بازجویی، شکنجه و زندان پنجم حضرت آیت الله العظمی خامنه ای

  • جمعه, 18 بهمن 1392 04:06
  • بازدید 1647 بار

«در طول مدت شکنجه، یکی از آنها از من می‌خواست تا از فلان کس یا از نهضت اسلامی بیزاری جویم. قبول نمی‌کردم و آنها هم آن قدر مرا می‌زدند تا بی‌هوش می‌شدم.همزمانی شکنجه، قرائت قرآن و روزه‌داری بر چشمانم تأثیر زیادی گذاشت.

به گزارش صراط مبین، فرازهایی دیگر از مبارزات مقام معظم رهبری که مربوط به دوره زندان پنجم و بازجویی های این دوره است را در ذیل می خوانید:
زندان پنجم
سوغات یک جشن بزرگ
سال 1350ش برای حکومت پهلوی سال تحقق رویایی بود که نطفه آن در اواخر دهه سی بسته شده بود و اینک پس از حدود 12 سال در حال سر بر آوردن از خرابه‌های تخت‌جمشید بود. این رویا، همانا اجرای جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی بود. هیچ‌کس در آن زمان نمی‌توانست گمان برد آنچه با این عنوان در حال تدارک و اجراست، نه جشن، بلکه مراسم ختم نظام سلطنتی در ایران است. محمدرضا پهلوی در نطق افتتاحیه، خطاب به کوروش گفت: «اکنون ما در اینجا آمده‌ایم تا با سربلندی به تو بگوییم که پس از گذشت 25 قرن امروز نیز مانند دوران پرافتخار تو پرچم شاهنشاهی ایران پیروزمندانه در اهتزاز است.»
این نطق در حالی ایراد می‌شد که همو و هم پدرش برآمده از دو کودتا بودند؛ نخستین آن با طراحی بریتانیا و دومین آن با نقشه مشترک انگلیس و آمریکا به اجرا درآمده بود. اگر می‌شد مویی از سخت‌کوشی کوروش یا جنمی از پایمردی داریوش را در تن و روان محمدرضا پهلوی یافت، چشمان تاریخ این‌گونه به تمسخر او در برپایی این جشن‌ها و ادعای در اهتزاز نگه داشتن پرچم شاهنشاهی نمی‌نشست. نه این جشن‌ها، بلکه شیوه حکمرانی او و پدرش، به سبب حراج شخصیت ملی ایرانیان و فروش حیثیت و استقلال ایران، اندک حرمت باقی مانده از سنت پادشاهی را پایمال کرده بود.
اما سال، سال سرمستی حکمرانان بود. سازمان اطلاعات و امنیت کشور موظف بود هر آن‌چه را که مانع یا مزاحمتی برای جشن‌های شاهنشاهی فراهم کند از پیش پا بردارد. جامعه روحانیت از آن جمله بودند. از نظر ساواک افرادی که پیش از این به علت اقدام علیه حکومت دستگیر، زندانی و سپس آزاد شده بودند، استعداد بیشتری برای اخلال در روند جشن‌ها داشتند. از این رو مقرر شد، «با استفاده از تمام امکانات و در صورت لزوم کنترل مکاتبات و تلفن [و گماردن] تیم تعقیب و مراقبت نسبت به شناسایی مجدد و تعیین محل سکونت و کار» آنان اقدام شود. با همین مضمون، نامه‌ای سرّی از اداره کل سوم به ریاست ساواک تهران فرستاده و دستور داده شد اقدامات یادشده در مورد سیدعلی خامنه‌ای به اجرا گذاشته شود. ساواک تهران هم پاسخ داد که وی ساکن مشهد است؛ مراتب باید به ساواک خراسان اعلام گردد. غضنفری از مسئولان ساواک خراسان، پس از دریافت این دستور گفت که در دوم بهمن سال 49، شیخان، رئیس ساواک خراسان، تذکرات لازم را به آقای خامنه‌ای داده است. حتی یادداشت بدون تاریخی از او گرفته شده، که ملزم به پاسخگویی در برابر هر اقدام مخالفت‌آمیزی است.
این نامه‌ها و اظهارنظرها اتفاقاً در زمانی ردوبدل می‌شد که آقای خامنه‌ای به تهران سفر کرده بود. او روز چهاردهم مرداد در مسجد هدایت بود و به سخنرانی دکتر محمدجواد باهنر گوش می‌داد. همان روز به تهران رسیده بود. ابتدا سری به خانه آقای هاشمی رفسنجانی زده، غروب هر دو به دیدن آیت‌الله طالقانی در مسجد هدایت رفته بودند. کسی که اخبار رفت‌وآمد او را به ساواک می‌رساند، این خبر را هم داد که پس از چند روز تهران را به قصد قم ترک خواهد کرد. آقای خامنه‌ای کی با آیت‌الله طالقانی آشنا شده بود؟ این دیدار به فروردین 1343 بازمی‌گشت؛ زمانی که آقای طالقانی در دادگاه تجدیدنظر محاکمه می‌شد. دادگاه در پادگان عشرت‌آباد برپا شده بود و آقای خامنه‌ای به تازگی پا از زندان قزل‌قلعه بیرون گذاشته بود. از آن‌جا که حکم صادره از دادگاه برای آیت‌الله طالقانی 10 سال زندان بود، دیدار بعدی این دو از پشت میله‌های زندان صورت گرفت. «هر وقت که من زندان نبودم به دیدارشان می‌آمدم و در زندان از پشت میله‌ها صحبت می‌کردیم. پیغام‌هایی داشتند برای آقای میلانی در مشهد و برای جریان‌هایی که ما غالباً در آنها شرکت داشتیم. بعد هم که از زندان بیرون آمدند تماس‌های زیادی داشتیم.»
آیت‌الله طالقانی در سال 1346ش آزاد شد و به مسجد هدایت رونق بخشید. آشنایی‌ها و مناسبات بعدی موجب شد که آقای خامنه‌ای در 14 صفر 1390/1 اردیبهشت 1349 در مسجد هدایت سخنرانی کند. شاید این نخستین سخنرانی او در این مسجد بوده باشد. مراودات این دو به جایی رسید که آقای طالقانی درباره وی چنین قضاوت نماید: «خامنه‌ای از افرادی است که خیلی مایه امیدواری است و در آینده می‌تواند مرجع مطمئنی برای روشنفکران و آزادی‌خواهان باشد و افکارش قابل تقدیر است.»
با این که تفاوت سنی آقای خامنه‌ای و آیت‌الله طالقانی به 30 سال می‌رسید، اما ارتباط این دو محکم و عمیق بود. «ایشان جوانان فعال را دوست می‌داشت و به کسانی که برای تحقق اهداف عالی زندگی می‌کردند عشق می‌ورزید. گاهی با ایشان جلسه‌هایی داشتیم که علی‌رغم سن بالای ایشان دو ساعت به درازا می‌کشید.»
سوغات جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی برای آقای خامنه‌ای چیزی جز پنجمین دستگیری نبود.
پنجمین دستگیری
بنابر دستور ساواک مرکز و بخش‌نامه صادره به شعب (شم‍ 4966/312، مورخ 10/6/50) دستگاه امنیتی خراسان درصدد دستگیری آقای خامنه‌ای برآمد. این بار همه چیز به سادگی برگزار شد؛ نه فراری در کار بود و نه تعقیب و مراقبتی. چهارم مهرماه 1350، شانزده روز مانده به افتتاح جشن‌ها، او را بازداشت کردند. ساعت یک بعد از ظهر آن روز مأموران ساواک به همراه سروان قدس حسینی، نماینده دادستان دادگاه نظامی، پشت در خانه‌اش بودند.
میزبان آقای مصطفی برقعی بود که همراه خانواده‌اش به مشهد آمده بود. در اتاق میهمانان نشسته بودند؛ بر سر سفره غذا. زنگ در به صدا درآمد. لحظاتی بعد صدای تق تق در اتاق پذیرایی بلند شد. در را باز کرد. همسرش بود که می‌گفت: مأموران ساواک پشت در خانه‌اند. تعجب کرد و پرسید: از کجا چنین حدسی می‌زنی؟ همسرش قسم خورد که مطمئن است خودشان هستند. این را با لحنی جدی گفت. رفت و در را باز کرد. آن پشت گروهی از مأموران ساواک ایستاده بودند. وقتی چشم‌شان به آقای خامنه‌ای افتاد، صدای خنده‌شان بلند شد. «شاید انتظار داشتند من متواری باشم. به هر حال من در دام آنها افتاده بودم و از این که مرا در چنگ خود می‌دیدند خوشحال بودند.»
مأموران ریختند به داخل خانه و نخستین جایی که نگاه آنان را به خود خواند، کتاب‌خانه، هم‌دوش اتاق پذیرایی، بود که دری آنها را به هم می‌رساند. همه کتاب‌ها، کاغذ‌ها، دست‌نوشته‌ها و جزوه‌ها را زیر و رو کردند و هر چه که می‌خواستند برداشتند.
آقای خامنه‌ای دوست نداشت پای مأموران به اتاق میهمانان باز شود و آنان را وحشت‌زده کند. در همین اندیشه بود که یکی از آنها وارد اتاق پذیرایی شد، کنار آن روحانی میهمان نشست و با پرسش‌های پی‌درپی از او بازجویی کرد. پس از کتاب‌خانه، گوشه و کنار خانه را هم بازرسی کرده، حتی از کمد لباس‌های همسرش نگذشتند. یکی از مأموران بر سر گهواره پسرش، مجتبی ایستاد. آن زمان، مجتبی ده ماهه بود. چشم به چهره آرام و زیبای آن نوزاد دوخته، او را نوازش کرد. جست‌وجوها که پایان یافت، آقای خامنه‌ای و مجموعه آن‌چه را که از کتاب‌خانه جدا کرده بودند با خود بردند. 40 کتاب در میان باری که خلاف مصالح حکومتی تشخیص داده شد، وجود داشت: از «حاشیه بر توضیح‌المسائل آقای خمینی» گرفته تا «مورچگان موریس مترلینگ». در پایان، رسیدی هم از آقای خامنه‌ای گرفتند که خسارت مالی به خانه نزده‌ایم! «در این یورش مقدار زیادی از دست‌نوشته‌ها و یادداشت‌های من از بین رفت و حتی یک برگ از آنها را نتوانستم پس بگیرم.»
مرکز ساواک به جای تازه‌ای منتقل شده بود. او را در اتاقی نشاندند. نزدیک یک ساعت گذشت. سپس چشم‌بند زده، با خودرویی بدون پنجره، روان شدند. وقتی خودرو ایستاد و چشم‌بند را برداشتند، خود را در جایی بزرگ با سقفی بلند دید. به انباری بزرگ می‌ماند. پیرامون آن چند اتاق کوچک دیده می‌شد. «بعداً فهمیدم آنجا بخشی از اصطبل بزرگی است که در انتهای اردوگاه نظامی مشهد است و من در گذشته مدتی در آنجا زندانی بودم.»
اسطبل پیشین را پشت سر گذاشتند و به انبار بزرگ دیگری رسیدند. در میانه این انبار دو ساختمان با فاصله کم، رو به روی هم قرار داشت. وارد که شد دید سلول‌های تازه ساخت است؛ و این زندان سیاسی ساواک مشهد بود که به تازگی بنای آن به پایان رسیده بود. هر یک از ساختمان‌ها ده در داشت و روی هم بیست سلول آماده بلعیدن بازداشت‌شدگان بود. مستراح‌ها در دو سوی ساختمان‌ها قرار داشت. آقای خامنه‌ای را به دهان سلول چهار انداختند. «تا آن روز اتاقی به آن کوچکی ندیده بودم. به شکل مربع و هر ضلع آن یک متر و نیم طول داشت. هیچ منفذ و روزنه‌ای نداشت. تاریکی مطلق بر همه جای آن سایه افکنده بود. ساکن آن از دیدن نور محروم بود، مگر در سلول باز می‌شد و یا نگهبان یا یکی از مسئولان زندان می‌خواست از پنجره کوچک روی در با زندانی صحبت کند.»
دو پتو دادند. هوا، سراغی از گرما نداشت. خورشید در حوالی غروب بود. نماز ظهر و عصرش را نخوانده بود. خواست وضو بگیرد. اجازه دادند. از برابر سلول‌ها که می‌گذشت، دریافت شماری از آنها پر است. تصمیم گرفت حضورش را به آگاهی آنان برساند. با صدای بلند از همراهش پرسید که کجا می‌تواند وضو بگیرد؟ قبله کدام سمت است؟ یکی از نگهبان‌ها از آقای خامنه‌ای خواست عمامه‌اش را بردارد. گفت که گذاشتن عمامه در این زندان ممنوع است. «گفتم: من این قانون را قبول ندارم. من تاکنون در هیچ‌کدام از زندان‌های گذشته عمامه‌ام را به کسی تحویل نداده‌ام. برو و این موضوع را از رئیس‌ات بپرس.»
این جمله‌ها را هم با صدای بلند گفت. وقتی به سلول برگشت، اذان و اقامه و ذکرهای رکوع و سجود را هم بلندتر از معمول خواند. نمازش که پایان یافت، اندیشید که چرا دستگیرش کرده‌اند؟ کدام یک از فعالیت‌های او لو رفته؟ خبر کدام جلسه پنهانی‌اش آشکار شده؟
من جلسات پنهانی متعددی داشتم. جلساتی با طلاب علوم دینی که طی آنها موضوعاتی را قبلاً می‌نوشتم و در خلال جلسه به شرح و توضیح آن می‌پرداختم و سپس آنها را به طلاب می‌دادم تا استنساخ نمایند. موضوعات موردنظر، پیرامون مفاهیم حرکت‌آفرین و اندیشه پویای نهضت اسلامی بود. در یکی از آن جلسات شش تن از طلاب و در دیگری سه تن و در جلسه سوم یک نفر که افغانی بود شرکت می‌کردند. آن طلبه افغانی به دست رژیم کمونیست سابق افغانستان که عده زیادی از علماء آن سامان را به قتل رساند، به شهادت رسید. همچنین یک جلسه بسته با جوانان مدارس و دانشگاه‌ها و جلسه بسته دیگری با کسبه و نیز جلسات کار و پی‌گیری با طلاب علوم دینی که طی آنها اوضاع سیاسی را مورد بررسی قرار داده و موضع لازم را اتخاذ می‌کردیم. مثلاً اعلامیه‌هایی صادر و به قم ارسال می‌کردیم و همچنین اعلامیه‌های دریافت شده از آن شهر را بررسی می‌کردیم.
اینها یک طرف، ارتباط او با سازمان مجاهدین خلق طرف دیگر! او با محمد حنیف‌نژاد رابطه‌ای نزدیک و پیوسته داشت. حنیف‌نژاد، نشریه‌ها و بیانیه‌های سازمان را پیش از چاپ، برای آقای خامنه‌ای می‌فرستاد تا از صحت رویکرد و دیدگاه‌های آن مطمئن شود. او می‌دانست که سازمان در اول شهریور آن سال ضربه سختی خورده، بیش از یکصد تن از اعضای آن دستگیر شده بودند. در همان روزها، یکی از رابطین سازمان این خبرها را برایش آورده بود و خواسته بود اسناد و مدارک مربوط به سازمان را از خانه بیرون ببرد و گفته بود کدام جزوه‌ها و نشریه‌هایی را که برای اعلام نظر برایش فرستاده شده بود معدوم نموده و کدام را به تهران و به نشانی فلان کس بفرستد. شاید پیش از دستگیری بود که محمد حنیف‌نژاد و احمد رضایی نزد او آمدند و کتاب شناخت را برایش آوردند. با این که از زاویه ایجاد شده در اندیشه سازمان مجاهدین خلق آگاه بود، اما این کتاب او را مطمئن کرد که تفکرات آنان آمیخته با مارکسیسم است. «نمی‌دانم آیا یکی از آن جلسات لو رفته بود؟ یا علت بازداشت در درس‌ها و سخنرانی‌هایی که در زمینه تفسیر و مفاهیم اسلامی ایراد می‌کردم نهفته بود؟ اما دلمشغولی عمده، که موجب نگرانی من شده بود، همان جلسات سرّی بود، زیرا به هیچ‌وجه در مقابل دستگاه امنیتی قابل دفاع نبود.»
همان شب، سلول او را عوض کردند. سلول شماره چهارده، جای انفرادی شماره چهار را گرفت. آن جا کمی بزرگ‌تر بود، اما تاریک‌تر. حتی نمی‌توانست تسبیحی را که در دست دارد ببیند.
روز بعد (پنجم مهرماه) ساواک با اتهام همیشگی «اقدام علیه امنیت کشور» از ارتش خواست برایش قرار بازداشت صادر کند. فردای آن نیز دادستانی دادگاه عادی 18 مشهد نوشت که «درباره غیرارتشی سیدعلی خامنه‌ای متهم به اقدام علیه امنیت کشور و طبق ماده 24 آیین دادرسی و کیفری به منظور تکمیل تحقیقات، قرار بازداشت موقت صادر و اعلام می‌گردد قرار صادره ظرف 24 ساعت قابل اعتراض است.»
خیلی زود با آمد و شدهای روزمره در زندان آشنا شد. روزی سه بار در سلول باز می‌شد و غذای زندانی را می‌دادند. بار چهارم برای نظافت بود. یک جارو می‌دادند دست زندانی که کف سلول را جارو بزند.

هندوانه و عینک
نماز میانْ‌روز را خواند، ناهار خورد و کمی خوابید. بیدار که شد نگهبان را صدا زد، پولی بهش داد و خواست هندوانه‌ای بخرد. پذیرفت. نگهبان پس از مدتی با یک هندوانه بازگشت. پرسید: چاقو داری؟ هندوانه را با یک چاقو به آقای خامنه‌ای سپرد. نگهبان خبطی کرده بود که از آن بی‌خبر بود. در حال قاچ کردن هندوانه بود که یکی از افراد ساواک از برابر سلولش گذشت. از دیدن آن صحنه برآشفت. زندانی در حال رسیدگی به اشتهای خود بود، آن هم با یک سلاح ممنوعه! نگهبان را صدا زد و توبیخ کرد و سپس دستور داد عینک آقای خامنه‌ای را بگیرد. استفاده از عینک ممنوع بود. نگهبان عینک را گرفت و در سلول را بست.

ضمیمه خونین زندان جدید
در زمانی که در سلول باز بود، رفت و آمدهایی به راهرو زندان شد که غیرعادی بود. اینک صدای باز و بسته شدن چند در به گوشش رسید و ناگهان صدای فریاد و شیون شنید. صدا از راه دوری می‌آمد. لحظاتی بعد ضجّه یکی از زندانیان را شنید؛ در حالی که ناله جان‌سوزی سر می‌داد، به طرف سلولش کشیده می‌شد. از شکاف در سلول بیرون را نگاه کرد. چشمش به یکی از روحانیان آشنا افتاد که ریشش را تراشیده بودند و قدرت راه رفتن نداشت.
پس از مدتی در سلولش باز شد. یکی از مأموران ساواک پرسید: تو خامنه‌ای هستی؟ پاسخ داد: بله. گفت: با من بیا. همراه او به انباری که دیروز آن را دیده بود، و به یکی از اتاق‌های پیرامون آن، رفت. شش هفت نفر آنجا بودند. عینک به چشم نداشت. نتوانست کسی را بشناسد. «در آن حالت احساس خطر کردم و از روی عادت و به طور غریزی ... فریاد اعتراض بلند کردم و گفتم: چرا عینک مرا گرفته‌اید؟ من بدون عینک نمی‌توانم ببینم.»
یکی از آنان نزدیک آمد. او را شناخت. یکی از بازجویان زندان سابق بود. آقای خامنه‌ای در دادگاه قبلی این بازجو را متهم به نادانی کرده بود. «به من نزدیکتر شد و با لحنی غضب‌آلود و همراه با استهزاء گفت: خیال می‌کنی این دادگاه به تو اجازه خواهد داد که این طور جسارت کنی؟ سپس با کلفت کردن صدای خود سعی کرد ادای مرا درآورد.»
ناگهان سیلی محکمی بر چهره آقای خامنه‌ای زد. تعادلش به هم خورد، اما خیلی زود خودش را جابه‌جا کرد تا به حالت اول بازگردد که ضربه دوم از راه رسید و او را روی تخت کنار دستش انداخت. می‌خواست برخیزد که یکی از آنها تشر زد: بمان؛ خوب جایی افتادی! پاهایش را به تخت بستند. آن رو به رو، تازیانه‌ها از سینه دیوار آویزان بودند. تفاوت آنها در قطرشان بود. از قطری برابر یک انگشت شروع و کلفت و کلفت‌تر می‌شدند. یکی از آنان تازیانه‌ای برداشت و کف پایش را نشانه گرفت. شروع کرد به زدن. چند دقیقه؟ روشن نیست، اما از کت و کول افتاد و از زدن بازماند. دیگری آمد و شلاق را از او گرفت. آن قدر زد تا از نا افتاد. نفر سوم شلاق را گرفت. او هم از زدن خسته شد. و نفر چهارم. همه افراد آن اتاق امکان استراحت و نفس تازه کردن داشتند، جز آقای خامنه‌ای. برخی از اینان تازیانه را خیس می‌کردند و آن را بر بدن زندانی فرو می‌آوردند. «در طول مدت شکنجه، یکی از آنها بالای سرم می‌آمد و از من می‌خواست تا از فلان کس یا از نهضت اسلامی بیزاری جویم. من قبول نمی‌کردم و آنها هم آن قدر مرا می‌زدند تا بی‌هوش می‌شدم.»
پیش از این، از شکنجه و شکنجه‌گران شنیده بود. در یکی از گفت‌وگوهای خصوصی به دوستان گفته بود که اگر روزی مجبور به اعتصاب غذا شود و یا تحت شکنجه قرار گیرد، چندان به درازا نمی‌کشد. با اعتصاب غذا و ضعف معده‌ای که دارد فوراً بیمار شده، سر از درمانگاه درخواهد آورد و با شکنجه و ضعف جسمی‌اش، خیلی زود بی‌هوش شده و دست از شکنجه‌اش خواهند کشید. اما شنیده بود که با ریختن یک کاسه آب، بی‌هوشی را چاره خواهند کرد.
کاسه آب را روی سرش خالی کردند. آبی هم به پاهایش پاشیدند. به هوش آمد. بالا پایین شدن شلاق‌ها ادامه یافت. باده شلاق‌ها کی به مستی شکنجه‌گران کفاف داد؟ شکنجه‌گران خسته، پابندها را باز کردند. برخاست. تلو تلو خورد. تاب راه رفتن نداشت. پاها ورم کرده بود. درد، سراپایش را در چنگ خود داشت. شنید که یکی گفت: به سلول‌ات برگرد، اما به زودی دوباره به اینجا خواهی آمد تا بالاخره اعتراف کنی؟
وقتی به سلولش رسید، آن چهاردیواری تاریک و تنگ و دربسته را محل آسایش و امنیت خود یافت. آرامشی در وجودش دوید که سابقه‌ای برای آن نداشت. روی زمین نشست. پاهایش را دراز کرد. سرش را به دیوار گذاشت و لب زد: الحمدلله.

بازجویی پس از شکنجه
هفتم مهر، روز بازجویی بود. چند سئوال را در یک پرسش فشرده کردند؛ شرح فعالیت‌های سیاسی خود را بنویسد و بگوید چه نوع کتاب‌ها و نشریاتی مطالعه می‌کند و فعالیت‌هایی که به نفع خمینی داشته و دارد چیست و آیا ارتباط با دسته‌های سیاسی دارد یا نه؟
نه یک و دویی بود، نه سئوالات تکراری عصب له کن برای گرفتن اقرار؛ هر آنچه باید می‌کردند، روز شکنجه کرده بودند. آقای خامنه‌ای نیز نشست و پنج صفحه کامل، البته با تجربه‌ای که از نزدیک به ده بازجویی و بازپرسی داشت، برایشان نوشت؛ از شروع فعالیت‌هایش از تصویب‌نامه انجمن‌های ایالتی و ولایتی، هر آنچه که برای ساواک کشف بود، تا آخرین دستگیری‌اش را نگاشت و با این جملات آن را به پایان برد: «فکر می‌کنم وظیفه‌ام آن است که از اسلام هر چه بیشتر درک کنم و تا آن‌جا که می‌توان و می‌باید اصول اعتقادی و معارف الهی را در حوزه امکان و قدرت خود منتشر سازم و در برابر دشمنان فکری که بالمآل از دشمنان سیاسی آن خطرناکتر و درنده‌ترند و دفع‌شان واجب‌تر است، حصاری از منطق و استدلال بکشم. این است کار من و راه من.»
جمله پایانی او این بود: «فعالیت‌های سیاسی هم باشد برای آنها که برای آن ساخته شده‌اند.» طرفه این که خودش در پس پرده این گزاره، نهان بود و ظاهراً برائت می‌جست.
در این بازجویی بود که برای نخستین بار اصطلاح «مارکسیست‌های اسلامی» را از زبان بازجو شنید.
اداره کل سوم ساواک که پی‌گیر نتایج دستگیری آقای خامنه‌ای بود، از ساواک خراسان خواست که «نتیجه اقدامات معموله» را به آن اداره منعکس کند. مدرک دندان‌گیری در دست نبود. شیخان، رئیس ساواک خراسان، به این نتیجه رسید که نسخه‌ای از همین یادداشت پنج صفحه‌ای آقای خامنه‌ای را به اسم بازجویی به تهران بفرستد.

بزم، با مزة ...
بیستم مهرماه 1350 آغاز جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی بود. با حتمی شدن برگزاری این جشن در مهرماه، موضع‌گیری‌های مختلفی در سطح جامعه پدید آمد. اما آن‌چه برای جامعه مذهبی ایران و پیش از آن دستگاه امنیتی اهمیت یافت، مواضع امام خمینی بود. ایشان در اول تیرماه 1350 در مسجد شیخ انصاری نجف خطاب به حاضران در مذمت این اقدام سخن گفته، ریشه آن را در هواهای نفسانی که نگذاشت پس از رحلت پیامبر اسلام «حکومت حق» تشکیل شود دانسته بود. ایشان با آوردن نمونه‌هایی از شیوه حکمرانی حضرت علی(ع) که سطح زندگی‌اش پایین‌تر از اکثریت مردم بود، گفته بود که اگر قرار است جشنی گرفته شود، برای این منش است نه شاهنشاهانی که جنایت‌شان روی تاریخ را سیاه کرده است. امام گفته بود که برای نظام شاهنشاهی باید عزا گرفت نه جشن. سخنان امام، از رادیو عراق پخش شده بود و به شکل اعلامیه نیز توزیع گشته بود. حسین غزالی و سیدهادی خامنه‌ای از جمله کسانی بودند که گفته‌های امام را در مشهد پراکندند. کشف این موضوع، سیدهادی خامنه‌ای را به چنگ ساواک انداخت، اما حسین غزالی توانست از مشهد بگریزد، که در تهران دستگیر شد.
باید گفت ساواک در تحمیل سکوت و سکون به آن بخش از جامعه که امکان تحرک علیه جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی را داشتند، موفق بود. آن روز صبح وقتی پادشاهان، رؤسای جمهور، نخست‌وزیران و وزرای خارجه 69 کشور جهان، صبحانه خود را با تخم بلدرچین و خاویار ایرانی شروع کردند، آقای خامنه‌ای شانزدهمین روز حبس خود را می‌گذراند.

رمضان 1391 (1350ش)
ماه رمضان از راه رسید؛ حتی در بی‌آسمانی این سلول تاریک. 29 مهر 1350 با اول رمضان 1391 همراه بود. دلش هوای قرآن کرده بود؛ بخواند و به جان بریزد. روزی متوجه حضور رئیس بازجویان ساواک در راهرو زندان شد. صدایش زد. وقتی نزدیک سلول‌اش رسید، در را باز کرد. رئیس، حالش را پرسید. او را «شیخ» خطاب می‌کرد. می‌دانست که او سید است، اما واژه شیخ را به کار می‌برد و برای تحقیر بیشتر شین شیخ را با کسره ادا می‌کرد: شیخ [Sheekh.] به رئیس بازجویان گفت که ماه مبارک در پیش است و نمی‌تواند اعمال این ماه را آن طور که می‌خواهد انجام دهد. «لااقل در این ماه شریف مرا آزاد کنید. او گفت: عجب! ماه رمضان در پیش است؟ این جا بهترین جا برای روزه گرفتن است. و با اشاره به سلول گفت: این جا مسجد؛ و با اشاره به حمام‌های زندان گفت: این‌جا هم حمام. همین‌جا بمان و روزه بگیر و نماز بخوان.»
آقای خامنه‌ای می‌دانست که هیچ زندانبانی، حتی رئیس بازجویان، با چنین درخواست بزرگی موافقت نمی‌کند، اما با این ترفند روانی کاری کرد تا درخواست کوچکش پاسخ نه نگیرد. بلافاصله گفت که پس اجازه دهید یک قرآن برای من بیاورند. موافقت کرد. روز بعد یا چند روز بعد یک قرآن از خانه برایش آوردند. تاریکی زندان خواندن قرآن را ناممکن می‌کرد. از نگهبان خواست، در سلول را کمی باز بگذارد. رفت از مسئولین خود اجازه بگیرد؛ و دادند. حدود ده سانتی‌متر در سلول را باز می‌کرد. «در این ماه به لطف خدا بسیار قرآن خواندم و مقداری هم حفظ کردم... همزمانی شکنجه، قرائت قرآن و روزه‌داری بر چشمانم تأثیر زیادی گذاشت و آنها را ضعیف‌تر کرد.»
برادران خامنه‌ای در زندان
حدود یک ماه از بازداشت او می‌گذشت که سیدهادی خامنه‌ای را نیز دستگیر کردند. سیدهادی همچون دو برادر بزرگش به سلک روحانیت درآمده و در حوزه علمیه به طلبگی اشتغال داشت، اما در رشته شیمی دانشگاه مشهد نیز درس می‌خواند. ساواک در پی فعالیت‌های سیاسی سیدهادی، از نام‌نویسی او در دانشگاه جلوگیری کرده بود. اینک در پی پرس‌وجو و درخواست رفع ممانعت ساواک از ادامه تحصیل به آن سازمان مراجعه کرده، دستگیر شده بود؛ بی‌دلیل.
پیش از آن که رسماً‌ به زندان ارتش بفرستندش، کَت بسته به خانه آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای می‌برندش و چند ساعتی به جست‌وجوی خانه می‌گذرانند. چیزی پیدا نمی‌کنند و برای این که دست خالی بازنگردند، چند جلد کتاب غیرسیاسی همراه می‌آورند. این بار نیز بانو خدیجه میردامادی، مادر، با مأموران ساواک تندی ‌کرده، دائم به آنان اعتراض نموده بود. «بنده را به سلول شماره 10 که در همان زمان تعداد زیادی از دوستانمان هم توی همان زندان محبوس بودند، از جمله آقاسیدعلی خامنه‌ای که در قسمت پشت آن قسمتی که بنده بودم، توی یکی از همان 20 سلول زندانی بود.»
یک هفته‌ای از حبس سیدهادی می‌گذشت که ساواک تصمیم گرفت دو برادر را رودررو کند، شاید اطلاعات تازه‌ای به چنگ آورد. «خوشبختانه در آن برهه ما در فعالیت‌هامان ارتباط کاری نداشتیم و طبیعی بود که از کار همدیگر اطلاع نداشتیم. نه ایشان از من که چه کار می‌کنم و آمدم زندان اطلاع داشت و نه من از کار ایشان. بنابراین از مواجهه نتیجه‌ای نگرفتند.» ابوالقاسم دبیری که هدایت این رودررویی را به عهده داشت سیدعلی خامنه‌ای را تهدید کرد و خطاب به سیدهادی گفت که او حرف‌هایی دارد و نمی‌زند «و ما ایشان را بنا داریم بزنیم و خیلی هم می‌زنیم [اما] خواستیم که شما چیزی بگویید که باعث شود [سیدعلی] سرعقل بیاید و حرف بزند. ایشان هم چیزی نگفتند و چیزی هم عایدشان نشد.»
سیدهادی برای یکسان کردن حرف خود با دیگر دوستان مرتبط که در زندان بودند، نامه‌ای نوشت و با جلب‌نظر یک سرباز، آن را به دست برادرش رساند. آقای خامنه‌ای نامه را به سلول‌های دیگر منتقل کرد و از این طریق حرف‌هایی که سیدهادی باید در آینده نزدیک به بازجوی ساواک می‌زد، با دیگران یکسان شد. این دو برادر با این پوشش که قرآن می‌خوانند، با زبان عربی با یکدیگر تبادل اطلاعات می‌کردند. سلول‌هایشان پشت به پشت هم بود. «با صدای بلند با هم حرف می‌زدیم... چیزی را من به صورت آیه قرآن می‌گفتم و در واقع سئوال می‌کردم که فلان چیز چه شد؟ ایشان جواب می‌داد که مثلاً حل شد.»
این موضوع برای مسئولان زندان و ساواک آشکار نشده بود، تا زمانی که غلامرضا قدسی‌نژاد در مسجد حجت، هنگام شرکت در مجلس ختم یک دوست، در گفت‌وگو با یکی از هم‌نشینان، از قول آقای خامنه‌ای گفت: «من و برادرم که در زندان ... بودیم حرف‌های خودمان را به صورت خواندن قرآن... برای یکدیگر می‌گفتیم و مأموران خیال می‌کردند که ما قرآن می‌خوانیم.» یک خودشیرین نیز که به این‌ گفت‌وگو گوش سپرده بود، آن را کف دست ساواک گذاشت. البته حدود 20 روزی از آزادی آقای خامنه‌ای می‌گذشت که این خبر به دستگاه امنیتی رسید.

ریش محسود
این پنجمین زندان آقای خامنه‌ای بود. غیر از زندان نخست، که در بیرجند دستگیر شد و به مشهد انتقال یافت، در سه زندان بعدی، ریش او را نتراشیدند. اما ستردن ریش، قانون زندان جدید بود. او زمانی متوجه این موضوع شد که چهره یکی از روحانیان زندانی در نگاهش نشست. چنان محاسن او را رُفته بودند که وحشت‌زده شد. وقتی می‌خواستند در سال 42 ریش او را بزنند، با دستگاه موزن آمده بودند، نه تیغ. می‌دانست که هفته‌ای یک روز نوبت این کار است. منتظر رسیدن آن روز نبود، اما از راه رسید. در این اندیشه بود که مقاومت کند یا تسلیم شود. به نتیجه‌ای نرسید. دست نیازش را به طرف آسمان گرفت و از خدایش خواست او را از این رنج در امان دارد. درهای سلول یکی پس از دیگری باز می‌شد و زندانی را برای ریش‌ ستردن می‌بردند. نوبت او شد. در سلول‌اش را باز کردند. وقتی نگاه مدیر زندان به آقای خامنه‌ای افتاد، گفت: نه، بمان. در را بستند و رفتند. چه روی داده بود؟ نمی‌دانست. تعجب کرد و خدایش را سپاس گفت. خیلی زود خبر بقای محاسن صاحب سلول شماره 14 در زندان پیچید. هفته بعد، وقتی یکی از روحانیان را برای ریش‌تراشی می‌بردند، با صدای بلند اعتراض کرد که چرا ریش مرا می‌زنید؟ چرا ریش زندانی سلول 14 را نمی‌زنید؟ او از این که یکی از هم‌مسلکانش از این رنج رهایی یافته، خوشحال نبود و با فریادهایش، هم آقای خامنه‌ای را به خطر ریش‌تراشی می‌انداخت و هم حسد خود را به گوش همه می‌رساند. ول کن نبود. به نگهبان زندان گفت که برو و به مسئولان زندان بگو که زندانی سلول 14 برای ریش زدن نمی‌رود؛ من هم نمی‌روم. داد و بیداد او مدیر زندان را به داخل کشاند. مدیر، در سلول شیخ را گشود و با فحش او را روانه اتاق ریش‌تراشی کرد. آقای خامنه‌ای یقین کرد با زمینه فراهم شده او را هم خواهند برد، اما در سلول او را باز نکردند.

بازجویی دوم
روز هجدهم آبان او را به مرکز ساواک آوردند تا در مورد ارتباطش با دو نفر بازجویی شود؛ طاهر احمدزاده، نعمت میرزازاده.
آشنایی آقای خامنه‌ای با طاهر احمدزاده به شرکت در جلسه‌های کانون نشر حقایق اسلامی و به سال‌های 45-1344 می‌رسید. دیدارهای هر از گاه آنان که معمولاً در خانه آقای خامنه‌ای صورت می‌گرفت، هم جنبه‌های اجتماعی داشت و هم علمی. گاه که آقای مرتضی مطهری به مشهد می‌آمد، احمدزاده از او و آقای خامنه‌ای دعوت می‌کرد و ساعاتی را با هم می‌گذراندند. پس از دستگیری دختر و دو پسر احمدزاده توسط ساواک، آقای خامنه‌ای با تماس‌های تلفنی و یا حضور در خانه‌اش از او دلجویی کرد. طاهر احمدزاده تقریباً هم‌زمان با آقای خامنه‌ای دستگیر شده بود.
نعمت میرزازاده سه ماه پیش از این بازداشت شده، به پرسش‌های ساواک به تفصیل پاسخ گفته بود و زمانی که از مناسباتش با سیدعلی خامنه‌ای پرسیده بودند، از خویشاوندی خود با خاندان خامنه‌ای از طریق همسرش (دختر محمد کهربایی) خبر داده بود. گفته بود: «خلاصه عقیده آقای خامنه‌ای این است که برای خیر و صلاح جامعه هیچ قانونی بهتر از اسلام نیست و رعایت موازین و مقررات اسلامی می‌تواند جامعه ما را سعادتمند سازد.»
آشنایی آقای خامنه‌ای با میرزازاده به اوایل دهه چهل بازمی‌گشت؛ زمانی که در قم تحصیل می‌کرد و در سفر هر از گاه خود به مشهد در انجمن ادبی نگارنده شرکت می‌جست. میرزازاده غزل‌ها و قصاید خود را که گاه در مدح ائمه بود آنجا می‌خواند. آقای خامنه‌ای به بازجوی ساواک گفت که پس از توقیف کتاب سحوری میرزازاده در تهران به ابعاد سیاسی وی پی برده، اما آن‌چه بر مناسبات آنان سایه انداخته، شعر بوده و شعر. «صحبت ایشان با بنده همیشه پیرامون قصیده‌ای درباره حضرت علی(ع) یا قصیده‌ای در مدح حضرت پیغمبر(ص) یا شعری درباره حضرت حسین علیه‌السلام بوده است. حتی در یکی دو سال پیش به بنده می‌گفتند می‌خواهم شعری درباره امام زمان(ع) بگویم و مایلم اطلاعات بیشتری در این زمینه داشته باشم و بنده چند کتاب به ایشان معرفی کردم که بخوانند. در مبعث سال گذشته که به پیشنهاد حسینیه ارشاد، شعرای همه شهرها شعری در بعثت خاتم‌الانبیاء می‌گفتند، ایشان به بنده مراجعه و خواهش نمودند که آن‌چه درباره ذات مقدس پروردگار آیه در قرآن هست و هم آن‌چه درباره حضرت محمد(ص) هست برای ایشان جمع‌آوری کنم و بنده نیز اجابت کردم و شعر پاکیزه‌ای در این زمینه سرودند که مکرر به چاپ رسیده است.»
این بازجویی‌ها شاید بی‌ارتباط با حوادث بهمن سال 1349 که به رخداد سیاهکل معروف شد و پس از آن به تشکیل سازمان چریک‌های فدایی خلق انجامید، نبود. این سازمان از دو گروه شکل گرفت که یک گروه آن زاده مشهد بود. امیرپرویز پویان یکی از دوستان نعمت میرزازاده، و مسعود و مجید احمدزاده، پسران طاهر احمدزاده، همگی خراسانی بودند که با ملحق شدن به گروه بیژن جزنی، عباس سورکی، علی‌اکبر صفایی فراهانی، محمدرضا صفاری آشتیانی و حمید اشرف بنای سازمان یاد شده را در فروردین 1350ش گذاشتند.

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

نظر دادن

پیام هفته

امر به معروف و نهی از منکر
   آیه شریفه : الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ ... (سوره توبه ، آیه 71)ترجمه : مردان و زنان با ایمان ولی (و یار و یاور) یکدیگرند، امربه معروف و نهی از منکر می‌کنند، نماز را برپا می‌دارند و زکات را می‌پردازند و خدا و رسولش را اطاعت می‌کنند.روایت : قال الباقر(ع) : ان الامر بالمعروف و النهي عن المنكر سبيل الانبياء و منهاج الصالحين فريضة عظيمه بها تقام الفرائض و تأمن المذاهب و تحل المكاسب و ترد المظالم و تعمر الارض و يتصف من الاعداء و يستقيم الامر. ( تهذيب الأحكام ، ج6 ،ص ١٨٠و اصول کافی ، ج5 ، ص 55)ترجمه : امام...

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

HTML 5نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید