيامبر اکرم(ص) فراخوانده شده اند.

2. آيه 55 از سوره مائده، که در آن، ولايت «الذين آمنوا» در کنار ولايت خداوند و رسولش(ص) مطرح است.

3. آيه 124 از سوره بقره، که نصب حضرت ابراهيم(ع) به مقام امامت و نفي اين مقام از ظالمان را در بر دارد.

حاکميت سياسي ائمه و اطاعت از اولي الامر

قرآن کريم واژه «اولي الامر» را در دو آيه از سوره نساء به کار برده است. در آيه 59، مسأله اطاعت از اولي الامر، در کنار اطاعت از خداوند و پيامبر اکرم(ص) مطرح شده است و در ادامه آيه، خداوند مؤمنان را در موارد نزاع و درگيري، به سوي خداوند و پيامبرش(ص) فراخوانده است:

(يا ايهاالذين آمنوا اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم فان تنازعتم في شي ء فردّوه الي اللّه و الرسول ان کنتم تؤمنون باللّه و اليوم الآخر).

و در آيه 83، مسأله رجوع به اولي الامر، در کنار رجوع به پيامبر اکرم(ص) بيان شده است:

(و اذا جاءهم امر من الامن او الخوف اذاعوا به ولو ردّوه الي الرسول و الي اولي الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم).

اينک درباره اين دو آيه، اين پرسش مطرح است که آيا واژه «اولي الامر» و به طور کلي، سياق اين دو آيه دلالتي بر حاکميت سياسي معصومين(ع) و اختصاص حکومت به ايشان، پس از پيامبر اکرم(ص) دارد يا نه؟ در اين باره دو مسأله را مي توان مطرح کرد:

1. آيا اين آيه به مسائل سياسي اسلام و جامعه اسلامي مربوط است يا نه؟
2. مقصود از «اولي الامر» چه کساني هستند؟

تحليلي درباره آيه اولي الامر

درباره پرسش اوّل، در بحث از آيات قرآن کريم، در زمينه حاکميت سياسي پيامبر اکرم(ص) گفتيم که مسأله اطاعت از آن حضرت در اين آيه و بسياري از آيات ديگر، رويکرد سياسي اجتماعي دارد و هنگامي مورد نياز است که دين بخواهد در جامعه استقرار يابد و نهادينه شود؛ زيرا صرف تبليغ و رساندن دستورهاي خداوند به مردم، نيازمند اطاعت از رسول خدا(ص) نيست تا به مردم فرمان اطاعت از آن حضرت داده شود؛ اما رهبري جامعه اسلامي بر اساس دستورها و احکام خداوند، درموارد مختلف، نيازمند تصميم گيري رهبر است که بدون اطاعت مردم از او کاري از پيش نخواهد برد.

از اين رو، خداوند در آيات بسياري، از مردم مي خواهد که از رسول خدا(ص) اطاعت کنند. اين مطلب، در اين آيه ظهور بيش تري دارد؛ زيرا«اولي الامر» در کنار آن حضرت ذکر شده اند و به اطاعت از آنان نيز فرمان داده شده است و ايشان ديگر مبلّغ فرامين الهي براي اطلاع و آگاهي مردم نيستند.

علاوه بر اين، در اين آيه، مسأله نزاع و درگيري نيز مطرح است، مطلبي که مربوط به امور اجتماعي است و آن گاه که دين به صورت نهادينه شده در جامعه مطرح باشد، نه زماني که دين به صورت فردي و صرف ارتباط با خداوند باشد مي توان آن را تصور کرد و در اين آيه، خداوند و پيامبرش(ص) مرجع رفع اختلافي، که خواه ناخواه در جامعه اسلامي پيش مي آيد، معرفي شده اند.

اين مطلب نشان مي دهد که آيه، جامعه اي را در نظر دارد که بر اساس قوانين الهي اداره مي شود و قانون خداوند و تصميم پيامبرش(ص) بر طرف کننده اختلافات در اين جامعه است.

معناي واژه اولي الامر

واژه «اولي الامر» از دو کلمه ترکيب شده است: کلمه اول «اولي» هم معناي «ذو» و به معناي مالکيت و دارا بودن چيزي است و در فارسي به «صاحبان» ترجمه مي شود و در قرآن کريم، کاربردهاي فراوان ديگري، مانند«اولي الالباب» نيز دارد.

کلمه دوم، «الامر» دو معناي معروف دارد: 1. فرمان و دستور از سوي صاحب مقام يا رتبه بالاتر به مرتبه يا مقام پايين تر. امر به اين معنا با «اوامر» جمع بسته مي شود. 2. شاني از شؤون، که در فارسي به «کار» ترجمه مي شود و جمع آن، «امور» است.

واژه «الامر» در هر يک از اين دو معنا هم در امور تکويني به کار مي رود و هم در امور تشريعي؛ يعني هم در دستورهايي استعمال مي شود که با اختيار انسان در ارتباط است، همانند دستورهايي که خداوند از طريق انبيا براي هدايت انسان ها ابلاغ مي کند و آنان مي توانند اطاعت يا نافرماني کنند:
(و ما امروا الا ليعبدوا الها واحداً لا اله الاّهو).(1).

و به آنان فرمان داده نشده بود مگر اينکه تنها خداي يگانه را، که خدايي جز او نيست،بپرستند.

و هم در تاثير علّي خداوند در عالم، که ربطي به اختيار انسان ندارد و تأثير آن حتمي است، به کار مي رود:
(انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له کن فيکون).(2).

همانا فرمان و دستور (تکويني) خداوند اين گونه است که هر گاه چيزي را اراده کرد، به آن مي گويد: باش! پس تحقق مي يابد

معناي دوم «الامر» نيز در جنبه تکويني و تشريعي به کار رفته است. خداوند درباره جنبه تکويني آن مي فرمايد:
(و اوحي في کل سماء امرها).(3).

و در هر آسماني کار آن را وحي و مقرر فرمود.

در امور اجتماعي در جامعه اسلامي، خداوند از مردم مي خواهد بدون فرمان پيامبر اکرم(ص) هيچ امري از امور را ترک نکند:
(و اذا کانوا معه علي امر جامع لم يذهبوا حتي يستاذنوه).(4).

و زماني که در کاري عمومي همراه پيامبر(ص) باشند، تا از او اجازه نگيرند، نمي روند.

درباره مطلق دين، که شامل شريعت هاي مختلف و مربوط به امور تشريعي زندگي انسان ها است، مي فرمايد:
(ثم جعلناک علي شريعة من الامر فاتبعها و لا تتبع اهواء الذين لايعلمون).(5).

سپس تو را بر شريعتي از دين قرار داديم. پس، از آن پيروي کن و از هوس هاي ناداني پيروي نکن.

بدين ترتيب، هر چند ممکن است کلمه «الامر» در واژه «اولي الامر»، در يکي از دو جنبه تکويني از هر يک از اين دو معنا به کار رفته باشد، اما همان طور که قبلاً گفتيم، اين آيه شريفه، مربوط به امور اجتماعي سياسي است.

بنابراين، براي تناسب با بقيه آيه شريفه،«اولي الامر» نيز معناي تشريعي دارد نه تکويني و يا به معناي صاحبان فرمان ودستور است و يا به معناي صاحبان شأني از شؤون اجتماعي و يا صاحبان دين، که هر يک ازاين معاني، اولي الامر را در موقعيت رهبري جامعه قرار مي دهد که بر مردم لازم است از آنان اطاعت کنند.

 

مصداق اولي الامر

براي اولي الامر، مصاديق متعددي ذکر شده است؛ از جمله: ائمه(ع)، حاکمان بر مردم، امراي سرايا، اهل حل و عقد، اهل شورا، امر کنندگان به معروف، خلفاي راشدين، و ابوبکروعمر(6).

بحث کنندگان درباره اين مصاديق، به دو گروه تقسيم مي شوند: کساني که تنها يک مصداق را برگزيده اند و بقيه را به گونه اي تأويل يا رد کرده اند(7) و کساني که اولي الامر را بر همه موارد مذکور، قابل تطبيق مي دانند.(8) ابن کثير را مي توان از گروه دوم دانست. او پس از حکايت شأن نزول ها و بعضي نظريات درباره اولي الامر، مي گويد:

(و الظاهر واللّه اعلم انّها عامّة في کلّ اولي الامر من الامراء و العلماء کما تقدم).(9).
راغب اصفهاني با تقسيم و دسته بندي حکم هاي مختلف براي مصاديق آن کوشيده است تا همه مصاديق را در عنوان اولي الامر جاي دهد:

(و قوله اولي الامر قيل عني الامراء في زمن النبي عليه الصلوة و السلام و قيل الائمة من اهل البيت، و قيل الآمرون بالمعروف وقال ابن عباس رضي اللّه عنهما:

«هم الفقهاء و اهل الدين المطيعون للّه» و کلّ هذه الاقوال صحيحة. وجه ذلک انّ اولي الامر الذّين بهم يرتدع الناس اربعة: الانبياء و حکمهم علي ظاهر العامّه و الخاصّة و علي بواطنهم، و الولاة و حکمهم علي ظاهر الکافّة دون باطنهم... و الحکماء و حکمهم علي باطن الخاصّة دون الظاهر و الوعظة وحکمهم علي بواطن العامّة دون ظواهرهم)(10)

شايد راغب خواسته است با تقسيم وظايف، بين کساني که پس از پيامبر(ص) به عنوان اولي الامر مطرح بوده اند، طرفداران آنان، به ويژه، شيعه و اهل سنّت، را به سوي مصالحه سوق دهد؛ اما آيا او توانسته است با اين طرح، به هدف خود نايل شود و همه مصاديق اولي الامر را ذيل اين عنوان جمع کند و آيا اصلاً چنين کاري ممکن است؟

هر چند راغب برخي مصاديق مطرح شده براي اولي الامر را در کلام خويش نياورده است، ولي اين، براي طرح او نقص به حساب نمي آيد؛ زيرا آن چه را او نياورده است يا مانند اهل حلّ و عقد، در زمان او مطرح نبوده و يا مانند خلفاي راشدين، اخص از حاکمان بر مردم است و مصداق آن به حساب مي آيد.

آن چه طرح او را مخدوش کرده و از رسيدن به هدف باز داشته است، ناسازگاري مصداق هاي مطرح شده در ابتدا براي اولي الامر، با مصاديقي است که احکام مختلف به آن ها نسبت داده شده است. او با اين که اهل بيت(ع) را از مصاديق اولي الامر مي داند، ولي هيچ حکمي را به ايشان نسبت نمي دهد و حکم بر ظاهر و باطن عوام و خواص را براي انبيا ذکر مي کند، در حالي که انبيا را جزو مصاديق اولي الامر نياورده است و در آيه نيز پيامبر(ص) جداي از اولي الامر ذکر شده است.

هم چنين او حکم بر باطن خواص و عوام را به حکما و واعظان نسبت مي دهد؛ ولي مشخص نيست که اين حکم چگونه است و عوام و خواص چگونه آن را اطاعت مي کنند و چرا تنها واعظان بر باطن عوام حکم مي کنند؟

گذشته از خلل هايي که در کلام راغب و هم فکران او وجود دارد، به نظر مي رسد ارائه طرحي که بتواند همه مصاديق مطرح شده براي اولي الامر را با هم جمع کند، امکان ندارد؛ زيرا در بين آنان دو نظريه متقابل وجود دارد.

عموم شيعيان، ائمه معصومين(ع) را تنها مصداق اولي الامر دست کم در زمان حضور ايشان و حکومت را حق اختصاصي آنان مي دانند که ديگران آن را غصب کرده اند و اهل سنت، کساني را اولي الامر مي دانند که بر مردم حاکم شوند، هر چند شرايط خاصي نيز براي حاکمان مطرح مي کنند.

شناخت اولي الامر

پس از روشن شدن اين که نمي توان همه مصداق هاي مطرح شده درباره اولي الامر را با هم وفق داد، مهم ترين مسأله، تعيين مصداق آن است. مشخص شدن اين مسأله، درباره حاکميت سياسي معصومين (ع) مي تواند روشن کند که آيا ايشان در زمان برکنار بودن از حکومت بر جامعه اسلامي، اولي الامر بوه اند يا نه؛ زيرا اگر مصداق اولي الامر، منحصر در آنان باشد، پس اطاعت از ايشان در هر زمان و موقعيتي لازم است و حکومت پس از رسول خدا(ص) به آنان اختصاص دارد؛

ولي اگر اولي الامر عنواني عام براي حاکم جامعه اسلامي باشد، تنها بر فردي صدق مي کند که حکومت را در اختيار دارد و ائمه معصومين (ع) نيز تنها در صورتي که حکومت را در اختيار داشته باشند، اولي الامر مي شوند و در صورت برکنار بودن از حکومت، ديگر اولي الامر بر آنان صدق نمي کند.

با يک نظر دقيق به مصاديق مطرح شده براي اولي الامر، در مي يابيم که بعضي از آنان صلاحيت ندارند مصداق اولي الامر باشند. چه دليلي مي توان ذکر کرد که اولي الامر، امراي سرايا باشند و خداوند در کنار اطاعت از خويش و پيامبرش(ص) اطاعت از آنان را نيز طلب کند؟ مگر امراي سرايا از سوي پيامبر اکرم(ص) منسوب نمي شده اند و فرمان به اطاعت از پيامبر اکرم(ص) اطاعت از آنان را در پي نداشته است و مگر پيش از نزول اين آيه شريفه و از ابتداي حضور در مدينه، آن حضرت به اعزام گروه هاي جنگي اقدام نمي کرد و مشکلي نيز در کار نبود؟

خلاصه اين که به نظر مي رسد اين آيه در صدد نيست مشکلي را در زمان حضور آن حضرت بر طرف سازد؛ زيرا اطاعت از پيامبر اکرم(ص) مشکل اطاعت از کارگزاران و فرماندهان سپاه ايشان را نيز در حد معمول حل مي کند و اگر اختلاف و نزاعي نيز پيش مي آمد، با وجود آن حضرت، مردم خود مي دانستند که بايد به آن حضرت رجوع کنند و قرآن کريم نيز بارهابه مردم تذکر مي دهد که بايد از پيامبر اکرم(ص) به طورکامل اطاعت کنند.

پس مشکل مردم، در زمان حضور آن حضرت، مسأله اطاعت کامل از آن حضرت بود که قرآن کريم نيز با دستور اکيد، در صدد برطرف کردن آن بود و با حل شدن اين مشکل، ديگر مشکلي باقي نمي ماند که خداوند بخواهد با دستور به اطاعت از امراي سرايا و کارگزاران آن حضرت، آن را برطرف کند.

بدين ترتيب، به نظر مي رسد آيه شريفه در پي برطرف کردن مشکل آينده جامعه اسلامي است؛ يعني زماني که آن حضرت در ميان جامعه اسلامي نيست و مردم بايد بدانند در اين زمان، از چه کساني اطاعت کنند و به دنبال چه کسي حرکت کنند. به بيان ديگر، مشکل، مسأله رهبري جامعه اسلامي، پس از آن حضرت است که خداوند متعال با مطرح کردن اولي الامر، به برطرف کردن اين مشکل اقدام کرده است.

البته اين مسأله، منافاتي با اين ندارد که همين افراد، در زمان آن حضرت نيز بتوانند مرجع براي رفع اختلاف و برطرف کردن مشکلات جامعه اسلامي باشند؛ زيرا هر گاه فردي اين صلاحيت را داشته باشد که امور جامعه اسلامي را به طور مستقل حل و فصل کند، در زمان حضور آن حضرت نيز صلاحيت دارد که مشکلات جامعه اسلامي را در صورت نياز، به طور مستقل بر طرف کند.

بدين ترتيب، اگر کسي به عنوان جانشين پيامبر اکرم(ص) براي زمان پس از آن حضرت مطرح باشد، در زمان خود آن حضرت نيز مي تواند به عنوان اولي الامر مطرح باشد و مانند خود آن حضرت، اطاعت او بر مردم لازم باشد.

اما آيا راهي براي شناخت اولي الامر در آيه شريفه وجود دارد و آيا علايمي در اين آيه هست که با توجه به آن ها بتوان اولي الامر را شناخت؟ علماي شيعه دو قرينه مهم براي شناخت اولي الامر، در آيه شريفه بيان کرده اند که با خصوصيت مطرح شده قبلي درباره اولي الامر، يعني مهيا بودن براي برطرف کردن مشکلات جامعه اسلامي به طور مستقل، ارتباط دارد: اول اين که قرآن کريم اولي الامر را در مرتبه پيامبر اکرم(ص) قرار داده است و همان اطاعت نسبت داده شده به آن حضرت را به اولي الامر نيز نسبت داده است. پس اولي الامر از شأني والا در حدود شأن و مرتبه رسول خدا(ص) برخوردار هستند و امتيازات ويژه اي دارند که آن حضرت نيز از آن ها برخوردار است.(11).

دوم اطاعت مطرح شد، درباره اولي الامر، مانند اطاعت از آن حضرت، مطلق است و اين مسأله، مقتضي است که اولي الامر معصوم باشند؛ زيرا اطاعت مطلق جز از معصوم(ع) جايزنيست و تنها از معصوم(ع) چون هيچ احتمال خطري وجود ندارد، اطاعت مطلق جايز، بلکه واجب است. بدين ترتيب، اولي الامر در خصوصيت عصمت نيز هم رتبه پيامبر اکرم(ص)هستند.

فخر رازي، از علماي بزرگ اهل سنت نيز با توجه به اطاعت مطلق مطرح شده در آيه شريفه، نتيجه مي گيرد که اولي الامر بايد معصوم باشند؛ اما او مصداق اولي الامر رااهل حل و عقد مي داند؛ زيرا معتقد است که تصميم اهل حل و عقد، از هر اشتباهي مصون است.(12).

علامه طباطبائي با مقايسه اين آيات با آيات ديگري که اطاعت از والدين را لازم مي شمارد، مانند:

(و وصينا الانسان بوالديه حسنا و ان جاهداک لتشرک بي ماليس لک به علم فلا تطعهما).(13).
ما به انسان وصيت کرديم که با پدر و مادرش به نيکي رفتار کند؛ ولي اگر آنان تلاش کردند که تو را به شرک گرايش دهند، از آنان اطاعت مکن.

نتيجه مي گيرد که اطاعت در آيه اولي الامر، مطلق است و هيچ استثنايي ندارد؛ زيرا چگونه ممکن است در امور شخصي، مانند اطاعت از والدين، مورد استثنا بلافاصله پس از دستور به اطاعت مطرح شده باشد، ولي در امر مهم تري که به جامعه و دين مرتبط است، اين استثنا به آيات ديگر و روايات واگذار شده باشد. پس روشن مي شود که هيچ استثنايي وجود ندارد.

ايشان هم چنين تکرار «اطيعوا» درباره پيامبر اکرم (ص) وتکرار نشدن آن درباره اولي الامر را دليل هم رتبه بودن اولي الامر با پيامبر اکرم (ص) مي داند و نتيجه مي گيرد که اطاعت از آنان، هم چون اطاعت از پيامبر اکرم (ص) مطلق است.(14).

مسأله عصمت اولي الامر در اين آيه شريفه را از دو جهت ديگر مي توانيم بررسي کنيم: اول اين که با فرض معصوم نبودن آنان، راه مخالفت مردم با ايشان و نزاع و درگيري در جامعه باز مي شود. در اين صورت، هيچ مرجع مطمئني براي رفع اختلاف ميان مردم باقي نمي ماند. عده اي در اين فرض، علما را مرجع رفع اختلاف معرفي کرده اند تا آنان با فهم خويش از کتاب و سنت، ميان مردم و اولي الامر داوري کنند؛ اما اولاً قرآن کريم مرجع اختلاف را خداوند متعال و رسول اکرم(ص) وبه بيان ديگر، قرآن کريم و سنت رسول خدا(ص) قرار داده است، نه علما.

ثانياً در صورت اختلاف ميان علما، چه مرجعي براي رفع اختلاف ميان آنان مي توان انديشيد و چگونه مي توان اختلاف ميان جامعه را برطرف کرد؟

دومين جهت اين است که اگر در خارج، افراد معصومي وجود داشته باشند، چاره اي نيست که بگوييم: اولي الامر نيز معصوم هستند؛ زيرا با وجود معصوم، ديگر هيچ وجهي براي تخصيص اطاعت از اولي الامر وجود ندارد؛ زيرا افرادي وجود دارند که اطاعت مطلق از آنان بي اشکال است.

بدين ترتيب، تا اين جا مشخص مي شود که اولي الامر، هم شأن و هم رتبه پيامبر اکرم(ص) هستند که اطاعت از آنان، هم چون اطاعت از پيامبر اکرم(ص) مطلق است تا ايشان مرجع رفع اختلاف ميان امت باشند؛ اما در اين جا اين پرسش مطرح است که معصوم چه کسي است؟ آيا افراد خاصي وجود دارند که داراي صفت عصمت باشند يا اين وظيفه چنان که بعضي مفسران گفته اند بر دوش نهادي است که آن نهاد، در مجموع از خطا مصون است؟

 

تحليل عصمت اهل حل و عقد

از بحث هاي پيشين مشخص شد که سياق آيه حکايت دارد که اولي الامر، معصوم هستند و حتي همين امر، بعضي از علماي اهل سنت را به اين گرايش سوق داده است که پذيرفته اند اولي الامر، معصوم هستند.

فخر رازي پس از پذيرش عصمت اولي الامر، آن را در نهاد اهل حل و عقد متجلي دانسته است؛ زيرا به نظر او افراد خاصي واجد اين صفت نيستند. او براي اثبات عصمت اهل حل و عقد و اين که آنان مصداق اولي الامر هستند، نخست تقسيماتي براي اولي الامر مطرح مي کند و مي گويد:

خداوند اطاعت از اولي الامر را بر ما واجب گردانده است. واجب کردن اطاعت از آنان مشروط به اين است که ما آنان را بشناسيم و به آنان دست رسي داشته باشيم واز ايشان استفاده کنيم و در اين زمان، ما قطعاً از شناخت امام معصوم عاجزيم.

پس معلوم مي شود معصومي که در آيه به اطاعت از او امر شده است، نه فردي از امت است و نه گروهي از گروه هاي آن و چون اين قسم باطل شد، مشخص مي شود که مقصود از «اولي الامر» اهل حل و عقد از امت هستند و همين موجب قطع به اين مي شود که اجماع امت، حجت است.(15).

علامه طباطبائي در تفسير الميزان (16) ايرادهاي متعددي بر اين نظريه وارد کرده و عدم کارآيي آن را نشان داده اند. اين ايرادها به اختصار، در چند محور خلاصه مي شود:

موضوعي براي عصمت اهل حل و عقد يافت نمي شود؛ زيرا تک تک آنان افراد غير معصوم هستند ومجموع آنان نيز امري اعتباري است.

دليلي بر به خطا نرفتن اهل حل و عقد وجود ندارد و تاريخ گواه بر خطا کردن آنان است و حديث «لا تجتمع امتي علي الخطا» نيز به معناي اين است که همه امت پيامبر(ص) از مسير مستقيم منحرف نمي شوند.

هيچ جامعه اي را نمي توان يافت که در آن مجموعه افرادي که اهل حل و عقد را تشکيل مي دهند، در يک مسأله نظر واحدي داشته باشند.

علاوه بر اين، در سخن فخر رازي، دو مطلب قابل توجه وجود دارد: اول اين که او تنها مي خواهد مضمون آيه شريفه را بر زمان خويش انطباق دهد و مصداق اولي الامر را بيابد؛ زيرا در استدلال خويش مي گويد: «و در اين زمان، قطعاً از شناخت امام معصوم عاجزيم» و چون فرد يا افراد معصومي نمي يابد که مصداق اولي الامر قرار گيرند، اهل حل و عقد را معصوم مي داند. پس اگر او به رد صدق اولي الامر بر ائمه(ع) مي پردازد، بيش تر به علت حضور نداشتن آنان درميان مردم، در زمان او است، نه چيز ديگري. اگر چه سخن او که معصوم را در آن زمان، در ميان مردم، حاضر نمي بيند، درست است، ولي هر گاه لازم باشد در هر زماني معصوم حضور داشته باشد تا مصداقي براي اولي الامر در آيه شريفه قرار گيرد، آيا نبايد به زمان پيامبر(ص) و پس از آن و بعد از آن رجوع کرد تا اگر در آن زمان معصوم را يافتيم از طريق او وظيفه خويش را در زمان نبودن معصوم دريابيم.

دوم اين که او نيز مانند ديگر علماي اهل سنّت، بر اساس حديث «لا تجتمع امتي علي الخطا» اجماع امت را از اشتباه مصون مي داند؛ ولي در هنگام نتيجه گيري، به جاي اجماع امت، اجماع اهل حل و عقد را از خطا مصون مي داند و واضح است که افرادي را که به عنوان اهل حل وعقد مطرح مي کند، مانند علماء، حاکمان و امراي لشکري و کشوري، هر تعدادي که باشند، تنها گروهي از امت هستند، نه همه امّت.

پرسش هايي درباره عصمت اولي الامر

علماي اهل سنت، بر نظريه شيعه درباره عصمت اولي الامر، ايرادهايي وارد کرده اند.(17) از آن ميان، دو ايراد از همه مهم تر است و مربوط به نزاع با اولي الامر و شناخت آنان است. هر کدام از اين دو مي توانند به کلي طرح عصمت اولي الامر را، که شيعه ارائه داده است، از کار بيندازد.

ايراد اول، اين است که اگر اولي الامر افراد خاص و معصوم باشند، بايد امت مسلمان، آنان را بشناسد تا به ايشان رجوع کند. دوم اين که مردم حق نزاع و اختلاف با آنان را نيز ندارند؛ همان طور که چنين حقي را درباره پيامبر(ص) ندارد. بلکه بايد خداوند مردم را در مشکلات و اختلافات، به آنان نيز ارجاع دهد تا ايشان، هم چون کتاب و سنت پيامبر(ص) رفع کننده اختلاف باشند.

يکي از مفسّران اهل سنت، بدين دليل، اولي الامر را شورا مي داند که در سوره شورا درباره آن بحث شده و پيامبر(ص) نيز به شورا عمل کرده است؟!(18).

ايرادهايي ديگر، از اين اهميت برخوردار نيستند و با هدف پا برجا کردن اين دو اشکال مطرح شده اند؛ مانند اين که اولي الامر جمع است؛ ولي شيعه در هر زمان، تنها به يک امام معصوم معتقد است يا در زمان غيبت معصوم تکليف در برابر اولي الامر چيست؟

عموميت موارد نزاع در آيه اولي الامر

براي بررسي اين اشکال بر عصمت اولي الامر، که چرا خداوند به امت اجازه نزاع با اولي الامر را داده است، به اين پرسش خواهيم پرداخت که نزاع در اين آيه بر سر چه چيز مي تواند باشد و بر طرف کننده نزاع کيست؟

قبلاً گفتيم که علماي اهل سنت، يکي از موارد بارز نزاع در اين آيه را نزاع مردم با اولي الامر، درباره مطابقت فرمان هاي آنان با شرع، و علما را بر طرف کننده نزاع مي دانند.(19)بيش تر علماي شيعه، مورد نزاع را امور ديني و اجتماعي معرفي مي کنند و به دليل عصمت اولي الامر، نه تنها نزاع با آنان را جايز نمي دانند، بلکه ايشان را بهترين مرجع براي رفع اختلاف و فهم مسائل ديني مي دانند.(20).

اما به نظر مي رسد که اين آيه، مطابق ظاهر آن (فان تنازعتم في شي ء) مي تواند هر نزاعي را شامل شود و ممکن است يکي از مصداق هاي آن، نزاع با اولي الامر حتي در صورت عصمت آنان باشد؛ زيرا آيه شريفه اصلاً به مسأله جايز بودن يا نبودن نزاع و اختلاف با کسي نظر ندارد تا طبق نظر بيش تر مفسران شيعه بگوييم که چون اولي الامر معصوم هستند، نزاع با آنان جايز نيست ويا طبق نظر بيش تر علماي اهل سنت بگويم که چون نزاع با اولي الامر تجويز شده است، پس آنان معصوم نيستند، بلکه در اين آيه احتمال ظهور نزاع هايي بين مسلمانان پيش بيني شده که در صورت حاکميت معصوم نيز ممکن است رخ دهد؛ زيرا مخالفت با معصوم، اگر چه عقلاً و شرعاً جايز نيست، ولي اگر کساني به عصمت او اعتقاد نداشته باشند يا از هواي نفس تبعيت کنند، چنين امري خواه ناخواه رخ مي دهد؛

همان طور که صحابه با خود پيامبر اکرم(ص) نيز مخالفت مي کردند و قرآن کريم و تاريخ، آن ها را ثبت کرده است. حضرت علي(ع) نيز با مخالفتها و حتي جنگ هاي بسيار مواجه شد و از نافرماني هاي مردم شکايت هاي بسيار دارد.

روايات نير بر عام بودن مورد نزاع در اين آيه تأکيد دارد. حضرت علي(ع) در نامه خود به مالک اشتر به او توصيه مي کند که در هر امر مهم يا مشتبهي، به قرآن کريم و سنت پيامبر اکرم(ص) رجوع کند:

و اردد الي اللّه و رسوله ما يضلعک من الخطوب و يشتبه عليک من الامور فقد قال اللّه تعالي لقوم احبّ ارشادهم: (يا ايّها الّذين آمنوا اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول)(21).

اين کلام، روشنگر اين است که نه تنها هيچ مورد نزاعي از آيه خارج نيست، بلکه قرآن کريم و سنت پيامبر اکرم(ص) روشنگر و مرجع هر امر مهم يا مشتبهي است، اگر چه نزاعي در مورد آن در کار نباشد.

نزاع درباره اولي الامر، مهم ترين مصداق نزاع در آيه

با ظهور آيه در هر نزاعي، يکي از موارد آن و شايد مهم ترين آن ها، نزاع مسلمانان درباره خود اولي الامر است. اهميت اين نزاع، از لحاظ موضوع آن، يعني حکومت است که احتمال رخ دادن نزاع بر سر آن بسيار زياد است و ضرورت بر طرف شدن آن، همان گونه که خدا و پيامبر(ص) خواسته اند، به علت وابستگي صلاح و فساد اجتماع، به صلاح و فساد حاکمان است.

قرايني نيز در آيه شريفه، نشان دهنده اين است که غرض اصلي از نزول آن، برطرف کردن اختلاف در اين زمينه است. نزاع ميان مسلمانان، جزئي از اين آيه قرار گرفته و با «فاء» به قسمت اول آيه عطف شده است که در آن، به اطاعت از اولي الامر فرمان داده شده است، در حالي که اگر به اولي الامر مربوط نمي شد، در آيه اي مستقل هم مي توانست ذکر شود يا دست کم، قسمت دوم آيه بر قسمت اول آن، با «فاء» مترتب نمي گرديد.

تأکيد بر تنازع و نه اختلاف، نيز نشانگر امري خطير و بدون بديل است که هر کس آن را براي خود مي خواهد، در حالي که اختلاف در امور عبادي و مسائل نظري، کم تر به نزاع و درگيري مي انجامد؛ همان طور که در اختلاف فتاوا هر کس به فتواي خويش عمل مي کند.

حضرت علي(ع) نيز نزاع درباره اولي الامر را از مصاديق نزاع در آيه شريفه بر شمرده است که قرآن کريم براي رفع اختلاف، امت را به کتاب نوراني وسنت پيامبر اکرم(ص) ارجاع داده است.پس از آن که خوارج به جريان حکميت و پذيرش آن از سوي آن حضرت اعتراض کردند، مي گفتند: چرا در جريان انتخاب خليفه بر حق، انسان ها را معيار و حکم قرار داديد؟ آن حضرت به آنان پاسخ داد که معاويه و اصحابش ما را به قرآن فراخواندند تا قرآن تکليف امر خلافت را روش کند و ما گروهي نبوديم که از قرآن روگردان باشيم؛ زيراخداوند متعال مي گويد: اگر در مسأله اي نزاع داشتيد، آن را به خدا و رسول برگردانيد تا حکم مورد نزاع روشن شود و برگرداندن مورد نزاع به خدا، اين است که ما حکم قرآن را بپذيريم و برگرداندن آن به رسول، اين است که به سنت او تمسک کنيم.

حال اگر صادقانه بر طبق قرآن و سنت پيامبر اکرم(ص) حکم شود، پس ما سزاوارترين افراد و نزديک ترين آنان به امر خلافت هستيم:

و لمّا دعانا القوم الي ان نحکم بيننا القرآن لم نکن الفريق المتولي عن کتاب اللّه سبحانه و تعالي و قد قال الله سبحانه: (فان تنازعتم في شي ء فردّوه الي اللّه و الرسول) فردّه الي اللّه ان نحکم بکتابه و ردّه الي الرسول ان ناخذ بسنته فاذا حکم بالصدق في کتاب اللّه فنحن احق الناس به وان حکم بسنته رسول الله(ص) فنحن احق الناس و اولاهم به (22).

بدين ترتيب، مشخص مي شود که اصولاً ممکن نبود در اين آيه، اولي الامر، هم چون خدا و رسولش(ص) مرجع رفع اختلاف قرار گيرند؛ زيرا خود اولي الامر نيز از موارد نزاع در آيه است که درباره آن، پيش بيني وقوع درگيري در ميان مسلمانان شده است؛ اما در اين جا اين ايراد مطرح است که اهميت مسأله اولي الامر اقتضا دارد که خداوند در مورد ديگري مردم را به آنان ارجاع داده باشد و آنان، هم چون قرآن و پيامبر اکرم(ص) مرجع اصلاح امورامت باشند.

پاسخ اين اشکال، در آيه ديگري در قرآن کريم نهفته است که در آن، مسأله، اولي الامر بار ديگر مطرح شده است. در آيه 83 سوره نساء، اولي الامر، هم چون پيامبر اکرم(ص) مرجع فهم امور جاري در جامعه اسلامي، که براي مردم اهميت فوق العاده اي دارد، قرار گرفته اند تا خير و صلاح مردم را تشخيص دهند.

اين آيه شريفه، در بردارنده نکته جالبي نيز هست و آن اين که هر کدام از رسول و اولي الامر، جداگانه با يک حرف «الي» به فعل «ردّ» منسوب شده اند و اين، حکايت از استقلال اولي الامر در مرجع بودن در امور دارد که به طور مستقل به اصلاح امور مردم مي پردازند و نيز حکايت از شأن مستقل اولي الامر در جامعه دارد که آنان جزء کارگزاران حکومت نبوي محسوب نمي شوند، بلکه اگر در زمان پيامبر اکرم(ص) باشند، خود داراي چنان مرتبه اي هستند که مي توانند هم چون آن حضرت به اداره امور بپردازند و پس از آن حضرت نيز صلاحيت به دست گرفتن رهبري امت را به طور مستقل دارند:

(فإذا جاءهم امرمن الامن او الخوف اذاعوا به ولو ردّوه الي الرسول و الي اولي الامرمنهم لعلمه الّذين يستنبطونه منهم).

در اين دو آيه، اولي الامر مصاديق يک ساني دارد؛ زيرا تقريباً همه مصداق هايي که به اولي الامر در آيه اول نسبت داده شده، در اين آيه نيز آمده است (23) و در هر دو، آنان در کنار پيامبر(ص) و هم شأن او قرار گرفته اند. بالاتر از همه، اولي الامر در هر دو آيه، معصوم هستند؛ زيرا همان طور که قبلاً گفتيم، در آيه اول، اطاعت مطلق از آنان واجب شده و چنين اطاعتي جز از معصوم، قبيح است و در اين آيه، فهم آنان، از خطا و اشتباه مصون معرفي شده است و واضح است که غير معصوم، اگر چه به والاترين مقام علم و تقوا نيز دست يابد، فهم او از خطا و اشتباه مصون نيست ونمي توان قاطعانه حکم کرد که او هر مسأله اي را مي فهمد و درباره آن، علم پيدا مي کند، در حالي که در اين آيه، نه تنها قرينه اي بر احتمال اولي الامر وجود ندارد، بلکه بر علم آنان به امور، تأکيد شده است. شيخ طوسي پس از احتمالات مختلف درباره اولي الامر، مي گويد:

و الاول (ائمه)ع() اقوي لانه تعالي بين انّهم متي ردّوه الي اولي الامر علموه و الرّد الي من ليس بمعصوم لا يوجب العلم لجواز الخطا عليه بلاخلاف سواء کانوا امراء السرايا او العلماء.(24).

شناخت اولي الامر و معصوم در قرآن کريم

نظريه عصمت اولي الامر و انحصار آن درمصداق هاي خاص، با شناخت آنان از طريق کتاب و سنت ارتباط مستقيم دارد؛ زيرا اين دو تنها مرجع رفع نزاع در اين مورد هستند و اگر اولي الامر در اين دو معرفي نشده باشد، اين نظريه، خود به خود کنار گذاشته مي شود. در اين جا به بررسي شناخت اولي الامر در قرآن کريم مي پردازيم و در بحث هاي آينده، به طور مفصل در ضمن روايات درباره حاکميت سياسي معصومين(ع) از سنت پيامبر(ص) در اين زمينه بحث خواهيم کرد.

قرآن کريم غير از بيان درخواست خداوند از همه مردم براي دوري از پليدي ها و زشتي ها:

(انّ اللّه يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القربي و ينهي عن الفحشاء و المنکر و البغي...).(25).
اراده خاصّ خداوند براي مبرا کردن «اهل بيت» از پليدي را بيان کرده است:
(انّما يريد اللّه ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا).(26).

اصل رجس مطلق مخلوط شدن چيزي با چيز ديگري است که بر پليدي نيز، چون نوعي اختلاط است، صدق مي کند.(27) بعضي از اهل لغت، آن را به معناي مطلق پليدي گرفته اند.(28) پس رجس، هر پليدي را شامل مي شود و مواردي مانند اعمال قبيح و گناه (29)و شک،(30) که در کتاب هاي مختلف بيان گرديده، مصداقي از آن محسوب مي شود. طبري از قتاده درباره معناي رجس در اين آيه، نقل مي کند:

فهم اهل بيت طهّرهم اللّه من السوء و خصّهم برحمة منه.(31).

بدين ترتيب، وقتي در آيه تطهير، جنس پليدي از اهل بيت نفي شده است، آنان ديگر به هيچ نوع آلودگي ظاهري و باطني ملوَّث نمي شود و عمل آنان با گناه و زشتي، و علم آنان با جهل و خطا در نمي آميزد. شيخ طوسي احتمالي راکه بعضي علماي اهل سنت درباره اراده خداوند در اين آيه مطرح کرده و گفته اند که مقصود اين است که خداوند اهل بيت را از طريق انجام اعمال صالح، پاک و طاهر مي گرداند، باطل مي داند؛ زيرا اين طريق، مخصوص اهل بيت نيست و همه انسان ها و دست کم، همه مؤمنان از آن بهره مند مي شوند، در حالي که در اين آيه، با کلمه «انّما» چنين اراده اي مخصوص آنان شده است.

پس اين اراده اي ويژه، درباره آنان است که موجب عصمت ايشان مي گردد؛ زيرا چنين اراده اي حتماً تحقق مي يابد.(32).

 

اهل بيت و رابطه آن با اولي الامر

بيش تر مفسران اهل سنت،(33)زنان پيامبر(ص) را از اهل بيت مي دانند؛ زيرا اين خطاب به اهل بيت، در ضمن دستورهايي ويژه به زنان پيامبر(ص) قرار دارد و پيش از اين خطاب، چنددستور به آنان و پس از آن نيز چند دستور ديگر آمده است، هر چند آنان به دليل ضميرمذکّر در «عنکم»، نظر عکرمه را، که اهل بيت را تنها زنان پيامبر(ص) مي داند،(34) ردمي کنند و عده اي از آنان حضرت علي، فاطمه، حسن و حسين(ع) را نيز از اهل بيت معرفي مي کنند(35) و عده ديگري گفته اند که هر کس صدقه بر او حرام است، يعني همه بني هاشم از اهل بيت هستند.(36).

اما روايات بسياري که از طريق شيعه و اهل سنت از پيامبر اکرم (ص) نقل شده است، تنها حضرت علي، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسين(ع) را مصداق اهل بيت مي داند. دسته اي از اين روايات، که خود به تنهايي متواتر است، از ام سلمه و عايشه وافراد ديگر، سبب نزول اين آيه رانقل مي کند که پيامبر(ص) اين چهارنفر را در زير کساء جمع کرد، پس از نزول آيه، به آنان اشاره کرده و فرمود: «اينها اهل بيت من هستند».

وقتي ام سلمه و عايشه مي پرسند: آيا ما نيز از اهل بيت هستيم، با پاسخ منفي حضرت، روبه رو مي شوند، هر چند پيامبر(ص) آنان را بر طريق خير و صلاح مي داند.(37).
در دسته ديگري از روايات،(38) نقل شده است که پيامبر اکرم(ص) به مدت شش يا هفت ماه پس از نزول اين آيه، هر روز صبح، هنگام رفتن براي نماز، بر در خانه حضرت علي و حضرت فاطمه(ع) مي آمده و به آنان خطاب مي کرده است:

الصلاة يا اهل البيت! انمّا يريد اللّه ليذهب عنکم الرجس اهل البيت.

بدين ترتيب، به نظر مي رسد با توجه به اين روايات، اختصاص عنوان اهل بيت به حضرت علي، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسين(ع) روشن باشد؛ ولي درباره اولي الامر، حتي نظر اهل سنت نيز کافي است؛ زيرا وقتي عصمت اهل بيت و اولي الامر را در نظر بگيريم، اولي الامر در ميان اهل بيت قرار دارد و به يقين، زنان پيامبر(ص) اولي الامر نيستند؛ زيرا يکي از شرايط حاکم، نزد شيعه و اهل سنت، مرد بودن است و در خصوص زنان پيامبر(ص) در همين آيات، آنان از خارج شدن از خانه منع شده اند.

پس چگونه مي توانند اولي الامر باشند و هيچ کس نيز چنين نظري را بيان نکرده است.

در پايان ذکر اين نکته ضروري است که روايات مختلف بسياري، که از حد تواتر نيز گذشته است، مصداق اولي الامر را تعيين کرده است و منحصراً دوازده امام معصوم(ع) که شيعه به آنان معتقد است، مصداق آن معرفي گرديده اند.

اين مسأله، هم درباره آيه 53 سوره نساء وجود دارد و هم درباره آيه 83. خود اين روايات نيز که در آن ها به آيات تطهير و آيه ولايت استشهاد شده شاهد گوياي بيان عصمت و مصداق اولي الامر هستند.(39).

 

حاکميت سياسي ائمه و ولايت در آيه (انّما وليکم اللّه)

آيه دوم درباره حاکميت سياسي ائمه(ع)، ولايت «الّذين آمنوا» با اوصاف خاصي را در کنار ولايت خداوند و پيامبر اکرم(ص) مطرح مي کند:

(انّما وليّکم اللّه و رسوله و الّذين آمنوا الّذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزکوة وهم راکعون).(40).

هر چند اين تنها آيه اي نيست که ولايت مؤمنان را مطرح مي کند، ولي شکل خاص آيه، موجب شده که مفسران شيعه و اهل سنت، هم درباره ولايت و هم درباره «الّذين آمنوا» بحث کنند. البته رواياتي که در شأن نزول آيه نقل شده نيز سهم عمده اي در طرح اين بحث ها داشته است.

همه مفسران شيعه، ولايت در اين آيه را به معناي تصرف در امور دانسته اند و بر اختصاص «الّذين آمنوا» به حضرت علي(ع) و تعميم آن به ديگر ائمه(ع) تأکيد دارند.(41) در مقابل، مفسران اهل سنت، ولايت رابه معناي نصرت گرفته و «الّذين آمنوا» را شامل همه مؤمنان مي دانند.(42) البته به خاطر روايات بسياري که آيه را مخصوص حضرت علي(ع) مي داند، آنان اين احتمال را يا صرفاً ذکر کرده و گذشته اند(43) و يا به رد آن پرداخته اند.(44).

هر دو گروه براي مدعاي خود، به شواهدي در خود اين آيه و آيات ديگر و روايات استنادکرده اند. اهل سنت با اعتراف به کاربرد ولايت در معناي تصرف در امور اجتماعي،(45) چون اين آيه در بين آياتي قرار گرفته که درباره ولايت گرفتن مشرکان و کافران است و ولايت در اين موارد را به معناي نصرت مي دانند، درباره ولايت در اين آيه نيز همين گونه حکم مي کنند.(46)

آنان هم چنين به دليل نسبت ولايت در اين آيه به «الذين آمنوا» و شمول اين تعبير بر همه مؤمنان، اين آيه را با آيه (المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض)(47)هم معنا مي دانند و چون رابطه ولايت در آيه دوم، رابطه نصرت و دوستي مؤمنان با همديگر است، نه رابطه تصرف در امور به معناي رهبري امور اجتماعي، نتيجه مي گيرند در آيه مورد بحث نيز همين رابطه مورد نظر است.

علماي شعيه بر ادعاي خويش به دو قسمت از آيه استدلال مي کنند: اول «الّذين آمنوا». آنان معتقدند که اين تعبير، با توجه به اوصاف خاصي که براي آن آمده است (الذّين يقيمون الصلوة و يؤتون الزکوة و هم راکعون) به شخص يا اشخاص خاص، در واقعه اي مشخص اشاره دارد، زيرا جمله «و هم راکعون» حالت خاص صدقه دادن در هنگام نماز را بيان مي کند(48) و صدقه دادن در حال رکوع در نماز، عمل مستحبي خاصي نيست که مردم با انجام دادن آن، به صفت خاصي نايل شوند.(49).

دوم «وليّ». آنان در اين باره، با توجه به سياق آيه، که در آن «ولي»به ضمير «کم» اضافه شده و همه مؤمنان را مخاطب قرار داده است و سپس بعد از خداوند متعال و پيامبر اکرم (ص) «الّذين آمنوا» را به عنوان مصداقي از «ولي» معرفي مي کند، مي گويند که اگر مقصود از «الّذين آمنوا»، همه مؤمنان باشد، اتحاد مولي و مولي عليه لازم مي آيد و هر کسي ولي خود مي شود؛ اما اگر فرد يا افراد خاصي مصداق آن باشد، اين مصداق از مؤمنان، هم چون پيامبر(ص) از جمع مؤمنان خارج فرض شده و وليّ آنان قرار مي گيرد.(50).

 

معناي ولايت در آيه (انما وليکم اللّه...)

اينک به بررسي آيه شريفه با توجه به اين دو نظر مي پردازيم. قبلاً درباره معناي ولايت، به تفصيل سخن گفتيم و نتيجه گرفتيم که ولايت، بيش از يک معنا ندارد.(51)

اين معنا نحوه اي ارتباط خاص بين افراد بود که به تأثير گذاري افراد بر همديگر و نحوه اي از تسلط بريکديگر مي انجاميد، هر چند که اين تأثيرگذاري و تسلط، بر اساس جهت ارتباط حاصل شده بين آنان، متفاوت مي شد و گاهي تنها تسلط يک دوست بر دوستش، گاهي تسلط يک هم پيمان بر هم پيمان خود و گاهي تسلط يک مولي بر بنده و اقسام ديگري را در پي داشت. بدين ترتيب، به کار بردن اين کلمه در موارد مختلف و بين افراد گوناگون، نه موجب مي شود که اين کلمه در دو معنا به کار رود و نه وجهي براي يک سان بودن آثار آن وجود دارد و همان طور که محبت در يک معنا به کار مي رود، ولي داراي مراتب مختلف و آثار مختلف است، ولايت نيز داراي يک معنا و مراتب و آثار مختلف است.

از اين رو، هر چند آيه مورد بحث، در بين چند آيه قرار گرفته است که همه از ولايت بحث مي کند و به طور يقين، در مواردي که ولايت کافران بر مؤمنان مطرح است، تنها نحوه اي از تسلط به واسطه هم پيماني بر ياري و نصرت و دوستي مقصود است، نه رهبري اجتماع و به دست گرفتن زمام امور و قانون گذاري؛ اما اين نمي تواند دليل باشد که وقتي ولايت به خداوند متعال و پيامبر اکرم(ص) نسبت داده مي شود نيز همين رتبه از ولايت، با همان آثار، مورد نظر باشد و نه رتبه والاتري که آن آثار نيز در ضمن آن تحقق مي يابد.

 

تفاوت معناي ولايت در آيه (انما وليکم اللّه...) و آيات قبل و بعد

دو تفاوت مهم در بيان ولايت، در اين آيه و آيات قبل و بعد آن، گواه بر تفاوت رابطه ولايي در اين آيات است. در آيات قبل و بعد، ولايت به صورت جمع (اولياء) به کار رفته است و حتي در آيه (المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض) که علماي اهل سنت ولايت در آن را شبيه ولايت در اين آيه مي دانند، نيز همين گونه است، در حالي که آيه مورد بحث، از «ولي» به صورت مفرد سخن مي گويد.

مفسران شيعه و اهل سنت،(52) مفرد بودن را بدين علت مي دانند که قرآن کريم مي خواهد اين ولايت را براي خداوند، بالاصاله و براي پيامبر(ص) و مؤمنان، به تبع او قرار دهد و صورت جمع (انما اولياءکم) اين مطلب را نمي رساند. آيا کدام رتبه از ولايت تصوير درستي از اصلي بودن ولايت درباره خداوند، و تبعي بودن آن درباره پيامبر(ص) و مؤمنان به ما ارائه مي دهد؟

آيا مي توان تصور کرد که ياري مؤمنان به همديگر، تابع و فرع ياري خداوند باشد، در حالي که نخست مؤمنان به ياري همديگر و ياري خداوند بر مي خيزند و آن گاه خداوند نصرت خود را شامل حال آنان مي کند؟

(ان تنصروا اللّه ينصرکم و يثبّت اقدامکم).(53).
اگر خدا را ياري کنيد، او هم شما را ياري مي کند و قدمهاي شما را پا برجا مي کند.
(وزلزلوا حتي يقول الرسول و الّذين آمنوا متي نصراللّه الا انّ نصراللّه قريب).(54).
علامه طباطبائي درباره نسبت ولايت به معناي نصرت پيامبر اکرم(ص) مي فرمايد:

هرگز نمي توانيم مؤمنان را جدا از پيامبر(ص) تصور کنيم و آنان را داراي خصوصيتي بدانيم که پيامبر(ص) ياور آنان باشد و در قرآن کريم نيز چنين تعبيري نيامده است، بلکه يا همه مؤمنان، اعم از پيامبر(ص) وظيفه دارند دين را ياري کنند و در صورت جدا شدن پيامبر(ص) از آنان، وظيفه مومنان است که او را ياري کنند.(55).

بدين ترتيب، تنها ولايتي که اصالت درمورد خداوند و تبعيت در مورد ديگران را مي توان به آن نسبت داد، ولايت تکويني و تشريعي او است. اين ولايت حاکميت مطلق خداوند بر جهان است (ان الحکم الا للّه) که پيامبران(ص) و بندگان شايسته اش نيز به تبع و با اذن او، داراي آن هستند و چنين ولايتي را تنها عده معدودي از مؤمنان مي توانند داشته باشند، نه همه آنان. پس مقصود از «الّذين آمنوا» نيز فرد با افراد خاصي هستند.

تفاوت دوم بين ولايت، در اين آيه و آيات پيرامون آن، اعتباري بودن ولايت در آن ها و حقيقي و واقعي بودن آن در اين آيه است. در آن آيات در همه آياتي که رابطه ولايي بين مؤمنان و کافران مطرح مي شود از اين که مؤمنان کافران را اوليا قرار دهند، نهي شده است:

(يا ايّها الّذين آمنوا لا تتخذوا اليهود و النصاري اولياء...)(56).
اي مؤمنان، يهود و نصارا را ولي نگيريد....
پس اين رابطه، به دست خود مؤمنان است، آنان مي توانند کافران را اوليا قرار دهند و خداوند آنان را از چنين کاري نهي کرده است؛ ولي آيه مورد بحث، از يک واقعيت خبر مي دهد و چه مؤمنان بخواهند و چه نخواهند، چنين ولايتي وجود دارد و در ولايت تشريعي، آن را اين گونه مي توان تصور کرد که آنان چنين حقي از سوي خداوند دارند وممکن است مردم آن را بپذيرند يا نپذيرند؛ همانطور که ولايت تکويني و تشريعي در اختيار خداوند است. هر چند کافران اختيار دارند که آن را نپذيرند.

البته رابطه ولايي بين مؤمنان و نيز بين کافران؛ امري حقيقي و واقعي است، نه اعتباري و قرار دادي.

قرآن کريم نيز در هنگام بيان اين رابطه، از واقعيتي خبر مي دهد:
(المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض....).(57).

مردان و زنان با ايمان، بعضي، ولي بعضي ديگرند.

ما نيز قصد نداريم بين آيه مورد بحث و اين آيه، از اين جهت تفاوت بگذاريم، بلکه اين تفاوت، اتحاد رتبه ولايت و آثار آن را بين آيه مورد بحث و آيات پيرامون آن، که داراي ولايتي اعتباري اند، از بين مي برد و با توجه به نسبت ولايت حقيقي دراين آيه به خداوند و پيامبر(ص) ولايت «الّذين آمنوا» نيز از همين سنخ است، نه از سنخ ولايت حقيقي، که بين مؤمنان است و در آيه 71 سوره توبه، به آن 

احتمالات در الّذين آمنوا با توجه به قيد و هم راکعون

با اين که تعبير «الّذين آمنوا» همه مؤمنان را شامل مي شود و قرآن کريم در صدها آيه، مؤمنان را با آن نام برده است، اما در اين آيه، خصوصيتي به آن نسبت داده شده که در هيچ آيه ديگري نيامده است.
جمله «و هم راکعون» قيدي است که حالت «الّذين آمنوا» و خصوصيات آنان را در کنار «يقيمون الصلوة» و «يؤتون الزکوة» بيان مي کند. اين قيد براي همه مفسران، سؤال برانگيز بوده است.

آنان با مواجه شدن با اين پرسش که قيد به چه منظوري آمده است، به پاسخ گويي به آن پرداخته اند. مفسران اهل سنت دو پاسخ به اين پرسش داده اند:

اول اين که رکوع به معناي مطلق خضوع و خشوع است و به وسيله آن، منافقان از «الّذين آمنوا» خارج مي شوند؛ زيرا هرچند آنان نيز مانند ديگر مسلمانان نماز مي خوانند، ولي چون در نماز خود با کسالت و بي نشاط هستند و نمازشان خشوع ندارد، قرآن کريم با اين قيد، آنان را خارج کرده است.(58).

دوم اين که مسلمانان در هنگام نزول آيه، در مسجد، حالت هاي مختلفي داشتند. بعضي نمازشان را تمام کرده بودند و بعضي در حال رکوع بودند و بعضي در حالت قيام، و خداوند مي خواسته است همه آنان در آيه داخل شوند. پس بعد از گفتن اصل برپايي نماز، حالت خاص رکوع را نيز گفته است.(59).

پاسخ دوم، در اين شکل مطرح شده بسيار مبهم است؛ زيرا مگر همه مؤمنان در هنگام نزول آيه، در مسجد بوده اند که آيه شريفه بخواهد همه آنان را با بيان قيودي ياد کند و چه خصوصيتي در رکوع بوده که تنها آن آمده است؛ زيرا به احتمال زياد، بعضي از آنان در حالت قيام بوده و بعضي در سجده بوده اند و «يقيمون»به معناي برپاکنندگان نماز، هر چند شامل اين نماز گزاران مي شود، ولي شامل راکعين نيز هست؛ اما از روايات شأن نزول آيه، مشخص مي شود که اين ابهام، از قطعه قطعه کردن اين روايات نشأت گرفته و در حقيقت، اين پاسخ، بخشي از روايتي است که در آن آمده است:

عن ابن عباس، قال: خرج رسول اللّه(ص) الي المسجد و الناس يصّلون بين راکع و ساجد و قائم و قاعد، و اذا مسکين يسأل، فدخل رسول اللّه(ص) فقال: «اعطاک احد شيئا؟» قال: نعم. قال:«من؟» قال: ذلک الرجل القائم. قال: «علي اي حال اعطاکه؟» قال: و هو راکع. قال: «ذلک علي بن ابي طالب». قال: فکبّر رسول اللّه(ص) عند ذلک....(60).

اما پاسخ اول نيز داراي نقص عمده اي است؛ زيرا طبق آن، تعبير «الذين آمنوا» شامل منافقان نيز هست وحتي اوصافي مانند «يقيمون الصلوة» و «يؤتون الزّکوة» نيز آنان راشامل مي شود(61) و تنها قيد «و هم راکعون». آنان رإ؛«»ه ه خارج مي کند، در حالي که در قرآن کريم از نماز منافقان به «يقيمون الصلوة» تعبير نمي شود، بلکه درباره آنان دو تعبير به کار رفته است:

(و اذا قاموا الي الصلوة قاموا کسالي).(62).
(و لاياتون الصلوة الاّ و هم کسالي و لاينفقون الاّ و هم کارهون).(63).
منافقان هميشه در مقابل مؤمنان قرار مي گيرند و هيچگاه تعبير«الّذين آمنوا» درباره آنان به کار نمي رود:
(و ليعلمنّ اللّه الذين آمنوا و ليعلمنّ المنفقين).(64).
(المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض...).(65).
(و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض...).(66).
و ايمان مخصوص قلب انسان است و منافق در باطن، کافر است، هر چند اظهار ايمان مي کند:
(قالت الاعراب آمنّا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا اسلمنا و لمّا يدخل الايمان في قلوبکم).(67).

هر چند براي رکوع، به معناي خشوع نيز مي توان در اين آيه، تصوير صحيحي ارائه کرد، اين گونه که «الّذين آمنوا» همه مؤمنان را شامل مي شود و اين قيدهاي سه گانه، آن رامخصوص گروه خاصي از مؤمنان مي کند؛ زيرا درجات ايمان متفاوت است و گروه هاي متفاوت با رتبه هاي متفاوتي در ميان مؤمنان وجود دارند که يک دسته از آن ها خاشعين هستند:

(و المؤمنين و المؤمنت والقنتين و القنتت... و الخشعين و الخشعت).(68).
و در اين آيه، خداوند اين گروه از مؤمنان را «ولي» براي مؤمنان ديگر قرار داده است.
اما در اين تصوير، معناي درستي براي ولايت نمي يابيم؛ زيرا ولايت در رتبه نصرت و دوستي ميان همه مؤمنان است و در رتبه رهبري اجتماعي نيز بايد به صورت واضحي بيان گردد، نه با صفتي مانند خشوع که صفتي دروني، و شناخت آن بسيار مشکل است. از سوي ديگر چنين طرحي را هيچ کس ارائه نداده است.

مفسران از سدي نقل کرده اند که هم «الّذين آمنوا» را شامل همه مؤمنان مي داند و هم مي گويد که حضرت علي(ع) بود که انگشترش را در حال رکوع به فقير بخشيد:

قال: ثم اخبرهم بمن يتولاهم فقال: (انّما وليکم اللّه و رسوله و الّذين يقيمون الصّلوة و يؤتون الزکوة وهم راکعون) هؤلاء جميع المؤمنين و لکن علي بن ابي طالب مربه سائل و هو راکع في المسجد فاعطاه خاتمه.(69).

براي اين کلام، دو وجه مي توان بيان کرد: اول اين که او مي خواهد بگويد: «الّذين آمنوا» عام است و با جمله «وهم راکعون» حضرت علي(ع) به عنوان مصداقي از آن ذکر شده است و اين آيه از موارد ذکر خاص بعد از عام است. دوم اين که هر چند الّذين آمنوا عام است و با در نظر گرفتن قيدهاي آن نيز باز مي تواند گروهي از مؤمنان را شامل شود؛ ولي در زمان نزول آيه، تنها يک مصداق داشت؛ زيرا فقط حضرت علي(ع) بود که انگشتر خويش را به فقيربخشيد.

وجه اول با آيه شريفه سازگار نيست؛ زيرا جمله «و هم راکعون» حال است (70) و حالتي از «الّذين آمنوا» رابيان مي کند و هر دو، يک مصداق بيش تر ندارند. ضمير «هم» نيز به «الّذين آمنوا» بر مي گردد و هر دو تعبير در آيه، به صورت جمع آمده است. پس نمي توان يکي را بر همه مؤمنان حمل کرد و ديگري را بر مصداقي از آن.

جمع بودن «الذين آمنوا» با اين که يک مصداق بيش تر ندارد

وجه دوم، همان نظر شيعه درباره اين آيه است به همراه پاسخ اين اشکال، که جمع بودن «الّذين آمنوا» و قيدهاي آن را با انطباق بر حضرت علي(ع) سازگار نمي داند؛ زيرا همان طور که در اين وجه آمده است و مفسران شيعه نيز آن را بيان کرده اند،(71) الفاظ آيه در معناي خود، به کار رفته است؛ ولي اين معنا در زمان نزول، تنها يک مصداق داشته است و چنين کاربردي نه تنها جايز، بلکه نمونه هاي بسياري در کلام عرب و قرآن کريم دارد.

وجوهي نيز براي جمع آمدن «الّذين آمنوا» با اين که در آن زمان، مصداق واحدي داشته، بيان شده است.

زمخشري در اين باره مي گويد:
فان قلت: کيف صحّ ان يکون لعليّ(ع) و اللفظ لفظ جماعة؟ قلت: و جي ء به علي لفظ الجمع و ان کان السبب فيه رجلاً واحداً، ليرغب الناس في مثل فعله فينالوا مثل ثوابه، و لينبه علي انّ سجيّة المؤمنين يجب ان تکون علي هذه الغاية من الحرص علي البرّ و الاحسان و تفقد الفقراء.(72).

در اين وجه، مشخص نشده که ثواب حضرت علي(ع) چه بوده است که ديگر مردم نيز با انجام کار او مي توانند به آن دست يابند. آيه با خطاب به مؤمنان، ولايت را به خداوند متعال و پيامبر اکرم(ص) و حضرت علي(ع) نسبت داده است. اين ولايت، با توجه به خاص بودن «الّذين آمنوا» ولايت حکم و تصرف در امور است؛ زيرا همان طور که قبلاً گفتيم، ولايت نصرت و محبت، عمومي است. حال آيا مؤمنان با انجام چنين کاري مي توانند به چنين ولايتي دست يابند؟ اين مطلبي است که اصلاً در آيه شريفه مطرح نيست، بلکه حصري که در آيه آمده است، آن را نفي مي کند.

هر چند در تاريخ آمده است که افرادي براي دست يافتن به چنين مقامي و قرار گرفتن مصداقي از آيه، با تمهيداتي مي خواسته اند کاري کنند که آنان نيز در حال رکوع، به فقير صدقه بدهند؛ ولي موفق نشده اند.

از طريق شيعه، روايات بسياري نقل شده است که علت جمع بودن را تعميم آيه شريفه به ديگر ائمه(ع) بيان مي کند. در روايتي حسين بن ابي العلاءاز امام صادق(ع) روايت مي کند:
قال: ذکرت لابي عبداللّه(ع) قولنا في الاوصياء انّ طاعتهم مفروضة. قال: فقال: نعم، هم الّذين قال اللّه تعالي: (اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول واولي الامر منکم) و هم الّذين قال اللّه عزّوجلّ: (انّما وليّکم اللّه و رسوله والّذين آمنوا).(73).

در روايت ديگري زراره از امام باقر(ع) نقل مي کند:

سألته عن قول اللّه عزّوجل: (و ما ظلمونا و لکن کانوا انفسهم يظلمون). قال: انّ اللّه تعالي اعظم و اعزُّ و اجلُّ و امنع من ان يظلم و لکنّه خلطنا بنفسه، فجعل ظلمنا ظلمه و ولايتنا ولايته حيث يقول: (انما وليّکم اللّه و رسوله و الّذين آمنوا)؛ يعني الائمّة منّا.(74).
از اين رو، روايتي را که کتاب هاي اهل سنت به امام باقر(ع)، نسبت داده شده که ايشان در پاسخ سؤال از معناي اين آيه، فرموده اند: «عليٌ من المؤمنين»(75) بايد بر طبق روايات بالا معناکرد، نه آن گونه که قرطبي برداشت کرده است که «الذين آمنوا» همه مؤمنان را شامل مي شود.


پینوشت ها


(1). تفسير الميزان، ج 19، ص 174.
(2). يس، آيه 82.
(3). فصلت، آيه 12.
(4). نور، آيه 62.
(5). جاثيه، آيه 18.
(6). التفسير الکبير، ج 10، ص 144؛ تفسير الميزان ج 4، ص 396؛ الجامع لاحکام القرآن، ج 5، 259.
(7). تفسير الميزان، ج 4، ص 396؛ التبيان، ج 3، ص 236؛ التفسير الکبير، ج 10، ص 146.
(8). روح المعاني، ج 5، ص 66.
(9). تفسير القرآن العظيم، ج 2، ص 326.
(10). المفردات، ص 25.
(11). مجمع البيان، ج 2، ص 64.
(12). التفسيرالکبير، ج 10، ص 144
(13). عنکبوت، آيه 80.
(14). تفسير الميزان، ج 4، ص 391.
(15). التفسيرالکبير، ج 10، ص 144.
(16). تفسير الميزان، ج 4، ص 392.
(17). التفسير الکبير، ج 10، ص 1406؛ المنار، ج 5، ص 185.
(18). الجواهر في تفسير القرآن، ج 3، ص 55.
(19). الکشاف، ج 1، ص 524؛ تفسيربيضايي، ج 1، ص 355.
(20). تفسير الميزان، ج 4، ص 401؛ التبيان، ج 236.3.
(21). نهج البلاغه، نامه 53.
(22). نهج البلاغه، خ 125.
(23). التبيان، ج 3، ص 273؛ الجامع لاحکام القرآن، ج 5، ص 291؛ تفسيرالميزان ج 5، ص 22.
(24). التبيان، ج 3، ص 273.
(25). التبيان، ج 3، ص 273.
(26). احزاب، آيه 33.
(27). معجم مقاييس اللغة، ج 2، ص 490.
(28). المفردات، ص 188.
(29). مجمع البحرين. ج 4، ص 74.
(30). لسان العرب، ج 5، ص 147.
(31). جامع البيان، ج 22 ص 5.
(32). التبيان،ج 8، ص 340.
(33). تفسيرالقرآن العظيم، ج 5، ص 453.
(34). التفسيرالکبير، ج 25، ص 209؛ الجامع لاحکام القرآن، ج 14، ص 183.
(35). التفسير الکبير، ج 25، ص 209.
(36). تفسيرالقران العظيم، ج 5، ص 455.
(37). جامع البيان في تفسير القرآن، ج 22، ص 7؛ تفسير القرآن العظيم، ج 5، ص 454- 456.
(38). جامع البيان في تفسير القرآن، ج 22، ص 5 و 6.
(39). بحار الانوار، ج 23، ص 283به بعد؛ اصول کافي،ج 1، ص 85.
(40). مائده، آيه 55.
(41). التبيان، ج 3، ص 559.
(42). التفسير الکبير،ج 12، ص 25 و 27.
(43). الکشاف، ج 1، ص 649.
(44). روح المعاني، ج 6، ص 167.
(45). التفسيرالکبير، ج 12، ص 26؛ روح المعاني، ج 6، ص 168.
(46). همان.
(47). توبه، آيه 71.
(48). التبيان، ج 3. ص 561.
(49). تفسير القاسمي المسمّي بمحاسن التاويل، ج 6، ص 259.
(50). التبيان، ج 3، ص 560.
(51). ر.ک، مقدمه، ص 13.
اشاره شده است و افراد داراي چنين ولايتي، از لحاظ مقام و رتبه بايد هم سنخ پيامبر اکرم(ص) باشند
(52). الکشاف، ج 1، ص 635؛ تفسير الميزان، ج 4، ص 14؛ روح المعاني، ج 6، ص 166.
(53). محمد، آيه 7.
(54). بقره، آيه 214.
(55). تفسير الميزان، ج 6، ص 7.
(56). مائده، آيه 51.
(57). توبه، آيه 71.
(58). روح البيان، ج 2، ص 407؛ تفسيرالمراغي، ج 6، ص 135.
(59). الجامع لاحکام القرآن، ج 6، ص 222.
(60). تفسير القرآن العظيم، ج 2، ص 597.
(61). فخر رازي با اين دو قيد، منافقان را خارج مي کند. از اين رو تنها بنابر قول او لازم مي آيد »الذين آمنوا« شامل آنان شود )التفسير الکبير، ج 12، ص 25(.
(62). نساء، آيه 142.
(63). توبه، آيه 54.
(64). عنکبوت، آيه 11.
(65). توبه، آيه 67.
(66). توبه، آيه 71.
(67). حجرات، آيه 14.
(68). احزاب، آيه 35.
(69). جامع البيان في تفسير القرآن، ج 6، ص 186.
(70). الکشاف، ج 1، ص 649.
(71). تفسيرالميزان، ج 6، ص 9.
(72). الکشاف، ج 1، ص 649.
(73). اصول کافي، ج 1، ص 187.
(74). همان، ص 146.
(75). الجامع لاحکام القرآن، ج 6، ص 221؛ روح المعاني، ج 6، ص 168

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پیام هفته

تحمیل نظر خویش بر آگاهان
قرآن : ... ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِباداً لي‏ مِنْ دُونِ اللَّهِ ... (سوره نحل، آیه 52)ترجمه: هیچ کس (حتی پیامبر) حق ندارد به مردم بگوید به جای خدا مرا عبادت کنید.حدیث: روی الحلبی قلتُ لاَبی عبدالله علیه السلام ما أدنى ما یکون به العبد کافراً ؟ قال: « أن یبتدع به شیئاً فیتولى علیه ویتبرأ ممّن خالفه (معانی الاخبار ، ص 393)ترجمه: ... حلبی روایت می کند که از امام صادق (ع) پرسیدم : کمترین سبب کافر شدن انسان چیست؟ فرمودند : این‌که بدعتی بگذارد و از آن بدعت جانبداری کند و از هر کس با او مخالفت کند روی برگرداند و آنان را متهم و منزوی سازد.

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

HTML 5نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید