روزی که تمام اسلام در مقابل تمام کفر صف کشید

  • پنج شنبه, 23 مرداد 1393 03:01
  • بازدید 2441 بار

جنگ احزاب، چنانکه از نامش پیداست، نبردی بود که در آن تمام قبایل و گروه های مختلف دشمنان اسلام برای در هم کوبیدن اسلام متحد شده بودند و به پیروزی خود در برابر شمار ناچیز مسلمانان نیز یقین داشتند اما نصرت الهی شامل مسلمانان شد و به دست حضرت علی (ع) قوی ترین جنگجوی کفار به هلاکت رسید.

به گزارش صراط مبین، جنگ خندق که آن را جنگ احزاب نیز نامیده اند بعد از غزوه بنی نضیر در هفدهم شوال سال پنجم هجری و 55 ماه پس از هجرت رسول خدا(ص) رخ داد و در چنین نبردی بود که رسول خدا(ص) ضربه حضرت علی(ع) را برتر از اعمال امتش تا روز قیامت اعلام کرد.

در این جنگ مشرکان مکه افزون بر اینکه همه دشمنان اسلام را با خود همراه ساخته بودند، از یهودیان مدینه و خیبر نیز قول همکاری گرفته بودند.

یهودیان با اینکه پیشتر با پیامبر پیمان همکاری و دفاع مشترک بسته بودند، در اینجا به خیال اینکه همه احزاب دست به دست هم داده اند تا اسلام و مسلمانان را نابود کنند رو به خیانت آورده و پیمان شکنی کرده بودند.

آنها حتی حاصل یک سال خرمای خیبر را نیز به مشرکان واگذار کرده بودند و با همکاری گسترده ای که با کافران و دشمنان قسم خورده اسلام داشتند، نشان دادند که بدترین و سخت ترین دشمن مسلمانان هستند.

منافقان مدینه نیز همسو با یهودیان و مشرکان در نقش ستون پنجم دشمن فعال شده بودند و در میان مسلمانان مدام تخم تردید و دودلی می پاشیدند.

از قبایل و احزاب مختلف 10 هزار و به قولی 24 هزار نفر فراهم آمده بودند که دست کم پنج هزار و 500 مرد جنگی؛ سه هزار شتر و 600 اسب را همراه داشتند. این قبایل سه لشکر بزرگ را تشکیل دادند که نقش شش طائفه بزرگ چشم گیرتر از همه بود و هرکدام برای خود فرماندهی داشت و فرماندهی کل با ابوسفیان پدر معاویه بود.

هدف از این همه لشکرکشی نخست قتل رسول خدا(ص) و سپس قتل عام بنی هاشم و اشغال شهر مدینه بود. دشمنان اسلام هرچه در توان داشتند گرد آورده بودند تا کار اسلام و مسلمانان را به خیالشان برای همیشه یکسره کنند.

مسلمانان نیز به پیروی از پیامبر اعظم(ص) برای دفاع از دین و جان و مال خود تمام تلاش خود را به کار برده بودند و در حالی که فقط 36 اسب داشتند و شمار رزمندگانشان از سه هزار مرد جنگی بیشتر نمی شد، خود را برای جنگی نابرابر آماده کردند.

با اینکه خانه های مسلمانان به هم پیوسته بود، پس از بررسی معلوم شد که راه نفوذی برای سپاه سنگین کفر وجود دارد. مسلمانان به دور رسول خدا(ص) گرد آمدند تا چاره ای بیاندیشند. پس از مشورت های ممتد، سرانجام پیامبر پیشنهاد سلمان فارسی را پسندید که می گفت ما در ایران در چنین مواقعی راه نفوذ دشمن را با کندن خندق می بندیم.

پیش از آنکه سپاه کفر به مدینه نزدیک شد، کار کندن خندق تمام شد. هنگامی که لشکر کافران خندق را دیدند شگفت زده شدند که در عرب چنین کاری هرگز دیده نشده بود. مهاجمان با وجود خندق به بن بست رسیده بودند تا آنجا که مجبور شدند نزدیک یک ماه پشت خندق بمانند و نتوانند کاری از پیش ببرند.

مسلمانان روزها و شب های سختی را سپری می کردند. مدینه در محاصره دشمن بود و سایه 10 هزار سپاهی به سر مدینه سنگینی می کرد. ترس از این که هر لحظه ممکن بود دشمن با گذشتن از خندق به شهر یورش ببرد، فکرها را آشفته می کرد و پیمان شکنی بنی قریظه (طائفه بزرگی از یهودیان مدینه) و کارشکنی منافقان به این آشفتگی می افزود.

یک ماه با اضطراب و انتظار گذشت تا این که روز رزم فرا رسید و سپاه کفر دست به عملیات جدیدی زد و از میان سپاه دشمن پنج پهلوان اسب سوار از خندق گذشتند و پس از این که دشمن در دهانه خندق با دفاع گروهی از مسلمانان به فرماندهی حضرت علی(ع) رو به رو شدند، زد وخوردی اندک رخ داد و عمرو بن عبدود که به جنگجویی مشهور بود، خواستار جنگ تن به تن شد.

با بزرگنمایی منافقان قصه ها از شجاعت وی میان مسلمانان شایع شده بود. عمرو که پیشتر در جنگ بدر از مسلمان زخم خورده بود و در جنگ احد نتوانسته بود، شرکت کند اینک به جبران گذشته ها در برابر سپاه اسلام، سوار بر اسب، قد برافراشته بود و صدای هل من مبارزش گوش فلک را کر می کرد.

او مرتب نعره می کشید؛ اسب خود را به جولان درمی آورد و گرد و خاک به پا می کرد و مبارز می طلبید. پیامبر اکرم(ص) در این میان با صدای بلند فرمود «آیا کسی نیست که به جنگ او برود؟» ولی هیچ کسی از جایش تکان نخورد.

آن حضرت چندین بار این سخن را تکرار کرد اما کسی پاسخ نداد تا این که علی (ع) برخاست و گفت «یا رسول الله! من به جنگ او می روم.» پیامبر به او فرمود که بنشیند و انتظار داشت که کسی غیر از علی(ع) این کار را بکند. چند بار این کار تکرار شد که هر بار فقط علی(ع) بود که اعلام آمادگی می کرد.

از آن طرف نعره های مبارز طلبانه عمرو بن عبدود هر لحظه شدیدتر می شد تا اینکه به استهزاء و دشنام گویی تبدیل شد. رسول خدا (ص) سخنش را برای بار سوم تکرار کرد، این بار هم تنها علی(ع) از جا برخاست و گفت «یا رسول الله! به من اجازه بده تا با او بجنگم!»

پیامبر، علی(ع) را پیش خود خواند. عمامه خود را به سر او بست و شمشیرش «ذوالفقار» را بر دوش او آویخت و گفت «برو به امان خدا» و هنگامی که حضرت علی(ع) به سوی عمرو رفت، پیامبر دست به دعا برداشت و عرض کرد «خدایا او را یاری کن تا به عمرو بن عبدود چیره شود».

هنگامی که علی(ع) در برابرعمرو ایستاد، پیامبر اکرم(ص) فرمود: اینک همه اسلام در برابر همه کفر ایستاده است.

علی(ع) با عزمی راسخ و صدایی قاطع رجزی خواند که در ضمن آن از ایمان و اطمینان خود سخن می گفت و عمرو را به مرگ تهدید می کرد. از آن طرف پهلوان عرب که اینک قهرمان میدان هم بود با غرور و تکبری بیش از حد بالای اسبش گردن افراخته بود و در مقابل خود جوان بیست و چند ساله ای را می دید که با پای پیاده به رزمش شتافته بود.

عمرو با تحقیر و تمسخر پرسید: ای جوان تو کیستی؟! مگر از زندگی خود سیر شده ای که به جنگ من آمده ای؟! جوانی چون تو را هنوز زود است که کشته شود. برگرد تا مردی به رزم من بیاید که در شان من باشد!

علی(ع) این گونه پاسخ گفت: من علی پسر ابوطالبم؛ آمده ام که زنان نوحه گر را سر جنازه ات بنشانم و چنان ضربتی به تو زنم که آوازه اش در روزگاران باقی بماند، اما پیش از آن سخنی با تو دارم.

آن حضرت در ادامه خطاب به عمرو فرمود: شنیده ام که تو گفته ای «سوگند می خورم که هرکس از من سه خواسته داشته باشد، یکی را در هر حال می پذیرم؟»

عمرو گفت «چنین است» وعلی(ع) فرمود: نخستین خواسته من از تو این است که دست از شرک و کفر برداری و به یگانگی خدا و نبوت محمد(ص) شهادت دهی.

عمرو این پیشنهاد را نپذیرفت و علی فرمود: اگر آن را می پذیرفتی برای خودت بهتر بود.

خواسته دوم حضرت علی(ع) این بود که اگر عمرو دین اسلام را نمی پذیرد، دست کم با آن نجنگد و جان خود را از این معرکه سالم بیرون ببرد ولی او این پیشنهاد را نیز نپذیرفت و گفت: هرگز این کار را نخواهم کرد تا زنان عرب بگویند از جنگ ترسید و فرار کرد.

علی(ع) گفت: آخرین خواسته من این است که از اسب خود فرود آیی تا به صورت برابر و هر دو پیاده با هم بجنگیم!

علی(ع) که با این پیشنهاد آخر، دست به اعصاب او برده و رگ غیرت او را زده بود، چنان وی را به خشم آورد که مانند دیوانه ها دست به شمشیر برد و آن را به سر علی(ع) فرود آورد که حضرتش با تسلط کامل پیشتر سپرش را بالای سرش گرفته بود و شمشیر عمرو تنها توانست زخم کوچکی به سر حضرت رسانده باشد.

در آن معرکه گرد و خاکی به پا شده بود که دیگر چیزی دیده نمی شد و هر دو صف منتظر بودند تا ببینند عاقبت این جنگ تن به تن به کجا ختم می شود تا اینکه صدای رسای علی(ع) به تکبیر بلند شد و همه دانستند که علی(ع) عمرو را کشته است.

در این هنگام بود که رسول خدا(ص) و همه مسلمانان با هم چنان یکصدا تکبیر گفتند که از صدای آنها، مشرکان در آن سوی خندق به خود لرزیدند و چهار پهلوانی که همراه عمرو از خندق گذشته بودند، به محض این که کشته شدن عمرو را دیدند، به سوی خندق گریختند.

رسول خدا(ص) به مناسبت این اقدام بزرگ علی (ع) و کشتن عمرو بن عبدود در آن روز به وی فرمود: اگر این کار تو را امروز با اعمال جمیع امت من مقایسه کنند، بر آنها برتری خواهد داشت. چرا که با کشته شدن عمرو، خانه‏ای از خانه‏های مشرکان نماند مگر آنکه ذلتی در آن داخل شد و خانه‏ای از خانه‏های مسلمانان نماند مگر اینکه عزتی در آن وارد شد‏.

فلسفه این سخن روشن است؛ در آن روز اسلام و قرآن در صحنه نظامی بر لب پرتگاه قرار گرفته بود و بحرانی‏ترین لحظات خود را می‏پیمود و کسی که با فداکاری بی‏نظیر خود اسلام را از خطر نجات داد و تداوم آن را تا روز قیامت تضمین نمود و اسلام از برکت فداکاری او ریشه گرفت، علی (ع) بود.

پس از این پیروزی بسیار درخشان، برتری مسلمانان بر دوست و دشمن و بی طرف آشکار شد و همگان کم و بیش دانستند که اسلام در دل انسان های آگاه و مومن چنان رسوخ کرده که افول ناپذیر است و دیگران چاره ای جز این ندارند که اسلام و مسلمانان را باید به رسمیت بشناسند و به هر صورتی که شده با آن کنار بیایند و فکر نابودی اسلام را از سر خود بیرون کنند.

پس از پیروزی اسلام در این جنگ، قریش دیگر نتوانست خود را سازماندهی کند و برای همیشه ابتکار عمل به دست مسلمانان افتاد و قدرت دشمنان قسم خورده اسلام برای همیشه شکسته شد.

بر همین اساس که پیامبر اکرم(ص) بعد از پایان جنگ فرمود: اکنون ما با آن ها می جنگیم، اما آن ها قدرت جنگیدن با ما را ندارند.

قرآن کریم در آیات هشتم تا چهاردهم سوره احزاب این گونه تصویری از جنگ خندق و وضعیت بحرانی مسلمانان ارائه می دهد:

ای کسانی که ایمان آورده اید نعمت خدا را بر خویش یادآور شوید، در آن هنگام که لشگرهای (عظیمی) به سراغ شما آمدند ولی ما باد و طوفان سخت و لشگریانی که آنان را نمی دیدید بر آنها فرستادیم (و به این وسیله آنها را در هم شکستیم) و خداوند به آنچه انجام می دهید، بیناست.

به خاطر بیاورید زمانی را که آنها از طرف بالا و پایین شهر شما وارد شدند (و مدینه را محاصره کردند) و زمانی را به یاد آورید که چشم ها از شدت وحشت خیره شده بود و جان ها به لب رسیده بود و گمان های گوناگون (بدی) به خدا می بردید! در آن هنگام مومنان آزمایش شدند و تکان سختی خوردند.

به خاطر بیاورید زمانی را که منافقان و کسانی که در دل هایشان بیماری بود،می گفتند خدا و پیامبرش جز وعده های دروغین به ما نداده اند.

همچنین به خاطر بیاورید زمانی را که گروهی از آنها گفتند: ای اهل یثرب! (مردم مدینه) اینجا جای توقف شما نیست، به خانه های خود بازگردید و گروهی از آنان از پیامبر اجازه بازگشت می خواستند و می گفتند خانه های ما بدون حفاظ است، در حالی که بدون حفاظ نبود، آنها فقط می خواستند (از جنگ) فرار کنند!

آنها چنان ترسیده بودند که اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدینه بر آنان وارد می شدند و پیشنهاد بازگشت به سوی شرک به آنها می کردند، می پذیرفتند و جز مدت کمی برای انتخاب این راه درنگ نمی کردند. 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

نظر دادن

پیام هفته

رعایت شخصیت افراد
قرآن : يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسي‏ أَنْ يَکُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسي‏ أَنْ يَکُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإيمانِ وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ (سوره حجرات، آیه 11)ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده اید ، نباید قومی قوم دیگر را ریشخند کند ، شاید آنها از اینها بهتر باشند ، و نباید زنانی زنانِ [ دیگر ] را [ ریشخند کنند ] ، شاید آنها از اینها بهتر باشند ، و از یکدیگر عیب مگیرید ، و به همدیگر لقبهای زشت مدهید چه ناپسندیده است ...

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید